يکي از دوستان خواسته بود درباره هند بنويسم فکر که کردم گفتم واقعاً
خيلي چيزها ميتونم بنويسم چيزايي که واقعاً هيچ وقت توي ايران نديديد و
نخواهيد ديد هر دفعه يه مطلب مي نويسم براتون ايندفعه مي خوام از ميوه ها
بگم خوب تقريباً همه ميدونن که موز ,اناناس و نارگيل از ميوه هايه هند
هستن و اينجا خيلي ارزان هستن مثلا موز کيلويي 200 تومن يا اناناس دونه
اي 320 تومن ولي ميوه هايه ديگه اي هم هستن که من خودم تا قبل اينکه بيام
هند نديده بودم مثل چيکو يا شريفي و .....شريفي يه ميويه سبزه شبيهه جوجه
تيغي هر تيغش يه هسته داره وقتي اون تيغو از بدنه جدا کني يه هسته سياه با
گوشتايه سفيده دورش مياد بيرون که اون قسمتي که سفيد رنگ خوردنيه به نظرم
واقعاً لذيذه. چيکو هم من که دوست ندارم ولي مامانم ميگه مخلوتي از مزه
همه ميوه ها هست نميشه گفت چي و قيافش هم شبيه کيوي است توشم نارنجيه .
ميوه هايه ديگه اي هم هست که زياد باهاشون آشنا نيستم ولي جالبيه اينجا
اينه که هر ميوه اي را مي خواي تو خيابون به صورت باز گير مياري مثلا
هندونه را قاچ ميکنن و توي يک شيشه رو چرخ دستي ميفروشن 100 تومن ميدي يه
بشقاب هندونه بهت ميده يا خيار پوست کنده نمک زده چيده رو چرخ 20 تومن
ميدي يه نصفه خيار ميگيري حتي اناناس, نارگيل و بقيه ميوه ها هم به همين
صورت فروخته ميشه.
+
نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1384ساعت 9:15 توسط انسان
. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت
. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند .توي بساطش همه چيز بود
...... غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و
هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد.
بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد.
حالم را به هم ميزد
. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند موذيانه خنديد و گفت
: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد ميبيني ! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت
البته تو با اينها فرق ميكني تو زيركي و مومن
. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه
به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود.
دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتمبگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد.
بگذار يك بار هم او فريب بخورد به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم توي آن اما جز غرور چيزي نبود.
جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت . فريب خورده بودم، فريب .دستم را روي قلبم گذاشتم، نبود
فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام
تمام راه را دويدم
. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.
ميخواستم يقه نامردش را بگيرم
. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم
. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.
اشكهايم كه تمام شد ، بلند شدم
بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم.
به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 9:13 توسط انسان
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :
اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم . انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد . پرنده
گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد .
انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد
يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است . درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .
پرنده
اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک
آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود
و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک
انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده
بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي
عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ " انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست .
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 9:12 توسط انسان
نوشتن در این وبلاگ رو از وقتی که هند بودم به نام "انسان دختری از هند" شروع کردم. بعد از وقفه ای که در نوشتن افتاد دوباره در وبلاگ قدیمی خودم مینویسم. اینجا دفترچه خاطرات و یا شاید سفرنامه ای است از دو زندگی مختلفم در دو کشور کاملا متفاوت. پستهای قبلی هندوستان به مرور به وبلاگ اضافه خواهند شد.
توجه: لطفا قبل از پرسیدن هر سوالی راجع به کانادا
این پست
رو بخونید و در صورتیکه باز هم سوال دیگه ای داشتین بپرسید
ضمننا اگر سوالتون در طی دو روز جواب داده نشد حتما یادآوری کنید. ممنون