تبليغاتX
انسان
از هندوستان تا کانادا
" هند واقعا تمیزه " اگه که چیزی به جز این به یه هندی بگید شدیدا بهش بر میخوره و تازه خیلی هم متعصب هستند!!!

دوست دارید بدونید چقدر تمیزه؟؟ بهتون میگم

کالج ما ۳ تا در داره  از هر دری که خارج شیم و ۱۰ قدم به سمت بالا حرکت کنیم به یه دستشویی خیابونی رو باز میرسیم که خوب تصور کنید دستشویی باشه و در و هیچی هم نداشته باشه خودش چی میشه بماند..... ولی نکته اینجاست که اگه فقط ۵ قدم از این دستشویی ها دور بشیم کسانی  دیده میشن که حتی به خودشون زحمت نمیدن ۵ قدم پایینتر برن تا به دستشویی مذکور برسن !! واقعا یکی از مهمترین چیزهایی که هنوز برام اینجا قابل هضم نیست همینه!!!

از این که بگذرم براتون از سگهای ولگرد بگم که همه جا در اطراف شما در حال قدم زدن هستند که خوب این اونقدرها هم مهم نیست هر کسی بالاخره بهشون عادت میکنه.

نکته بعدی در باره خوکها است که در باغچه ها و خرابه ها زندگی میکنن تا جایی که یادم میاد همیشه توی نقاشیها و کتابها خوکها رو صورتی دیدم ولی تنها چیزی که اینجا ندیدم همون خوک صورتی است چون همه قهوه ای وسیاه هستند اینم عکس :

نکته بعدی که خیلی هم جالبه در باره کارگران زحمت کش شهرداری هند است که اکثرا هم خانم هستند همه هم با ساری! کارگران شهرداری از ساعت ۱۲ شب کارشون رو شروع میکنن و تمام اشغالها و گرد و خاک داخل خیابون رو توی باغچه های  دو طرف خیابون میریزن( که غالبا هم سطح خود خیابان هستند) بعد خیابان تمیز میشه ولی بعد از چند ساعت تمام چیزهایی که داخل باغچه ها ریخته شده بود در اثر وزش باد وسط خیابان هستند تا شب ساعت ۱۲  بشه و دوباره به سمت باغچه جارو بشن! اینم از سیستم مدرن شهرداری!!

نمیدونم در باره چایخانه ها چیزی شنیدید یا نه؟؟ خوب تا جایی که ما شنیدیم چایی در این چای خانه های بسیار تمیز هند ۳ روپیه معادل ۶۰ تومان است که توی یک استکان کوچک و البته بسیار تمیز( مثل بقیه چیزها) سرو میشه حالا همین یه استکان چایی رو میدونید چه جوری میخورن؟؟ دو نفر میان یه استکان چایی سفارش میدن بعد تا برسه سر میز مقداری از چایی داخل نعلبکی تمیزتر از استکان ریخته شده که این چایی رو داخل استکان برمیگردانند و بعد ۱ استکان چایی رو دو نفره با هم میخورن!!! این دیگه خداییش عجیبه نگید نه!!

ولی چایی هاشون خوشمزه است اولا که همیشه چایی شیر میخورن که من وقتی ایران بودم به هیچ وجه حاضر نبودم حتی امتحانش کنم ولی اینجا واقعا خوشمزه درست میکنن من همیشه میرم خونه صاحبخونه حتما دخترش برام درست میکنه و خیلی هم خوشمزه ... خودم هر کاری کردم به اون خوشمزگی نشد نمیدونم چه کار میکنن.

ایندفعه حرفهای بدی زدم نه؟؟ معذرت میخوام اگر که ناراحت شدید شرمنده دلم حسابی پر بود امروز خیلی تو شهر اینور اون ور رفتم و یکمی توی حرفهام تاثیر منفی داشت ببخشید دیگه

دفعه بعد به جاش کلی حرفهای خوب براتون بگم

منتظر باشید

+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1384ساعت 7:50  توسط انسان 

مروز هوس کردم که در باره حمل و نقل در هند بگم :

دوست دارم مثل بقیه دانشجوهای هندی یه موتور بخرم که رفت و امدم اسون شه ولی خطرناکه

 ماشین هم که نمیشه خرید  اخه الان اینجا بنزین ۵۰ روپیه معادل ۱۰۰۰ تومن به ازای هر لیتر است موتور بهتر میصرفه ولی پارسال یه پسر ایرانی سوار بر موتورش توی بنگلور توسط یک اتوبوس کشته شد تو کنسولگری حیدر اباد بهم گفتن. همه هم کلی ناراحت بودن خوب ادم میترسه دیگه. تازه اینجا هر اتوبوس در سال حق داره تا سقف سه نفر رو بکشه!! قانونه باور کنید. برای همین اتوبوسها اصلا مراعات نمیکنند و راه خودشون رو میرن ترمز هم که ندارن البته تا دلتون بخواد بوق میزنن خدا نکنه  کسی سوار یه اتوبوس بشه که تا رسیدن به مقصد یا کر شده یا.....

برای نجات از دست اتوبوس و اگه موتور ندارید باید به اتو پناه ببرید

-داخل اتو : اگر هوا بارانی باشه کاملا خیس به مقصد میرسید چون اب باران از همه جا داخل میشه

-از یک نفر تا ۱۰ نفر میتوانید سوار شوید البته از نفر چهارم به بعد باید روی پای نفرات قبلی بشینند(ظرفیت هر اتو ۳ نفر است) 

-حداقل کرایه ۲۰۰ تومان معادل ۱۰ روپیه

-اگر ساعت رسیدن به مقصد ساعت از ۱۰ گذشته باشد کرایه برگشت راننده معادل نصف مبلغ رفت رو باید پرداخت

- وقتی به مقصد رسیدید باید بگید " بایا   ایدر   بس "  ( ایدر = اینجا ) خداییش فارسیه ها 

چند روز پیش دم در کالج یه اتو با ۳ تا مسافر توش چپ شده بود  همه مسافرها و راننده از اتو هه اویزون شده بودن

حالا موتور بخرم یا نه؟؟؟؟؟

اهان اینم یهو یادم اومد بگم یه روز با بچه ها رفته بودیم لب آب( یاد اصفهان بخیر میرفتیم لب آب زاینده رود) اینجا میریم لب دریاچه حسین ساگار که بهش میگیم حسین سگه

میگفتم رفته بودیم لبه اب یه دختره  از این گدا هندی ها اومد شروع کرد با یکی از بچه ها هندی حرف زدن  یکی دیگه از بچه ها با دست دختره رو زد عقب و با عصبانیت بهش گفت  : چالو  ( یعنی برو ولی یه ذره بیتربیتیش ) بعد دختره هم شاکی شد یه کمی با غضب به این دوست ما خیره شد و بعد گفت : " با تو صحبت  نکره هو با او صحبت کره هو "   ( فکر نکنم نیازی به ترجمه باشه) ما هم که این رو شنیدیم کل راه برگشت رو خندیدیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1384ساعت 7:49  توسط انسان 

مسلمونها اینجا همه بورکا میپوشن مثل همون لباس جنوبی های ایران که یه مانتوی بلند سیاه است و روبنده.

همه هم سر تا پا سیاه من که اینجا با روسری رنگی میرم تو محله مسلمونها هرکی از بغلم رد میشه استغفرالله میگه گاهی هم پسرهای جوون میگن : only black .

کلا هندیها زیاد نظر خوبی نسبت به مسلمونهاشون ندارن میگن عقب مونده و کثیف هستند توی اتوبوس نمیشه کنار زنهای مسلمون ایستاد چون بوی بدی میدن که اثر همون لباسهای سیاهی است که توی این گرمای اینجا مپوشن! اکثر دخترهای مسلمون هم فقط تا کلاس ۱۰ اجازه دارن درس بخونن بعد که دیپلم گرفتن باید شوهر کنن ! هیچ وقت هم حق ندارن رو بنده و اون بورکا رو کنار بذارن میگن امنیت است در حالیکه الان به من ثابت شده کمترین امنیت رو دخترهای مسلمون هند دارن در ادامه میگم براتون که چجوری به این نتیجه رسیدم.

یه اعتقادی که دارن اینه که مسلمونها فقط باید تو خیابون که امنیت کمه حجاب داشته باشن و وقتی که مردهای قریبه میان خونشون حجاب ندارن چون میگن توی خونه پدر و برادرمون هست و امنیت داریم  و حجاب فقط برای خیابان است البته این مردها هستند که این رو میگن وگرنه کمتر زن مسلمونی رو دیدم که از پوشیدن بورکا راضی باشه همه میگن وای اگه بورکا تن نکنم که شوهرم من رو میکشه .

خوب هندیها وقتی وضعیت مسلمونهای اینجا رو میبینن فکر میکنن ایران هم همه جاش دیگه همینجوره تازه بدتر چون دیگه همه هم مسلمون هستند ! فکر میکنن اگه بیان ایران همه جا بوی بد زنها میاد همه جا کثیف و بد است و همه عقب مونده هستند و طرز فکر خیلی بدی نسبت به ما ایرانی ها دارن که من اصلا راضی نیستم.

یه چیز جالبی که در مورد مسلمونهای اینجا شنیدم اینه که میگن دخترها با همون بورکا با دوست پسرهاشون میرن دیسکو بعد وارد که میشن بورکا رو در میارن و زیرش دامن های کوتاه و تاپهایی پوشیدن که هندو ها هم نمیپوشن!!!

اهان یه چیز دیگه هم اینکه مردهای مسلمون اینجا اگه از دست زنشون عصبانی بشن و پشت سر هم ۳ بار بگن طلاق طلاق طلاق معنی اش اینه که اون زن رو طلاق داده و دیگه اون زن باید بساطش رو جمع کنه بره خونه باباش پس باید مواظب باشن شوهرشون اینقدر عصبانی نشه!!

پارسال عروسی یکی از دوستهای مسلمونم بود روز نامزدی ما را دعوت کردن دیدیم دختر تنها نشست یه سری مراسم براش اجرا کردن بعد فرستادنش تو اتاق و پسر اومد گفتیم چرا عروس رفت تو اتاق؟ چپ چپ نگاهمون کردن و گفتن عروس و دوماد حق ندارن هم رو ببینن این عروس تا حالا دوماد رو ندیده گفتم ولی امروز نامزدیشونه گفتن باشه به هر حال! گفتم تا کی؟ گفتن تا روز عروسی ۲ هفته دیگه!!! گفتم ولی اگه از ظاهر هم خوششون نیاد چی؟ گفتن دست خودشونه مگه؟ ما براشون انتخاب میکنیم!!

روز عروسی هم رفتم بازهم حق نداشتن هم رو ببینن عروس تو زنونه بود و داماد تو مردونه بعد که میرفتن خونه برا اولین بار هم رو میدیدن !

واقعا جای تاسف داره واقعا نمیدونم چی بگم....

چیزهای زیاد دیگه ای هم دیدم که دیگه نگم بهتره.......

فقط اینم بگم که به هر حال هر جایی استثنا هست اینجا هم من با مسلمونهایی اشنا شدم که واقعا طرز  فکرهای زیبا و خوبی داشتن و خیلی با بقیه چیزهایی که دیدم فرق داشته ولی این ها کم هستند ولی هستند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 7:48  توسط انسان 

اوایل ترم ۱ بود که داشتم با یه ایرانی که سال دوم بود صحبت میکردم صحبت کشید به امتحانها گفت فقط یادت باشه زیاد بنویس برای هر سوال حداقل ۳ صفحه از دفترچه پاسخنامه رو پر کن .

گفتم اینجوری که نمیشه سخته گفت هند دیگه یاد میگیری ولی اول امتحان باید یه کادر بزرگ دور هر صفحه از دفترچه بکشی خوب این باعث میشه که صفحه یکمی کوچیک بشه. اون موقع زیاد حرفش رو جدی نگرفتم. یه روز سر کلاس انگلیسی معلم گفت که یک نامه بنویسیم من از همه زودتر تموم کردم و نامه حدود نیم صفحه شد وقتی به بغل دستیم نگاه کردم تا همون موقع ۱ صفحه نوشته بود و داشت به صفحه دوم میرفت با یه نگاه اطراف متوجه شدم که همه به همین شکل دارن مینویسن!! از بغل دستیم پرسیدم : چرا اینقدر طولانیش میکنی این یه نامه ساده است چه خبره؟ گفت دارم طولانی نوشتن رو تمرین میکنم!! گفتم برای چی؟ گفت برای امتحان که باید طولانی بنویسیم وگرنه که نمره نمیدن از الان باید تمرین کنم گفتم یعنی میخوای چند صفحه بشه نامه؟ گفت ۳ یا ۴ !!!! منم شروع کردم تمرین اخه اصلا نمیخواستم درسی رو بیافتم!!

روز اولین امتحان سر جلسه دیدم که بعله یه دفترچه بهمون دادن که ۲۰ تا برگه داره خوب فکر کنید ۸ تا سوال هر کدوم هم بخوای ۳ صفحه بنویسی ۲۰ برگه کم هم هست منم نشستم همه برگه ها را کادر بندی کردم و شروع کردم به جواب دادن سعی کردم تا جایی که میتونم حروف رو بزرگ بنویسم که جای بیشتری بگیره و تا جایی که میتونم توضیح بدم وقتی تمام شد دیدم ۵ برگه اضافه اوردم و هندی ها دارن برگه اضافه میگیرن

البته این روند همچنان ادامه داره هیچ وقت نتونستم اونقدر بنویسم که برگه اضافه بگیرم.....

ما هرچی یادمون میاد معلم هامون میگفتن خلاصه و مفید جواب بدین اینجا نمیدونم چی میگن طولانی و مفصل ......

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1384ساعت 7:47  توسط انسان 

با اینکه فرهنگ ما با هندی ها خیلی نزدیک هم است ولی بازم یه تفاوت های کوچیک ادم رو متعجب میکنه !

یه روز تو کالج یه انگشتر دستم بود که خیلی هم دوسش دارم یکی از بچه ها اومد جلو و ازم پرسید جنس انگشترت چیه؟ گفتم نقره گفت چند خریدی؟ منم از اونجایی که میدونستم ته این مکالمه به کجا خواهد رسید یه قیمت خیلی بالا رو گفتم خیلی بالاتر از اونی که واقعا بود یهو چشماش گرد شد گفت ااا چه زیاد میدیش مال من باشه؟! فکر کردم شاید باید قیمت بیشتری رو میگفتم فایده نداشت بازم چیزی که انتظارش رو داشتم رو پرسید گفتم شرمنده خودم خیلی دوستش دارم نمیتونم گفت چرا؟ خوب بده دیگه! گفتم خوب نمیشه دوستش دارم

مگه ول میکرد؟؟

بعد از اون دیگه دستم نکردمش حالا هر وقت میبیندم میگه اا چرا دستت نیست؟ اگه دوستش نداری بیار بدش به من!! از دست این هندیها!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 دی1384ساعت 7:46  توسط انسان 

سلام دوستان اگر که خاطرتون باشه یه مطلب گذاشته بودم در باره بازی ارش در یک فیلم هندی ! خوب امروز رفتم اون فیلم رو دیدم و خلاصه بگم که کلی ضایع شدم دیگه! فیلم 3 ساعت بود از اول هر چی صبر کردیم خبری از ارش نشد تا 1 ساعت و نیم از فیلم گذشت ما هم حسابی خسته شده بودیم بعد یه پسری با مرد نقش اول فیلم اشنا شد ( نقش اول رو امیشک باچان پسر امیتا باچان بازی میکرد) بعد هی نگاه کردیم گفتیم شاید این ارش است گریم شده!! بعد این دو تا با هم رفتن تو یه دیسکو و شوی برو برو ی ارش شرو شد البته ارش هم توش بود بعد هی می اومد این دو تا پسر ها را بغل میکرد با هم میخندیدن و اواز میخونن حداقل یه اواز فارسی شنیدیم تو فیلم چون از بقیش که چیزی نفهمیدیم!! همش هندی بود بعد هم تموم شد و دیگه ارشی وجود نداشت تا اخر فیلم ولی ته فیلم قشنگ تموم شد ( حسابی فیلم هندی بود ) اگه اهل فیلم هندی دیدن هستی اینو ببینین بد نبود. اگه دوست دارین چند تا دیگه هم فیلم معرفی کنم؟؟

 **باغبان (امیتا باچان)

 ****کل هو نا هو ( شاهرخ خان)

***ویر زارا ( شاهرخ خان)

****سلام ناماسته

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1384ساعت 7:46  توسط انسان 

گفتم که میخوام امروز در باره اگرا براتون بگم
اگرا همون شهریه که تاج محل توش قرار داره که باز هم چند ساعتی با ماشین رفتیم تا بهش رسیدیم
وقتی رسیدیم به در ورودی تاج محل چیزی شبیه اونی که تو عکسها دیده بودیم وجود نداشت گفتیم پس کو؟؟ گفتن پشت این دیوارهاست بلیط بخرید و برید تو رفتیم دمه باجه گفت نفری 700 روپیه !!! یعنی معادل 14000 تومن !!! تازه این مال 4 سال پیش است الان که حتما گرونش کردن!! تازه برای دوربین های همراهمون هم باید جدا گونه پول میدادیم!! یکی از همراها گفت بیخیال نریم گرونه بابا چه خبره عکسشو میبینیم ولی نمیشد که ادم تا هند بیاد تا اگرا بیاد تاج محل رو نبینه؟؟ وارد که شدم نفسم بند اومد چه بزرگ و با شکوه بود! راستش هوا بارونی بود یه نم نم بارونی میبارید و ما هم باید کفشها را در می اوردیم ( ورود به مکان مقدس) برای همین مجبور شدیم پاچه های شلوارامون رو بالا بزنیم و تو بارون با پای برهنه قدم بزنیم روی اون سنگهای سفید نمیدونید چه حسی داشت هوای ابری نم نم بارون و همه جا سفید خلاصه دلمون راضی نمیشد که وارد خود ساختمون بشیم
وقتی وارد شدیم راهنما گفت چراغ قوه دارین؟ گفتیم نه! گفت اگه میخواین اعجاز تاج محل رو ببینین یه چراغ قوه لازمه 100 روپیه بدین براتون بیارم اگه به جای 4 سال پیش الان اونجا بودم میگفتم اای هندی های دزد! اخه شده تکه کلاممون هی فکر میکنن ما خارجی هستیم میخوان سرمون کلاه بزارن نمیدونن که ما ایرانی هستیم نه خارجی!!
خلاصه چراغ قوه رو اورد و گفت اینجا از انواع مختلف سنگها درست شده مرمر و .... حالا چه جوری میشه تشخیص داد که کدوم مرمر است؟ چراغ قوه رو میچسبونید به سنگ اگه دیگه نور چراغ دیده نشد اون سنگ مرمر است ولی اگه نور رو از خودش عبور بده و نور دیده بشه مرمر نیست خیلی جالب بود روی یه عالمه از سنگها امتحانش کردیم و کلی خوشمون اومده بود.
بعد از اون ازش خواستیم که در باره تاریخچه تاج محل برامون بگه گفت که پادشاه اون زمان (شاه جهان ) عاشق دختر پادشاه ایران که اسمش ممتاز بوده میشه و ازش خواستگاری میکنه و دختر جواب رد میده بعد از چندین بار خواستگاری دختر میگه من 2 تا شرط دارم اگه قبول کردی زنت میشم
1-هیچ وقت بعد از من زن دیگه ای نگیری( هوو نمیخوام)
2-برای محل دفن من یه محل بزرگ و زیبا بسازی
پادشاه هم قبول میکنه و ازدواج میکنن و شروع میکنه به ساختن محلی برای ممتاز که اسمش میشه ممتاز محل ! و بعدا به تاج محل تبدیل میشه بعد از مرگ ممتاز اون رو توی تاج محل دفن میکنن و پادشاه تصمیم میگیره یکی مثل تاج محل برای خودش نزدیک به اون بسازه ولی به رنگ سیاه که هنوز ساختن پایه هاش تموم نشده بوده که میمیره و نصفه میمونه و خودش رو هم کناره ممتاز دفن میکنن و ساختمان نیمه ساخته اون رو میشه از ایوان تاج محل دید واقعا که حیف شده..
وقتی که توی ایوان تاج محل بایستیم میشه 4 تا ساختمون رو در 4 طرفه اون دید که 2 به 2 شبیه هم هستن و قرمز رنگ هستن و منظره زیبایی رو در اطراف اون بوجود اوردن ولی یادم نیست که گفت اینا چین!! شرمنده !!
اهان راستی من اولین سنجابهای زندگیم رو توی تاج محل دیدم توی حیاطش 4 تا سنجاب داشتن بازی میکردن.

اینم یه عکس از تاج محل

+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1384ساعت 7:44  توسط انسان 

یادم افتاد که بوق زدن هندی ها را نگفتم براتون.

همون روزی که داشتیم میرفتیم به سمت جیپور نزدیکی های شهر که رسیدیم جاده خیلی خلوت بود در واقع اصلا ماشینی توی جاده نبود فقط خیلی دور کنار جاده میدیدم که یه ماشین پارک شده!

 راننده ماشینی که ما توش بودیم هم طبق عادت بد هندی ها در بوق زدن!! از 100 متر قبل از رسیدن به اون ماشین  شروع کرد به بوق زدن تا وقتی که از کنارش رد شد جالبیش اینجا بود که اصلا کسی توی اون ماشین نبود که بخواد صدای بوق رو بشنوه!!واقعا نفهمیدم فلسفه اون بوق زدن چی بود ؟

هیچ وقت یادم نمی ره که از دست اون راننده و بوقهاش تو اون سفر چی کشیدیم دیگه همه صداشون در اومده بود ولی خوب چه میشد کرد؟

 این موضوع بوق زدن تو شهر حیدر اباد هم به وضوح دیده میشه ولی خوشبختانه وقتی که در تامیل نادو بودم اصلا بوقی نشنیدم باور کنید تعجب کرده بودم! از اون خانم همراهم پرسیدم چرا اینقدر اینجا کم بوق میزنن؟؟ گفت باید بیشتر بزنن؟؟ خوب حتما لازم نیست!! گفتم اخه من هر جای هند رفتم این عادته هندی ها است که مدام بوق بزنند! خندید و گفت ما ساکنین تامیل نادو با همه فرق داریم ما خیلی مودب هستیم!!
+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1384ساعت 7:42  توسط انسان 

سلام دوستان

امروز گفتم اول از همه از اونجایی که جهانگرد مسافر زحمت کشیده و وبلاگ من رو توی وبلاگش معرفی کرده ازش تشکر کنم و وبلاگ ایشون رو هم به شما معرفی کنم.

این لینگ وبلاگ : جهانگرد مسافر

جهانگرد مسافر در وبلاگش در باره همه سفرهایی که به نقاط دیدنی کرده مینویسه که الان قسمت هند رو تموم کرده و باید منتظر سفرنامه کلاردشت ایشون باشیم پس سر بزنید و سفر نامه های جذاب ایشون رو بخونید.

یه وبلاگ رو هم توی وبلاگ جهانگرد دیدم که گفتم اون رو هم اینجا بذارم مال میترا خانم همشهری خودمونه که مطالب جالبی در باره سفرشون به هند نوشتن.

لینک : گیج منگولی

حتما سر بزنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1384ساعت 7:39  توسط انسان 

ه مطلب در باره هند گذاشتم

تصمیم گرفتم به جز مطالب مربوط به هند از این به بعد از کالجم از دوستام و از شهر حیدر اباد هم بگم.

روز اول که با ترانه و عباس اومدیم. هم دیگه رو نمیشناختیم ولی یه نقطه مشترک داشتیم هر ۳ بورسیه دولت هند بودیم!! تو فرودگاه ترانه رو دیدم و تو هواپیما کنار هم نشستیم

نشسته بودم که اسمم رو تو بلند گو صدا کردن و گفتن بیا ته هواپیما. رفتمو عباس رو اونجا دیدم که تا بمبئی و بعد هم حیدر اباد هر سه با هم بودیم. 

این شروع سفرم بود .

وقتی رسیدیم ماشین اومد دنبالمون و بردنمون تو یه خوابگاه گفتن طبقه اول پسرا طبقه دوم دخترا ولی چون طبقه دوم جا نیست شما دو تا دختر هم پایین باشین اولش یه کمی ترسیدیم رفتیم تو اتاق و حسابی قفلش کردیم بعد دیدیم نه بیرون بهتره تو که پر از سوسک و مارمولکه!!! هیچی اون شب رو هر جوری بود صبح کردیم گفتیم فردا میریم دفتر بورسیه شکایت میکنیم ولی فرداش شنبه و بعدشم یکشنبه بود!!! هند تعطیل!!! واقعا یادم نیست ۳ روز اونجا چه جوری موندیم ولی بعد از ۳ روز به خوابگاهای اصلی مون رفتیم و حسابی تنها شدم. خوابگاه ترانه و عباس نزدیکه ۱ ساعت از من فاصله داشت دیگه اصلا باهاشون تماسی نداشتم اون ۲ هفته هم تو اون خوابگاه گذشت خوابگاهی که تمیز بود ولی اتاقاش با پرده از هم جدا میشدن و اصلا مستقل نبود و بین یه عالمه دختر از کشورهای مختلف با فرهنگ ها و لهجه های مختلف.

 تا اینکه با جولیت که هم خوابگاهیم بود خونه گرفتیم یه جا نزدیکه کالج اخه هم کالجیم هم بود ولی یه سال بالاتر. یه هم خونه افریقایی دیگه اخرشه نه ؟!!

این جوری شد که یواش یواش هند موندم یواش یواش زبون هندی یاد گرفتم و دیگه شدم یه شایای جدید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1384ساعت 7:38  توسط انسان 

این دفعه نوبت جیپور یکی از قشنگترین شهرهای هند است
جیپور این شهر تاریخی هند نزدیک 8 ساعت از دهلی فاصله داره و شهر بزرگی نیست ولی بسیار زیباست از شهر که خارج بشید یه جاده باریک ولی خیلی قشنگ داره به سمت ارگ جیپور متاسفانه اسم دقیق این ارگ رو یادم نیست ولی یکی از معروفترین ها است توی هند
این ارگ بالای کوه است و بالا رفتن از اون خیلی سخته و خیلی هم راه طولانیه برای همین دو نوع وسیله نقلیه برای رفت و امد توریست ها گذاشتن یکی جیپ است که برای رفت و برگشت باید اجاره کنی و بالا منتظرت وای میسته تا برگردی و برت گردونه
نوع دوم فیل است!!! یعنی میتونین سوار بر فیل برین بالا که در این صورت مجبورین که با فیل هم برگردین چون بالا جیپی وجود نداره که شما را برگردونه. این فیل ها هم ماجرایی دارن هر 4 نفر سوار یک فیل میشن دو نفر از این طرف پاشون رو اویزون میکنن و دو نفر هم از طرفه دیگه بعد فیل محترم در کمال ارامش شروع به راه رفتن میکنه و هر 5 دقیقه یک بار خرطوم مبارکش رو داخل دهانش میبره و بعد اون رو بالای سر مسافران میاره و تمام اب دهانش رو روی سر و صورت مسافر ها خالی میکنه !!! دفعه اول همه جیغ زدیم و فیل بان خندید ولی بعدش یواش یواش میخندیدیم بعدش هم که کلی دلمون براش تنگ شد واقعا یادش بخیر 4 سال پیش بود شاید الان فیل هاشون مودب تر شده باشند؟؟
توی ارگ که وارد میشی تمام شهر و یه عالمه جنگل های زیبای شهر از اون بالا پیداست بعد یه سری پله است به سمت داخل وقتی وارد ارگ میشی تازه زیباییهاش معلوم میشن خوب از نظر ارگ بودنش مثل بقیه است یه ساختمون قدیمی و بزرگ که یه عالمه اتاق داره
ولی چیز جالب در باره این ارگ معماری اونه این اقای پادشاهی که این ارگ رو ساخته 6 تا زن داشته بعد برای هر کدم از زنهاش یک قسمت جداگونه درست میکنه و برای ساختن هر قسمت از معماران یک کشور کمک میگیره قسمت اول به سبک چینی بود دومیش ایرانی بود یه حوض وسط و اتاقها دور و خلاصه هر قسمت به سبک یه کشور و این جالبترین چیزی است که این ارگ رو از بقیه متمایز میکنه واقعا دیدنی بود
اهان یه خاطره هم از اون روز بگم :
ما داشتیم با یه فیل بر میگشتیم پایین دیدیم یه مرد هندی داره تند تند دنباله فیل ما میدوه و یه چیزهایی به هندی میگه ما هم نمیفهمیدیم که چی میگه خلاصه دیدیم میگه ایران؟؟ ایران؟؟ ما هم گفتم ها ایران!!
یهو دست کرد تو جیبش 5-6 تا 1000 تومنی در اورد خلاصه فهمیدیم که یه ایرانی سر بنده خدا را کلاه گذاشته بهش تومن داده گفته برو بانک عوض میکنه اینم رفته بانک هم عوض نکرده براش خلاصه معادلش رو روپیه بهش دادیم و کلی ازمون تشکر کرد و ما هم کلی خندیدیم اینم یه خاطره
اهان اینم یادم رفت بگم عکس هم ندارم بذارم شرمنده اون موقع دوربین دیجیتال نداشتم  ولی چند تا از یه سایت براتون گرفتم
دفعه بعد در مورد اگرا و تاج محل براتون مینویسم.

اینم همون فیل ها که گفتم

این عکس یک معبد است توی خود شهر

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384ساعت 14:5  توسط انسان 

سلام
همونطور که میدونید هند سالها پیش در دست انگلیسها بوده و به خاطر همین تاثیرات زیادی از فرهنگ اونها گرفته که هنوز هم بعد از این همه سال سر جاشون باقی هستند مثلا یکی از چیزهایی که روزهای اول برای ما خیلی عجیب بود این بود که هندیها عادت دارند صبح خیلی زود بیدار شن زنها حدود 5-6 و مردها و بچه ها حد اکثر 7 حتی در روزهای تعطیل ولی با اینکه اینقدر زود بیدار میشن مدرسه ها ساعت 9:30 شروع به کار میکنن و ادارات ساعت 10:30 !! خوب این خیلی جای تعجب داره وقتی علت رو پرسیدیم کسی نمیدونست تا یه تاریخ دان قدیمی یه روز به من گفت علت اینه که اختلاف ساعت انگلیس و هند حدود 4-5 ساعت است و در اون زمان چونکه میخواستند کارها هم زمان در هند و انگلیس انجام بشه و راحت تر با هم در ارتباط باشند مجبور شدند همچین قانونی در هند بزارن که ساعت کاری از 10:30 صبح تا 6 بعد از ظهر باشه تا قسمت بیشتری از روز رو هم زمان با انگلیس سر کار باشند و همچنان تا حالا این رسم باقی مونده!!
یکی دیگه میشه از مدرسه های خارج از شهر توی هند نام برد که بر گرفته از سیستم انگلیسی مدرسه های شبانه روزی است
در هند بهترین مدرسه ها اونهایی هستند که شبانه روزی و بسیار دور از شهر میباشند و البته بسیار هم گرون هستند توی این مدرسه ها کاملا انگلیسی همه دروس تدریس میشه و همه باید به این زبان با هم صحبت کنند
این خانواده ای که من در این مدت مهمانشون بودم پسر بزرگشون رو که 8 سال داشت و در کلاس چهارم درس میخوند به یک چنین مدرسه ای فرستاده بودند که 8 ساعت از خونشون فاصله داشت شهریه این مدرسه سالیانه 100000 روپیه معادل 2 میلیون تومان بود که اصلا پول کمی نیست !!! روز اخر اقامت من در اونجا قرار بود برای برگرداندن اون پسر به اون مدرسه بریم در نتیجه من اونجا رو دیدم و واقعا چه مدرسه ای بود یک دریاچه بزرگ داخل مدرسه داشتن و 3 تا خوابگاه و کل مدرسه به سبک خیلی زیبایی ساخته شده بود و محوطه ای بزرگ و بسیار زیبا داشت بعضی از قسمتهای اون رو میتونید در عکسهای زیر ببینید.
توی هر خوابگاه یک معلم برای رسیدگی به نوشتن تکالیف یک معلم برای نظافت و یک پرستار زندگی میکنند و 5 مستخدم برای شستن لباسهای دانش اموزان و تمیز کردن محیط خوابگاه .
و بچه ها هم همه به نظر بسیار خوشحال و راضی بودند ولی من همش توی این فکر بودم که این بچه ها سالیانه 2 ملیون تومان خرج تحصیلشون است و بچه های هندی زیادی هستند که در حسرت یک کلاس درس خوندن و یا حتی یک سقف برای زندگی هستند من هم کلاسی دارم که پول خرید کتابهای درسیش رو نداره و شبها تا دیر وقت توی کتابخونه دانشگاه میشینه تا از کتابهای کتابخونه استفاده کنه!! اونوقت.......
در ضمن 8 تا دانش اموز از کره فقط برای اینکه انگلیسیشون خوب بشه اومدن اینجا درس میخونن و مجبورن تعطیلات رو توی مدرسه بمونن چونکه خوانواده هاشون نمیتونن بیان دنبالشون


حیاط و دریاچه مدرسه:


ساختمان اصلی مدرسه

غذاخوری

کلاس درس

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1384ساعت 14:2  توسط انسان 

سلام عزیزان
امروز تصمیم گرفتم در باره یکی از رسمهای خیلی خیلی جالب و البته عجیب که در بعضی از گروههای هندو وجود داره براتون بگم.
این رسم عجیب در واقع دو مرحله داره مرحله اول اینکه اگر مردی به سن 60 سالگی برسه و خودش و زنش هر دو زنده باشند ازدواج انها باطل میشه چونکه اعتقاد دارند که هر 60 سال یک بار وضعیت ستاره ها به حالت اول بر میگرده و مثل این است که اون مرد دوباره متولد شده پس ازدواج باطل است و بچه های این زن و شوهر باید برای اونها ازدواج مجدد بگیرن ولی این ازدواج هم با ازدواج اول فرق داره توی این مراسم تمام افراد مسن فامیل دعوت میشوند و تمام فرزندان و داماد ها و عروس های این عروس و داماد باید لباسهای فرم یک دست بپوشند و تمام مدت در حال پذیرایی از مهمانان باشند.
قبل از شام عروس و داماد روی یک مبل در بالای مجلس میشینند و از کوچکترین فرد فامیل یک به یک برای دست بوسی میان جلو و پای عروس و بعد داماد را میبوسند تا بزرگترین فردی که در اون مهمونی است بعد از این یک ظرف بزرگ را پر اب یخ میکنند و توش مواد مقدس و مفید میریزند بعد تمام نوه ها جمع میشوند و یک اب کش بزرگ روی سر مادر بزرگ و پدر بزرگ میگیرند و یک نفر اون اب رو روی سر اونها میریزه و از اونجایی که اون اب خیلی سرد است اونا اون زیر فقط میلرزن .
بعد از نوه ها نوبت فرزندان میشه که این اب رو روی سر پدر و مادرشون خالی کنند.
بعد از اینکه عروس و داماد حسابی یخ زدند و خیس شدند لباسهاشون رو عوض میکنند و برای شام میان در این جور مجالس رسمی و مهم شام رو روی برگ موز میخورند البته با دست چون قاشق که اصلا اینجا معنی نداره چه مجلس رسمی باشه چه نه!!
که توی عکس این رو میتونید ببینید البته عکس برای مراسم دیگری است نه ازدواج ولی خوردن روی برگ درخت موز معلوم است.
مرحله دوم وقتی است که این اقا به سن 80 میرسه و هنوز زنش هم زنده است که این موضوع بسیار نادر است برای همین این زن و شوهر بسیار مورد احترام هستند و این دفعه نوبت نوه ها است که براشون مراسم بگیرن مثل همون قبلی یه مراسم بزرگ و با شکوه و بعد از اون دیگه این زن و مرد هرجا وارد شن بسیار مورد احترام خواهند بود و همه باید دولا شن و پاشون رو ببوسن.
به نظرم رسم باحالیه نه؟ صرف نظر از عجیب بودنش برای اون مرد و زن روحیه دهنده خوبیه خوشم اومد

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1384ساعت 13:58  توسط انسان 

سلام به دوستان گلم
میخوام امروز دو باره یه مقداری در باره اعتقادات مذهبی هندیها بگم.
هندیها یه رسم دارن که میگن نظر گذاشتن احتمالا بدون اینکه من توضیح بدم حدس میزنید که چیه؟ مثلا وقتی که بچه ای که تازه به دنیا اومده میاد خونه یه ظرف را اب میکنن و یه موادی که اعتقاد دارن هم مفید هم مقدس توی اون اب حل میکنن و میریزن جلوی پای مادر و بچه که مادر باید شست پاشو توی این اب بزنه و وارد خونه شه بعدشم این ظرف به مدت یک ماه تو اتاق بچه میمونه .

همه هندوها یک پرستشگاه توی خونشون دارن که خداهایی را که اون خانواده بیشتر میپرستند توش نگه داری میکنن هر روز تمیزش میکنن و گل های جدید توش میزارن من در این سفر که بودم توی اون خونه دیدم که جلوی گانش که در مرکز خدا ها بود یه ظرف پر از زرد چوبه است که توش پر نخ است ولی هیچ وقت نپرسیدم این مال چیه گفتم حتما جزو تزیینات است ولی وقتی میخواستیم به یه مسافرت دو روزه بریم دیدم مادر بزرگ خونه صدا مون زد و یک نخ را از کاسه بر میداشت یه چیزهایی زیر لب میگفت و بعد اون نخ رو دور دست چپ هممون میبست که تا اخر سفر باید میذاشتیم باشه و من متاسقانه نمیدونستم و چون اذیتم میکرد شب اول درش اوردم که وقتی بقیه فهمیدن کلی شاکی شدن.
چیزی که در مورد خداهاشون دفعه قبل نگفتم هم اینه که هر خدا یک وسیله نقلیه مخصوص داره که بقیه خدا ها نمیتونن سوار شن وسیله شیوا یک گاو بزرگ است که میگن به همون اندازه واقعی که هست ساختنش و توی یکی از معابد است که اون اندازه 2 برابر یک گاو واقعی است. اینم عکسش:

میگن که این گاو برای نشون دادن قدرتش همیشه به سمت چپ میخوابه و یه عالمه گردنبند های بزرگ و معروف داره و خیلی هم بزرگ و قویه.

ولی در هند گاو همچنان پرستش میشه علتش هم اینه که میگن وقتی انسان پا به زمین گذاشت تنها حیوانی که از اول باهاش بود گاو بود و از تمام قسمتهای گاو استفاده مفید میشه پس مفید ترین حیوان برای انسان است اخه ادرار گاو رو خیلی مفید میدونن و توی یوگا و پوجا به عنوان یه ماده مقدس و مفید ازش استفاده میکنن و بقیه قسمتها را هم که خودتون استفادشون را میدونید ولی نمیگن که گاو خداست فقط مقدسه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1384ساعت 13:56  توسط انسان 

سلام به دوستان خوبم 
میخوام امروز در باره diwalli بگم. همونطور که گفتم این جشن برای پرستش گانش است و 10 روز طول میکشه . قبل از اون هر خوانواده یک گانش کوچک یا بزرگ بسته به وضعیت مالیشون میخرن و اونو توی معبد کوچکی که اکثرا در خونه دارن قرار میدن و دورش رو پر از گل میکنن دور گردنش هم یک گردنبند از گل میزارن و در طول اون 10 روز اب میریزن روی سرش و گل های تازه براش میارن و به نوعهای مختلف اونو می پرستند. به جز داخل هر خونه هر محل هم یک معبد موقت با چادر درست میکنن و یک گانش خیلی گنده را توش میزارن برای این 10 روز .
بزرگترین گانش در شهر حیدر اباد است که فقط کف پاش نصف بدن یک ادم است. متاسفانه امسال موفق نشدم ازش عکسی بگیرم . ولی معروف ترین گانش در شهر دهلی است که هم خیلی بزرگ است و هم اینکه همه بدنش از طلا است.
بعد از تمام شدن این 10 روز همه مردم شهر دور نزدیکترین دریاچه یا دریا جمع میشن و همه گانشی را که توی خونشون یا معبد محلشون بوده را با خودشون میارن گاهی گانش ها اینقدر بزرگ هستند که اونا را با وانت یا کامیون میارن . دم دریاچه حیدر اباد که حسابی شلوغ میشه پر از ادم و وانت و جرثقیل . بعد هر گروهی برای گانش خودشون یک اواز میخونن و همه دورش میرقصند و بعد از انجام مراسم اونو میندازن توی دریاچه و برای گانش های خیلی بزرگ از جرثقیل ها استفاده میکنن روز بعد هم شهرداری با یه عالمه جرثقیل میاد و همه گانش ها را از اب میکشه بیرون.
توی این روز همه اتیش بازی میکنن و همه خونه ها و مغازه به شکلهای خاصی شمع روشن میکنن که توی عکس میبینید اول همه دختران خانواده جمع ميشن و روي زمين با نقش هاي خاصي نقاشهاي زيبايي به رنگ سفيد ميکشن و بعد روي قسمتهاي مختلف اين نقاشي شمع ميذارن ( تو عکس هم نقاشي ديده ميشه)  این شمع روشن کردن هم فلسفه ای داره میگن راما ( که در کتاب راما یانا داستانش اومده) خیلی محبوب پدرش(شاه) بود و فرزند اول و وارث پدر هم بود زن دوم پدر راما میخواست پسر خودش جانشین شاه بشه و شاه هم بهش قول داده بود که هر کاری بخواد براش انجام میده اونم از شاه میخواد که راما را 20 سال به یه جای دور بفرسته بعد از 20 سال که راما توی این روز بر میگرده همه مردم براش تمام مسیر را با شمع روشن میکنن و حالا به یاد اون شمع ها مردم توی خونه هاشون شمع روشن میکنن.
یه داستان دیگه هم مربوط به diwalli هست که میگه شاه به یک سفر طولانی رفت و زنش در نبود اون بچه دار شد شاه اصلا نمیدونست که زنش حامله بوده بعد از سالها که برمیگرده زنش در حمام بوده شاه می خواد وارد اتاق شه پسرش میاد و میگه مادرم در حمام است تو کی هستی؟ حق نداری بری تو. شاه هم عصبانی میشه و گردن پسر را میزنه وقتی زنش بهش میگه که این پسرمون بود شاه خیلی ناراحت میشه و فیلی که در حال رد شدن بوده را میکشه و کله اونو به جای کله پسرش میزاره و به همین علت گانش کله فیل داره و diwali روز تولد دوباره گانش است.

از یکی از دوستام پرسیدم چرا گانش را توی اب میندازین؟ گفت توی اب چشمهاش ضعیف میشه و دیگه ما را نمیبینه و میتونیم خرابش کنیم و برای سال دیگه گانش های نو بسازیم. اینم برا خودش فلسفه ای است!!!


+ نوشته شده در  شنبه 10 دی1384ساعت 13:48  توسط انسان 

سلام دوستان خوبم
یه خبر بسیار جالب دارم  
الان روی پرده های سینما ها در هند یک فیلم سینمایی است که داغ ترین فیلم الان است و هنوز موفق نشدم که بلیطش رو گیر بیارم که اونو ببینم. ولی نکته جالب اینجاست که در این فیلم ارش خودمون وارد یک کافی شاپ میشه و یکی از خواننده های هندی را میبینه و با هم شروع به کار میکنن و در فیلم شو های زیادی از هر دوی انها هست و ماجراهایی برای اونها اتفاق می اوفته که یکی از شو های فیلم اهنگ برو برو ی ارش است که به فارسی خونده میشه و تا الان 100 بار این شو رو که البته کمی تغییر کرده و بازیگرهای هندی توش هستند رو توی تلویزیون هند کانال V نشون داده من خودم تا حالا چند بار اونو دیدم!!فکر کنید داریم شو های هندی را نگاه میکنیم توی کانالی کاملا هندی یکهو ارش میاد میخونه منکه خیلی خوشم اومده  دعا کنید بلیط گیرم بیاد که خیلی دلم میخواد این فیلم رو ببینم.
راستی اسم این فیلم bluff master است.
خوش باشید
+ نوشته شده در  جمعه 9 دی1384ساعت 9:42  توسط انسان 

اما این دفعه میخوام در باره خدایان هندو بگم اول فلسفه خداهاشون:
می گن که ما هر چیزی رو که برای انسان مفید باشه می پرستیم ولی حتما یکی اون چیز را افریده که خداش است پس خدای اونو میپرستیم ولی مثلا یه بچه ! چه جوری میشه بهش گفت که خدا همه جا هست؟ پس یه چیزی میسازیم که فقط وجود باشه بشه دیدش و پرستیدش وگرنه که نمیگیم این خدا است!! البته مسلما اگه از بی سواداشون بپرسید همچین نظری ندارن و انو خدا میدونن.
واقعا هم برای تمام چیزها خدا دارن مثل خدای باران که اسمش وارون است. حتا نابودی هم خدا داره که اسمش شیوا است! ولی به نظرم جالبترینشون گانش است که میخوام امروز در بارش بگم.

 

(عکس :شیوا خدای نابودی )

گانش مهمترین خدا است ولی نمیدونم دقیق برای چیه؟ شکل ظاهریش یه ادم نشسته است با کله فیل که اینم خودش ماجرایی داره که چرا این شکلی شده که تو یه قسمت دیگه براتون تعریف میکنم.
اینجا یه 10 روز تعطیلی داریم که اسمش diwalli است این تعطیلات برای پرستش گانش است توی قسمت بعدی همه چیز رو در باره diwalli میگم. این دفعه میخوام یه چیز جالب تعریف کنم این عکس که میبینید حالت عادی گانش است که همه هم یکی تو خونشون دارن و هر روز صبح پرستش میکنن این حالت حالتی است که همه جا دیده میشه و در اصل پرستش میشه. اکثرا هم به رنگ صورتی دیده میشه.

 

ه بار که تو یه معبد بودم راهنما این عکس پایین را که روی یکی از دیوارا بود نشونم داد گفت میبینی این با همیشه فرق داره؟؟ همیشه مستقیم است این یکی خرطومش به سمت چپ است این موقعی است که گانش عصبانی است و چیز های سختی ازمون میخواد و اگه انجام ندیم شاکی میشه برای همین هم این که سخت گیر است رو تو خونه هامون پرستش نمیکنیم چون ازش میترسیم و اون عادیه را همه جا میبینی!!!
خدا های زیاده دیگه ای هم دارن ولی متاسفانه در بارشون اطلاعات زیادی ندارم.

 

 

فکر میکنم برای این دفعه بسه ولی قسمت بعد که در مورد diwalli است را حتما بخونید.
خوش باشید

+ نوشته شده در  جمعه 9 دی1384ساعت 9:36  توسط انسان 

سلام دوستان
امروز میخوام در باره vegterian یا همون گیاه خواری صحبت کنم
هندوها همشون گیاه خوار نیستن و این بستگی به گروه و رهبری که ازش پیروی میکنند داره فلسفه گیاه خواری هم از اعتقاد به کارما ناشی میشه در توضیح کارما باید بگم که : کارما میگه هر انسانی بعد از مرگ دوباره متولد میشه ( ۷ بار تولد دوباره)
 و در تولد دوباره زندگیش به زندگی قبلی اش بستگی داره هر چقدر در اون زندگی بد بوده باشه توی این زندگی جدید بدبخت تر و فقیر تر میشه. و میگن که کشتن هر یک موجود زنده باعث پایین اومدن یک درجه در کارما میشه یعنی یک درجه زندگی سخت تر. به همین خاطر گوشت نمیخورن که در زندگی بعدی بدبخت نشوند.
توی این سفر خونه ای که مهمانشون بودم همه گیاه خوار بودند و اشپزی داشتن که خوب فقط غذاهای گیاهی بلد بود بپزه من هم 14 روز اونجا بودم که در این 14 روز کاملا گیاه خوار شده بودم. انصافا سخت تر از اونی بود که فکرشو میکردم اخه من خیلی غذاهای هندی مخصوصا غذاهای گیاهیشون را دوست دارم و فکر میکردم خیلی راحت خواهد گذشت ولی اشتباه کردم اوایلش بد نبودا ولی یهو تحملم تموم شد حس کردم دارم افسرده میشم. انگار خودشونم فهمیدن که یه روز گفتن میریم شهر و شب تو یه رستوران که هم veg داشته باشه هم non-veg شام می خوریم و همین کارم کردن و اون شب به اندازه 10 شب مرغ و ماهی خوردم اخه انصافا خیلی خوشمزه بود غذاهاش ولی یه مسئله وجود داشت میدونید چی؟؟
حتما همتون عکس های چینی ها را در حال خوردن چیزهای عجیب قریب دیدین؟ وقتی که اون عکس ها را نگاه میکردید چه حسی داشتید؟ چه قیافه ای میگرفتید؟؟ اون موقع که من داشتم با ولع ماهی رو میخوردم دقیقا همون حالت رو تو چهره همراهانم دیدم باورتون نمیشه چه جوری نگاهم میکردن یه لحظه از خودم بدم اومد حس کردم دارم چیز بدی میخورم!!! لحظه بدی بود ولی خوب کلا شب خوبی بود بعد اون همه وقت بی گوشتی!!!
ولی با اینکه فقط از گیاه برای پختن غذا استفاده میکنن ولی تنوع غذایی زیادی دارن یه عالمه هم سبزی هایی دارن که من قبلا ندیده بودم. غذاهای گیا هی شون هم به اندازه غذاهای گوشتی تند نیست چون اعتقاد دارن که ادویه جات طعم سبزی را از بین میبره.
همین خونه ای که من این مدت بودم عروس خوانواده از یک ایالت دیگه و از یک گروه مذهبی دیگه بود اونا توی خانوادشون حتی همه سبزیجات رو نمیخوردن مثلا پیاز و سیبزمینی رو که ریشه اش خوردنی است رو نمیخوردن و فقط از گیاهان دیگه که روی زمین هستند استفاده میکردن ازش پرسیدم اینجوری که تنوع غذاییتون خیلی میاد پایین گفت نه اصلا! نمیدونم اخه دیگه چی برا خوردن میمونه! میگفت که اینجا که اومدم مجبورم همه اینها رو بخورم مخصوصا که اینها عادت دارن در هر وعده غذایی ۳ تا ۴ تا پیاز بریزن که برای من خیلی زیاد است و از غذاهای خانه شوهرم خسته شدم!! اینم خیلی جالب بود تا قبل از اون نشنیده بودم که یکی از گروهاشون حتی ریشه ها رو نمیخورن!
از غذاهای خوشمزه میتونم غذاهای زیر رو بگم که همه از غذاهای معروف جنوب هند هستن:
دال , چوله باتورا , پاو باجی , رسم , دوسا , پوری , .......
راستی گفتم شاید خوب باشه در باره ترشی انبه هم تو همین قسمت بگم
این ترشی خیلی تند است اگر بخواهید همراه غذاتون بخورید یه نوک سوزن از مواد ترشی برای یک قاشق پر کافیه ولی واقعا خوشمزه است من که خیلی دوست دارم اگه از چیز تند بدتون نمی اد توصیه میکنم یه بار امتحان کنید اینجا که پره ولی ایران هم هست اینجا ترشی های انبه انواع مختلفی داره که مزه هاشون خیلی فرق دارن یه نوعش که واقعا خوش مزه است با طمع سیر است و یه اسم خاصی داره که یادم نیست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 دی1384ساعت 9:29  توسط انسان 

 

خدا رحمتش کنه من که خیلی دوستش داشتم

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1384ساعت 9:26  توسط انسان 

ایندفعه میخوام براتون ازمدرسه هاي هند ميگم اينجا از سن دو سال و نيم مدرسه رفتن رو شروع ميکنن دو سال در کلاسهاي پرستاري هستن که مثل همون مهدکودک خودمون و بد از اون ميرن کلاسه اول يعني وقتي که 5/5 ساله هستن بد 12 تا کلاس دارن که همه 12 کلاس به اضافه دو تا کلاسه پرستاري همه در يک مدرسه هستن چيزي به نامه دبستان يا رهنمايي اينا ندارن

تو سن 17 سالگي ميرن دانشگاه تو مدرسه ها هم اكثرا درسهاشون مثل درسهاي ايران است فقط اينجا به علت اينکه هند زبانهاي زيادي داره بايد سه تا زبان رو به صورت کامل تو مدرسه ياد بگيرن زبانه اولشون انگليسي است زبان دومشون زبانه مادريشونه که ميتونه هندي , اردو بسته به دين و گروهه دينيشون باشه و زبانه سومشون زبانيه که در ايالتي که زندگي ميکنن استفاده ميشه هر ايالتي زبانه مخصوص به خودشو داره مثلا ايالته اندهرا پردش که من توش زندگي ميکنم زبانش تلگو است و ايالته تميل نادو که الان توش هستم زبانه تاميل را دارن وقتي که بچه هاي مدرسه اي را تو خيابون مي بينيد که دارن ميرن خونه همه يه کيف خيلي گنده رو کولشونه و يه زنبيل دستشون اولين بار همه ميپرسن چرا??? علتش اينه که اولن کتابايه زيادي دارن که بايد ببرن مدرسه پس يه کيفه گنده لازم دارن زنبيل هم ظرفه ناهار و خوراکييه زنگ تفريحشونه با يه شيشه آب چون اينا تو کيفشون جا نميشه و آب اشميدني هم تو مدرسه ها نيست بايد از خونه ببرن توي عکس زنبيلهاشون معلومه اين عكس يکي از بزرگترين مدرسهايه يه روستا است يکي از روستاهاي اطراف يه شهر بزرگ که توي اين مدرسه از روش e-learning براي آموزش استفاده ميشه و اينکه از کلسه چهار به بد دروسه برنامه نويسي دارن توجه کنيد که در يک روستا است من الان تو خونه ي سازنده اين مدرسه مهمان هستم چه خونيه اي عکسشو دفعه هاي بعدي براتون ميذارم اگه طولاني بود بگيد دفيعه بعدي خلاصه تر بنويسم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1384ساعت 9:22  توسط انسان 

یه عکس از موز های هندی گرفتم جالبه ببینید:


وز انواع زيادي داره که من هيچ وقت نديده بودم يه نوع که خوشمزه ترين هم هست موز هاي کوچيک هستن خيلي کوچيک طولشون قده يه انگشته و زرد هستن پر از لکه هاي سياه و واقعاً خوش مزه و دونه اي ميفروشن هر دونه 1 روبيه است يعني 20 تومن نوع بعدي موزهايه بزرگ هستن مثل همونايي که ما ايران ميخريم ولي انواع مختلف دارن يکي که همون زرد ها هستن که همه باهاشون آشنا هستيم نوع دومش سبز رنگن که در نظر اول به نظر نرسيده ميان ولي نه رسيده و خوش طمع هستن و يه نوع ديگه هم موزها يه قرمز هستن که توي عکس معلومن اين موزهايه قرمز طعمشون خيلي خوب نيست البته من نخوردم خود هنديا ميگن که فقط براي پختنه غذا ازش استفاده ميشه غذاشم اتفاقا خوش مزس من خوردم ولي خوب فكر اينکه موزه يه جوريه ديگه !!در ضمن اين عکس رو تو يکي از بازرهايه ميوه گرفتم بماند که چقدر همه چپ چپ نگام کردن! حتماً تو دلشون مي گفتن وا موز نديدس!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1384ساعت 9:17  توسط انسان