سلام عزیزان
همین الان از امتحان برگشتم!
چونکه همه گفته بودن که نتیجه امتحان امروزم رو خبر بدم امدم بگم که حسابی سخت بود سوالاتی که اصلا باور نمیکردم که بیاد و نخونده بودم امده بود و منم فقط ۱ سوال از ۵ تا رو جواب دادم!! حالا دیگه فقط با دعا ممکنه قبول شم

ولی خوب چه کنم عیب نداره نه؟ دم عیدی خودم رو ناراحت نکنم!! ( خودم خودم رو دلداری میدم

)
به هر حال ممنون از دعاهاتون


بازم عیدتون مبارک

+
نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 19:17 توسط انسان
از روز اولی که امده بودم حیدراباد همه در مورد راموجی فیلم سیتی حرف میزدن منم مطمئن بودم که جای قشنگی است و یه روزی خواهم رفت
قسمت شد و دیروز رفتیم
اگه بخوام از اولش بگم 2 ماهی میشد که تصمیم گرفته بودیم که بریم ولی هر دفعه یه مشکلی پیش میومد اخه این شهرک فیلم خیلی خارج از شهره نزدیک 1 ساعتی با ماشین راه است خلاصه بچه ها هفته پیش رفتن بلیط تور گرفتن که بریم بلیط ورودی شهرک 5000 تومان است و تور هم 2600 تومان جمعا 7600 تومان پول دادیم صبح ساعت 9:30 قرار گذاشتیم ولی یکی از بچه ها دیر کرده بود و ما هم دیر رسیدیم و ماشین رفته بود!! همه شاکی بودن از دست این دوستمون که اره پول هم الکی دادیم و ....
این اقا هم که حسابی پشیمون و ناراحت بود و هندی هم خوب بلد بود رفت و با رییس تور صحبت کرد و اونها هم برامون یک تاکسی گرفتن که ما رو ببره و برگردونه! ما هم 5 نفر بودیم سوار تاکسی شدیم و 1 ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم از دور تابلوی گنده ورودی معلوم بود :

وقتی که وارد شدیم یک محوطه بزرگ بود که بلیط ورودی رو میفروختن راننده رفت بلیط برامون خرید بعد هم شماره موبایلش رو داد که موقع برگشت بهش زنگ بزنیم بعد هم گفت سوار اون اتوبوس ها بشید که میبرنتون داخل
توی صف که واستادیم یک خانمی امد جلو و یک برچسب های قرمز رنگ که روش نوشته بود راموجی فیلم سیتی میچسبوند روی لباسهامون و گفتن که تا اخر که برمیگردین حق ندارین این رو از لباسهاتون بکنید!!!
سوار اتوبوسهای سبز رنگی شدیم و حدود 20 دقیقه راه رفتیم تا به خود شهرک رسیدیدم توی راه از یک روستا هم رد شدیم!!
وقتی که از اتوبوس پیاده شدیم اولین چیزی که دیدیم یک ساختمون رو باز خیلی گنده روبرومون بود
دروازه ورودی ساختمون :

با یه شهر بازی کوچولو که بچه ها توی صف بازیها منتظر ایستاده بودن اون دوستمون که هندی هم بلد بود قبلا یک بار امده بود و میدونست که باید چکار کنیم و کجا بریم و این خیلی خوب بود اول وارد اون ساختمون شدیم که یک مجسمه گنده وسطش بود

دورتادور مجسمه راههای مختلفی بود که هر طرف به یک قسمت از شهرک میرسید از راه سمت راست شروع کردیم که یک خیابون بود که دو طرفش پر از خونه های به سبک امریکای لاتین بود و هر کدوم یک اصطبل داشت و اسب های مجسمه مانند توشون بود اخرش هم یه رستوران بود که از اونجایی که صبحانه نخورده بودیم و ساعت هم 12 بود سریع رفتیم توش که نهار بخوریم!
اول که وارد شدیم طبق عادت ایران گفتیم حتما یه همچین جایی قیمت غذاهاش دو برابر بیرون است!! ولی واقعا تعجب کردیم وقتی دیدیم که قشنگ قیمتها نصف هستند!!!
بعد از غذا راه رو برگشتیم تا دوباره به همون مجسمه رسیدیم و این دفعه به سمت بالا رفتیم که یک سری فروشگاه بود که همشون فقط تی شرت داشتن ولی این تیشرت ها معمولی نبودن عکس روی تیشرت ها سیاه و سفید بود ولی وقتی که اون رو توی نور افتاب میگرفتیم هم داخل عکسها به صورت خیلی قشنگی رنگ میشد و هم عکس حالت برجسته پیدا میکرد نفری یکی از این تیشرت ها رو هم خریدیم در انتهای این راه هم یک رستوران دیگه بود که خیلی قشنگ بود اینم عکس اون رستوران

دورتادور مجسمه راههای مختلفی بود که هر طرف به یک قسمت از شهرک میرسید از راه سمت راست شروع کردیم که یک خیابون بود که دو طرفش پر از خونه های به سبک امریکای لاتین بود و هر کدوم یک اصطبل داشت و اسب های مجسمه مانند توشون بود اخرش هم یه رستوران بود که از اونجایی که صبحانه نخورده بودیم و ساعت هم 12 بود سریع رفتیم توش که نهار بخوریم!
اول که وارد شدیم طبق عادت ایران گفتیم حتما یه همچین جایی قیمت غذاهاش دو برابر بیرون است!! ولی واقعا تعجب کردیم وقتی دیدیم که قشنگ قیمتها نصف هستند!!!
بعد از غذا راه رو برگشتیم تا دوباره به همون مجسمه رسیدیم و این دفعه به سمت بالا رفتیم که یک سری فروشگاه بود که همشون فقط تی شرت داشتن ولی این تیشرت ها معمولی نبودن عکس روی تیشرت ها سیاه و سفید بود ولی وقتی که اون رو توی نور افتاب میگرفتیم هم داخل عکسها به صورت خیلی قشنگی رنگ میشد و هم عکس حالت برجسته پیدا میکرد نفری یکی از این تیشرت ها رو هم خریدیم در انتهای این راه هم یک رستوران دیگه بود که خیلی قشنگ بود اینم عکس اون رستوران
ادامه دارد....
+
نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 11:24 توسط انسان
یه پارک هست نزدیک کالج که من هیچ وقت نرفته بودم اخه اینجا اشکالی که هست اینه که پارکها مجانی نیستند باید بلیط بخریم برای ورود به پارک و خوب به همین خاطر هم درش رو زود میبندن تا ساعت 8 شب بیشتر باز نیست و ما هم که اکثرا ساعت 8 تازه میریم بیرون! وخوب هیچ وقت نشده بود که برم ولی شنبه که کلاسم زود تموم شد یهو هوس کردم که برم اونجا خلاصه با یکی از بچه ها رفتیم و حسرت خوردیم که چرا تو این دو ساله زودتر نیمده بودیم! واقعا چه پارک زیبایی بود!
این پارک کنار بزرگترین دریاچه شهر یعنی "حسین ساگار" قرار داره که من عاشق این دریاچه هستم ( به یاد زاینده رود میرم کنارش و زل میزنم به اب! )
قیمت ورودیه پارک خیلی کم بود یعنی من اول فکر کردم به خاطر اینکه پارک معروف و زیبایی است حداقل باید 30 روپیه = 600 تومن بدیم ولی خوب 5 روپیه = 100 تومن بیشتر نبود یه ابشار خیلی خیلی خوشگل وسط پارک بود که زیرش حوضی بود که کف حوض و روی دیواره پشت ابشار نقاشی کشیده بودن و این خیلی منظره زیبایی رو ایجاد کرده بود! وقتی که ما وارد شدیم ابشار باز بود ولی متاسفانه تا تصمیم گرفتیم عکس بگیریم بستنش! ولی خوب بازم به نظرم بد نشده :

فضای سبز پارک هم خیلی دیدنی بود پر از درختان منطقه گرمسیری!
بعد رسیدیم به کنار دریاچه و هوس قایق سواری کردیم قایق های مختلفی داره در واقع 5 نوع مختلف
1- قایق ساده : شبیه لنچ است و تا وسط دریاچه میره و از مجسمه بودا که وسط دریاچه است دیدن میکنید و برمیگرده
2- قایقی است که شبها فقط کار میکنه و دور تا دور دریاچه رو میره و وسطش یه سن داره که تعدادی زن روش در حال رقص هستند!
3- قایقی که داخلش همه وسایل تفریحی رو داره مثل رستوران و ....
دو تای دیگه رو هم نمیدونم دیگه چه فرقی دارن
ما قایق اول رو سوار شدیم که بریم مجسمه بودا رو ببینیم
تا وقتی که به مجسمه رسیدیم 10 دقیقه طول کشید بعد هم که عکس گرفتیم و برگشتیم
![]()

این دریاچه هم داستان جالبی داره
حسین ساگار یک دریاچه طبیعی نیست دریاچه ساخت دست بشر است
یه رودخونه از وسط حیدراباد رد میشه که قدیم فقط رد میشده بعد تصمیم میگیرن که این دریاچه رو درست کنن که اب رودخونه به دریاچه بریزه دریاچه خیلی بزرگی است و ساختش 30 سال طول کشیده و موقعی هم که میخواستن مجسمه بودا رو وسطش بزارن یکبار مجسمه می افته که نمیدونم یه تعداد زیادی از کارگرها میمیرن! و برای چند سال کار متوقف میشه و بعد دوباره میسازنش و حالا این شده که ما میبینیم !
دور این دریاچه یک خیابان هست به نام مسیر گردنبد که اگه از بالا نگاه کنید واقها مثل یک گردنبند برای دریاچه است
و مهمترین مراکز تفریحی شهر در اطراف این دریاچه و مخصوصا در این خیابون هستن!
اینم چندتا عکس دیگه :
نقوش روی قسمت پایه مجسمه بودا :
دریاچه و مجسمه از دور :
ساعت جلوی درب ورودی پارک :
+
نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 11:2 توسط انسان
مهمونی که امشب رفتم که کلی ماجرا داره!!!
این مهمونی از طرف مسئول دانشجویان خارجی دانشگاه برای دانشجویان خارجی هر سال همین موقع برگزار میشه
پارسال به من خیلی خوش گذشت و اتفاقا متوجه شدم که توجه یکی از خبرنگارها رو خیلی جلب کردم! بعد هم دیدم که این خبرنگار مدام اطراف من میچرخه و عکس میگیره ولی از اونجایی که همه حواسم به برنامه ها بود اصلا متوجه نشدم که یه عالمه عکس از من گرفته! فردای اون روز از خونه که امدم بیرون دختر همسایه امد و یه روزنامه داد دستم گفت این عکس شماست؟؟!!!
وای خیلی جالب بود عکس من کنار همین هم خونه خوشگلم که دیدینش کنار همدیگه نصف صفحه رو گرفته بود!! البته بماند که این عکس رفت توی پرونده دانشجوییم در کنسول که نفهمیدم خطای من چی بوده که باید عکسم بره لای پرونده
ولی کلی معروف شدم دیگه!
ولی امسال قصد نداشتم که برم چرا؟
چونکه از اینجا تا دانشگاه خیلی دوره و کارتهای ورودی رو باید میرفتیم از دانشگاه میگرفتیم و من وقت نکردم که این همه راه رو برم و کارت نداشتم! بنابراین گفتم که نمیرم! ولی دیگه بچه ها اصرار کردن و خلاصه امروز راضی شدم که برم ولی کارت نداشتم!یکی از بچه ها گفت ما هم پارسال بدون کارت رفتیم بیا احتمالا میتونی بیای تو! منم یک ریسک گنده کردم و این همه راه رو رفتم تا اونجا! جلوی در گفتن نمیشه فقط از این کارت سبزها! گفتم اخه جا گذاشتم! گفت دانشجوی کدوم کالج هستی؟ گفتم نظام! گفت کارت دانشجویی؟ منم نشون دادم! بعد گفت باشه برو تو! داخل هم که مراسم بود اول کمی سخنرانی که سرکنسولگر ایران هم یه سخنرانی کوتاه ولی خیلی زیبا داشتن!
بعدش هم یه پسر سومالیایی رفت بالا و یه اواز به زبون خودشون خوند که هم زبونشون زشت بود هم اهنگ و هم اواز!!!
بعد از این هم یه گروه از پسرهای سومالیایی رفتن بالا یکیشون اواز میخوند و بقیه میرقصیدن!! بازم این قابل تحمل تر بود ازشون فیلم گرفتم.
بعد از همه این مراسمها همه همکلاسیهای خارجی من امدن و گفتن بیا همه با هم عکس بگیریم کلی گشتیم و یک نفر رو پیدا کردیم که عکس بگیره! امده دوربین رو کجکی گرفته دستش میگه چیکار کنم حالا؟ یکی از بچه ها رفت جلو و بهش گفت این دکمه رو فشار بده و اینجوری صاف هم بگیرش! با یه لحنی گفت اوکی که گفتم الان یه عکس توپ ازمون میگیره! وقتی رفتم دوربین رو ازش بگیرم نگاه کردم دیدم قشنگ دو نفر از کادر بیرون هستن! گفتیم اقا یکی دیگه! گفت اوکی اوکی! بعد این بار 3 نفر از کادر بیرون بودن! دیگه کلی داد زدم اخرش گفت اوکی اوکی ! دوباره رفته واستاده بازم نشد گفتم اقا مرسی برو یکی دیگه رو پیدا میکنیم ! 
بعد دومی امده هی دکمه دوربین رو فشار میده میگه گرفتم میگم اقا این دوربین دیجیتال است باید در دو مرحله فشار بدی میگه اوکی اوکی! بعد دوباره یکمی لمسش میکرد میگفت گرفت میگفتم اقا نگرفت تورو به خدا اون انگشت رو فشار بده! اخرش هم نفهمید به یکی از پسرها گفتم لطفا برو به این یاد بده !
هیچی اینم اخرش یاد نگرفت و خسته شد و رفت یکی از بچه ها یکی از دوستاش رو صدا زد گفت بیا از ما عکس بگیر این یکی عینکی بود! بعد امده هی دنبال سوراخ چشمی میگرده هی رفتم بهش نشون میدم که اینجوری از دور نگاه کن به تصویر و عکس رو بگیر میگه اوکی ! بعد که سر جام می ایستادم دوربین رو میچسبوند به شیشه عینکش میگفت اخه من هیچی نمیبینم که 
خلاصه که خستتون نکنم نزدیکه 15 تا عکس 4 نفر مختلف ازمون گرفتن تا اخرش یکیش درست شد خیر سرشون همه خارجی بودن اگه هندی بودن نمیدونم میخواستن چه کنن!
اییقدر هوار کشیدم امروز که دیگه..........
بعد از گرفتن عکسها هم پلیس امد و با ضرب کتک و باطوم انداختمون بیرون!!! ( اخه از بس که معطل کرده بودیم که یه عکاس درست بیاد عکس بگیره همه چراغها رو خاموش کرده بودن و همه رفته بودن بیرون و فقط ما مونده بودیم پلیسه هم عصبانی شد
)
بعد هم مجبور شدیم یه عالمه راه رو پیاده بیایم که از دانشگاه خارج شیم تا اتو پیدا کنیم که حسابی دردسر بود و با اون خستگی خیلی سخت بود ولی خوب اخرش پیدا شد دیگه! 
اهان شام رو هم نگفتم
شام به علت شیوع انفولانزای مرغی اصلا مرغ نداشت فقط انواع برنج و انواع گوشت با نون بود که خوب خوردیم دیگه ولی بعضی از ایرانیها خیلی غر زدن که تند است و بد مزه است و غذاش بد است و ..............
ولی به نظر من خوب بود چندتا غذای سبزی خواری هم داشت که یکیش گل کلم سرخ شده بود که همه بدشون امد ولی من کلی خوشم امد البته همه برا این بدشون امد که اولش قیافه اش شبیه مرغ بود همه به بهانه مرغ برداشتن ولی گل کلم بود و همه ضایع شدن !
یه دسر هم بود که کرم کارامل رو با مربای همون میوه که شربتش رو توی فالوده میریزن قاطی کرده بودن بازم من خوشم امد ولی یکی از دخترها میگفت مزه میوه گندیده میده! چی بگم؟!
اینم چندتا عکس! البته حواسم نبود که اختصاصا برای وبلاگ عکس بگیرم حالا این اولی عکس رئیس قسمت دانشجویان خارجی است در حال سخنرانی ( بالا سرش هم نوشته مهمانی در خانه و اسم دانشگاهمون رو هم نوشته! ) دو تای بعدیش هم ۳ تا از دوستانم هستن!

این دو تا پایینی ها موقعی که خوابگاه بودم هم خوابگاهیم بودن و یک سال بود ندیده بودمشون اسمهاشون هم رنو و جوتیکا است! هردو اهل فیجی هستن.

اینم همکلاسی و همکارم است. اسمش نورس است و اهل یمن.

بعد نوشت :الان داشتم عکسها رو نگاه میکردم دیدم تازه یکی از عکسهایی که دیگه دیدیم همه توش هستیم همه از چشم به بالامون توی کادر نیست !!!!
در جواب سوالات دوست خوبم دیوانه هم بگم که : پنجاب یکی از ایالات هند است که الان تقریبا مستقل شده ولی پنجابی ها و کشمیریها خودشون رو خیلی جدا از هند میدونن و الان هم با پاکستان هم جنگ دارن و جنگهای داخلی هم برای استقلال دارند و فقط هم در هند کشمیریها و پنجابی ها زیبا و سفید هستند که اکثرا هم مذهب سیک دارند که گفته میشه از نسل ایرانیهای قدیم هستن.
خوب هندی ها هم بستگی داره اکثر قدیمی هاشون سبزی خوار هستند ولی نسل جدید و همچنین بعضی از فرقه هاشون گوشت خوار هستند ولی این مهمونی فقط برای دانشجویان خارجی بود و هرجا که خارجی باشه خوب غذاهای گوشتی سرو میشه برای اونها و توی این مهمونی به جز برگزار کننده ها هیچ فرد هندی نبود
و شاید برای اینکه بهتر درباره اینکه هندی ها سبزی خوار هستند بدونیین به مطلب سبزی خواران که نوشته بودم مراجعه کنید.
+
نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 10:51 توسط انسان
- نمیدونم میدونید یا نه که امسال فستیوال فیلم کودکان در هند برگزار شد و از شانس ما توی حیدراباد بود و از خیلی خوش شانسیه ما توی این شهر بزرگ محل برگزاری درست پشت خونه من بود! ولی خوب دیگه همش هم خوش شانسی نبود چون درست وسط امتحانهای پایان ترمم بود! ولی چندتا از فیلمها رو رفتم مثل بچه های اسمان و .... روز اول که افتتاحیه بود هم رفتم که یه عالمه هندی جمع شده بودن از یکی از مدرسه ها هم امده بودن که نصف سالن رو گرفته بودن از کنسولگری هم بودن که اول سخنرانی بود بعد هم سخنرانی یکی از افراد گروه که از ایران امده بود و سخنرانی رئیس نمیدونم چیه حیدراباد و بعد از سخنرانی ها هم فیلم بچه های اسمان رو دیدیم!
من با هم خونه کنیایی ام رفتم از فیلم خوشش امده بود چندتا عکس هم گرفتیم ولی چون خیلی تاریک بود خیلی خوب در نیمدن ولی خوب میزارم که ببینید :

این پایینی هم عکس هم خونه من :
- امروز تو کالج شبکه داشتیم بعد خانمی که استادمون باشه ترم دومی است که بهمون درس میده! بعد نمیدونم من چکار کردم که از ترم یک که بودم با اینکه اون موقع استاد ما نبود من رو خیلی دوست داشت! بعد این دو ترم هم که همیشه سخت ترین سوالهاش رو از من میپرسه میگه تو شایا هستی باید بلد باشی و جواب بدی! ترم پیش هم سر امتحان عملی گفت هر کس جواب سوالش رو بلد نبود بیاد براش سوال رو عوض کنم به جز شایا!
حالا امروز داشت کنفرانس تعیین میکرد بعد کلا سر کلاسش ۵۰ نفر هستیم از بین این ۵۰ نفر میخواست ۵ تا رو انتخاب کنه اول از همه هم گفت شایا! گفتم نه من نمیتونم! گفت نه مگه میشه؟ معلومه که میتونی! حالا تصور کنید خود کنفرانس اصلا و اساسا مسئله است اونم ادم بخواد انگلیسی کنفرانس بده! اونم جلوی یه عالمه هندی! تازه همه هم ۱۷ - ۱۸ ساله و بی جنبه! تازه اصلا نمیدونم که موضوع کنفرانسم چیه؟ !! من چه کنم حالا ؟
پی نوشت : عکسهای مطلب مندی رو عوض کردم یه سر بزنید اینا انگار قشنگ ترن!
+
نوشته شده در شنبه 6 اسفند1384ساعت 1:25 توسط انسان
امروز توی کالج که نشسته بودم دو تا از بچه ها امدن و گفتن که الان رفته بودن یکی از رستورانهای اطراف کالج و توی منو دیده بودن که چیزی به نام فالوده داره اینا هم تصمیم گرفته بودن که ببینن این فالوده چی هست؟
خلاصه که خیلی تعریف کردن و من هم هوس کردم که برم ببینم چیه 
بعد به یکی دیگه از بچه ها گفتم و با هم رفتیم اونجا مرده جلوی خودمون فالوده رو درست کرد اول توی لیوان مایعی مثل شربت البالو ریخت بعد هم روش کمی شیر ریخت و بعد هم تکه های یخ و تخم شربتی اخر سر هم کمی خامه با چندتا بادام هندی روش گذاشت و داد بهمون
درسته که با فالوده خودمون خیلی فرق داشت ولی بازهم به همون خوشمزگی بود مخصوصا که اینجا الان هوا حسابی گرم شده و اون فالوده خنک حسابی بهمون چسبید جالب بود که توی این دو سال تا حالا کشفش نکرده بودیم.
اینجا یه نوشیدنی دیگه دارن به نام لاسی که این رو قبلا خورده بودیم برای درست کردن لاسی اول یکمی دوغ رو توی لیوان میریزن بعد از همون شربت شبیه البالو یکمی روش میریزن و بعد هم کمی خامه! مزه ترش و شیرین با هم ببینید چی میشه! ما که اصلا خوشمون نیمد!
این لاسی رو که گفتم یاد یه ماجرایی افتادم
اون موقع ها که اصفهان دانشجو بودیم چندتا از بچه ها گفتن که تا حالا دوغ گوشفیل خوردین؟؟؟ !!
اخه اصفهانی ها هم مزه ترش و شیرین قاطی رو خیلی دوست دارن مثل خورشت ماست که هم خیلی معروف و هم غذای گرونی در اصفهان است وهمشون هم خیلی دوست دارن!
خلاصه که این دوستامون من و همخونه ام رو بردن دروازه دولت اصفهان و بهمون دوغ گوشفیل دادن
دوغش محشر بود خیلی خوشمزه بود گوشفیلاش هم خوشمزه بود ولی با هم دیگه؟؟؟!!وای اصلا دوست ندارم اخه من نمیفهمم ادم چجوری میتونه مزه ترش و شیرین رو با هم بخوره!!
اهان اینو یادم رفت بگم که من خودم اصلا و نسبا اصفهانی هستم ولی نه دوغ گوشفیل دوست دارم نه خورشت ماست!
+
نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 1:14 توسط انسان
سلام دوستان
حرفهای امروزم رو با یه اتفاق که امروز توی شرکت افتاد شروع میکنم به نظرم نکته جالبی امد که با شما هم درمیون بزارم
امروز جلسه مهمی داشتیم مدیر کل شرکت داشت حرف میزد وسط حرفهاش یهو گفت اگه که سعی نکنید 3 برابر سرعتتون پیشرفت کنید یکی دیگه میاد و جای شما رو میگیره !
همه سر تکون دادن و بعد هم رئیس حرفهاش رو ادامه داد! بعد از اینکه حرفهاش تموم شد یکی از همکارها گفت میخواستم یه چیزی بگم اونم اینکه ما نمیخواهیم که با 3 برابر سرعتمون حرکت کنیم که مبادا کسی جامون رو بگیره بلکه میخواهیم با 6 برابر سرعت حرکت کنیم که علاوه بر اینکه کسی جامون رو نگیره خودمون هم بریم و جای کسی که بالاتر از ما است رو بگیریم!
به نظرم نکته جالبی امد که بگم!
** با خوندن نظراتتون توي پست قبلي تصميم گرفتم که امسال به جز اينکه سفره هفت سين ميندازم تازه سبزه هم بزارم 
بعد امروز قصد نوشتن مطلب جدید ندارم فقط چندتا نکته رو میگم و بعد هم جواب سوالاتی که پرسیده بودید :
1- اول ممنون از اینهمه نظرات خوبتون و این همه لطفتون وقتی که نظراتتون رو دیدم شوکه شدم واقعا مرسی! و هم اینکه مرسی که جواب سوالم رو درباره اسباب کشی دادید! راستش با این همه نظر مخالف دیگه حسابی از اسباب کشی پشیمون شدم! دیگه اگه بیان بهم پول هم بدن عمرا از جام تکون نمیخورم!
2- دیروز که مطلب مندی رو گذاشته بودم اکثرا نوشته بودید که دیده بودید ولی اسمش رو نمیدونستید و الان یاد گرفتید برای اینکه تلفظش رو هم درست یاد بگیرید گفتم انگلیسیش رو هم بگم که mehndi است.
3- نگار جون نه من زیاد از این چیزهای تزئینی خوشم نمیاد نمیدونم چرا! برای دیگران دوست دارم که ببینم ولی خودم استفاده نمیکنم!
4- ارام جان عکس از خودم نیست عکسی هم از دست خودم داشتم که خیلی خیلی قشنگ بود یعنی اون طرحی که دختره برام کشیده بود خیلی زیبا بود ولی خوب دوست نداشتم بذارم
5- ایرسا جان درباره قیمت ساری پرسیده بودی اینجا ساری از 2500 تومان شروع میشه و تا 1 میلیون تومان بالا میره! بستگی داره که چقدر روش کار شده باشه و جنسش چی باشه ولی پارسال دوستم یه ساری خیلی زیبا و کار شده خرید 80 هزار تومان .
6- شری جان اگه دوست داری همه سوالاتت رو برام میل کن من با کمال میل جواب میدم درباره قیمت روپیه هم اوایل سال 20 تومن بود الان به 22 تومن رسیده و جواب اون سوالت درباره اون معبد رو هم سعی میکنم تا چند روز اینده بدم درباره بقیه سوالات هم اگه میشه برام میل بزن و این سوالات رو هم تکرار کن بهت جواب میدم.
** غزاله جان درباره عيد نوروز و زرتشتيان پرسيده بودي درباره زرتشتيان مقيم نميدونم ولي چندتا دوست زرتشتي دارم که از ايران امدن خوب اونا هم مثل ما مراسم دارن! اطلاع خاصي در اين مورد ندارم شرمنده
** پي براه عزيزم راستش ماهي رو يادمون رفت بزاريم سر سفره و شب که برگشتم خونه ديدم ماهي روي ميزم جا مونده!! شرمنده و ممنون از توجهت
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 1:17 توسط انسان
امروز ميخوام درباره مندي بگم! دوستاني که هند هستن حتما خیلی خوب در اين مورد ميدونن مخصوصا دخترها!
مندی درواقع نقاشی روی کف دست یا پشت دست و یا روی پا بوسیله حنا است.
برای این کار یک وسیله قیف مانند دارن که توش پر از حنا است سرش رو سوراخ میکنن و یک نقاش ماهر سر ۱۰ دقیقه یه طرح زیبا روی دست باقی میزاره.
اول که طرح رو میکشه حنایی سیاه رنگ و برجسته روی دست باقی میمونه که باید نیم ساعت صبر کرد که این حنا خشک شه بعد اون رو تراشید و ریخت دور.
چیزی که باقی میمونه همون نقوش قرمز است!(دیگه همه میدونید که حنا قرمز است) من که خودم اون موقعی که سیاه است رو خیلی بیشتر دوست دارم وقتی که قرمز میشه رنگ و روش رو از دست میده!


مندي دو نوع داره ۱- عربي ۲- هندي
مندی ساده همونی است که بالا توضیح دادم ولی مندی عربی رنگی است خیلی قشنگه اول با حنا طرح رو میکشن و بعد با یک رنگهایی که خیلی خوشرنگ و متفاوت هستن رنگش میکنن
این مندی گرونه خودش هر بسته ای ۴۰۰ تومنه ولی کسی که طرح رو میکشه زیاد میگیره! نمیدونم چقدر چون پول ندادم من! اخه پارسال یه دوستی داشتم خواهرش ارایشگاه داشت و چون که من خارجی بودم دیگه برام مجانی انجام میداد. دفعه اول به زور برام مندی کشید چونکه روی دستاشون که میدیدم خیلی خوشم نمیاومد با این دستهای سیاهشون! ولی دیگه به زور قبول کردم بعدش دیگه بدم نیمد!

الانم یه ارایشگاهی پیدا کردم که مندی عربی کار میکنه برم به برو بچ معرفی کنم! شاید دلشون خواست برن

ولی این ارایشگاه از اونا نیست که قبلا تو مطلب ارایشگاهها گفته بودم ها! این گرون میگیره

ولی نه بازم خیلی مثل ایران!

کشیدن مندی برای عروس اجباری است! و اینکه دخترها خیلی براشون مهمه که حتما روی دستشون مندی داشته باشن جزو تزئینات گرون و اصلی محسوب میشه!
پی نوشت : چند روز پیش تو شرکت یه چایی شیر تازه پیدا کردم خیلی خوشمزه است از همه اونایی که تا حالا گفتم بیشتر تر تر تر
اب رو بجوشونید و شیر رو هم جدا بجوشونید بعد کمی از اب رو داخل شیر بریزید و همراه شکر رو توش حل کنید و یکمی رو اجاق بزارید تا شکر حسابی حل شه! ( بازم مثل همیشه شکرش زیاد باید باشه تا خوشمزه بشه ها! ) بعد یه تی بگ بزارید توش رنگش که به کرمی برگشت تی بگ رو در بیارید واییییییییی اینقدر خوشمزه است که نمیدونید! من که دیگه مردم

+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 1:30 توسط انسان
نزديکه عيد نوروز شده! خوب اينجا که براي عيد خبري نيست ولي به فکر افتادم که درباره اينکه نوروز پارسالمون چجوري گذشت بنويسم!
روز جالبي بود سال تحويل ساعت ۴ بعد از ظهر بود که ۴ بعد از ظهر ميشد ۶ در هند خوب ما از اول گفتيم که ساعت ۶ و ۳ دقيقه سال تحويله و دوتا از بچه ها اومدن که سال تحويل رو خونه من باشن و قرار بود شام هم بريم بيرون ساعت ۵ دقيقه به ۶ بود که ما نشسته بوديم حرف ميزديم يکي ديگه از بچه ها زنگ زد و گفت چه نشستين که ديشب تو ايران ساعتها رو کشيدن جلو و الان ۱ ساعت با ما اختلاف دارن و سال تحويل گذشته و ساعت ۵ بوده! ما هم حالمون گرفته شده بود داشتيم غصه ميخورديم که يهو يکي از بچه ها گفت بپريد زنگ ميزنيم ايران
تا سر کوچه دويديم من هرچي شماره ميگرفتم خطها مشغول بود ديگه با هزار دردسر يکي از بچه ها زنگ زد و گفتن نه دقيق ۲ دقيقه ديگه سال تحويل ميشه! حالا ديگه ما با چه بدو بدويي برگشتيم تو خونه که سال تحويل سر سفره باشيم بماند! وقتي رسيديم مونديم که خوب حالا از کجا بفهميم که سال تحويل شد؟ هيچي يه زره نشستيم بعد حدس زديم که احتمالا ديگه شده بعد ديگه به هم عيد رو تبريک گفتيم و همين! تموم شد! تازه قرار بود که بعدش مامان باباها زنگ بزنن که از بس خطوط ايران مشغول بود نتونسته بودن و ما ۵ دقيقه بعد از اون رفتيم اينترنت بلکه چت کنيم! اينم شد سال نو ما!
جالبترين قسمت در اين عيد برامون سفره هفت سينمون بود
بچه ها از قبل يک ماهي قرمز کوچولو خريده بودن ! البته با کلي دردسر چون همه ماهي فروشيها دو روز بود که تعطيل بودن و ديگه کلي راه رفته بودن تا پيدا کرده بودن منم رفتم سيب خريدم وسفره رو گذاشتم اينه و قران و همه رو گذاشتم بعد حساب کردم ديدم فقط سيب دارم گفتم خوب ۷ تا سين حالا از کجا بيارم؟؟! رفتم سيب و سيني و ساعت اوردم گذاشتم و زنگ زدم به بچه ها گفتم سر راه ۴ تا سين براي سفره بخريد گفتن خوب يکيش که سکه ميزاريم ما هم يه چيزهايي ميخريم ديگه! حالا ببينيد اخرش سفره هفت سينمون چيا بود : سيب . سفره . سيني . ساعت . سير .
سنجاق قفلي
.
سمبوسه هندي
. و سکه

بعد از اینکه سال هم تحویل شد نشستیم نفری یک سیب و یک سمبوسه خوردیم!!
اينم اولين عيد ما در هند
ولي امسال ديگه پشيمون شديم تصميم گرفتيم که اصلا ذوق نکنيم و همون هفت سين رو هم نچينيم!
اينم عکس هفت سين پارسال ما!
+
نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 1:21 توسط انسان