|
از هندوستان تا کانادا
|
من فردا صبح یا بهتره بگم امروز صبح! ساعت 8 کلاس دارم و الان که ساعت 3 است همچنان بیدارم! و تازه اومدم وبلاگ آپدیت کنم
آخه تازه اینترنتم درست شده و ذوق کردم که اینترنت دارم
یه مقدار پراکنده گویی کنیم! چه اشکالی داره؟!
* کلاس زبانم دیروز تموم شد و امتحان پایان ترم رو دادیم! شنبه باید برم ببینم چند شدم؟!
* اون دو تا کلاس دیگه ای هم که گفتم میرم یکیش که برنامه نویسی است asp.net یکی دیگش هم امنیت شبکه است که از اول عاشقش بودم ولی هیچ وقت فرصت یادگیریش رو نداشتم! این کلاس امنیت ما رو با مسائل هک و هکر ها و ایجاد امنیت آشنا میکنه و با دنیای کاملا جدید و جالبی آشنا شدم.
* یک مطلب خیلی جالبی که امروز خیلی باعث شد متفکر بشم اینه که این خانم همراه همسر و پسرشون در حیدراباد مشغول به تحصیل هستن و به وبلاگ من سر زده بودن! من وقتی عکسهای وبلاگشون رو دیدم یهو موندم که چقدر دلم برای حیدراباد تنگ شده؟!! هیچ وقت باورم نمیشد برگردم و دلم بخواد برم بیگ بازار یا برم کنار دریاچه حسین ساگار! البته این رو میدونستم که دلم برای غذاهای تند و تیزشون تنگ میشه و الان هم واقعا دلم لک زده که یه چولی باتولا یا اینجوری غذاها رو بخورم!
* دلم برای عکس گذاشتن تو وبلاگم تنگ شده! دفعه بعدی که بخوام آپ کنم ایشالا نصفه شب نباشه وقت داشته باشم کلی عکس خوشگل بزارم.
* نمیدونین که چه بلایی سرم اومد! یکی از دوستام که درحیدراباد است خیلی برام زحمت کشید و نمیدونم چطوری جبران کنم! این دوستم رفت دانشگاه و کلی برام نامه و سیلابس و اینها رو گرفت و همه رو پست کرد کانادا! حالا این وسط من یه اشتباهی کرده بودم و بهش نگفته بودم که برنامم تغییر کرده و نامه هام رو به آدرسهای قبلی پست کرده بود! محتویاتشون هم کمی با چیزایی که میخواستم فرستاده بشه فرق داشت! وقتی فهمیده بود بنده خدا با ناراحتی زنگ زد بهم که حالا چیکار کنیم؟! منم شاخ در اوردم دیگه بالاخره با پیگیریهاش دی اچ ال بهش گفته بود که وسط راه در آلمان میشه آدرس ها رو عوض کرد ولی با همون محتویات میموند دیگه! مجبور شدیم همین کار رو کنیم! حالا امیدوارم که دانشگاهها گیر ندن که چرا یه سری چیزای الکی اضافی تو پاکتت بوده!
از اونجایی که وقتی عکسهاش رو تو اینترنت دیدم تقریبا موندم! که این دانشگاست یا باغ ملکه ای چیزیه؟!! تصمیم گرفتم که هرجور شده برم این دانشگاه! امیدوارم که بهم پذیرش بدن! دارم تلاشم رو میکنم! تقریبا نصف مدارکم رو براشون فرستادمفقط مشکل اینجاست که چون لیسانسم رو قبول ندارن میتونم واحدهام رو بهشون ارائه بدم و برم سال آخر لیسانس بشینم!
خلاصه ماجرا اینکه فعلا در حال انجام کارهای پذیرش هستم نتیجه را تا آخر اردیبهشت خبر میدن! ولی اگر پذیرش ندن ( که میدن! ) اونوقت باید صبر کنم برای ترم بعدیشون اقدام کنم و قبلش هم برم یه سری درس آزاد بخونم تا بلکه بهم پذیرش رو بدن!
دارم شدیدا کلاس میرم اینقدر کلاس میرم که وقت نمیکنم درسهای سنگین و سختشون رو بخونم! همشون هم در رابطه با رشته خودم است ( البته به جز کلاس زبان ) و عاشق این درسها هستم و با تمام وجود میرم سر کلاس! هر جلسه هم که تموم میشه غصه میخورم که چقدر زود گذشت! الان هم ناراحتم چون یکی از کلاسام فقط 4 جلسه اش مونده!
یکی از این کلاسایی که میرم یک روز در میونه و هر جلسه اینقدر چیزای جالب یاد میگیرم که ذوق زده میشم و میام خونه میشینم کلی راجع بهشون فکر میکنم! هیچ وقت فکر نمیکردم یه همچین دنیایی هم دور و اطرافم باشه! همیشه دوست داشتم اینجوری چیزا رو هم یاد بگیرم و به نظر خودم تو دنیای کامپیوتری فقط همین مونده بود که بلد نبودم و حالا دیگه به این خواسته ام هم رسیدم! دست بابام درد نکنه که شهریه گرونش رو داد! و از اون شخصی که کلاس رو بهم معرفی کرد هم خیلی خیلی ممنونم
کلاس زبانم هم هفته دیگه تموم میشه و من دلم برای هم کلاسیهایی که نزدیک به 6 ماه باهم بودیم خیلی تنگ میشه تازه اونا ترمهای بعدی رو که از بعد از عید شروع میشه شاید بازم با هم بیان ! ولی من که برای ترم بعدی میخوام شعبه ام رو عوض کنم بعدش هم که دیگه ایران نیستم!
دلم میخواد ورزش کنم! ولی از هیچ ورزشی خیلی خوشم نمیاد که با عشق برم سرش! رفتم کلاس بدنسازی ثبت نام کردم ولی فقط 2 جلسه رفتم چون اینقدر بدم میومد که صبح ها حس بلند شدن به خاطرش رو نداشتم به خاطر کلاسایی که دوست دارم ساعت 6 هم بیدار میشم ها! ولی برای این که 9 بود و 5 دقیقه راه بود بیدار نمیشدم نمیدونم چیکار کنم؟؟
پی نوشت : به علتهایی پست های قبلیم رو بعد از چند روز پاک میکنم!
پی نوشت 2: این پسر خاله من برداشته مودم ای دی اس ال رو منتقل کرده به زیر زمین که با دوستاش بیان بعضی شبا اینجا! حالا وقت نمیکنه که برای من یه کابل بکشه تا بالا! درنتیجه هروقت میخوام بیام نت باید بیام زیر زمین! یه شوفاژ هست ولی بازم سرده الانم دارم یخ میزنم از سرما! برم بالا دیگه !
امروز بعد از مدتها خونه ام! یادم رفته بود تو خونه بودن چه شکلیه ![]()
بله داشتم میگفتم براتون....
من خوشحال از اینکه پذیرش گرفتم منتظر بودم که نامه پذیرشم بیاد در خونه و باهاش برم دنبال کارای ویزا گرفتن. خیلی قبل از این موضوع بود که خواهرم شمین هم که ترم یک نقاشی بود تصمیم گرفت انصراف بده و بره تو خط کانادا! در نتیجه از دانشگاهش انصراف داد و شروع کرد به خوندن زبان برای امتحان آیلتس اما از اونجایی که زبان دومش تو مدرسه آلمانی بود دید که راه درازی در پیش داره چون واقعا انگلیسیش در حد ۰ بود!
این شد که مامان و بابام هم تصمیم گرفتن که به فکر رفتن بیوفتن البته اونا چند سال پیش اقدام کرده بودن ولی خیلی اون رو جدی نگرفته بودن و فکر نمیکردن که حتی کانادا بهمون ویزای اقامت بده! یا حتی اگر هم بده تصمیم بگیرن که برن! ولی این موضوع ها که پیش اومد یکمی مصمم شدن در نتیجه با وکیلمون تماس گرفتن و دیدن که برای ادامه کارهامون باید من یه مدرک اشتغال به تحصیل ارائه بدم
ولی من که مشغول به تحصیل نبودم؟! فقط داشتم برای کنکور میخوندم! به این فکر افتادم که از موسسه پارسه که اونجا کلاس کنکور میرفتم یه نامه اشتغال به تحصیل بگیرم! و همون هم کافی بود و جواب داد! نامه رو فرستادیم و در کمال تعجبمون سه ماه بعد که میشه مصادف با گرفتن پذیرش من از کونکوردیا بهمون جواب دادن که در صورت انجام یک سری کارهای نهایی جواب نهایی رو بهمون میدن! و بازهم در کمال تعجب دوباره سه ماه بعد که میشه آبان ماه امسال ویزاهامون رو دادن!
همین موقع بود که به این فکر افتادیم که حالا من برم کونکوردیا یا نه؟! شروع کردیم به تحقیق کردن راجع به شهرهای مختلف کانادا و اول قرار شد که من برم کونکوردیا و درسم رو اونجا شروع کنم و بعد خانواده ام سال دیگه بیان پیشم بعد از اینکه یه مقدار دوباره تحقیق کردیم قرار شد من یک ترم پذیرشم رو عقب بندازم و همه با هم سال آینده بریم! و دوباره بعد از تحقیقات مفصل قرار بر این شد که اصلا نریم شهر مونترئال بلکه بریم ونکوور! و در نتیجه من نرم کونکوردیا! و بازم در نتیجه باید از یه دانشگاه دیگه توی ونکوور پذیرش میگرفتم!
بازم باشه بقیه اش برای بعد...
اینم بگم که علت اینکه من دانشگاه کونکوردیا رو انتخاب کردم این بود که لیسانس من در هند ۳ ساله است و به همین خاطر اکثر دانشگاهای کانادا که لیسانس ۴ ساله میخوان برای فوق لیسانس به من پذیرش نمیدادن! منم با سیستم اونجا زیاد آشنا نبودم و دیدم تنها گزینه خوبی که راحت بهم پذیرش میده کونکوردیا است. ولی بعد چون مجبور شدم برای دانشگاه های ونکوور اقدام کنم همه چیز تغییر کرد که دفعه های بعدی براتون تعریف میکنم.
بله داشتم براتون میگفتم که باید مدارکم از هند پست میشد کانادا! همینطور مونده بودم چه کنم چه نکنم؟ که یه آقایی که هند دانشجو بودن و قبلا یه سری از عکسهاشون رو توی وبلاگم گذاشته بودم بهم ایمیل زدن که یه مسابقه عکاسی بین دانشجوها برگزار میشه شما هم شرکت کنید! من اصلا فراموش کردم که عکسهام رو براشون بفرستم و چند وقت بعد فقط یه ایمیل زدن که بپرسن کجام؟ چرا عکس نفرستادم و .... این ایمیل دومی مصادف شد با اون وضعیت من که نمیدونستم چیکار کنم؟! یهو به فکرم رسید که از ایشون بخوام کمکم کنن! اون آقا هم گفتن که خودشون هم خیلی سرشون شلوغه و هم اینکه راهشون تا دانشگاه ما خیلی دوره و نمیتونن برن اونجا ولی یه مرد هندی رو میشناسن که پول میگیره و این کار رو میکنه. خود تایید مدارک هم کلی پول میخواست که به اضافه دستمزد این آقای هندی براشون فرستادم بماند که چقدر طول کشید و چقدر خرج شد و چقدر من حرص خوردم! ولی بالاخره برام گرفت و فرستاد کانادا! در نتیجه مشکل مدارک هم حل شد! و دیگه فقط باید منتظر میشستم برای نتیجه!
یک ماهی طول کشید گه گاهی برام ایمیلی میومد و خبری میداد یا چیزی تا اینکه بالاخره یه روز ایمیلم رو باز کردم و بلهههه دیدم که بهم پذیرش دادن! کلی خوشحال شده بودم و ذوق کردم و کلی جیغ کشیدم
و اینطوری شد که قرار شد من برم کانادا! این پذیرش مال ترم زمستان بود که ترمش از یک ماه پیش شروع شده! یعنی من الان باید کانادا و در حال تحصیل باشم. حالا اینکه چی شد که نرفتم باشه دفعه بعد.....
راستی باید یه مطلب دیگه رو هم کنار این موضوع تعریف کنم.
من همون موقع ها که داشتم برای آیلتس میخوندم خیلی داشتم خونمون اذیت میشدم آخه توی خونه ما اون موقع ها شکیبا اتاق نداشت و وسایلش بین اتاق من و شمین تقسیم شده بود شبها میومد تو اتاق من میخوابید و میخواست چراغ رو خاموش کنه در حالیکه من میخواستم درس بخونم! مشکلات دیگه ای هم بود که دیدم اینجوری نمیشه! به مامان اینا گفتم یه قسمت از خونه رو که جداست یه اتاق کنیم برای من یا شکیبا که مامانم راضی نبود میگفت پذیرایی بززززرگگگگ دوست داره! شمین هم اصلا حاضر نیست با شخص دیگه ای تو یه اتاق باشه! از یه طرف هم خودم مامانبزرگم رو خیلی خیلی دوست دارم هم اونا من رو ( نوه اول و اینا دیگه! ) قبلا هم براتون از مامانبزرگم و محبتش تعریف کرده بودم. هم اینکه دیدم دوست دارم کمک دستی براش باشم! ( البته الان بیشتر حس میکنم مزاحمم! ) خلاصه که تصمیم بر آن شد که بیام اینجا خونه مامانبزرگم! خونه خودمون ADSL داشتم که فقط من استفاده میکردم در نتیجه قعطش کردم و اینجا گرفتم برای همین وقتهایی که میام اینجا اینترنت دارم و خونمون نه! الان یک سال و دو سه ماهی میشه که خونه مامانی اینا زندگی میکنم و هفته ای یک یا دو شب میرم خونه خودمون! کلا سعی نکنید امتحان کنید که خیلی سخته! مخصوصا وقتهایی که یهو تصمیم میگیریم بریم مهمونی و من لباسهام اینجا هستن! خیلی وقتها شده مجبور شدم یه وسیله ای رو بگم با پیک برام بفرستن یا خودم پاشم برم بیارم! خوبه ماشین زیر پامه وگرنه امکان نداشت بشه اینجوری زندگی کرد! الان هم حس میکنم مامانی بخاطر من بیشتر آشپزی میکنه! هرچی بهش میگم به من کاری نداشته باش من هرچی باشه میخورم ولی دلش نمیاد! همیش غذاهایی که من دوست دارم رو میپزه و .....سر کار هم که میره و خسته و کوفته بر میگرده خونه تازه میخواد غذا درست کنه! تازه از یک سال پیش که اومدم اینجا ۸ کیلو چاق شدم از بس که بهم اصرار میکنه بخورم!
مامانبزرگه دیگه!![]()
این ماجرا هم برا اونایی که خواسته بودن تعریف کنم! ![]()
و اما امتحان!
اون 8 روزی که وقت داشتم خیلی بد بودن! آخه به خاطر امتحان هفته قبلیش تمام کلاسهای دانشگاه رو تعطیل کرده بودم و بجاش توی این هفته یه عالمه فوق العاده گذاشته بودم! در نتیجه توی اون هفته همش دانشگاه بودم و وقت نداشتم که خیلی درس بخونم!
همش میترسیدم تو امتحان دوم listening ام رو به خوبی امتحان اول ندم! ولی خدا رو شکر دومی هم عالی بود به جز یه قسمتش که سخت بود ولی کلا خیلی از خودم راضی بودم!
رسیدم به قسمت reading ! من توی خونه و سر کلاس که کار میکردم reading ام از همه چی بهتر بود و همیشه هم وقت اضافه می اوردم و هم عالی میزدم! تو تست نهایی کلاسمون هم ۸.۵ از ۹ شدم! برای همین خیالم راحت بود! ولی امتحان بقدری سخت بود که خیس عرق شده بودم و از اطرافم هیچ چیز نمیفهمیدم! رفته بودم تو برگه و مثل منگ ها هی میچرخیدم! واقعا خیلی خیلی سخت بود نزدیک بود گریه کنم! الانم که فکرش رو میکنم باورم نمیشه که چطوری سوالا رو جواب دادم؟!! هی ورق میزدم و تو متن دنبال جوابها میگشتم! وضعیت وحشتناکی بود! وقتی هم که وقتمون تموم شد یهو سالن رفت رو هوا! همه به هم میگفتن این چرا اینقدر سخت بود؟!! همه شکه شده بودن!
بعد رسیدم به writing : همونطور که تو قسمت قبلی گفتم این قسمت رو خیلی مشکل داشتم ولی کار کرده بودم ولی بازم استرس داشتم خلاصه که این writing دو بخش داره بخش اولش آسون تره و باید ۲۰ دقیقه براش وقت گذاشت و برای بخش دوم که سخته باید ۴۰ دقیقه وقت گذاشت! من بخش اول رو خیلی خیلی خوب بلد بودم و با اطمینان شروع به نوشتن کردم! ولی وقتی سرم رو از برگه بلند کردم دیدم ۳۰ دقیقه گذشته و این یعنی برای قسمت دوم ۱۰ دقیقه وقت کم داشتم! با هول و عجله رفتم سراغ اون قسمت! حالا هرچی صورت انشا رو میخونم یکی از کلمات رو نمیفهمیدم منظورش چیه؟ معنیش رو میدونستم ولی نمیفهمیدم! آخرش هم یه حدس الکی زدم و با همون حدس شروع به نوشتن کردم! باید ۵ یا ۶ پاراگراف انشا نوشت من میخواستم ۶ تا بنویسم ولی وقت کم اوردم و مجبور شدم پاراگراف یکی به آخر رو پاک کنم و نتیجه گیریم رو بنویسم وقتی اومدم بیرون خیلی ناراحت بودم چون فکر میکردم حتما بهم 5 بیشتر نمیدن! بعد هم که دیدم حدسم درباره صورت سوال اشتباه بوده! ولی خدا رو شکر اشتباهم خیلی تو انشا خودش رو نشون نمیداد!
امتحان speaking ام رو هم بد ندادم البته به خوبی تو خونه و سر کلاس نبودم چون از شدت استرس همش نفسم بند میومد و نمیتونستم حرف بزنم! ۱۵ دقیقه بی وقفه باید حرف زد و من چند دقیقه آخرش هم از خستگی ذهنی و هم استرس نمیتونستم صحبت کنم ! دلم میخواست داد بزنم ولم کن میخوام برم!
یک هفته بعدش نتایج اومد و رفتم دفترشون که تو خیابون ولیعصر است گرفتم! کارنامه تو دستم بود هی نگاه میکردم باورم نمیشد درست میبینم!!!! ۷ شده بودم! تقریبا مطمئن بودم که ۶ بیشتر نمیشم و من ۶.۵ لازم داشتم! ولی ۷ شده بودم!!!! تازه writing رو که از همه بیشتر میترسیدم شده بودم ۷.۵ !!! باور نکردنی بود! آخه کلا کمتر شخصی میتونه writing بالای ۶.۵ بگیره! listening هم که میدونستم خوب داده بودم همون ۷.۵ شده بودم اون دوتای دیگه هم هر دوتاش ۶.۵ شده بودم! که میانگین همه با هم میشه ۷! اینجوری شد که امتحان آیلتس رو هم به موقع و با موفقیت دادم.
این موقع که نتیجه امتحان آیلتس رو گرفتم شهریور همین امسال بود! و همون موقع مدارکم رو کامل کردم و برای دانشگاه کونکوردیا در کانادا فرستادم.
بعد از این ازم خواستن که مدارک دانشگاه هندم توسط خود دانشگاه براشون فرستاده بشه! حالا خر بیار و باقالی بار کن!!! چطوری برم هند درخواست بدم؟! به هر دری زدم چندبار زنگ زدم هند که میشه من مدارکم رو براتون پست کنم؟ ولی همش به در بسته میخوردم تا اینکه .....
ادامه دارد..........
ببخشید که نبودم
آخه رفته بودم اصفهان!
هم یه سری کار داشتم تو دانشگاهی که قبلا اصفهان درس میخوندم و هم بابام اینا داشتن میرفتن منم باهاشون رفتم دیگه!
راستی جواب کامنتهای پست قبل رو هم دادم.
یعنی الان منتظر ماجرای امتحان آیلتس هستید دیگه؟! ![]()
خدمتتون بگم که آیلتس دو نوع امتحان داره یکی عمومی (general ) یکی هم آکادمیک! که دومی برای گرفتن پذیرش از دانشگاهها است در نتیجه من قرار بود که امتحان آکادمیک بدم دیگه.
از اونجایی که محل آزمون نزدیک محل کار پدرم بود بابا من رو رسوند و خودش رفت سر کار! یه صف طویلی بود که باید ته صف صبر میکردم تا درها رو باز کنن! بعد یکی یکی میرفتیم و وسایلمون رو تحویل باجه میدادیم و هیچی حق نداشتیم با خودمون ببریم داخل! بعد میرفتیم تو یه صف دیگه صبر میکردیم و چک میکردن که شماره صندلیمون چیه و اسمون توی لیست هست یا نه؟ نکته جالب این بود که تمام اشخاصی که اونجا بودن انگلیسی صحبت میکردن! دو تا اقای ایرانی بودن که اونا هم باهامون انگلیسی حرف میزدن ولی کلا اکثر کارمندا از انگلیس اومده بودن و کاملا نیتیو بودن! همه استرس داشتن خلاصه که شماره صندلیهامون رو که گرفتیم میرفتیم توی سالن و اونجا بهمون یه بطری آب معدنی و یه کیسه پر از خودکار و مداد و پاک کن و اینا میدادن! یه خانم مسنی بود که خیلی بانمک حرف میزد ( به انگلیسی ) قیافه کاملا اروپایی هم داشت همش به ما میگفت شما همتون مثل نوه های من هستید! من همتون رو دوست دارم! برای همین الان دارم بهتون هشدار میدم که تقلب نکنین چون اینجا همه جاش دوربین مخفی نصبه! یا مثلا میگفت نوه های گلم بهتون هشدار میدم بعد از شروع امتحان درب سالن بسته میشه و دیگه نمیتونید برین دستشویی! در نتیجه همین الان تا وقت دارین برین! اینقدر این حرفش رو تکرار کرد که دیگه همه به این نتیجه رسیدن که برن بهتره و یهو کل سالن منتقل شد تو صف دستشویی ها ![]()
من از شدت استرس دل پیچه گرفته بودم و تا ساعت ۹ باید روی صندلی صبر میکردم! واقعا حالت تهوع داشتم و دلم میخواست هرچه زودتر امتحان شروع بشه! کلی برامون صحبت کردن و بعد برگه های listening رو پخش کردن!
همون موقع من یه نگاه کردم دیدم رو دسته میزم و کارتم که روی میز بود یه حرف G نوشته! هی فکر کردم این معنیش چی میتونه باشه؟ گفتم نکنه نشان دهنده امتحان general باشه؟ گفتم نه ! امکان نداره چون الان امتحان اکادمیک است! خلاصه که امتحان شروع شد و نوار رو پخش کردن! باورم نمیشد اینقدر برام راحت باشه و همه چیز رو بفهمم
باورم نمیشد صدا اونقدر واضح باشه و قشنگ بشنوم
خیلی عالی دادم و از استرسم کم شد! فقط یه جا یه لحظه حواسم پرت شد و دو تا سوال رو از دست دادم و جواب رو نشنیدم! بعد از اینکه این قسمت از امتحان تموم شد گفتن حالا باید بالای برگه رو پر کنین! همون خانم مامانبزرگه پشت بلندگو گفت که همتون بالای برگه نوع امتحان رو بنویسید: general !!! ما همه یهو گفتیم امتحان آکادمیک است! حالا از اون اصرار که نه general است! اینقدر همه گفتیم نه آکادمیک است که بالاخره راضی شد و رفت زنگ زد دفترشون! پرسید اونا هم گفتن بله امروز روز امتحان آکادمیک است!( چون امتحانات آیتلس در همه جای دنیا در یک زمان به یه شماره امتحان گرفته میشه! مثلا امتحان آکادمیک روز ۸ آگوست تو همه جای دنیا مثل هم است و در یک زمان اجرا میشه) در حالیکه اینا سوالات امتحان general رو با خودشون اورده بودن! هیچی دیگه گفتن برگه ها رو بدین و برین یک ساعت تو حیاط بشینین تا سوالا رو بیارن! تو اون یه ساعت همه جوابای تست اول رو همه با هم چک کردن! چون برای قسمت بعدی همون برگه ها رو پسمون میدادن و میتونستیم جوابا رو درست کنیم! ولی انگار مسئولین فهمیدن که اینجوری میشه و بعد از ۲ ساعت که تو حیاط نگهمون داشتن امتحان رو لغو کردن! در نتیجه دست از پا دراز تر برگشتیم خونه!!! میگفتن همچین افتضاحی بی سابقه بوده و کلی ناراحت شده بودن مخصوصا که بعضی ها شدیدا عجله داشتن برای نتیجه امتحان! خلاصه که برامون سه تا انتخاب گذاشتن!هر شخصی میتونست یکی رو انتخاب کنه! که یا کل پول رو پس بدن یا یه موقع بعدا بره امتحان بده یا هفته دیگه یه امتحان خاص مخصوص ما بزارن! تقریبا ۵۰ درصد گزینه سوم رو انتخاب کردن از جمله من! در نتیجه ۸ روز بعد یعنی شنبه بعدیش من امتحان دادم!
بازم ادامه دارد....
این دو تا عکس رو پارسال لواسان گرفتم تو باغ یکی از فامیلهامون باغشون خیلی بزرگ و قشنگه گلهای خیلی نازی هم دارن!