تبليغاتX
انسان
از هندوستان تا کانادا
من بالاخره در ونکوور هستم.

چند بار اومدم وبلاگ رو آپدیت کنم ولی هربار بستمش چون دیدم نمیتونم! علتهای مختلفی داشت

این وقایع اخیر ایران مگه اعصاب برای ما گذاشته؟ از اون طرف اینقدر یهو وارد یه دنیای جدید و متفاوت شدم که هنوز چپ و چوله ام! گاهی به مامان غر میزنم که من اینا رو درک نمیکنم و خیلی سختمه که با سیستمشون کنار بیام! اینقدر همه چیز قانون داره که آدم شاخ در میاره!  

الان دقیقا ۲ هفته است که ما اینجا هستیم. فعلا خونه پسردایی مادرم زندگی میکنیم و درواقع حسابی مزاحمشون هستیم! البته یه خونه اجاره کردیم که ۱ هفته دیگه میریم اونجا.

روزای اول که اومده بودیم یکی از ماشینهاشون دست ما بود و میرفتیم دنبال کارهای خودمون. بعد از چند روز ماشین خریدیم و دیگه راحت هر جایی بخوایم میریم.

نمیدونم از چی بگم؟ شاید روزای اول آدم حرف بیشتر برای گفتن داشته باشه و دوست دارم چیزای جالبی که اینجا دیدم رو بنویسم تا مثل همه ماجراهای هندم برای خودم و بقیه باقی بمونه. ولی حرف اینقدر زیاده که نمیدونم چی رو بگم؟!

از فرودگاه که میخواستیم بیایم تا خونه دیدیم تنها ماشینی که ۵ نفر آدم و این همه ساک توش جا میشه یه مدل لیموزین بود. وقتی که سوار شدیم راننده ازمون پرسید که از کجا اومدیم و رفته بودیم مسافرت؟ و ما گفتیم که تازه اومدیم و مهاجر هستیم! اینقدر ذوق کرده بود میگفت حالا به همه پز میدین که دفعه اول با لیموزین رفتین خونتون!  حالا درسته که ما دفعه اولمون بود سوار لیموزین میشدیم ولی دیگه اینقدر ذوق کردن نداشت به نظرم  تازه اصلا هم خوشگل نبود!

وقتی رسیدیم خونه پسر دایی مامانم ایشون اولین نفری بودن که ازمون استقبال کردن!

معرفی : سرکار خانم بیگی!

همه منظره ها اینجا قشنگه! خونه ها قشنگه!

اول که اومدیم باید میرفتیم و SIN میگرفتیم. مثل شماره ملی است و واقعا هم باید زود میگرفتیم چون بعد از اون هرجا رفتیم که هرکار کنیم اول از همه شماره SIN رو ازمون میخواستن. بعدش نوبت بیمه بود که آماده کردن مدارکش و پر کردن فرمش ۲-۳ روزی طول کشید و بعد رفتم پست کردم.

فکر کنم یکی از بدترین قسمتهای یک همچین مهاجرتی اینه که آدم اوایل احساس خنگ بودن میکنه هرجا میریم قوانینش رو نمیدونیم و یا یه کاری میکنیم که بقیه بهمون تذکر بدن و یا اینقدر فکر میکنیم که چطوری رفتار کنیم که همه چپ چپ نگاهمون میکنن ! این موضوع شدیدا الان من رو عصبی کرده!

مثلا رفته بودیم ماشین ببینیم فروشنده جلوی یه مشتری دیگه یه کاغذ گذاشت که اون مشتری رنگ ماشینش رو انتخاب کنه. من به مامانم گفتم واای این رنگه چقدر قشنگه و همینطور که مامانم داشت نگاه میکرد بهمون تذکر دادن که وقتی برگه جلوی یک مشتری دیگه است ما حق نداریم بهش نگاه کنیم و این کار خیلی زشتی است! 

رانندگی مسئله دیگه ای است! از اونجایی که میخوام زودتر گواهینامه اینجا رو بگیرم باید تمرین رانندگی کنم ! همزمان دارم کتاب آیین نامه رو میخونم! قوانین فرق داره با ایران البته نه خیلی ! ولی روش عمل کردن به قوانین خیلی فرق داره و ما اوایل سختمون بود  ولی الان که عادت کردم خیلی خیلی رانندگی راحتتره و همش آدم خیالش راحته.

دیگه اینکه تو این دو هفته کلی جاهای دیدنی رفتیم و کلی از جاهای ونکوور رو گشتیم بعضی وقتها حس میکنم اومدیم یه مسافرت و قراره تا چند وقت دیگه برگردیم ایران! باورم نمیشه هنوز که آدم ممکنه جایی به این قشنگی زندگی کنه! جایی که هر چیزی میخواد رو اطرافش داشته باشه! نمیدونم انگار اومدم شمال یه سفر تابستونی و قراره تموم شه!

دیروز هم از دانشگاه پذیرشم رو گرفتم به نظر میاد همه چیز داره خوب پیش میره. ولی بازم نگرانم و میترسم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 12:30  توسط انسان  |