|
از هندوستان تا کانادا
|
جمعیت زیادی از این دانشگاه ساکن ونکوور هستن و توی همین پیک نیک با اینکه اکثر افراد بچه هاشون همراهشون نبودن حدود 50 نفری اومده بودن. ![]()
محل پیک نیک فوق العاده قشنگ بود. اول یه مقدار گم شدیم و وارد یه خیابون فرعی شدیم که به یه منطقه خیلی خیلی پرت مسکونی میرسید! کلا شاید 10 تا خونه اونجا بود ولی یکی از یکی قشنگتر همه توی دل جنگل !
بعد هم که راه رو پیدا کردیم و به جمع پیوستیم
مدیر این انجمن که اتفاقا یکی از همکلاسیهای زمان دانشجویی بابای من هست و اینجا بعد از این همه سال همدیگه رو دیدن! زودتر اومده بود و یه آلاچیق خیلی بزرگ گرفته بودن. ![]()
بعد از اینکه رسیدیم گفتن که یه جزیره کوچیک نزدیک اونجا هست که یه مسیر سنگی از ساحل تا جزیره کشیده شده و فوق العاده قشنگه! گفتن باید سریعتر بریم وگرنه در اثر جزر و مد تا چند ساعت دیگه روی مسیر رو آب میگیره و دیگه نمیشه رفت یا برگشت! ![]()
این دو تا عکس رو بعد از اینکه آب روی پل رو گرفت گرفتم! اگر با عکس بالا مقایسه کنید کاملا معلومه که عرض مسیر چقدر کم شده!
این سنگی که سمت راست تصویر توی آب است قبلا جزو مسیر بود! و حالا خودش و همه سنگهای اطرافش کاملا زیر آب هستن! اینجا جزر و مد خیلیییی زیاده!
توی جزیره همه نشستن کنار همدیگه و شروع کردن به خوندن شعرهای ایرانی که همه بلد بودن فکر کنم یاد جوونی ها و زمان انقلاب افتاده بودن ( اکثر کسانی بودن که در زمان انقلاب یا کمی بعدش دانشجو بودن ) ![]()
خیلی صحنه جالبی بود کلی آدمهای چشم بادومی و کانادایی دورمون جمع شدن و یواش یواش نشستن کنارمون و گوش میدادن! بعد هم که بلند شدیم بریم کلی تشکر کردن و گفتن لذت بردیم! ![]()
این ستاره دریایی رو توی راه برگشت پیدا کردم. تقریبا خشک شده بود. خیلی خیلی خیلی خوشگله ![]()
بعد از اینکه برگشتیم به آلاچیق همه نهارهاشون رو گذاشتن روی یه میز و با هم شروع کردیم به خوردن نهار. بعضی ها هم که همونجا کباب درست کردن.
بعدش هم بعد از کمی استراحت و صحبت کردن قرار شد طناب کشی کنیم! کلی خندیدیم! هر 4 بار هم گروه ما برنده شد! ![]()
الان که داشتم عکسها رو نگاه میکردم دیدم چقدر آدمهای مختلف دورمون جمع شده بودن و طناب کشیمون رو نگاه میکردن!! بازم از ملیتهای مختلف! و همه یا دارن میخندن یا با تعجب نگاه میکنن!
![]()
چون عکسها زیاد بود بقیه رو میتونید توی ادامه مطلب ببینید.
بعد فهمیدیم که اون صف که میگن که سگ هم نداره برای کسانی است که از بار دوم به بعد وارد کانادا میشن! ما اصلا نه تو صف واستادیم نه سگ دیدیم! یه راست رفتیم توی قسمت لندینگ یه آقایی بود که کلی راهنماییمون کرد شغل هممون رو پرسید و بهمون گفت که چیکار کنیم و چیکار نکنیم بعد هم یه سری فرم و یه شماره بهمون داد باید صبر میکردیم تا شمارمون رو صدا کنن! بعد از یه مدت صدامون کردن و هممون باید میرفتیم و به یه سری سوالات جواب میدادیم:
- تا حالا کانادا اومده بودی؟
- تا حالا از کانادا دیپورت شدی؟
- تا حالا داخل کانادا به یه جرمی دستگیر شدی؟
بعد هم مدارکمون رو داد و اجازه داد که وارد ونکوور بشیم2- یه فرمی هست که باید پر کنیم که وسایلی است که بعدا تا 1 سال وقت داریم اونها رو از ایران وارد کانادا کنیم و براشون مالیات ندیم ( این چیزی بود که قبل از اومدن بهمون گفتن ) چند روز قبل از سفر هم خبر دادن که قانون برای شهر ونکوور تغییر کرده و این فرم دیگه نیاز نیست!
ما برای احتیاط فرم رو پر کردیم آخه ما یه سری وسایل داشتیم که یک هفته بعد از خودمون رسید وقتی برای گرفتن اون وسایل رفتیم گفتن فرمتون کو؟! و شانس اوردیم که داشتیم! بعد فرم رو گرفتن و وسایلی که اومده بود رو توی اون فرم خط زدن که یعنی این وسایل وارد شد! بعد هم گفت وسایلی که توی این فرم نوشتین رو تا هر وقت میتونید وارد کنید ( به این حرفش شک دارم شاید وارد نبوده چون همه بهمون گفتن یک سال وقت داریم! ولی بازم نمیدونم! )
۳- یک مطلب خیلی خیلی خیلی جالب که اول از همه کمی بهم بر خورد ولی بعد دیدم حق با اینها است: توی هواپیما از آلمان به مقصد ونکوور نشسته بودیم. چرخ غذا در حال نزدیک شدن به ما بود
من طبق عادت اول گوش دادم که چه گزینه هایی داره و قبل از رسیدن مهماندار پیش خودم انتخابم رو کردم بعد از شکیبا که کنارم نشسته بود پرسیدم که چی میخواد ( حس کردم ممکنه حرف مهماندار رو متوجه نشه و اعتماد به نفسش رو از دست بده و بگه چیزی نمیخوام! ) وقتی مهماندار به ما رسید رو به شکیبا کرد و پرسید چی میخوای؟ من به جاش جواب داد! مهماندار به طرز وحشتناکی با عصبانیت به من نگاه کرد و گفت : با شما صحبت نکردم با این خانم بود!
اول بخاطر اخم و عصبانیتش بهم برخورد ولی وقتی دیدم این کار چه تاثیر مثبتی روی بچه ها داره نظرم تغییر کرد. دقیقا همین اتفاق هم توی دانشگاه شمین افتاد که وقتی من و بابام شروع کردیم بجاش توضیح دادن که چی میخواد مشاور بهمون گفت میشه ساکت باشین با خودش صحبت کنم؟! شمین چون زبان آلمانی خونده خیلی انگلیسی رو خوب متوجه نمیشه و ما منظور بدی نداشتیم! ولی خوب دعوامون کرد دیگه! حالا دیگه یاد گرفتیم هرکس بجای خودش حرف بزنه!
۴- اینجا یک نوع بیمه اجباری داریم که سه ماه بعد از ورودمون بهمون داده میشه این بیمه بعضی از مسائل مثل چشم پزشکی و دندان پزشکی و عینک رو شامل نمیشه من همین امروز فهمیدم که دانشگاهمون به صورت اجباری یه بیمه خیلی خیلی به صرفه به دانشجوها میده که درواقع بیمه مکمل است و همه اینها رو هم شامل میشه!! کلی خوشمان آمد! البته گفته که اگر والدینتون شما رو قبلا بیمه مکمل کردن میتونین با ارائه مدرک انصراف بدین.
5- هنوز کارت اقامتمون به دستمون نرسیده با اینکه دیگه 6 هفته شده! یواش یواش باید بیاد! و تا قبل از اینکه ابن کارت رو بگیریم نه میتونم برم وام دانشجوییم رو تحویل بگیرم و نه میتونیم امتحان گواهینامه رانندگی بدیم.
6- فهمیدیم که شماره SIN رو هرجا درخواست کردن نباید راحت در اختیار هرکسی بزاریم! و خودمون هم به دلخواه خودمون نباید به کسی بدیم! چون تمام اطلاعات ما رو به سادگی یک کلیک با همین شماره بدست میارن.
* امروز یکشنبه بود هم اینجا تعطیل بود و هم ایران ( آخرش هم نفهمیدم که ایران یکشنبه تعطیل بود یا دوشنبه؟! ) ما امروز رفتیم پیک نیک خیلی خارج شهر - 4 ساعت رفتیم 5 ساعت اونجا بودیم و بعد هم 3 ساعت برگشتیم! همه راه برگشت رو من رانندگی کردم خیلیییی خوب بود جاده خلوت ، دنده اتوماتیک و .... عکسهای امروز رو دفعه بعدی میزارم
* روز ملی کانادا همه قرمز و سفید بودن! همه ماشینها به آنتهاشون پرچم کانادا آویزون بود ( یه جورایی آدم یاد ایران خودمون میوفتاد!! البته با آهنگ غمگین! ) توی همه پارکهای شهر برنامه های شاد و خیلی خوبی بود.
اول یه توضیح بدم که ما توی Tri-City زندگی میکنیم که مجموعه 3 شهر است Coquitlam , port Coquitlam , port moody و معمولا به مجموعه این سه شهر Tri-City گفته میشه چون هم کنار هم هستن و هم شهرداریهاشون با هم دیگه همکاریهای نزدیکی دارن.
این سه شهر به اضافه چندتا شهر دیگه (مثل برنابی – سوری – نورث ونکوور – وست ونکوور ) مجموعه ای رو تشکیل میدن که میشه بهشون گفت ونکوور ( اینجا نمیگن ولی اصطلاحا میشه بکار برد! )
حتی سیستم آموزشی توی این شهرها متفاوت است! مثلا ما توی شهر کوکوئیتلام سه دوره مدرسه داریم ( دقیقا مثل ایران ) دبستان – راهنمایی و دبیرستان در حالیکه بقیه شهرها دو دوره دارن فقط دبستان و دبیرستان!
ما توی شهر coquitlam زندگی میکنیم و برای روز ملی کانادا به پارک مرکزی شهر Port Coquitlam رفتیم به اسم Castle Park
وسط پارک یه سن نمایش درست کرده بودن و از اول تا آخر روش برنامه های مختلف اجرا میکردن – مسابقه برای بچه ها ، رقص ، آواز و .... دور تا دور این سن هم چادر زده بودن و توی چادر ها غذا و نوشیدنی میفروختن و یا امکانات مختلف برای بچه ها و بزرگها گذاشته بودن برای بچه ها همه چیز مجانی بود – نقاشی – کاردستی و ... ( مثل نمایشگاههای ایران که سر بچه ها یه گوشه گرم میشه دیگه )
چیزی که خیلی جلب توجه میکرد مردمی بودن که لباسهایی شکل پرچم کانادا پوشیده بودن و تقریبا همه افردا حاضر روی صورتها یا بازوهاشون عکس پرچم کانادا رو چسبونده بودن ( یه عکس برگردون بود که در ورودی پارک به هرکس میخواست میدادن و ما هم نفری یکی گرفتیم و روی دستهامون زدیم )
1- هوا اینجا سرده! من میلرزم از سرما! اینجا هم الان تابستونه ولی از نظر ما تابستونی سرد. خود کسانی که اینجا زندگی میکنن سردشون نیست و به ما میگن شما هم یواش یواش عادت میکنید! جالب اینه که یهو سر ظهر هوا آفتابی و گرم میشه بعد دوباره عصر سسسررررد میشه!
همه هم لباسهای راحت و باز میپوشن! مامان من که همیشه ژاکتش تنشه!
2- یه مشکل بزرگ داریم! اینجا آشغالها رو فقط دوشنبه ها جمع میکنن! وااای خیلی بده! هفته پیش پسردایی مامانم صبح خواب موند و 10 دقیقه دیر بیدار شد برای گذاشتن آشغال و تمام زباله های یک هفته باید میموند تا هفته بعدی!!! ![]()
3- امروز بالاخره وام دانشجوییم رو گرفتم! البته متاسفانه توی فرمش یه چیزی رو اشتباه وارد کرده بودم یعنی اشتباه کردم که این موضوع رو نوشته بودم! و در نتیجه 1000 دلار بهم وام کمتر از چیزی که حقم بود دادن! حالا باید دید میشه این رو درست کرد یا باید با همین مقدار وامی که گرفتم بسازم؟
4- یه چندتا مسئله درباره رانندگی:
اول : اینجا سرعت مجاز توی اتوبانها حداکثر ۸۰ است! اتوبانهای اطراف خونه ما خیلی خیلی خلوت هستن و آدم بدون اینکه بفهمه میبینه سرعتش شده ۱۰۰ البته خدا رو شکر این یه قانون اینجا زیاد رعایت نمیشه ( بقیه قوانین رانندگی خیلی خوب رعایت میشه ) ![]()
دوم : کنار خیابانها اکثرا پارک ممنوع است و یه جاهای خیلی خیلی کم و خاصی میشه پیدا کرد که بشه کنار خیابان پارک کرد. در اکثر مواقع باید وارد پارکینک اختصاصی همونجایی که کار داریم بشیم و در اکثر مواقع پولی است ( حداقل ساعتی ۲ دلار بیشترم میتونه باشه ) و این موضوع خیلی اعصاب خورد کنه چون یه روز که آدم ۱۰ تا جا کار داره باید کلی پول جا پارک بده! ( ما اصلا عادت نداریم ) ![]()
سوم : پارک کردن شدیدا قانون داره هر جا پارکی قانونش رو یا روی زمین جلوش نوشته و یا روی دیوار روبروش مثلا : جای پارک مخصوص معلولین - پارک فقط ۱۵ دقیقه - پارک فقط ۱ ساعت به شرط پرداخت ۲ دلار - پارک فقط در ایام تعطیل و ......![]()
چهارم : یه نکته خیلی عااالی برای ما اینه که اتوبانهای اصلی شهر یه باند مخصوص اتوبوس دارن که ماشینهای پر سر نشین هم میتونن از این باند حرکت کنن! در ساعات اوج ترافیک این باند کاملا خلوته چون معمولا همه میرن سر کار و تک سرنشین هستن! و ما هم گازش رو میگیریم و تو این باند میریم
( خانواده پرجمعیت یه جاهایی به درد میخوره! )
عکسهای این دفعه از یه تپه است که روش یه پارک ساختن به نام burnaby mountain که منظره رودخونه رو داره دقیقا در طرف مقابل این پارک روی همین تپه دانشگاهی که قراره برم قرار داره.
به این مجسمه های چوبی میگن indian arm اینجور که میگن توسط بومی های اینجا ساخته شده و توسط چینی ها به دولت هدیه داده شده ( یه همچین چیزایی دیگه! خودمون هم درست نفهمیدیم چی بود قضیه ! )
------------------------------------------------------------------------------------------
سومین هفته هم تموم شد! توی این سه هفته خیلی کارا کردم و خیلی چیزا یاد گرفتم ولی این آخرین هفته بهترین بود و پر از خبرای خوب برای من ![]()
علاوه بر اینکه بالاخره پذیرش رو گرفتم رفتم دانشگاه و با یه مشاور صحبت کردم و همه مسائل برام روشن شد و یه رشته خوب انتخاب کردم.مشاوره خیلی مهربونه همش بهم ایمیل میزنه و مراحل کارام رو برام توضیح میده بعد هم برای انتخاب درسهام باید برم پیش خودش تا کمکم کنه! آخه یک سال قراره یه سری دروس تکمیلی لیسانس بخونم و باید ببینم چه درسایی رو بهتره که بگیرم.
مممم آخ جو! بالاخره میتونم دوباره برم دانشگاه! وااای خدا مرسی که کمکم کردی جایی که دوست دارم برم دانشگاه! خیلیییی خوشحالم! این دانشگاه کجا با نظام کالج قابل مقایسه است؟! این واقعا دانشگاه است! واقعیه! دوست دارم!
![]()
من کلا سرنوشتم یه جورایی با موضوع دانشگاه سر لج داره! همش سنگ میندازه جلو پام! ولی انگار من سمج ترم! از بس که میخوامش به هر دری میزنم که بهش برسم
خیلی خیلی اذیت شدم سر گرفتن این پذیرش! اون دانشگاهی که اول اقدام کرده بودم مدارک هندم رو به یه دلیل مسخره قبول نکرد و گفت باید دوباره مدارکت از هند ارسال بشه! حالا دیگه من چطوری بگم یه نفر دوباره از هند مدارک رو برام ارسال کنه آخه؟!!! خدا رو شکر که این یکی دانشگاه که ترجیح میدادم این یکی بهم پذیرش بده! از این گیرای مسخره نداد و بهم پذیرش دادن!
این یکی دانشگاه دو تا حسن برام داره یکی اینکه به خونمون خیلی خیلی نزدیکتره یکی هم اینکه تو رشته من خیلی بهتره!
اینجا فعلا بدترین چیزی که دیدم گرونیه اتوبوسه! از اینجا تا دانشگاهم دو تا اتوبوس باید برم و دو تا برگردم هر مسیر هم ۲ دلار و نیم! یعنی روزی ۱۰ دلار فقط اگر برم دانشگاه و برگردم خونه و هیچ جای دیگه نرم!!!! ولی اگر ثبت نامم انجام بشه کارت اتوبوس میگیرم که ماهی ۲۳ دلار میدم و هرچقدر خواستم اتوبوس سواری میکنم
کی شه بتونم اینجا برم سر کار و یه ماشین بخرم؟!
اتفاق خوب دیگه ی این هفته موبایل خریدن بود! آخه قبلش چون هیچ کردیتی نداشتیم بهمون موبایل ندادن! گفتن هروقت کردیت کارت گرفتین بیاین! تازه با کردیت کارت هم ۵۰ دلار ازمون پیش پرداخت گرفتن! خلاصه که بالاخره این هفته موبایل دار شدیم و منم به عشقم یعنی آیفون رسیدم
این چند وقته آخر دیگه رسما موبایلم کار نمیکرد و به هوای اینکه باید بریم کانادا ببینیم چیکار کنیم موبایل نخریده بودم! حالا هم گوشی جدید حسابی سرکارم گذاشته که بتونم باهاش درست و حسابی کار کنم و از صبح تا شب اینترنت گردی میکنم!
پی براه جون حرف جالبی زده بود یعنی یهو با حرفش تازه خودم متوجه قضیه شدم و برام جالب بود! علت اینکه این همه اینجا اوایل ( و کمی هنوز ) سختم بود اینه که اینجا با هند خیلی متفاوت است! اینکه میگم خیلی یعنییی خییییلییی! من از ایران وارد یه جای بی قانون تر و یه جای هشل هفت و کثیف شده بودم که علاوه بر اینکه چیز جالبی برام نداشت چیزهای جدیدش همه بدتر بودن و عادت کردن بهشون خیلی راحت بود! کافی بود آدم بی خیال تر زندگی کنه همین!!! ولی اینجا کاملا برعکسه البته از قبل از اومدن میدونستم که اینقدر اینجا فرق داره چون تحقیقات زیادی کرده بودیم و با خیلی ها صحبت کرده بودیم ولی من دوست ندارم جلوی یه عده آدم بلد نباشم چیکار کنم! دوست ندارم پول اتوبوس رو به جای ورودی پول صندوق بندازم توی خروجی کارت ( بلیط ) .
دوست ندارم که وقتی میرم توی اداره پست ندونم باید چیکار کنم! حساسیت زیادی توی این موارد دارم که اینها اوایل اذیتم میکرد.
البته یه علت دیگه هم داره اونم اینه که من نسبت به موقعی که رفتم هند ۵ سال بزرگتر شدم! به مامانم میگفتم که اوایل که هند بودم انگار با چشم بسته حرکت میکردم و هیچی نمیفهمیدم! ولی الان چشمام بازه خودم راهم رو انتخاب میکنم و به همه اطرافم توجه دارم!
خوب عکس بیشتر از اینجا که خواسته بودین:
این عکسها همه خیابونهای اطراف خونه پسر دایی مادرم هستن:
این عکسها مال بانتزن لیک است نزدیک خونمون که روزای اول رفتیم
به این منطقه از پارک میگن مهدکودک سگها!
چون سگها فقط توی این قسمت اجازه دارن برن و با اشتیاق دنبال هم میدون و بازی میکنن و میرن توی آب شنا میکنن!
بازم میام عکس میزارم ![]()