تبليغاتX
انسان
از هندوستان تا کانادا
امروز با جامعه فارغ التحصیلان دانشگاهی که بابام در اون درس خونده رفتیم پیک نیک.  طبق معمول ما تقریبا تنها جوونهای جمع بودیم! بقیه با دوستاشون یا رفته بودن سینما یا پارک یا دریا یا .....

جمعیت زیادی از این دانشگاه ساکن ونکوور هستن و توی همین پیک نیک با اینکه اکثر افراد بچه هاشون همراهشون نبودن حدود 50 نفری اومده بودن.

محل پیک نیک فوق العاده قشنگ بود. اول یه مقدار گم شدیم و وارد یه خیابون فرعی شدیم که به یه منطقه خیلی خیلی پرت مسکونی میرسید! کلا شاید 10 تا خونه اونجا بود ولی یکی از یکی قشنگتر همه توی دل جنگل !  بعد هم که راه رو پیدا کردیم و به جمع پیوستیم

مدیر این انجمن که اتفاقا یکی از همکلاسیهای زمان دانشجویی بابای من هست و اینجا بعد از این همه سال همدیگه رو دیدن! زودتر اومده بود و یه آلاچیق خیلی بزرگ گرفته بودن.

بعد از اینکه رسیدیم گفتن که یه جزیره کوچیک نزدیک اونجا هست که یه مسیر سنگی از ساحل تا جزیره کشیده شده و فوق العاده قشنگه! گفتن باید سریعتر بریم وگرنه در اثر جزر و مد تا چند ساعت دیگه روی مسیر رو آب میگیره و دیگه نمیشه رفت یا برگشت!

این دو تا عکس رو بعد از اینکه آب روی پل رو گرفت گرفتم! اگر با عکس بالا مقایسه کنید کاملا معلومه که عرض مسیر چقدر کم شده!

این سنگی که سمت راست تصویر توی آب است قبلا جزو مسیر بود! و حالا خودش و همه سنگهای اطرافش کاملا زیر آب هستن! اینجا جزر و مد خیلیییی زیاده!


توی جزیره همه نشستن کنار همدیگه و شروع کردن به خوندن شعرهای ایرانی که همه بلد بودن فکر کنم یاد جوونی ها و زمان انقلاب افتاده بودن  ( اکثر کسانی بودن که در زمان انقلاب یا کمی بعدش دانشجو بودن )

خیلی صحنه جالبی بود کلی آدمهای چشم بادومی و کانادایی دورمون جمع شدن و یواش یواش نشستن کنارمون و گوش میدادن! بعد هم که بلند شدیم بریم کلی تشکر کردن و گفتن لذت بردیم!


این ستاره دریایی رو توی راه برگشت پیدا کردم. تقریبا خشک شده بود. خیلی خیلی خیلی خوشگله

بعد از اینکه برگشتیم به آلاچیق همه نهارهاشون رو گذاشتن روی یه میز و با هم شروع کردیم به خوردن نهار. بعضی ها هم که همونجا کباب درست کردن.

بعدش هم بعد از کمی استراحت و صحبت کردن قرار شد طناب کشی کنیم! کلی خندیدیم! هر 4 بار هم گروه ما برنده شد!

الان که داشتم عکسها رو نگاه میکردم دیدم چقدر آدمهای مختلف دورمون جمع شده بودن و طناب کشیمون رو نگاه میکردن!! بازم از ملیتهای مختلف! و همه یا دارن میخندن یا با تعجب نگاه میکنن!  

چون عکسها زیاد بود بقیه رو میتونید توی ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 تیر1388ساعت 12:3  توسط انسان  | 

1- قبل از اومدن ما رو ترسونده بودن که مواد غذایی با خودتون نبرید. و اونجا موقع ورود توی یک صف طویل باید واستید که سگ دارن و ساکهاتون رو بو میکشند و همه ساکها رو میگردند و .... وقتی که رسیدیم من فقط دنبال سگ میگشتم که کجان؟

بعد فهمیدیم که اون صف که میگن که سگ هم نداره برای کسانی است که از بار دوم به بعد وارد کانادا میشن! ما اصلا نه تو صف واستادیم نه سگ دیدیم! یه راست رفتیم توی قسمت لندینگ یه آقایی بود که کلی راهنماییمون کرد شغل هممون رو پرسید و بهمون گفت که چیکار کنیم و چیکار نکنیم بعد هم یه سری فرم و یه شماره بهمون داد باید صبر میکردیم تا شمارمون رو صدا کنن! بعد از یه مدت صدامون کردن و هممون باید میرفتیم و به یه سری سوالات جواب میدادیم:

- تا حالا کانادا اومده بودی؟

- تا حالا از کانادا دیپورت شدی؟

- تا حالا داخل کانادا به یه جرمی دستگیر شدی؟

  بعد هم مدارکمون رو داد و اجازه داد که وارد ونکوور بشیم

 2- یه فرمی هست که باید پر کنیم که وسایلی است که بعدا تا 1 سال وقت داریم اونها رو از ایران وارد کانادا کنیم و براشون مالیات ندیم ( این چیزی بود که قبل از اومدن بهمون گفتن ) چند روز قبل از سفر هم خبر دادن که قانون برای شهر ونکوور تغییر کرده و این فرم دیگه نیاز نیست! 

ما برای احتیاط فرم رو پر کردیم آخه ما یه سری وسایل داشتیم که یک هفته بعد از خودمون رسید وقتی برای گرفتن اون وسایل رفتیم گفتن فرمتون کو؟! و شانس اوردیم که داشتیم! بعد فرم رو گرفتن و وسایلی که اومده بود رو توی اون فرم خط زدن که یعنی این وسایل وارد شد! بعد هم گفت وسایلی که توی این فرم نوشتین رو تا هر وقت میتونید وارد کنید ( به این حرفش شک دارم شاید وارد نبوده چون همه بهمون گفتن یک سال وقت داریم! ولی بازم نمیدونم! )

۳- یک مطلب خیلی خیلی خیلی جالب که اول از همه کمی بهم بر خورد ولی بعد دیدم حق با اینها است: توی هواپیما از آلمان به مقصد ونکوور نشسته بودیم. چرخ غذا در حال نزدیک شدن به ما بود

من طبق عادت اول گوش دادم که چه گزینه هایی داره و قبل از رسیدن مهماندار پیش خودم انتخابم رو کردم بعد از شکیبا که کنارم نشسته بود پرسیدم که چی میخواد ( حس کردم ممکنه حرف مهماندار رو متوجه نشه و اعتماد به نفسش رو از دست بده و بگه چیزی نمیخوام! ) وقتی مهماندار به ما رسید رو به شکیبا کرد و پرسید چی میخوای؟ من به جاش جواب داد! مهماندار به طرز وحشتناکی با عصبانیت به من نگاه کرد و گفت : با شما صحبت نکردم با این خانم بود!  اول بخاطر اخم و عصبانیتش بهم برخورد ولی وقتی دیدم این کار چه تاثیر مثبتی روی بچه ها داره نظرم تغییر کرد. دقیقا همین اتفاق هم توی دانشگاه شمین افتاد که وقتی من و بابام شروع کردیم بجاش توضیح دادن که چی میخواد مشاور بهمون گفت میشه ساکت باشین با خودش صحبت کنم؟! شمین چون زبان آلمانی خونده خیلی انگلیسی رو خوب متوجه نمیشه و ما منظور بدی نداشتیم! ولی خوب دعوامون کرد دیگه! حالا دیگه یاد گرفتیم هرکس بجای خودش حرف بزنه!

۴- اینجا یک نوع بیمه اجباری داریم که سه ماه بعد از ورودمون بهمون داده میشه این بیمه بعضی از مسائل مثل چشم پزشکی و دندان پزشکی و عینک رو شامل نمیشه  من همین امروز فهمیدم که دانشگاهمون به صورت اجباری یه بیمه خیلی خیلی به صرفه به دانشجوها میده که درواقع بیمه مکمل است و همه اینها رو هم شامل میشه!! کلی خوشمان آمد! البته گفته که اگر والدینتون شما رو قبلا بیمه مکمل کردن میتونین با ارائه مدرک انصراف بدین.

5- هنوز کارت اقامتمون به دستمون نرسیده با اینکه دیگه 6 هفته شده! یواش یواش باید بیاد! و تا قبل از اینکه ابن کارت رو بگیریم نه میتونم برم وام دانشجوییم رو تحویل بگیرم و نه میتونیم امتحان گواهینامه رانندگی بدیم.

6- فهمیدیم که شماره SIN  رو هرجا درخواست کردن نباید راحت در اختیار هرکسی بزاریم! و خودمون هم به دلخواه خودمون نباید به کسی بدیم! چون تمام اطلاعات ما رو به سادگی یک کلیک با همین شماره بدست میارن.

۷- میگن هر تغییری ( از جمله مهاجرت ) سه مرحله داره : ۱) تنوع درنتیجه خوشی و خوشحالی 
 ۲) یکنواختی و دلسردی ( مرحله سربالایی ) همون homesick
 ۳) عادت و ادامه زندگی به صورت معمولی
فکر میکنم برای اینکه وارد مرحله دوم شده باشم زوده! ولی دارم حسش میکنم فکر کنم تا نرم دانشگاه و وارد محیط درس نشم این حالت درست نمیشه. الان خیلی تنهام نه هیچ کسی رو همسن یا شبیه خودم دیدم و نه با کسی دوست شدم حس خیلی بدی دارم.
 
 اینم عکسهای امروز:
همش از اطراف خونه و محل جدیدمون است
 
خیابون اصلی محل:
 
 
خیابون فرعی به سمت خونمون:
 
 
 
 
 
کوچه:
 
 
اینم مدرسه تابستونی شکیباست و خانواده هایی که اومدن دنبال بچه هاشون و هوای بارونی!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 12:42  توسط انسان  | 

- داشتم فکر میکردم که وقتی درباره هند مطلب مینوشتم چقدر همه چیز جذاب تر بود! من تقریبا فقط درباره حیدرآباد مینوشتم و همون هم اینقدر آثار تاریخی و جاهای دیدنی داشت که کلی مطلب داشتم! البته اینجا هم پارک زیاد رفتیم  ولی همش پارکه دیگه! مدلهاش مختلف!!!  چیز دیدنی دیگه ای نداره! البته شنیدم جزیره ویکتوریا دیدنی هایی داره! ایشالا برم ببینم چه خبره؟

- یک کلاس دو هفته ای داریم میریم که خیلی جالبه یک هفته اش گذشته و فقط یک هفته مونده.  اسمش کلاس کاریابی است که فقط برای تازه واردین است و ما رو با محیط کار اینجا آشنا میکنه و اینکه چطوری باید دنبال کار بگردیم و ... لیست کسانی که قبلا به این کلاس اومدن و کار پیدا کردن رو به دیوار زدن که تقریبا ۹۰ درصد کار پیدا کردن و کلا هم حدود ۵۰ درصد ایرانی بودن! ایرانی هایی که واقعا کارهای عااالی پیدا کردن!!! کارهایی در حد همون کاری که ایران داشتن و یا حتی بعضی ها بالاتر از اون!
از طرفی یه سری تستهای خودشناسی باید بدیم که وحشتناک جالبن! کلا دیدمون رو نسبت به همدیگه و خودمون تغییر داده! یکی از جالبتری تستها "true colors" بود که یکی از استاندارد ترین و معروفترین تستهای شخصیت است! یه سایت داره که پکیج هاش رو میفروشه و یا مربی تربیت میکنه! این تست تقریبا ۳ ساعت کلاس رو گرفت و وقتی تموم شد هممون از تعجب شاخ در آورده بودیم! کلا ۴ رنگ داره ولی وقتی مشخصات هر رنگ رو میگفت میدیدیم که چقدر صدق میکنه! ما ۴ نفر دقیقا ۴ رنگ مختلف شدیم  میگفت چه خانواده جالبی! هرکدومتون یه رنگ هستین! و یکی از جالبترین قسمتها این بود که شمین نارنجی شد و بابام زرد! و مربیمون گفت که شما تو خونه از دست این دوتا چی میکشید؟ چون مسلما این دو نفر همیشه در حال دعوا و کشمکش هستن چون عقیده هاشون کاملا در دو حالت مختلف و برخلاف هم است! و واقعا هم همینطوره! همیشه باهم دعوا دارن  هیچوقت نباید یه نارنجی با یه زرد ازدواج کنه  وقتی خصوصیات رنگ سبز رو میگفت ما   بودیم! داشت قشنگ من رو توصیف میکرد  
 
- یه مطلب جالب اینه که اینجا بچه ها خیلی خیلی مستقل هستن! ما چندباری که با چندتا خانواده بیرون رفتیم هیچ وقت بچه های هیچ کدوم رو ندیدیم! فقط مادر و پدرها میان! مثلا همین پسردایی مامانم هیچوقت پسرش باهامون هیچ جا نمیاد! یا یه روز که با کلی ذوق با سه چهارتا خانواده رفتیم پیک نیک گفتیم با بچه هاشون آشنا میشیم ولی هیچ خبری نبود و حسابی حوصلمون سر رفت! بچه ها خیلی هم بزرگ نیستن! مثلا دختر ۱۷ سالشون با دوستاش قرار داشته بود بره یه جا و پسر ۱۵ ساله اون یکی خانواده با دوستاش یه جای دیگه! 
 
- یادم افتاد که میخواستم تجربه ورود به کانادا و فرودگاه ونکوور رو بگم ولی این پستم طولانی شد میزارمش برای پست بعدی.
 
- پسر دایی مامانم یه قایق دارن که باهاش گاهی مسافرت میرن! یه روز تفریحی رفتیم یه گشتی زدیم و شام رو هم توی قایق خوردیم و برگشتیم. خیلی خوش گذشت بجز اینکه من سرما خورده بودم.
تا حالا توی قایقهای این شکلی رو ندیده بودم و خیلی برام جالب بود! وقتی وارد زیر زمینش میشدیم یه آشپزخونه یه توالت یه ست میز و صندلی غذا خوری داشت و وقتی پشت پله ها میرفتیم یه تختخواب دونفره بزرگ بود! روی خود ( عرشه ) هم یه ست میز و صندلی غذا خوری بود و فرمون و بقیه دم و دستگاه قایق. میگفتن که کلی کلاس رفتن برای یاد گرفتن رانندگی ! و اوایل کلی تصادف کردن و دائما در حال چک کشیدن بودن برای دادن خسارت  ولی حالا دیگه حرفه ای شده بودن! یکمی هم دادن ما رانندگی کنیم که عقده ای نشیم  
 
 
منظره شهر از قایق:
 
 
اسکله:
 
 
محل پارک قایقها:
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 8:12  توسط انسان  | 

* چقدر خوبه آدم توی خونه خودش باشه! ما جمعه اسباب کشی کردیم خونه خودمون! آخ جووون خونه! درسته که خونمون کوچیکه - درسته که خونه ایده آل نیست - درسته که مثل خونه ایرانمون نیست ولی خونمونه و قراره یک سال توش زندگی کنیم.

* امروز یکشنبه بود هم اینجا تعطیل بود و هم ایران ( آخرش هم نفهمیدم که ایران یکشنبه تعطیل بود یا دوشنبه؟! ) ما امروز رفتیم پیک نیک خیلی خارج شهر - 4 ساعت رفتیم 5 ساعت اونجا بودیم و بعد هم 3 ساعت برگشتیم! همه راه برگشت رو من رانندگی کردم خیلیییی خوب بود جاده خلوت ، دنده اتوماتیک و .... عکسهای امروز رو دفعه بعدی میزارم

* روز ملی کانادا همه قرمز و سفید بودن! همه ماشینها به آنتهاشون پرچم کانادا آویزون بود ( یه جورایی آدم یاد ایران خودمون میوفتاد!! البته با آهنگ غمگین! ) توی همه پارکهای شهر برنامه های شاد و خیلی خوبی بود.
اول یه توضیح بدم که ما توی Tri-City زندگی میکنیم که مجموعه 3 شهر است Coquitlam , port Coquitlam , port moody و معمولا به مجموعه این سه شهر Tri-City گفته میشه چون هم کنار هم هستن و هم شهرداریهاشون با هم دیگه همکاریهای نزدیکی دارن.
این سه شهر به اضافه چندتا شهر دیگه (مثل برنابی – سوری – نورث ونکوور – وست ونکوور ) مجموعه ای رو تشکیل میدن که میشه بهشون گفت ونکوور ( اینجا نمیگن ولی اصطلاحا میشه بکار برد! )
حتی سیستم آموزشی توی این شهرها متفاوت است! مثلا ما توی شهر کوکوئیتلام سه دوره مدرسه داریم ( دقیقا مثل ایران ) دبستان – راهنمایی و دبیرستان در حالیکه بقیه شهرها دو دوره دارن فقط دبستان و دبیرستان!
ما توی شهر coquitlam  زندگی میکنیم و برای روز ملی کانادا به پارک مرکزی شهر  Port Coquitlam  رفتیم به اسم Castle Park
وسط پارک یه سن نمایش درست کرده بودن و از اول تا آخر روش برنامه های مختلف اجرا میکردن – مسابقه برای بچه ها ، رقص ، آواز و .... دور تا دور این سن هم چادر زده بودن و توی چادر ها غذا و نوشیدنی میفروختن و یا امکانات مختلف برای بچه ها و بزرگها گذاشته بودن برای بچه ها همه چیز مجانی بود – نقاشی – کاردستی و ... ( مثل نمایشگاههای ایران که سر بچه ها یه گوشه گرم میشه دیگه )
چیزی که خیلی جلب توجه میکرد مردمی بودن که لباسهایی شکل پرچم کانادا پوشیده بودن و تقریبا همه افردا حاضر روی صورتها یا بازوهاشون عکس پرچم کانادا رو چسبونده بودن ( یه عکس برگردون بود که در ورودی پارک به هرکس میخواست میدادن و ما هم نفری یکی گرفتیم و روی دستهامون زدیم )

 
روی صورت:

بعضی ها هم مثل این خانم پرچمهایی که دم در میدادن رو توی موهاشون گذاشته بودن

 
بعضی ها مثل این خانم یک تلی به سرشون بود که دو طرفش مثل دو تا گوش ! دو تا پرچم بود!
 

خیلی از بچه ها هم از این کلاهها سرشون بود که آخرش نفهمیدم از کجا اورده بودن!
 


خیلی از آدمها مخصوصا خانمها لباسهای عجیب پوشیده بودن و دور پارک راه میرفتن و به همه خوش آمد میگفتن.
 
 


خیلی جالب بود که وقتی این خانم رو دیدیم دوستمون گفت که معلم کلاس زبان بزرگسالان است که اوایل میرفته! آخه این کارا همه داوطلبانه است و کار داوطلبانه خیلی خیلی اینجا رایج است و کلا هر کسی حتی افرادی که شغلهای خوب دارن هفته ای یکی دو روز رو به انجام کارهای داوطلبانه اختصاص میدن ( هر روز یکی دو ساعت ) . حتی یه کلاس زبانی که روزای اول رفتیم یه سر زدیم معلمهاش داوطلب بودن ( یعنی مجانی کار میکنن ولی گواهی کار میگیرن که برای رزومه خیلی خیلی مهم است !)
من هم توی چندتا کار داوطلبانه ثبت نام کردم. یکیشون این کار است:
 

آخه اینجا خیلی پیش میاد که خرسها از داخل جنگل وارد شهر و حیاط خونه ها بشن این گروه که همشون به صورت داوطلبانه کمک شهر میکنن 2 تا وظیفه دارن یکی اینکه از خرسها محافظت کنن ( که انسانها بهشون آسیب نرسونن ) و یکی هم به ساکنین آموزش بدن که در صورتیکه خرس دیدن چیکار کنن. هفته دیگه کلاس آموزشی دارم برای این کار و بعد از گذروندن دوره آموزش برای آموزش ساکنین باید برم دم در خونه ها!!!! البته کارای دیگه هم هست که امیدوارم از اون یکی ها بهم بدن! وووی!
در اطراف یه مرکز بازی برای بچه ها بود که برای ورودش صف طولانی بود

یک گروه ژیمناست که حرکات مختلفی رو به نمایش گذاشته بودن و ساعتها در حال بازی و تمرین و حرکات مختلف بودن


 
 


یک سمت مرکز اسب سواری بچه ها بود

 
این آقا یه گوشه واستاده بود و مجانی برای همه بچه ها با بادکنک شکلهای مختلف درست میکرد صفتش خیلی طولانی بود و ما تقریبا نیم ساعت توی صف بودیم 4 تا هم بچه داشتیم برای شکیبا یه سگ با قلاده درست کرد برای سام 2 ساله یه کلاه خیلی بانمک و برای صنعان که همسن شکیباست یه شمشیر که واقعا عین شمشیر بود و خیلی قشنگ بود!

 
اینها یه گروه رقص French بودن که به نظر میومد باید جالب باشه کارشون ولی ما عجله داشتیم و قبل از اینکه اینها نوبتشون بشه رفتیم!! ولی یه عکس یادگاری با همشون گرفتیم!
 
 
گروههایی خیلی مختلفی از بچه های سنین مختلف از مهدکوکها و آموزشگاهها هم اومدن روی سن و حرکات قشنگی رو اجرا میکردن
 

 


این گروه نمایششون خیلی قشنگ بود
 
این دو تا خیلی بانمک بودن
 

این گروه با یکی از آهنگهای مایکل فقید حرکاتشون رو اجرا کردن
 

این هم یه گروه بچه جغله که یادشون میرفت شعر بخونن و یهو وسط کار با هم بازی میکردن!!!! ما هم هیچی از شعرشون نشنیدیم چون سرو صدا بود!
 

اینم یه دختر بانمک که همش با ما بازی و شوخی میکرد


+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 7:55  توسط انسان  | 

پیش نوشت: اول از همه این رو بگم که امروز canada day بود و ما رفتیم بیرون توی یک پارک نزدیک خونمون که کلی برنامه داشت ماجراها و عکسهای امروز رو توی پست بعدی میزارم چون هنوز عکسهاش رو خالی نکردم روی کامپیوتر. و فعلا این پست رو داشته باشین تا بعد......

1- هوا اینجا سرده! من میلرزم از سرما! اینجا هم الان تابستونه ولی از نظر ما تابستونی سرد. خود کسانی که اینجا زندگی میکنن سردشون نیست و به ما میگن شما هم یواش یواش عادت میکنید! جالب اینه که یهو سر ظهر هوا آفتابی و گرم میشه بعد دوباره عصر سسسررررد میشه! همه هم لباسهای راحت و باز میپوشن! مامان من که همیشه ژاکتش تنشه!

2- یه مشکل بزرگ داریم! اینجا آشغالها رو فقط دوشنبه ها جمع میکنن! وااای خیلی بده! هفته پیش پسردایی مامانم صبح خواب موند و 10 دقیقه دیر بیدار شد برای گذاشتن آشغال و تمام زباله های یک هفته باید میموند تا هفته بعدی!!!

3- امروز بالاخره وام دانشجوییم رو گرفتم! البته متاسفانه توی فرمش یه چیزی رو اشتباه وارد کرده بودم یعنی اشتباه کردم که این موضوع رو نوشته بودم! و در نتیجه 1000 دلار بهم وام کمتر از چیزی که حقم بود دادن! حالا باید دید میشه این رو درست کرد یا باید با همین مقدار وامی که گرفتم بسازم؟

4-  یه چندتا مسئله درباره رانندگی:

اول : اینجا سرعت مجاز توی اتوبانها حداکثر ۸۰ است! اتوبانهای اطراف خونه ما خیلی خیلی خلوت هستن و آدم بدون اینکه بفهمه میبینه سرعتش شده ۱۰۰ البته خدا رو شکر این یه قانون اینجا زیاد رعایت نمیشه ( بقیه قوانین رانندگی خیلی خوب رعایت میشه )

دوم : کنار خیابانها اکثرا پارک ممنوع است و یه جاهای خیلی خیلی کم و خاصی میشه پیدا کرد که بشه کنار خیابان پارک کرد. در اکثر مواقع باید وارد پارکینک اختصاصی همونجایی که کار داریم بشیم و در اکثر مواقع پولی است ( حداقل ساعتی ۲ دلار بیشترم میتونه باشه ) و این موضوع خیلی اعصاب خورد کنه چون یه روز که آدم ۱۰ تا جا کار داره باید کلی پول جا پارک بده! ( ما اصلا عادت نداریم )

سوم : پارک کردن شدیدا قانون داره هر جا پارکی قانونش رو یا روی زمین جلوش نوشته و یا روی دیوار روبروش مثلا : جای پارک مخصوص معلولین - پارک فقط ۱۵ دقیقه - پارک فقط ۱ ساعت به شرط پرداخت ۲ دلار - پارک فقط در ایام تعطیل و ......

چهارم : یه نکته خیلی عااالی برای ما اینه که اتوبانهای اصلی شهر یه باند مخصوص اتوبوس دارن که ماشینهای پر سر نشین هم میتونن از این باند حرکت کنن! در ساعات اوج ترافیک این باند کاملا خلوته چون معمولا همه میرن سر کار و تک سرنشین هستن! و ما هم گازش رو میگیریم و تو این باند میریم  ( خانواده پرجمعیت یه جاهایی به درد میخوره! )

عکسهای این دفعه از یه تپه است که روش یه پارک ساختن به نام burnaby mountain که منظره رودخونه رو داره دقیقا در طرف مقابل این پارک روی همین تپه دانشگاهی که قراره برم قرار داره.

به این مجسمه های چوبی میگن indian arm اینجور که میگن توسط بومی های اینجا ساخته شده و توسط چینی ها به دولت هدیه داده شده ( یه همچین چیزایی دیگه! خودمون هم درست نفهمیدیم چی بود قضیه ! )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 10:23  توسط انسان  | 

اول از همه یه عالمه ممنونم بابت کامنتهای قشنگتون! نمیدونم چی بگم بعضی از کامنتها رو که میخوندم از این همه لطفی که بهم دارین اشک تو چشمام جمع شد.

------------------------------------------------------------------------------------------

سومین هفته هم تموم شد! توی این سه هفته خیلی کارا کردم و خیلی چیزا یاد گرفتم ولی این آخرین هفته بهترین بود و پر از خبرای خوب برای من

علاوه بر اینکه بالاخره پذیرش رو گرفتم رفتم دانشگاه و با یه مشاور صحبت کردم و همه مسائل برام روشن شد و یه رشته خوب انتخاب کردم.مشاوره خیلی مهربونه همش بهم ایمیل میزنه و مراحل کارام رو برام توضیح میده بعد هم برای انتخاب درسهام باید برم پیش خودش تا کمکم کنه! آخه یک سال قراره یه سری دروس تکمیلی لیسانس بخونم و باید ببینم چه درسایی رو بهتره که بگیرم.

مممم آخ جو! بالاخره میتونم دوباره برم دانشگاه! وااای خدا مرسی که کمکم کردی جایی که دوست دارم برم دانشگاه! خیلیییی خوشحالم! این دانشگاه کجا با نظام کالج قابل مقایسه است؟! این واقعا دانشگاه است! واقعیه! دوست دارم!  

من کلا سرنوشتم یه جورایی با موضوع دانشگاه سر لج داره! همش سنگ میندازه جلو پام! ولی انگار من سمج ترم! از بس که میخوامش به هر دری میزنم که بهش برسم  خیلی خیلی اذیت شدم سر گرفتن این پذیرش! اون دانشگاهی که اول اقدام کرده بودم مدارک هندم رو به یه دلیل مسخره قبول نکرد و گفت باید دوباره مدارکت از هند ارسال بشه! حالا دیگه من چطوری بگم یه نفر دوباره از هند مدارک رو برام ارسال کنه آخه؟!!! خدا رو شکر که این یکی دانشگاه که ترجیح میدادم این یکی بهم پذیرش بده! از این گیرای مسخره نداد و بهم پذیرش دادن!

این یکی دانشگاه دو تا حسن برام داره یکی اینکه به خونمون خیلی خیلی نزدیکتره یکی هم اینکه تو رشته من خیلی بهتره!

اینجا فعلا بدترین چیزی که دیدم گرونیه اتوبوسه! از اینجا تا دانشگاهم دو تا اتوبوس باید برم و دو تا برگردم هر مسیر هم ۲ دلار و نیم! یعنی روزی ۱۰ دلار فقط اگر برم دانشگاه و برگردم خونه و هیچ جای دیگه نرم!!!! ولی اگر ثبت نامم انجام بشه کارت اتوبوس میگیرم که ماهی ۲۳ دلار میدم و هرچقدر خواستم اتوبوس سواری میکنم  کی شه بتونم اینجا برم سر کار و یه ماشین بخرم؟!

اتفاق خوب دیگه ی این هفته موبایل خریدن بود! آخه قبلش چون هیچ کردیتی نداشتیم بهمون موبایل ندادن! گفتن هروقت کردیت کارت گرفتین بیاین! تازه با کردیت کارت هم ۵۰ دلار ازمون پیش پرداخت گرفتن! خلاصه که بالاخره این هفته موبایل دار شدیم و منم به عشقم یعنی آیفون رسیدم  این چند وقته آخر دیگه رسما موبایلم کار نمیکرد و به هوای اینکه باید بریم کانادا ببینیم چیکار کنیم موبایل نخریده بودم! حالا هم گوشی جدید حسابی سرکارم گذاشته که بتونم باهاش درست و حسابی کار کنم و از صبح تا شب اینترنت گردی میکنم!

پی براه جون حرف جالبی زده بود یعنی یهو با حرفش تازه خودم متوجه قضیه شدم و برام جالب بود! علت اینکه این همه اینجا اوایل ( و کمی هنوز ) سختم بود اینه که اینجا با هند خیلی متفاوت است! اینکه میگم خیلی یعنییی خییییلییی! من از ایران وارد یه جای بی قانون تر و یه جای هشل هفت و کثیف شده بودم که علاوه بر اینکه چیز جالبی برام نداشت چیزهای جدیدش همه بدتر بودن و عادت کردن بهشون خیلی راحت بود! کافی بود آدم بی خیال تر زندگی کنه همین!!! ولی اینجا کاملا برعکسه البته از قبل از اومدن میدونستم که اینقدر اینجا فرق داره چون تحقیقات زیادی کرده بودیم و با خیلی ها صحبت کرده بودیم ولی من دوست ندارم جلوی یه عده آدم بلد نباشم چیکار کنم! دوست ندارم پول اتوبوس رو به جای ورودی پول صندوق بندازم توی خروجی کارت ( بلیط ) . دوست ندارم که وقتی میرم توی اداره پست ندونم باید چیکار کنم! حساسیت زیادی توی این موارد دارم که اینها اوایل اذیتم میکرد.

البته یه علت دیگه هم داره اونم اینه که من نسبت به موقعی که رفتم هند ۵ سال بزرگتر شدم! به مامانم میگفتم که اوایل که هند بودم انگار با چشم بسته حرکت میکردم و هیچی نمیفهمیدم! ولی الان چشمام بازه خودم راهم رو انتخاب میکنم و به همه اطرافم توجه دارم!

خوب عکس بیشتر از اینجا که خواسته بودین:

این عکسها همه خیابونهای اطراف خونه پسر دایی مادرم هستن:

 

این عکسها مال بانتزن لیک است نزدیک خونمون که روزای اول رفتیم

به این منطقه از پارک میگن مهدکودک سگها!

چون سگها فقط توی این قسمت اجازه دارن برن و با اشتیاق دنبال هم میدون و بازی میکنن و میرن توی آب شنا میکنن!

 

 بازم میام عکس میزارم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 11:41  توسط انسان  |