|
از هندوستان تا کانادا
|
بازم روز اول هفته است و آدم یه عالمه کار داره! یه عالمه تلفن که تو دو روز گذشته با خیال راحت عقب انداختم برای دوشنبه و حالا وقتشه که زنگ بزنم. و اولین چیزی که فکر میکنم اینه که: باید عادتهای قدیمی رو کنار بزارم!! اینجا دیگه نمیشه از زیرش در برم و باید توی دستگاه پیغام گیر پیغام بزازم! بدون پیغام گذاشتن کارم راه نمیوفته
و حالا که مجبورم باید به انگلیسی هم پیغام بزارم نه فارسی ![]()
سه شنبه:
امروز رسما اینجوری بودم WOW!!!
چند وقتی بود که دوست داشتم عضو کتابخونه عمومی شهر بشم تا بتونم کتابهای انگلیسی بخونم. وقتی که رفتم توی سایتش دیدم که خیلی از ما دوره و به راحتی نمیشه رفت. درنتیجه موقتا بیخیال شدم! ولی امروز فهمیدم که یه شعبه هم خیلی نزدیک به خونمون هست که اون دفعه ندیده بودم! وقتی رفتم توی سایتش دیدم که عضویت کتابخونه مجانی است! پیش خودم گفتم وقتی که کتاب اینقدر اینجا گرونه و عضویت هم که مجانی است حتما همش دو سه تا قفسه و ۲۰۰ تا کتاب داره! ولی وقتی رفتم اونجا شاخ در اوردم!!!
یک کتابخونه بزرگ پر از قفسه! پر از کتابهای مختلف و پر از کامپیوتر. حتی کتابهایی به ۵ زبان از جمله زبان فارسی داره ( که کتابهای فارسیش همه کتابهای کودک بودن و تعدادشون هم خیلی نبود )
امکانات کتابخونه که همگی مجانی هستن:
۱- استفاده از کامپیوتر های داخل کتابخونه
۲- استفاده از اینترنت
۳- پرینت و فتوکپی ( هر کاغذ ۱۵ سنت)
۵- قرض گرفتن ۲ کتاب برای ۲۱ روز قابل تمدید برای ۶۳ روز
۶- قرض گرفتن فیلم به صورت دی وی دی و سی دی برای ۷ روز
۷- انواع کتابهای آمادگی آزمونهای آیلتس و تافل همراه با سی دی ها و نوارهاشون!
۸- امکان درخواست کتابهایی که در شعبات دیگر است که براتون میارن!
۹- امکان رزرو کتابهایی که الان در کتابخانه نیست. (دست شخص دیگری است)
۹- امکان تمدید کتاب ، جستجوی کتاب و رزرو کتاب به صورت آنلاین
۱۰- فعالیتهای فرهنگی برای کودکان و نوجوانان
چهارشنبه:
امروز جلسه "خرسی" داشتیم. لوئیز که رئیسمونه، خیلی با من مهربونه منم خیلی دوستش دارم. امروز برامون کیک آورده بود و گفت میتینگ بعدی که بعد از جلسه بزرگ خرسها است به مناسبت تشکر از همکاریمون بهمون پیتزا میده
یه جلسه بزرگ داریم که یکی از بزرگترین مردان خرس شناس قراره سخنرانی کنه! کلی برنامه برای بچه ها داریم و کلی هم جنس خرسی برای فروش که پولش صرف جایگزینی سطل آشغالهای قدیمی با سطل آشغالهای قفل دار میشه.
برای این جلسه یه برنامه از دو هفته پیش شروع کردیم که یکسری خرس عروسکی رو به شغلهای مختلف فروختیم و اونها باید طبق شغلشون لباس تن این خرسها میکردن حالا از دو روز پیش این خرسها توی شهرداری پورت کوکوئیتلام به نمایش گذاشته شدن و توی این جلسه مهم فروخته میشن به هرکس که بخواد! ![]()
خرس خیاط: خرس نقاش:
شیرینی پز: آشپز:
آرایشگر: اینم خود لوئیز ( مراقب خرسها! )
پنجشنبه:
عصر باید میرفتم Success. چون بابا ماشین رو برده بود و مسیر هم کاملا سرپایینی بود من با دوچرخه رفتم. اولین بار بود توی زندگیم که یه مسیر شهری رو با دوچرخه میرفتم! خوب پیاده رو ها همگی شیب داره به خیابون در نتیجه دوچرخه سواری خیلی راحته ! همه جا هم محل بستن دوچرخه هست و خلاصه که مشکلی نداشتم.
career cafe داشتیم. این جلسه برای اینه که هر هفته شارژمون کنه برای یک هفته کار روی پیدا کردن شغل! Rene طبق معمول شارژم کرد که "تغییر" کنم! کار پیدا کردن توی کانادا کاملا با کشورهای ما فرق میکنه ما باید طرز فکر و طرز برخوردمون رو کاملا "تغییر" بدیم تا بتونیم کار پیدا کنیم. رنه گفت که چند نفر از شما برای این "تغییراتی" که توضیح دادم آماده هستن؟ هیچ کس دستش رو بالا نکرد! گفت میشه بپرسم پس برای چی از کشورهاتون اومدین اینجا؟! همه گفتن خوب برای "تغییر" ولی این تغییرات سخته! گفت چاره ای ندارین اینم جزء راهتونه!! خلاصه که سرگیجه گرفتم از دستش ![]()
بعد از اینکه کلاس تموم شد منتظر بودم که رنه بیاد بیرون که باهاش قرار داشتم برای تکمیل رزومه ام. اونجا با یه پسر هندی آشنا شدم که کارش تقریبا مشابه من بود ولی چون بیشتر از من دنبال کار گشته بود واردتر از من بود! بهم چندتا جا رو گفت که میتونم برای کار نیمه وقت موقع درس خوندنم اقدام کنم! منم همین امروز یکیشون رو رفتم و گفتن که شغل دارن برام!!! گفتن که باید فرمشون رو آنلاین پر کنم و بعد رزومه ام رو براشون ببرم تا باهام تماس بگیرین!
فکر نمیکردم اینقدر آسون باشه
توی جلسه هم رنه خیلی از کارم راضی بود و گفت بالاخره رزومه ام کامل شده و خیلی رزومه عالی ای شده. گفت که تلاش خوبی کردی و از کاری که کردی راضی هستم ![]()
جمعه:
امروز رفتم رزومه کامل شده ام رو دادم برای کار. اسم پسره سالار است ( ایرانیه) و گفت که اسم رییسش هم علی است! بازم ایرانی!! توی یک موسسه آمریکایی
سالار گفت که ۸ سپتامبر یکی از کارمنداشون قراره بره و برای همین یه جایگزین براش میخوان و علی که رییس است رزومه ام رو چک میکنه و باهام تماس میگیره
امیدوارم که واقعا بهم کار بدن خیلی خوب میشه
برام دعا کنید ![]()
جالب بود امروز که رنه رو دوباره دیدم براش تعریف کردم که رفتم اینجا تعجب کرده بود میگفت سورپرایزم کردی و انگار حرفهام روت تاثیر مثبت گذاشته
کلی کیف کرده بود که یکی از دانشجوهاش به راه راست هدایت شده
حالا باید روی cover letter ام کار کنم که خیلی سخته
به رنه گفتم من نمیتونم بنویسم! گفت تو که به این راحتی رفتی توی اینجا و درخواست کار دادی از پس این هم بر میای
اگر بهم کار دادن بعدا لینک میدم ببینین کجاست ![]()
اینم چونکه خیلی بیگی رو دوست دارین:
بیگی با کلاه در شب موش گیری ![]()
امروز دچار تجمع اطلاعات در مغزم شدم!! خیلی چیزا میخوام بگم که همش رو توی یه پست بزارم خیلی طولانی میشه! در نتیجه فعلا اینها عمومی هستن داشته باشین:
۱- دیشب رفته بودیم خونه پسر دایی مامانم! از سیاتل مهمون داشتن! نشسته بودیم و حرف میزدیم که من یهو دیدم توی آشپزخونه یه موش سیاه داره برای خودش رژه میره!!! من که همینجوری شکه شده بودم و نگاش میکردم زبونم بند اومده بود ( خوبه این همه موش تو هند دیدم و چندتایی هم با دست خودم مقتول کردم بازم از موش میترسم! ) خلاصه که صدام در اومد بگم مووووش ! که یهو همه خانمهای جمع با جیغ پریدن روی مبلها!
بعد هم آقاها رو مجبور کردن که برن گاز رو بکشن جلو و مراسم موش گیری شروع شد
اینقدر جیغ زدیم که الان صدام در نمیاد! این بیگی بدبخت هم هول شده بود و هیجان زده آآآییی میدوید دنبال موششه!! از این طرف لیز میخورد اون طرف ما هم تشویقش میکردیم! ولی بیچاره دفعه اولش بود وارد نبود آخرش هم نتونست بگیردش!! خودمون شوتش کردیم از در بالکن توی حیاط ![]()
۲- یه نکته جدید درباره کاناداییها فهمیدم!!! خیلی فوضول و خیلی بیکار هستن
البته بد هم نیست! همینه که همه رو مجبور میکنه قوانین رو رعایت کنن!!!
اینجا اگر توی خیابون خلافی بکنی هرکسی ببینه به پلیس زنگ میزنه و اطلاع میده! هر خلافی !!! امروز ما یه نامه از اداره پلیس داشتیم که یه نفر گفته که شما در تقاطع فلان خیابون با اون یکی خیابون سر تابلوی ایست به صورت کامل ایست نکردین و به قول معروف فقط نیش ترمز بوده!! و بعد یک صفحه کامل از فواید ایست کامل گفته و اینکه چند نفر سالانه در اثر ایست نکردن ماشینها کشته میشن و اینکه اگر به جای یه عابر، پلیس دیده بودتون الان ۱۶۷ دلار جریمه شده بودین ![]()
توی مرکز مراقبت از خرسها هم که میرم برای کار داوطلبی خیلی جالبه چون هر ساعت چندین و چند نفر زنگ میزنن و اطلاع میدن که فلان همسایشون آشغال ریخته فلان جا یا اینکه آشغال ها رو یک ساعت زود گذاشته بیرون ( که باعث میشه خرسها بیان تو شهر ) و ما هم باید بهشون بگیم باشه ما این رو به مرکز جرایم اطلاع میدیم و اینها ۱۵۰ دلار جریمه میشن
همین میشه که همه مواظبن که خطا نکنن چون هرکسی ممکنه اطلاع بده ![]()
۳- ما اینجا هر یکشنبه به یه جلسه تفسیر مثنوی میریم ( در ادامه راه ایران که جلسات خانوادگی تفسیر مثنوی داشتیم ) دکتر کوهپایه سخنران این جلسات هستن و از صحبتهاشون خیلی لذت میبریم! از دیدی مطابق با چیزی که من به زندگی دارم صحبت میکنن که برام جالبه
حیف که هیچوقت از ادبیات خوشم نیمده و از قسمت تفسیر شعرش لذت کافی رو نمیبرم. امروز از نظر من صحبتهاشون فوق العاده بود!
۴- یکی از لذت بخشترین چیزای دنیا اینه که آدم بدون اینکه نگران هزینه باشه با کسی که خیلی دوستش داره ۱ ساعت تلفنی صحبت کنه
۵- وااای اینم تجربه جدید دیشبم بود!! ساعت ۱ بعد از نصفه شب! دوچرخه سواری وسط یه خیابون خلوت که دو طرفت جنگله!!!! گاهی فکر میکردم اگر یه خرس از تو جنگل بپره بیرون چیکار میکنم؟!! خوبه بابا باهام بود ![]()
۶- شما یادتون میاد دفعه اولی که وارد فضای اینترنت شدین کی بود؟ چی شد؟ چیکار کردین؟ من داشتم برای شکیبا ماجراهای آشنایی با کامپیوترم رو از ۷ سالگی به بعد تعریف میکردم به این قسمت ماجرا که رسیدم هرچی فکر کردم یادم نیمد!! یادمه که قبل از اینترنت عضو یکی از شبکه های محلی به نام پیام بودم! ولی یادم نیست که کی با اینترنت آشنا شدم!
در آخر اینکه دو تا مطلب نوشتم توی این دو تا آدرس :
۲- کسانی که فیلم و کتاب دوست دارن این مطلبم رو درباره کتاب و فیلم twilight بخونن
جواب دوستدار ونکوور:
ممنون از توضیحات مفصل! واقعا مفید بود و کلی علاقه مند شدم که حتما راجع به رشته شما هم تحقیقات بیشتری انجام بدم! احتمالا باید این کار رو از شروع کلاسهام شروع کنم که دسترسی بیشتری به منابع داشته باشم! چون واقعا نگران هستم و میخوام انتخاب درستی داشته باشم.
وااای دیروز چه بارونی میومد اینجا!! از صبح یک بند بارون اومد!!! به قول کانادایی ها میگن که یه کانادایی اصیل خودش رو سرش یه چتر از روز تولد بوجود میاد!! چون اگر بخواد از چتر استفاده کنه همیشه باید چتر دستش باشه! ![]()
اینقدر من عاشق بارونم که همش دیروز میخواستم برم بیرون ولی خیلی کار داشتم و عصبی شده بودم! آخرش دیگه با مامان و بابا زدیم بیرون! رفتیم پشت خونمون یه trail هست که از بین خونه ها و بوته ها و درختها میره به سمت بالا! من اولین بارم بود میرفتم توی این مسیر ! خیلی قشنگ بود حیف که دوربین نبرده بودم برای عکس گرفتن! یهو رسیدیم به یه جایی پر از بوته تمشک! چه تمشکهای خوشمزه ای هم بود! یاد اینهایی افتاده بودم که توی جنگل زندگی میکردن و برای غذا از بوته ها تمشک و ... میچیدن و میخوردن! کلی تمشک هم جمع کردیم که مامان مربا درست کنه! زیر بارون تمشک چیدن و خوردن هم مزه ای داشت!![]()
قبلا توی این کار داوطلبی خرسها ، شنیده بودم که خرسها از کوهها و جنگلها میان پایین تا از تمشکهایی که توی مناطق مسکونی هست هم بخورن! بعد از این یه کمی که راه رفتیم من روبروی مامان ایستاده بودم و داشتم باهاش حرف میزدم. که یهو دیدم با فاصله ۲۰ متر از ما لابه لای بوته ها یه هیکل گنده ی قهوه ای سرش توی بوته ها است و داره تمشک میچینه!! من بلند گفتم مامان! خرس!!! مامانم سریع برگشت و یه نگاه کرد و اونم دیدش داد زد گفت آرههه خرسههه واقعا!!! ![]()
بعد دوتامون جییییغغغغ و بدوووووووو !!
وقتی اومدیم اینطرف داشتیم نفس نفس میزدیم و میخندیدیم و میگفتیم واقعا خرس بود؟! که یهو دیدیم داره میاد به سمت ما! درست که نگاه کردیم دیدیم یه مرد است که یک سوییشرت قهوه ای پوشیده و کلاهش رو انداخته روی سرش!!! و ما چون از پشت و از لابلای بوته های میدیدیمش فکر کرده بودیم خرسه ![]()
![]()
وااای امروز با کلی استرس من و مامان دوتایی رفتیم امتحان آیین نامه دادیم! اینقدر همه گفته بودن سوالاش پیچیده و سخت است که ما کلی ترسیده بودیم و من بعد از اینکه ۲ بار خوندم یه بارم دیشب تا ساعت ۴ صبح نشستم دوره کردم! آخرش هم توی اداره راهنمایی رانندگی تمام مدت که توی صف بودم داشتم دوره میکردم!! مامان هم کلی خونده بود و دیگه میگفت حتی نمیتونم به کتاب نگاه کنم ( توجه داشته باشید که کتاب نزدیک ۱۴۰ صفحه بزرگ است با کلی نوشته! ( یادمه کتاب آیین نامه ایران کوچولو بود و کم! ). خلاصه که رفتیم و بعد از ۱ ساعت توی صف نشستن نوبتمون شد!
جالبیش این بود که میتونیستیم زبان فارسی انتخاب کنیم و در اینصورت هر سوالی رو که میخواستیم میتونستیم انگلیسی اون سوال رو هم ببینیم ما هم گفتیم فارسی میگیریم که خیالمون راحت باشه که کلمه ای نباشه که معنیش رو ندونیم! ولی اینقدر بد بود که من تقریبا ۹۰ درصد سوالات رو از روی انگلیسیش زدم! البته بد نبود که باشه چون گاهی هم کمک بود ولی نه خیلی! نه اینکه ترجمه اش بد باشه ها! چون من همه چیز رو به انگلیسی خونده بودم برام سخت بود تازه باید از انگلیسی به فارسی ترجمه میکردم ![]()
خلاصه که بالاخره از این سد هم گذشتیم و هر دو قبول شدیم! سیستمش هم اینجوری است که کلا ۵۰ تا سوال است و به محض اینکه ۴۰ تا سوال درست ( قبول ) یا ۱۰ سوال غلط ( مردود ) جواب بدی خود بخود از سیستم خارج میشی ! و بقیه سوالات رو نمیتونی جواب بدی! من کلا ۴۲ تا سوال جواب دادم که ۲ تاش غلط بود و سر سوال ۴۲ ام دیگه ۴۰ تا سوال رو درست زده بودم و قبول شدم. ![]()
حالا برای امتحان عملی وقت گرفتم که ۲۹ سپتامبر وقت داده یعنی بیشتر از ۱ ماه و نیم دیگه!!! خیلی بده!
به دوستدار ونکوور: جواب سوالتون رو در کامنت دونی دادم.
پیش نوشت: امروز استثناٌ جواب کامنتهای پست قبلی رو دادم! چون سوالها و مطالبی که میخواستم جواب بدم زیاد بود دیدم بهتره همینجا جواب بدم.
* یکی از چیزهایی که اولین روزها یکمی گردوندمون کاغذ A4 بود! باور کنین!!!
توی همه مغازه ها و فروشگاهها میرفتیم و درخواست کاغذ A4 میکردیم! میگفتن اصلا چی هست؟!!! میگفتیم بابا کاغذ سفید! بهمون دفترچه یادداشت نشون میدادن!! ای بابا!! کاغذی که باهاش پرینت بگیریم؟!! چپ چپ نگاهمون میکردن و میگفتن کاغذ پرینتر نداریم!
من دیگه به این نتیجه رسیده بودم که اصلا اینجا همچین چیزی نیست! تا یه روز که از پسردایی مامانم پرسیدم گفت برای اینکه اینجا کاغذ A4 برای کارهای خیلی خاصی استفاده میشه و عملا استفاده عمومی نداره و در جاهای خاص و به قیمت گرون فروخته میشه! برای پرینتر باید Letter Paper بگیرین! و اینجوری بود که الان دیگه کاغذ داریم! ![]()
* اولین چیزی که ایجا خیلی توجهم رو جلب کرد این بود که مردم خیلی خیلی مهربونن هرجا میریم با روی خوش ازمون استقبال میشه و خیلی خیلی بهمون کمک میکنن.
1- یه روز با بابام رفته بودیم دانشگاه:
اسم مشاور من که مسئول انجام دادن همه کارهام است دانیلا ست که مثل خیلی مهربونه! رفتم پیش دانیلا و کلی کمکم کرد و همه چیز رو برام توضیح داد بعد بهم گفت که برای جواب گرفتن بقیه سوالاتت باید به دفتر بورسیه ها بری. بلدی؟ گفتم نه! از جاش بلند شد در اتاقش رو قفل کرد! با من اومد تا دفتر مرکزی دپارتمان کامپیوتر و یه نقشه برام گرفت روی نقشه محل فعلی و جایی که باید میرفتم رو علامت زد بعد یه عالمه راه با من اومد تا از در دپارتمان خارج شدیم و مسیر رو بهم نشون داد! بعد خداحافظی کرد و برگشت! من که کاملا اینجوری بودم!!!
بعد با بابام راه افتادیم و رفتیم ! مشغول حرف زدن بودیم که دیدم گم شدیم! جایی بودیم که اصلا هیچ آدمی نبود! یکمی دور و اطراف رو نگاه کردیم یهو یه آقایی تند تند از کنارمون رد شد و میخواست بره توی یه اتاق که ازش پرسیدم که میخوایم به این ساختمون بریم و چیکار کنیم؟ یکمی فکر کرد! بعد گفت دنبال من بیاین! باز یه عالمه راه ما رو با خودش برد یهو دیدیم وارد آشپزخانه ی یه دپارتمان شدیم!
بعد یه خانمی بود که با تلفن حرف میزد صبر کردیم تا تلفنش تموم شد اون آقا هم همراه با ما همونجا صبر کرد! بعد به خانمه گفت که اینها میخوان برن به این ساختمون و راه رو بلد نیستن میتونی براشون توضیح بدی؟ خانمه گفت خوب من هم توی ساختمانی که کنار این ساختمون هست یه کاری باید انجام بدم الان از فرصت استفاده میکنم و با شما میام! بعد اومد ما رو رسوند دم در ساختمون مورد نظر توی راه هم کلی باهام حرف زد و بهم تبریک گفت که پذیرش گرفتم و گفت زودی به محوطه عادت میکنی و یاد میگیری که چطوری کجا بری! خیلی خیلی مهربون بود! و من هنوز اینجوری بودم!![]()
2- بیشتر از یک ماه پیش رفتیم توی بانک حساب باز کردیم! خانمی که برامون حساب باز کرد بازم طبق معمول خیلی خوش برخورد و مهربون بود و خیلی کمکمون کرد! چند روز پیش که یک ماه از این موضوع میگذشت همون خانم رو توی یه فروشگاه دیدم! با خوشرویی اومد جلو و بهم سلام کرد! منم جواب دادم ولی نیم ساعت بعد یادم اومد که کی بوده!! ولی اون من رو یادش بود! ![]()
3- بابام برای ثبت نام مدرسه شکیبا رفته بوده ولی چون هم مدیر نبوده و هم مدارک کامل نبوده گفتن باید 3 هفته دیگه بیای. 3 هفته بعد بابا و مامانم باهم میرن وقتی وارد دفتر مدرسه میشن میبینن که خانمی که دفعه قبل باهاش صحبت کرده بودن از پشت میزش بلند شد و رفت! این موقع هنوز دم در بودن و میز اون خانم ته یه اتاق بزرگه. اینها هم میرن به سمت میزش و وقتی میرسن مدیر مدرسه از دفترش خارج میشه و همراه با اون خانم به سمت بابام میاد با خوشرویی سلام میکنه! اسم شکیبا رو میدونسته و حالش رو میپرسه! بعد هم بدون اینکه بابام سوالی بپرسه یا چیزی بگه مدیر همه چیز رو میگه و فقط مدارک رو ازشون میخواد!! از قبل در جریان همه چیز بوده و فقط منتظرشون بوده!!!!![]()
* ولی بعد از همه این حرفها تنها چیزی که این روزا فکرم رو مشغول کرده "سیستم" است! اینکه همه چیز اینجا سیستم داره! خوب مسلما از یه نظرهایی خوبه ولی واقعا خسته شدم از بس که دنبال این گشتم که سیستم فلان کار چیه و سیستم اون یکی چیه؟ هرکاری هم متخصص خودش رو داره و امکان نداره بتونی با پرس و جو از مردم بفهمی! حتما باید یا با مشاور صحبت کنی و یا وبسایتشون رو زیر و رو کنی تا سر در بیاری! اینقدر که تو سایتهای ادارات مختلف گشتم و همشون هم به همدگیه لینک میدن برای اطلاعات جانبی و ... دیگه واقعا خسته شدم! اینقدر باید تحقیق کنی که از همه چیز مطمئن باشی وگرنه کوچکترین اشتباه میتونه نتیجه برعکس برای کارت داشته باشه!![]()
مثلا بعد از کلی تحقیق درباره وام دانشجویی دولتی و بعد از اینکه یک هفته کامل برای پر کردن فرمش وقت گذاشتم و کلی زحمت کشیدم فکر کردم دیگه همه چیز درست است و مشکلی نیست! ولی حالا که وامم اومده بهم 3000 دلار کمتر دادن چون یک اشتباه کوچیک توی پر کردن فرم داشتم! این اشتباه باعث شده که بگن خودت این 3000 دلار رو میتونی تهیه کنی و به وام احتیاج نداری! ![]()
اینم عکسهای این سری
نمیدونم کجان! تو ونکوور باید باشن اینا رو بابام اینا یه روز رفته بودن گرفتن دیدم قشنگه گفتم بزارم.
هر روز عصر میرم حیاط پشت خونه و سبزیهایی که کاشتیم رو آب میدم. تجربه جدیدی است چون همیشه از آب دادن به گلها و باغچه و .... دوری میکردم ( احساس میکردم وقتم داره تلف میشه! نه اینکه وقتم رو جورهای دیگه تلف نکنم ها! ولی از این یکی خوشم نمیومد ) ولی الان که کارهای زیادی برای انجام دادن ندارم به نظرم لذت بخشه حیف که کوچیکه باغچه!
همه کارهامون انجام شده. فعلا فقط منتظریم. منتظر امتحان رانندگی، منتظر شروع شدن کلاسها ، منتظر تموم شدن 3 ماه و رسیدن کارتهای بیمه درمانی، منتظر رسیدن پول ماهیانه شکیبا ( که از طرف دولت به بچه های زیر 18 سال پرداخت میشه ) و در حین انتظار تنها کاری که داریم اینه که عصرها بریم دریاچه، گاهی بریم خرید و یا برای خودمون کارهایی جور کنیم بی ربط! در غیر از این موارد اکثر زمان هممون پای کامپیوتر و اینترنت میگذره. البته یه کار مهمی که دارم تحویل گرفتن وام دانشجویی ام است که منتظر نهایی شدن ثبت نامم هستم.
وقتی میریم بانتزن لیک همه باهم شنا میکنیم تا وسط دریاچه اونجا یه جزیره کوچولو است میریم توش میشینیم کمی استراحت میکنیم و برمیگردیم. وقتی اون وسط توی آب هستیم خیلی قشنگه چونکه اون وسط بالاسرت آسمونه زیر پات دریاست دورتادورت جنگله انگار همه نعمتهای خدا دورت رو گرفتن. هیچوقت فکر نمیکردم اینجا برم تو دریاچه شنا کنم!!! ولی خودم رو میبینم که بدون در نظر گرفتن مشکلات میرم و به هیچی محل نمیذارم چون اون وسط که هستم دیگه هیچی برام مهم نیست.
کتابهایی که باید برای این ترمم بخرم رو دست دوم پیدا کردم و حتی دست دومها همگی بالای 100 دلار هستن! اگر الان بخرم و بعدا دوباره به خود دانشگاه بفروشم 50 دلار تقریبا از هرکدوم رو بهم برمیگردونن! همه رو آنلان پیدا کردم ولی شدیدا دو دل هستم که کتاب بخرم یا زجر پای کامپیوتر درس خوندن رو تحمل کنم و یا صبر کنم شاید فقط بعضی از صفحات لازم باشه که بشه پرینت گرفت؟
درباره سیم کارت اینجا من یه Plan گرفتم که ماهی 45 دلار میدم و با این 45 دلار امکانات زیر رو دارم:
- ماهیانه 150 دقیقه سهمیه تلفن حرف زدن دارم ( چه من زنگ بزنم و یا بهم زنگ زده بشه )
- 500 مگابایت میتونم از اینترنت استفاده کنم
- 5 شماره تلفن دیگه رو میتونم تعیین کنم که کلا همیشه با اون 5 نفر تلفن حرف زدن جزو سهمیه من حساب نشه
- شبها از ساعت 9 شب به بعد تا صبح ساعت 7 و روزهای تعطیل تلفنهایی که بزنم جزو سهمیه حساب نمیشه
حالا دارم ماهی 45 دلار میدم در حالیکه:
- کلا من اینجا 5 نفر رو باهاشون تلفنی حرف میزنم که هر 5 تاشون برام مجانی هستن ( جزو سهمیه حساب نمیشن ) در نتیجه 150 دقیقه سهمیه من بی خود است ( ماهانه حدود 20 دقیقه اش استفاده میشه! )
- بیشتر زنگهایی که از ایران بهم زده میشه در ساعات شب و یا روزهای تعطیل است!
- اکثر اوقات با موبایل از خونه و از طریق وایرلس خونه به اینترنت وصل میشم چون سرعتش بهتره و کارهایی که برای موبایل انجام میدم رو توی خونه حل میکنم! در نتیجه 500 مگابایت نهایت 100 مگابایتش استفاده میشه!
میدونم که این فعلا است و وقتی برم دانشگاه همه اینها تغییر میکنه! ولی الان خیلی به نظرم سخته که دارم ماهی 45 دلار میدم که بعد از مالیات و عوارض و ... میشه نزدیک 55 دلار!!! در نتیجه میخوام این Plan رو عوض کنم ولی به شرطی این کار انجام میشه که قرار دادم یک سال بهش اضافه بشه!!! ( الان قرارداد 2 ساله دارم که میشه 3 سال! )
* این پلن برای گوشی آیفون است
و حرف آخرم اینکه باورم نمیشه که 7 سال از اون روزا گذشته. از روزایی با هم بودن! از روزایی که زندگی واقعی رو چشیدم و بهترین دوستای دنیا رو پیدا کردم. دوستای مهربونی که همشون رو با یه دنیا اشک و غصه گذاشتم و اومدم. برای هر 3 تا دوست خوبم که همه این مدت پیشم بودن و کمکم کردن و تشویقم کردن که به آرزوم برسم بهترین آرزوها رو دارم. دلم براشون خیلی تنگ شده. دلم میخواست میشد اونها رو هم اینجا ببینم ولی ....
اینم عکسهایی از خونمون و اطرافش که بعضی از دوستام خواسته بودن:
اینم عکس ونکوور ابری و بارونی:
این بیگی برعکس ظاهر و نژادش خیلی مظلومه! یعنی وقتی نگاهم میکنه ها دلم براش کباب میشه! قیافه اش خیلی وحشتناکه و آدم ازش میترسه اینجا هم خود کانادایی ها که همشون سگ دارن از بیگی میترسن! ولی واقعا مظلوم و مهربونه.
آخه بیچاره صبح تا شب توی خونه تک و تنهاست و خیلی حوصله اش سر میره. گاهی که دورش شلوغ میشه دیگه نمیدونه چیکار کنه و هی میاد پیشمون! دمش رو تکون میده و خودش رو لوس میکنه منم از سگ اصلا خوشم نمیاد ولی جدا از سگ بودنش قابل دوست داشته شدن هست!
امروز دوباره از گرما رفتیم بانتزن لیک. خیلی خوب بود! ولی خیلی شلوغ بود. ما یکمی دیرتر رسیدیم و دیدیم پسردایی مامانم و خانمشون وسط دریاچه هستن! بیگی بیچاره رو هم بسته بودن یه گوشه. واااای ما که وارد آب شدیم بیگی به محض اینکه ما رو دید ییییکک واق واقی میکرد و یک صداهایی از خودش در می آورد!! ما اول ندیدیمیش ولی از صداش شناختیم و گشتیم پیداش کردیم! بیچاره ترسیده بود که چرا ما داریم میریم تو آب! اگر آدم بود میگفتم الان زار زار گریه میکنه!!! کلی باهاش حرف زدم و نازش کردم تا آروم شد! ولی من خیلی ازش میترسم اونم بخاطر یه اتفاقی که الان تعریف میکنم.
بیگی دو تا خاطره بد تو همون یک ماه اول برامون گذاشت.
یکی روز دومی که رسیده بودیم همه با هم رفتیم بانتزن لیک.
اونجا یه مسیری داره از توی جنگل که رفتیم قدم بزنیم یهو بیگی از قسمت مخصوص سگها یه راهی به بیرون پیدا کرد و دوید دنبالمون. کلا تو پارک ممنوع است که سگ بدون قلاده باشه مگر تو قسمت مخصوص سگها! بعد اومد و قلاده نداشت. تازه هم رفته بود توی آب و یه مقدار به قول اینا Hyper شده بود. خلاصه که جلوی ما داشت راه میرفت و ما میگفتیم بیا قلاده ات رو ببندیم که یهو یه سگ کوچولو همراه با صاحبش داشت رد میشد! یهو نمیدونم چرا به سمت بیگی پارس کرد! بیگی هم گندهههه پرید رو سر اون سگه و فکر کرده بود که باید باهاش بازی کنه! یک جور وحشتناکی پارس میکرد و اون سگه هم که زیر دست و پای بیگی بود ما اصلا نمیدیدمیش! ما که اینقدر وحشت کرده بودیم دور شدیم و نگاه کردیم! صاحب اون یکی سگه گریه میکرد و دااااد میکشید و قربون صدقه سگش میرفت! پسر دایی مامانم هم دوید و با کلی سختی و بعد از چند دقیقه تونست بیگی رو از اون یکی سگه جدا کنه! حالا زنه شاکی شده بود نشسته بود هی سگش رو بررسی میکرد که زخمی نشده باشه و فحش میداد و میگفت چرا سگتون قلاده نداره؟! دیگه کلی ازش معذرت خواستیم و بیگی هم کلی دعوا شد!
خاطره دوم مربوط به خودمه.
روزی که رفته بودیم استنلی پارک، بازم بیگی رفته بود تو آب و Hyper شده بود. بعد از اینکه اومد بیرون من بردم یکمی بچرخونمش! قلاده اش توی دستم بود و با شکیبا راه میرفتیم که یهو بیگی شروع کرد به دویدن! خیلی تند نمیدوید و منم کنارش میدویدم و میخندیدم که یهو خسته شدم گفتم واستا! ولی همینطور دوید و قلاده اش از دستم در رفت بعد یهو برگشت به سمت من با واق واق شدید پرید روووم!!! پسردایی مامانم میگه دلش بازی میخواد و اینا رو بازی میبینه و امکان نداره گاز بگیره! ولی من وحشت کرده بودم!! با دستم میزدمش عقب ولی برمیگشت میپرید رووم. دندوناش خیلی وحشتناکن! و واقعا میومد سمت دستم و صورتم و میگفتم دیگه دستم رفت!!! ولی گاز نمیگرفت خدا رو شکر! شکیبا هم بیچاره وحشت کرده بود حالا هی بهش میگم برگرد برو یکی رو صدا کن بیاد کمک من از پسش بر نمیام! واستاده همونجا با وحشت نگاهم میکنه!!! یکی از بدترین لحظات زندگیم بود فکر کنم حدود 5 دقیقه با هم درگیر بودیم آخرش من قلاده اش رو گرفتم و نشستم رووووی بیگی!! هی کله اش رو برمیگردوند سمتم و باز دستم رو گاز خیلی آروم میگرفت که من از روش بلند شم. تا بالاخره شکیبا رفت و کمک اورد و نجات پیدا کردم. ولی فکر نکنم هیچوقت اینقدر ترسیده بوده باشم!
برای همینه که الانم ازش فاصله میگیرم مخصوصا وقتی که قلاده نداره. واقعا نمیتونم سگها رو دوست داشته باشم!
بعد نوشت در جواب دوستدار ونکوور:
تا جایی که به ما گفتن تمامی مشاغل رو پوشش میدن. این مدل مشاوره رو جاهای مختلفی ارائه میده. داگلاس کالج به مامانم گفته برای همه مشاغل است. ولی Arrive BC تا پارسال فقط برای دو رشته مهندسی ساختمان و رشته های بهداشت بوده! ولی باز میگفت امسال مجوز گرفتیم برای همه رشته ها.
در زمینه کامپیوتر هم همینطوره! هم Success و هم این موسسات به همه رشته ها کمک میکنن حتی رشته های کاملا تخصصی. حتی در Success من دیروز مشاوره داشتم و برای رشته تخصصی فوق لیسانسم کلی با استادمون که الان مشاور تکی من است مشورت کردم با اینکه اون رشته اش کامپیوتر نیست و بهم گفت خودت اطلاعاتت درباره تخصصهای کامپیوتر بیشتره! ولی چون بازار کار در همه رشته ها رو اینجا خوب میشناسه خیلی بهم کمک کرد.
فقط برای کنجکاوی خودم میپرسم اگر براتون مشکلی نیست رشتتون رو بهم بگین؟
پیش نوشتها:
* دیروز با مامانم رفته بودیم Shoppers. خوشم میاد از این فروشگاه و دوست دارم مواد غذایی رو از اینجا بخریم. دیروز فهمیدیم که برای کسانی که بالای 55 سال دارن هر پنجشنه به تخفیف ویژه داره. خانمه فکر کرد مامان من انگلیسی بلد نیست! و از من پرسید احیانا مامانتون بالای 55 سال نیست؟! ( بیچاره مامانم! کاملا معلومه که خیلی جوونتره! ) بعد من با تعجب گفتم نهههه!!! گفت نه معلومه که جوونتر هستن ولی گفتم نکنه یه وقت بالای 55 باشن و بعدا شکایت کنن که چرا نپرسیدین!
* دوست ندارم که اینجا چمن ها رو خیلی کوتاه میکنن! دوست دارم همه خونه ها جلوشون چمنهای خیلی بلند باشه!! هرچند که اینجا به اندازه کافی سرسبز و قشنگ هست.
* ما اینجا از مغازه های ایرانی نون سنگک میخریم! ولی طبق معمول گروووون!! هر یک نون سنگک 3 دلار!!
* یه محصول ساده و معمولی رو که ایران میخریدم نهایت 1500 تومن رو امروز اینجا خریدم 15 دلار!!!
* اون کار داوطلبی که گفتم برای محافظت از خرسها است رو بالاخره شروع کردم! دیروز جلسه آَشنایی داشتیم. خیلی خیلی دوست داشتم! نه اینکه کارش عاالی باشه! از خانمهایی که اونجا باهاشون آشنا شدم خوشم اومد.
* پست اطلاعات کانادا رو آپدیت کردم
1- یکی از امکانات جالبی که برای مهاجرین هست:
قبلا درباره کلاسهای کاریابی گفتم. این کلاسها در موسسه Success برگزار میشدن و کاملا مجانی بودن! جالب اینجاست که حق بیشتر از 2 جلسه غیبت رو نداشتیم! گفتن که درسته که مجانی است ولی برای تک تک شما دولت به ما پول میده و هزینه ای معادل 5000 دلار برای هر نفر پرداخت میشه و دولت حضور و غیاب شما رو چک میکنه و ازتون انتظار داره که سر کلاسها حاضر باشید!
این یکی از امکاناتی است که دولت برای تازه واردین گذاشته! کلا این موسسه خیلی امکانات زیادی بهمون میده و فقط کلاس کاریابی نیست.
ولی میخوام درباره جایی بگم که الان مامانم و بابام عضوش شدن! البته بیشتر به درد مامان میخوره! یعنی به درد کسانی که در زمینه بهداشت و پزشکی میخوان اینجا کار کنن.
این یکی یک امکانی است که توسط چندتا از کالج ها اینجا گذاشته شده مثلا داگلاس کالج که نزدیک خونه ما است. در این سیستم میان برای هر شخصی که میخواد اینجا کار کنه یه مشاور در رشته خودش قرار میدن. این مشاور وظیفه داره که با اون شخص کار کنه و در عرض یک سال اون شخص رو به جایی برسونه که برای کار در سیستم کانادا آماده باشه. توی این مسیر مشاور ممکنه از شخص بخواد مدارکی رو آماده کنه، کارهای داوطلبی خاصی رو انجام بده و یا کلاسهای مشاوره ای رو بره. ولی در صورتیکه مشاور تشخیص بده که شخص مورد نظر نیاز داره کلاسهای آموزشی در رابطه با رشته خودش بره و دانشش رو زیاد کنه 2/3 هزینه این کلاسها توسط دولت بهش پرداخت میشه و فقط 1/3 باقیمونده باید توسط شخص پرداخت بشه که تازه همون رو هم میتونه وام بگیره! خلاصه که امکان خیلی جالبی است که الان مامانم عضو شده و یک مشاور داره که هفته ای یکبار باهاش ملاقات میکنه و اون مشاور بهش توضیح میده که چه کارهایی باید انجام بشه!
2- Garage Sale
همه شنبه ها و یکشنبه ها اگر کمی توی خیابون ها چرخ بزنیم تعداد زیادی اعلامیه گاراژ سیل دیده میشه! این اعلامیه ها معمولا مربوط میشه به دانشجوهایی که سه - چهار سال اینجا بودن و الان میخوان برگردن کشور خودشون یا خانواده هایی که پاسپورت کانادایی رو گرفتن و میخوان برگردن کشورشون و یا خانواده هایی که تصمیم گرفتن برن آمریکا زندگی کنن. اینها تمام وسایلشون رو میریزن توی گاراژ خونشون و با قیمتهای خیلی خیلی پایین میفروشن! بعضی وقتها حتی خیلی از وسایل ها کاملا نو هستن و حتی از جعبه در نیمدن! ولی با 1/5 قیمت فروخته میشن! ما به یکی دو تا از این گاراژ سیل ها سر زدیم و دو تا وسیله خیلی عالی ازشون خریدیم. یکی یه کفش و چوب اسکی ( آلپاین ) که خیلی خیلی حرفه ای است و خیلی نو و تمیز! و فقط 15 دلار!!!! جالب بود که چوب اسکی مال یه دختر چینی بود که اینجا دانشجو بود و داشت میرفت و سایز کفش کاملا به سایز پای من میخورد برای همین هم خریدم. بابام هم یه دوچرخه کورسی از یه آقایی خرید که اون هم خیلی دوچرخه خوبی است!
عکسهای زیر مربوط به استنلی پارک است که سه - چهار هفته پیش رفته بودیم. یادش بخیر اون روزا چقدر هوا خنک بود!! این چند روزه خیلی گرم شده! خود کانادایی ها که اصلا عادت ندارن و دارن میپزن. و همش میرن توی دریاچه های اطراف برای شنا!
ما هم دو سه روز پیش از گرما به کنار دریاچه پناه بردیم با اینکه وسط هفته بود واقعا شلوغ بود!
دوست ندارم اینقدر باید عکسها رو کوچیک کنم! وقتی بزرگن یه قشنگی دیگه ای دارن!
این که همون بیگی است که قبلا معرفی شد! جالبه یه ماهی که خونه پسردایی مامانم بودیم اینقدر با ما دوست شده که الان که دیر تر میبیندمون هردفعه اینقدر خودش رو لووووس میکنه!!! دمش رو برامون تکون میده و بعد از اینکه حسابی همه رو بو کرد جلوی پامون دراز میکشه تا باهاش بازی کنیم!
اینم دوست بیگی!
صدفهای کنار ساحل:
ساحل استنلی پارک:
اینم منظره داون تاون از ساحل استنلی پارک:
واقعا موندم هدفم ارزش شکوندن این همه دل رو داشت؟؟؟
من همه سعی ام رو میکنم که یه روزی همه رو جبران کنم. ولی امیدوارم که من رو ببخشن.
بعضی وقتها دلم میخواد بمیرم. یا مرده بودم. یا اصلا هیچوقت نبودم.
بعد نوشت:
حالم بد بود یه چیزی نوشتم! نمیگم الان خوب شدم. ولی .....
ولی به هر حال در رابطه با این پست باید گفت که اون دل شکستنی که گفتم از اون مدلهایی نبود که قابل معذرت خواهی باشه! یا بشه دلجویی کرد. همه کسانی که عاشقونه دوستشون دارم و اونها هم خیلی من رو دوست دارن، کسانی که سالها باهاشون زندگی کردم، کسانی که همیشه همراهم بودن و تشویقم کردن و بهم محبت کردن همشون از اینکه من اومدم اینجا دلشون شکسته. چیکار کنم؟ یا باید برگردم! یا اینکه تحمل کنم! هنوز هم بهم محبت میکنن. هنوز هم دوستم دارن ولی ته صداشون ، ته حرفهاشون دلشکستگی رو میبینم.
اینجا کلا حق تقدم با بچه ها و افراد مسن و افراد ویلچیری است!
از برخورد خانواده ها با بچه ها خیلی خوشم میاد! اصلا نمیتونین بچه ای رو ببینین که وسط خیابون یا بازار در حال گریه باشه! چون اینقدر منطقی و قشنگ با بچه ها برخورد میشه که بچه ای به گریه کردن نمیوفته! اینجا والدین حق ندارن بچه هاشون رو بزنن! اون هم در ملاء عام که حتما توسط پلیس دستگیر میشن! یکی از ایرانیها اینجا پسر 19 سالش با ماشین تصادف کرده بوده پدر وقتی میرسه سر صحنه تا ماشین داغون رو میبینه یدونه میخوابونه تو گوش پسرش!!! همین میشه که همونجا بجای پسره پدره رو میبرن اداره پلیس ![]()
حالا این خاطره من رو داشته باشین:
هفته سومی که اومده بودیم یه جلسه ای بود که میخواستم برم. بابام تا اون محل من رو رسوند و خودش جای دیگه کار داشت رفت.
موقعی که اون جلسه تموم شد نگاه کردم دیدم هیچ پول خوردی برای سوار شدن به اتوبوس ندارم! هیچ باجه خرید بلیطی هم نزدیک نبود و باید پول خورد در دستگاه داخل اتوبوس مینداختم. برای خورد کردن پولم رفتم دم یه مغازه ( کافی شاپ) و یکی از موارد داخل منو رو انتخاب کردم و خریدم. خوب چیکار کنم! بلد نبودم اینا چین!!! یعنی خوب مسلما میدونستم اسپرسو چیه! و منم اسپرسو خواستم! ولی نمیدونستم که باید بهش بگم شیر و شکر جدا بریز توش! در نتیجه بعد از پرداخت پول دیدم که یه استکان کوچولو قهوه سیاه تلخ داد دستم به اضافه پول خوردی که لازم داشتم!!!
منم دیگه به روی خودم نیوردم! با اینکه شدیدا عصبانی شده بودم از اینکه هیچی بلد نیستم ولی دیگه پول خورد داشتم و همین مهم بود!
البته فقط 2.5 دلار!! ( باید 2 تا اتوبوس برای برگشت سوار میشدم و فکر میکردم 5 دلار لازم دارم ) ![]()
گفتم فعلا اولین اتوبوس رو سوار میشم بعد فوقش به بابا زنگ میزنم اونجا بیاد دنبالم. موبایلم رو در اوردم و با استفاده از جی پی اس فهمیدم که باید از کدوم خط اتوبوس استفاده کنم! ولی به این توجه نکردم که این خط از هر دو طرف خیابون میره!!! و دقیقا در مسیر برعکس ایستادم! البته تقصیر من نیست!!! وقتی توی تقاطع 6th Avenue و 6th street واستاده باشی همین میشه دیگه! قاطی میکنی که کدوم طرف باید بری سوار اتوبوس بشی! نمیدونم چرا تو محله نیو وست مینیستر خیابوناشون رو اینجوری اسم گذاری میکنن آخه؟!
خلاصه که چشمتون روز بد نبینه یهو دیدم دارم دوووور میشم!!! خلاصه 2.5 دلار بینوا الکی همینجوری رفت! ولی خدا رو شکر رسیدم به ایستگاه اسکای ترین و اونجا تونستم یه بلیط بخرم چون دستگاه بلیط فروشی داشت و برای اون پول خورد لازم نداشتم و با همون بلیط تا خونه برگشتم! کلا 7 دلار پول دادم که بعدا فهمیدم برای هر اتوبوس نباید یه بلیط جداگانه خرید! و یه بلیط که میخری 2 ساعت اعتبار داره که باهاش میتونی توی همون منطقه اتوبوس سوار شی و من با همون 2.5 دلار میتونستم به مقصد برسم. این نکته مهمی بود که از این به بعد بهش توجه میکنم!
ولی فاجعه ای که رخ داد این بود:
توی اولین ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم و منتظر اتوبوس 153 بودم. از دور دیدم که این اتوبوس داره نزدیک میشه و همه افرادی که روی صندلی ها نشسته بودن یا کنار دیوار ایستاده بودن از جا بلند شدن و به لبه سکو نزدیک شدن! اتوبوس در ایستگاه واستاد! ولی هیچ کس از جاش تکون نمیخورد!!!!
حدود 15 نفر ایستاده بودن که من مطمئن شده بودم همشون میخوان سوار اتوبوس 153 بشن ولی از جاشون تکون نمیخوردن!
من تنها چیزی که فکر کردم این بود که الان این اتوبوس در رو میبنده و میره و من جا میمونم!! و باید 20 دقیقه دیگه صبر کنم تا بعدی بیاد! در نتیجه همه مردم رو زدم کنار و وارد اتوبوس شدم! که روی پله اول دیدم تعادل ندارم و پله داره زیره پام حرکت میکنه!!!
راننده و همه مردم شروع کردن به داد زدن و راننده کلی دعوام کرد! ![]()
من هنوز نفهمیده بودم که قضیه چیه؟ و چرا این پله در حال حرکته؟ سوار شدم و یه گوشه مظلومانه واستادم ببینم قضیه چیه؟ که دیدم بله 2 تا خانم مسن و دو تا خانم سوار ویلچیر پایین بودن که راننده داشته پله رو براشون میبرده پایین روی پیاده رو که اونها سوار شن! و از اونجایی که حق تقدم در هر حالت با اینها است بقیه مردم همه واستاده بودن تا این 4 نفر سوار بشن!! و من در کمال نا آگاهی بدون در نظر گرفتن حق تقدم یا هرچیز دیگه ای سوار اتوبوس شدم! باور کنید تا 3 روز اعصابم خورد بود از این کارم!
همون روز با بلیطی که گرفته بودم میخواستم سوار یه اتوبوس از یه نوع دیگه بشم ( اتوبوسهای محلی کوچیکتر هستن ) پیش خودم گفتم نکنه این بلیط ها فقط برای اتوبوسهای بزرگ باشه؟ توی همین فکر بودم که سوار شدم و بلیط رو وارد دستگاه کردم ولی نمیرفت توی محل بلیط! منم گفتم آهان دیدی حدسم درست بود و نمیره توش؟! راننده یه خانم بود! و همینطور که من با خودم کلنجار میرفتم که آیا درسته کارم یا نه؟ یهو خانمه یه چیزی گفت! من نیم متر پریدم هوا و با ترس ازش پرسیدم که چی شده؟!!!
یهو خانمه با تعجب بهم نگاه کرد و گفت هیچی! گفتم چقدر بلوزت قشنگه!
من عین جن زده ها فقط نگاش میکردم!
دید انگار خیلی ترسیدم بلیط رو از دستم گرفت و خودش زد توی دستگاه!
میدونین ته این ماجرا باعث شد چی بفهمم؟! فردای اون روز کلاس کاریابی داشتیم و همون روزی بود که اون تست رنگها رو دادیم و وقتی که رنگ سبز برای من در اومد استادمون گفت یکی از مهمترین مشخصه های سبزها اینه که کمال طلب ( perfectionist ) هستن و من هم مسلما هستم! از اینکه یه کاری رو بدون اینکه همه چیز رو درباره اش بدونم انجام بدم واقعا بدم میاد! چون میترسم یه جای کار رو اشتباه کنم و از این موضوع خوشم نمیاد! دوست دارم کارهام رو در حد کمال انجام بدم و این موضوع خیلی وقتها به ضررم تموم میشه ! مثل همین ماجرا که تا ۳-۴ روز اعصابم رو خورد کرده بود و الان دیگه میترسم سوار اتوبوس شم!!!!
*** با اینکه همه چیز اینجا خیلی آرومه و خیلی خیلی همه چیز رو دوست دارم ولی خداییش دلم تنگ شده که از در خونه برم بیرون و سوار تاکسی شم با 8 روپیه یا 300 تومن برم یه جایی!!! تاکسی که اینجا بی معنی است توی کوکوئیتلام اصلا وجود نداره ( بجز تلفنی ) اتوبوس هم که حداقل 2.5 دلار!!!
*** امروز مجبور شدم راه خیلی خیلی زیادی رو پیاده برم. تو راه داشتم فکر میکردم که دولت اینجا امکانات زیادی برای ما مهاجرها فراهم میکنه و حتی برای غیر مهاجر ها! برای ما که خیلی از کلاسها و ... مجانی است. و امکانات زیادی داریم که میتونیم ازشون استفاده کنیم. ولی خوب؟! این امکانات از کجا میاد؟ از مالیات زیادی که داریم پرداخت میکنیم!

