|
از هندوستان تا کانادا
|
۱- اوایل که اومده بودیم برای خرید از این shopping basket ها برمیداشتیم حسابی اذیت میشدیم!

حسابی پر میشد و سنگین میشد و مجبور بودیم یه سری چیزها رو هم بگیریم دستمون! حالا علتش چی بود؟ اینکه دفعه اولی که من رفتم یه shopping cart بردارم دیدم قفل است و کنارش نوشته سکه ۱ دلاری!

اول پیش خودم فکر کردم اینطوری که هر دفعه میایم خرید فقط ۱ دلار باید برای چرخ بدیم؟!
بعد هم فکر کردم خوب اگه اینطوریه حتما هست دیگه! حالا کو سکه ۱ دلاری؟
خلاصه که بعد از چندبار بالاخره پدرجان کشف کرد که سکه یک دلاری رو میندازیم توش و وقتی که چرخ رو برگردونیم بگذاریم سر جاش یه میله داره که میره توی قفلش و سکه رو پس میده! درواقع یه تشویق است برای اینکه چرخ رو برگردونی سرجاش و وسط پارکینگ ولش نکنی
الان هم یه سکه های مخصوصی پیدا کردیم که برای همین چرخهاست ( قابل خریدن هستن ) که کافیه همیشه تو کیفت باشه و موقع خرید به جای سکه ۱ دلاری ازش استفاده کنی ![]()

۲- این مطلب رو توی کامنت دونی یکی از وبلاگهایی که درباره کانادا مینویسه نوشتم بعد تصمیم گرفتم اینجا هم بگذارم
توی گروهی که هستیم برای پروژه درسمون ( همون گروهی که گفتم دوستشون دارم ) مدیر پروژمون که اسمش دش است خیلی پسره بامزه ای است. خیلی جدی و مصمم و پر از انرژی است!
اون روز حرف ایران شد. ازم پرسید اینجا اومدن از ایران راحته؟ و منم براشون تعریف کردم که چقدر اذیت شدم و چقدر مراحل کارمون طول کشید و .... که دش هم برام مطالبی تعریف کرد که خیلی برام عجیب بود.
دش کاملا سفید و روشن و بور است و از لحاظ قیافه و لهجه کاملا به کانادایی های اصلی میخوره. ولی برام گفت که وقتی سه سالش بوده از کشور بوسنی پناهنده شدن کانادا ( بخاطر جنگ ) و اینکه پدرش فوق لیسانس داشته ولی اینجا هیچ کاری پیدا نکرده و دوسال توی یه رستوران ظرف میشسته! و بعد با شخص خوبی آشنا میشه که اون شخص کمکش میکنه که یه بورسیه برای تحصیل بگیره و دکتراش رو میگیره و الان پروفسور دانشگاه است. این تجربه شخصی است که مسلما اوایل خیلی اذیت شده ولی پناهنده ها هرچقدر هم سختی بکشن اصولا راه دیگه ای ندارن! ولی خوشحالم از اینکه بالاخره موفق شدن.
۳- به تازگی و بعد از گرفتن کارتهای مدیکال، دنبال پزشک خانوادگی بودیم. اصراری نداشتیم که پزشکمون ایرانی باشه ولی صد البته برامون بهتره چون همه دردها رو که به انگلیسی نمیشه برای دکتر توضیح داد! جالبیش این بود که همه سعی میکردن پزشکی رو معرفی کنن که راحتتر تو رو به پزشک متخصص معرفی کنه! به سادگی این موضوع نشون میده که من کلا باید یادم بره پزشکهای متخصص چه شکلی هستن
البته کلا تو زندگیم یکی دو بار بیشتر نیاز هم بهشون پیدا نکردم خدا رو شکر!
توی دانشگاه هم یه بیمه اجباری داریم که بیمه تکمیلی است. هرچی فکرش رو میکنم میبینم حیفه این همه براش پول دادم بلا استفاده افتاده! برم یه سر پیش دندونپزشک دانشگاهمون ( حیف شد ایران قبل اومدن کلی رفتم دندونپزشکی و هر کاری بود انجام شد! ) - این بیمه تا یه سقفی همه هزینه پرکردن دندون رو برامون میده.
۴- پاییز در SFU
اینها عکسهایی هستن که این چند روز تو دانشگاه گرفتم. هوا فوق العاده قشنگ بود. بالای تپه ی دانشگاه همه جا رو مه گرفته بود و همه درختها یهو قرمز شده بودن
واقعا قرمز !! نمیدونم جایی از ایران هست که توی پاییز درختها اینقدر قرمز بشن؟! من تا حالا ندیده بودم ![]()
ایستگاه اتوبوس و اولین درختهای قرمز شده:
( این عکسها رو اوایل هفته پیش گرفتم و تازه درختها شروع به زرد شدن کرده بودن )
درختهایی که نصفشون سبز مونده و نصفشون قرمز شده ![]()
برگهای رونده روی ساختمانها:
کاملا پاییز میشوند!
این یکی اساینمنتی که الان دارم انجام میدم ولی گروهی نیست! تقریبا یک ماهه که داریم روش کار میکنیم. همه بچه ها سرگیجه گرفتن دیگه و هی به همدیگه ایمیل میزنن که ای خداااا چیکار کنیم؟!
منم تقریبا آخراش هستم ولی برنامه اش جوریه که تا وقتی که تا آخرش ننویسم نمیتونم امتحانش کنم! یه وقت میزنه و دم آخر یه اروری میده که نمیتونم حلش کنم و تمام زحمات بیست روزم ....
الانم از برنامه نوشتن خسته شدم گفتم بشمارم ببینم سایت کامپیوترمون چندتا کامپیوتر داره؟ یه سرشماری سریع که کردم حدود ۳۰۰ تا شد
البته همه پی سی هستن اگر کسی مک کار باشه باید بره توی سایتهای دیگه دانشگاه
دو تا چیزی که تازه درباره سایتهای دانشگاه فهمیدم یکی اینه که هرشخصی یه درایوی داره به نامه درایو H که از همه جا قابل دسترس است. یعنی من چه برم کتابخونه و با یوزر و پسوردم از کامپیوترهای اونجا وصل بشم و چه از کامپیوتر های سایت دپارتمانمون این درایوم رو میبینیم و میتونم فایلهام رو توش قرار بدم. ولی نکته جالب درباره این درایو اینه که از طریق اینترنت هم قابل دسترس است. یعنی من از خونه هم میتونم وصل بشم به درایو ام و فایلهایی که توی دانشگاه ساختم رو بردارم!
یک نکته دیگه که فهمیدم اینه که ریسرچ لبهای بچه های فوق و دکترا کاملا جداست و برای همینه که توی سایت کامپیوترمون فقط بچه های لیسانس رو میشه دید. اونها بنا به رشته تحقیقشون لبهای جداگانه ای دارن که توی یه ساختمون دیگه نزدیک دپارتمانمون است. اینم برام جالب بود.
سایت کامپیوتر در اس اف یو:

سایت کامپیوتر سیستمهای مک در اس اف یو:

آخر سر هم یه شکایت بکنم!
من یه مشکلی با سیستم حمل و نقل عمومی ونکوور پیدا کردم!
مشکلم اینه که خونه ما بالای یه تپه قرار داره. از این تپه تامرکز شهر دو تا اتوبوس هست که هرکدوم رو میتونیم سوار بشیم. ولی این دو تا در یک ایستگاه نیست یکی از این اتوبوسها سر خیابونمون و یکی از ته خیابونمون رد میشه. این اتوبوس ها هر دو هر نیم ساعت یکبار میان! و هر دو راس ساعت ۱۱:۲۳ میرسن به ایستگاه نزدیک خونه ما. پس اگر برم سر خیابون و اتوبوس رو از دست بدم دیگه فایده ای نداره که برگردم تا ته خیابون و اون یکی رو سوار شم! چون هر دو در یک زمان راه میوفتن.
حالا چرا ممکنه اتوبوس رو از دست بدم؟
۱) اینجا در اتوبوسهای کوچیک داخل شهری که بهشون شاتل میگن اگر بیشتر از ۳ نفر ایستاده باشن اتوبوس مسافر دیگه ای رو نمیپذیره! گاهی پیش میاد که اتوبوس پر ( در واقع نیمه پر!) از جلومون رد میشه و تا نیم ساعت بعد خبری از اتوبوس نیست و من به کلاس اولم نمیرسم! با این زیاد مشکل ندارم چون اولا کم پیش میاد دوما خوب میگم قانونش اینه دیگه چیکار کنم؟!
۲) مشکل بدتر اینه که از خونه ما تا ایستگاه اتوبوس سر خیابون تقریبا ۷ دقیقه راه است. ولی بارها پیش اومده که تا از در خونه میام بیرون اتوبوس رو میبینم که از سر چهار راه پیچید و توی ایستگاه ایستاد!!! و این یعنی ۶ دقیقه زودتر از زمان تعیین شده! و دیگه هم وقت ندارم که به اتوبوس ته خیابون برسم چون تا اونجا حدود ۸ دقیقه راه است!
این موضوع قابل اعتراض است! چون اگر اعلام میکنن که اتوبوس سر این ساعت در این ایستگاه است زودتر رسیدنش بی معنی است! ولی دوست ندارم اعتراض کنم
حالا جدیدا دیگه تا مرکز شهر رو با دوچرخه میرم ولی خیلی خسته کننده است و دوست ندارم. چونکه همه راه سرپایینی است و دائما باید ترمز بگیرم! یک بار هم دست راستم رو از روی فرمون برداشتم که کیفم رو صاف کنم یهو سرازیری تند شد و با دست چپ به شدت ترمز کردم ( ترمز جلو! ) در نتیجه جلوی دوچرخه ایستاد و من از روش پرت شدم پایین
شانس اوردم که جاییم نشکست چون خیلی بد افتادم! ولی از شدت پا درد تا یک هفته نمیتونستم درست راه برم ![]()
ایستگاه مرکزی اتوبوسرانی دانشگاه اس اف یو:

ایستگاه مرکزی اتوبوسرانی شهر کوکوئیتلام:

این کاری که دارم میرم دوره اش ۸ ماهه است ولی در صورتیکه خیلی ناراضی باشم میتونم بعد از ۴ ماه برگردم و برای ۴ ماه بعدی یه جای دیگه برم سرکار. درسم هم چرا دو ترم عقب میوفته که البته یه ترمش تابستون است و واحدهای زیادی ارائه نمیشه و ممکنه در واقع یک ترم عقب بیوفتم! مسئله ای که توی ایران اصلا درک نمیکردم این بود که چرا میگن تو کانادا کسی عجله نداره درسش رو تموم کنه؟! ولی الان خودم اینجوری شدم!! توی دانشگاه اینقدر امکاناتی هست که آدم دوست داره استفاده کنه که درسش تموم نشه بهتره!! یکیش همین شغل خوبی که الان پیدا شده و علاوه بر اضافه شدن به سوابق کاری و رزومه ام خیلی تجربه خوبی برای خودمه! مگه زندگی قراره چی باشه؟ مگر غیر از اینه که باید از کاری که در حال انجامش هستم لذت ببرم؟ حالا اینکه درسم یک سال بیشتر طول بکشه دیگه اصلا برام مهم نیست. ( چقدر در عرض سه ماه نظراتم تغییر کرده!!! )
بعدشم: دیدم بقیه تو وبلاگهاشون درباره خاطرات مدرسه نوشتن من هم دلم خواست از خاطراتم کمی بگم
بعد نوشت: من کلا توی دوران تحصیلم ۹ تا مدرسه عوض کردم!! توی هیچ مدرسه ای هم بیشتر از دو سال نبودم
احتمالا همون باعث شده اینقدر دلم تنوع مکانی بخواد و سریع از یک جا بودن خسته بشم ![]()
دبستان:
کلاس اول: از خود مدرسه چیزی یادم نیست. مادربزرگم مثل همین الان توی دانشگاه علم و صنعت کارمند بود. دو تا همکار داشت که اونها دو تا دختر کلاس دومی داشتن! من و این دو تا دختر باهم میرفتیم مدرسه. عصرها یه سرویس داشتیم که میومد هر سه تامون رو میبرد دانشگاه. این دو تا دختر ( که اتفاقا بعد از این همه سال تازگیها دیدمشون ) خیلی من رو اذیت کردن. خداییش من خیلی مظلوم بودم. همیشه وقتی سرویس میومد دنبالمون من در حال گریه بودم! یادش بخیر اسم رانندمون آقای نوری بود خیلی مرد خوبی بود. همیشه اینا رو دعوا میکرد که چرا اینقدر این بچه رو اذیت میکنین؟ منم نمیدونم چرا اینقدر خر بودم که به مامانم اینا هیچی نمیگفتم!!! یادمه یه بار زیر بارون کیفم رو یه جا وسط خیابون قایم کرده بودن و گفتن بهت نمیدیم که آقای نوری اومد تو رو جا بذاره بره! تو هم که بدون کیفت نمیتونی بیای!! اینقدر زیر این بارون دویدم این طرف و واونطرف و اینقدر گریه کردم تا آقای نوری اومد و یه داد سرشون زد و اونها هم رفتن کیفم رو اوردن
کلاس دوم معلممون خوب بود ولی ناظم خیلی بداخلاقی داشتیم!! یه خط کش بزرگ داشت و صبح ها دم در وا میستاد و اونهایی که دیر میومدن رو تنبیه میکرد ! چقدر ازش میترسیدم! اسمش یادم نیست ولی چشماش یادمه که سبز بود
کلاس سوم :یه دختری بود تو کلاسمون محبوب معلممون بود! دیگه معلممون هیچ کدوم از ماها رو نمیدید! کل کلاس با دختر محبوبش حرف میزد و تعریف میکرد که چرا الهام خیلی دختر گلیه و چقدر دیروز درس خونده و مامانش زنگ زده چه تعریفی کرده و ....! ولی همون سال دوست خوبی پیدا کردم که هنوز هم هرچند سال یه بار میبینمش و باهاش حرف میزنم! آخه خونشون هنوز همونجاست
این دوستم الان مهماندار قسمت خارجی هواپیمایی ماهان است ![]()
این عکسم من و همین دوستم و معلممون
( من و دوستم دو طرف معلممون نشستیم )

کلاس چهارم بهترین سال دبستانم بود. محشرترین معلم رو داشتم
اسمش خانم مظفری بود
چقدر به من لطف کرد و چقدر باعث تغییر روحیه و زندگیم شد ![]()
روز اول مدرسه - منم توی گروه سرود مدرسمون بودم ( اولین نفر از سمت چپ )
کسی که اولین نفر از سمت راست واستاده دوست صمیمیم بود توی کلاسمون! من و این دوستم اینقدر شبیه هم بودیم که همه بچه ها فکر میکردن خواهر دوقلو هستیم! خیلی هیجان انگیز بود برامون ![]()

کلاس پنجمم هم بد بود چون یهو رفتیم خوی ! معلممون سر کلاس ترکی حرف میزد و من هیچی نمیفهمیدم
اسم دوست صمیمیم آیسان بود که اصلا درس نمیخوند و هروقت درس رو درست جواب نمیداد معلممون سرش رو میکوبوند به تخته سیاه ![]()
راهنمایی:
از راهنمایی هم زیاد خاطره خوش ندارم البته بجز سوم! اول راهنمایی که افتضاح ترین سال تحصیلیم بود کلا!!! چون دقیقا از روز دوم مدرسه آبله مرغون گرفتم و دو هفته خوابیدم خونه! وقتی برگشتم مدرسه همه با هم دوست شده بودن و من خیلی تنها بودم! دو تا بغل دستی داشتم که عاشق هم بودن! کافی بود یکی به اون یکی یه چیزی بگه که میشستن زار زار گریه میکردن و همدیگه رو بغل میکردن و ....
من هم تا آخر سال تنها بودم و خیلی بهم سخت گذشت ![]()
ولی دوم راهنمایی رفتم مدرسه روشنگر (شاهد) اونجا یه دوستی داشتم که باباش نماینده مجلس بود ( نماینده کرمانشاه ) سال معمولی ای بود ولی یهو سوم راهنمایی همه چیز برام عوض شد!
سال سوم از این دوستم جدا شدم چون کلاسهامون عوض شد. بعد توی کلاس جدید چندتا دوستی پیدا کردم که خیلی دوستی باهاشون عجیب بود! کلی ماجرا داره این کلاس سوم راهنماییم که میتونم ده تا پست ازش بنویسم! اسم یکی از این دوستهای عجیبم سعیده بود. سعیده یه حالتی داشت که خدای همه بچه ها بود! واقعا همه دوستش داشتن و میپرستیدنش! سر دوستی باهاش دعوا میکردن!!! اکثر بچه ها از دبستان میشناختنش و تقریبا با همه مدرسه دوست بود! برای همین من خیلی بهش نزدیک نمیشدم. ولی هیچوقت یادم نمیره روزی که شماره تلفن خونشون رو بهم داد انگار دنیا رو بهم داده بودن
من سال بعدش مدرسه ام رو عوض کردم و دیگه ازشون خبری ندارم ولی میدونم که سعیده حقوق دانشگاه تهران قبول شد! اسمش رو تو روزنامه دیدم! ولی خبر دیگه ای ازش ندارم
از بقیه دوستهای اون سالم هم خبر ندارم!
سوم راهنمایی یکی از پربارترین سالهام بود و مدرسه امون هم بجز محیط بسته اش که همه چیز بیش از اندازه مذهبی بود و اشکالاتی ایجاد کرده بود بقیه چیزهاش بی نظیر بود ![]()
اول و دوم دبیرستان یهو از مدرسه روشنگر مذهبی که توش بچه ها هیچگونه اطلاعات غیر مذهبی نداشتن! و آموزشها کاملا در چارچوب مذهب بود رفته بودم یه مدرسه کاملا باز شمال تهران ( مدرسمون میدون تجریش بود ). باورتون نمیشه در برابر جکهایی که میشنیدم چقدر احساس حماقت و هیچی نفهمی میکردم! به عمرم اینجور برخوردها رو ندیده بودم! خیلی همه چیز برام تازه و عجیب بود! ولی زود بین بچه ها جا افتادم. خاطرات دبیرستانم همس دوستای خوبه و خاطرات خوب.
یکی از جالبترین خاطرات دبیرستانم مال سال اوله. یه دیوار داشت مدرسه که تا وسطش سنگ بود و بقیه اش رنگ خورده بود. این دیوار بین کلاس ما و یه کلاس دیگه قرار داشت . بچه ها زنگهای تفریح باهم مسابقه میدادن که کی میتونه پاش رو بالاتر بزنه ( که جای کفش ها روی دیوار میموند ) یه روز ما یکی از معلمهامون نیمد و من و دوستم سپیده شروع کردیم باهم به مسابقه دفعه اولمون بود این کار رو میکردیم! ولی حواسمون نبود که این دیوار به یه کلاس دیگه هم راه داره و صدا منتقل میشه! معلم اون کلاس که ترم بعدش معلم شیمی ما شد و من خیلی دوستش داشتم
عصبانی شده بود و یکی از بچه ها رو فرستاده بود دنبال ناظم! خلاصه که کلی دعوامون کردن و بعد به عنوان تنبیه زنگ تفریح یکی یه سطل آب و کف با یه اسکاچ بهمون دادن و دوتایی شروع کردیم به شستن دیوارهای مدرسه
همه معلمها و بچه ها هم ریخته بودن دورمون به تماشا و اااای بهمون خندیدن
ما هم در عین خجالت همش خندیدیم ![]()
اون سال معلمهای خوبی داشتم. معلم هندسه امون رو خیلی دوست داشتم. با معلم هندسه و معلم شیمیم کلی ماجرا داشتم! خیلی دوست دارم ماجراهای سوم راهنمایی و دبیرستانم رو یه جا بنویسم که برام باقی بمونه! واقعا داره از ذهنم پاک میشه!!!
سال سوم دبیرستان دوباره مدرسه ام رو عوض کردم و اونجا با افسانه یکی از صمیمی ترین دوستهام آشنا شدم
افسانه الان دانشجوی فوق لیسانس نساجی است و در حال ازدواج
سپیده هم که دوست اول و دوم دبیرستانم بود خیلی وقته ازش خبری ندارم تقریبا از وقتی رفتم هند دیگه بهش زنگ نزدم! ولی توی یکی از این سایتهای دوستیابی خوندم که انگار ازدواج کرده
چقدر جالبه یاد دوستا کردن ![]()
عوضش با عکس اومدم!
* من اصلا نفهمیدم مهر شده!! باور نمیکنید وقتی فهمیدم چقدر شکه شدم! یعنی الان همه دارن ایران میرن مدرسه
نمیدونم چرا اینقدر برام عجیبه ![]()
* یه خبر جالب اینه که شکیبا به طرز باور نکردنی برای اولین بار توی زندگیش برای یه چیزی که میخواست گریه کرد
توی مدرسه یه زنگ موزیک دارن که توش فقط آواز میخونن! ولی مدرسه اشون یه بند موزیک داره که اول سال عضو میگرفت و شکیبا میخواست علاوه بر اینکه عضو بند میشه حتما گیتار برقی بزنه! ولی برای گیتار فقط ۱ نفر میخواستن و متقاضی ها ۵ نفر بودن! شکیبا هم اینقدر ناراحت شده که بغض کرده و با بغض برای معلمه توضیح داده که چرا خیلی براش مهمه که گیتار بزنه! آخرش هم شکیبا رو قبول کردن فکر کنم بخاطر بغضش بوده که تقریبا به گریه تبدیل شده! و حالا کلی با ذوق گیتار تمرین میکنه ![]()
* هیچوقت عادت به این همه کار عملی توی دانشگاه نداشتم! همیشه باید درس میخوندیم و فوقش این بود که یه تمرینی حل کنیم و تحویل بدیم! ولی اینکه توی همه کلاسها گروه داشته باشی و همیشه باهاشون با ایمیل و تلفن در تماس باشی و با هر گروه هفته ای دوبار قرار بزاری و هر بار ۲ - ۳ ساعت راجع به تکلیف هفته آینده بحث کنی و ...... یه مسئله تازه است که به درسهای زیادی که باید بخونم اضافه شده و مدیریتش کمی برام سخته!
بزرگترین پروژه ای که داریم برای یک درس چهار واحدی است که استاد سختگیری داره. دائما در حال نوشتن گزارش یا قرار گذاشتن با همگروهی ها هستیم و داریم با هم بحث میکنیم! برای انجام این پروژه باید از یه زبان برنامه نویسی جدید استفاده کنیم که هیچ کس توی کلاس اون رو بلد نیست و تازه شروع به یادگرفتنش هم کردیم که این اصلا جزو درس نیست! ولی لازمه دیگه
این گروهم رو خیلی دوست دارم. اول کلاس فکر کردم خیلی بده که ۴ ماه مجبورم دائما با کسانی باشم که به زور بهم تحمیل شدن و خودم دوستی باهاشون رو انتخاب نکردم. ولی حالا هر ۴ نفرشون رو شدید دوست دارم. مثل خانواده ام شدن. باید با هم بسازیم و خوبیهای هم رو ببینیم. یکیشون که اسمش دش است خیلی مدیر خوبی است و خیلی قشنگ همه کارها رو مدیریت میکنه برای همین گروه یکپارچه و خوبی داریم.
* در کنار همه این تکالیف و درسها باید هر روز برای سه تا شرکت درخواست کار میفرستادم که برای هر کدوم باید کاور لتر مخصوص به خودش رو مینوشتم که خیلی وقتم رو میگرفت. از طرف دیگه توی یه درس آنلاین ثبت نام کردم که روزی ۳ ساعت باید برم توی صفحه اش و کارهای مربوطه رو انجام بدم
ولی این چند روز خیلی سرم خلوت شده چونکه هم دیگه لازم نیست رزومه بفرستم هم اینکه تکالیف این هفته پروژمون همش به عهده دو تا از همگروهی های دیگه است و من کاری ندارم! عوضش یه تکلیف خیلی سنگین برنامه نویسی برای درس هوش مصنوعی دارم که واقعا خدا بخیر بگذرونه! کلا ۲۰ روز براش وقت داشتم که الان ده روزش گذشته و یک سومش رو نوشتم ![]()
خبر خوب اینکه برای شرکت syncrude پذیرفته شدم و ۱۱ ژانویه باید اونجا باشم. شهرش ۱۶۰۰ کیلومتر از کوکوئیتلام دوره ولی اونجا بهمون خونه و وسیله نقلیه برای رفت و آمد میدن. بلیط هواپیما هم برای رفت و برگشت خودشون برامون میگیرن. حقوق خیلی خوبی داره ( ۴ برابر حقوق یک شرکت دیگه است که برای اون هم آفر گرفتم! ) . اینطور که میگن شرکت خیلی خوبی است و ۵ هزار تا کارمند داره و یکی از شرکتهای بزرگ شنهای نفتی در کانادا است. هم شدیدا استرس دارم هم هیجان دارم!! به این فکر میکنم که تازه اومدم ونکوور و دوباره باید جابجا بشم! شاید هر کس دیگه ای بجز من بود این کار نمیکرد و برای شرکتهای داخل ونکوور درخواست میفرستاد! ( منم فرستادم ولی حالا که اینجا خیلی بهتره ! ) هنوز هم کمی دو دل هستم چونکه فکر میکنم شاید اگر صبر کنم نتیجه درخواستم برای ماکروسافت یا بقیه شرکتهای کامپیوتری بیاد بهتره! ولی این فرصت رو از دست میدم! تصمیم سختیه!
* من خیلی سال برای رسیدن به اینجایی که هستم زحمت کشیدم. خیلی اذیت شدم خیلی وقتها نا امید شدم و از همه چیز گذشتم و بعد دوباره شروع کردم! همه اینا باعث میشه که بخوام از نهایت امکاناتی که دارم استفاده کنم! دوست دارم همه جا رو بگردم و برم تجربه کنم! امیدوارم تصمیمم اشتباه نباشه! و بعدا نگم کاش کاری مرتبط تر رو انتخاب میکردم. کارش کامپیوتری است ولی خیلی برنامه نویسی نیست!
* هوا فجیع سرد شده!! ولی بازم بارون نمیاد! همه میگن خیلی عجبیه و پارسال کل سپتامبر بارون اومده!
اینها عکسهای مسیر پیاده روی نزدیک خونمون هستن که گهگاهی اگر وقت کنم یه قدمی میزنم




این عکس از روبروی داگلاس کالجه ( کالجی که مامان اینا میرن) روبری این کالج یه دریاچه است که این پرنده ها ( غازن؟! ) از دریاچه اومدن این طرف خیابون نمیدونم چیکار؟ ![]()

اینا هم عکس همون دریاچه:


خیلی سیستم جالبی است اینجا! ما دو ترم باید بریم توی یه شرکت کار کنیم. برای ما اجباری نیست ولی برای رشته علم مهندسی اجباری است ولی ما هم اینطور که معلومه که اگر که بعد از فارغ التحصیلی همچین تجربه ای نداشته باشیم از استخدام خبری نیست!
حالا قسمت جالبش اینه که این شرکتهایی که دانشجو ها رو به مدت یک یا دو ترم استخدام میکنن همین شرکتهای بالا به اضافه خیلی های دیگه مثل IBM , EA Games, Nokia, Ericson هستن.و مثل کارآموزی های ایران هم نیست که عملا آدم کار زیادی انجام نمیده! اینجا مسئولیت داری و واقعا انگار که یکی از کارمندهاشون هستی. حتی امروز توی سمینار ماکروسافت میگفت که شما برای تولید نرم افزارهایی که سالهای آینده وارد بازار میشن استخدام میشین و بعدا میتونید نتیجه کارتون رو عملا ببینید!
این شرکتها بعد از اینکه یکی دو ترم دانشجوها رو استخدام کردن، بعدا برای کارمنداشون اکثرا سعی میکنن از دانشجوهایی که قبلا باهاشون کار کردن و از کارشون راضی بودن انتخاب کنن! این به نفع هر دوطرف است! هم دانشجو راحت بعد از فارغ التحصیلی کار داره! هم اونها قبلا آموزشش دادن و باهاش کار کردن و خیلی راحت بعدا همه چیز پیش میره.
من تصمیم گرفتم حتما از این فرصت استفاده کنم چون اگر بخوام مستقیم برم برای فوق لیسانس دیگه نمیتونم این کارها رو انجام بدم چون فقط برای دانشجوهای زیر فوق لیسانس است!
ولی کلی شرایط و پیش نیاز داره!
۱) باید حداقل دو سال درس خونده باشی ( تو رشته کامپیوتر )
۲) باید درس مهندسی نرم افزار رو یا پاس کرده باشیم یا در حال خوندنش باشیم ( که من این ترم دارم )
۳) باید چندتا کلاس شرکت کنیم و رزومه و .... رو تکمیل کنیم
۴) یه درس هست که باید آنلاین در کلاسهاش شرکت کنیم و بعد هم امتحان بدیم!
۵) توی سمینارها شرکت کنیم و ببینیم که به کدوم شرکتها و کارشون علاقه داریم
بعد از انجام این کارها میتونیم برای شرکتها درخواست بفرستیم که همه این درخواستها و کارها زیر نظر یه قسمت از دپارتمانمون انجام میشه که همیشه باید اونها رو در جریان قرار بدیم.
فعلا از دو سه تا از شرکتها خوشم اومده. مراحل ورود به مایکروسافت وحشتناک سخت بود هرچند که فکر میکنم از پسش بر بیام ولی نمیدونم که ارزش سختی کشیدن هاش رو داره؟! فکر کنم داشته باشه!
جالبتر از همه اینها اینه که این شرکتها لزوما در ونکوور یا کانادا نیستن! مثلا یکی از انتخابهای من در آلبرتا است که با هواپیما ۳ ساعت از اینجا دوره! یا مثلا اگر برای مایکروسافت قبول شیم باید بریم در شعبه سیاتل ( آمریکا ) و اونجا ۸ ماه کار کنیم. یا شرکتهای دیگه ای که از ژاپن و چین و فرانسه و انگلیس و .... دانشجو میگیرن!