باورم نمیشه بالاخره این ریاضی ۲ رو میتونم پاس کنم شاید خیلی هاتون در جریان این ماجراهای ریاضی ۲ من باشید این پست پارسال ۲۹ اسفندم است: نتیجه امتحان
تازه از امتحان برگشته بودم که این پست رو دادم! امتحانی که داشتم برای بار دوم میدادم و واقعا هم سخت بود!
امتحانم رو خوب نداده بودم ولی امید داشتم قبول شم ولی خوب بازم برای بار دوم نتونستم پاس کنم کل یک سال گذشته رو توی استرس این امتحان گذروندم! خدارو شکر که این دفعه بد نبود مطمئنا پاس میکنم ( میگن که تا سه نشه بازی نشه!! )
این چند روزه واقعا روزای سختی داشتم روز اول عید که از صبح رفتم کالج و تا ساعت ۳ بعد از ظهر بدون حتی ۱ ثانیه استراحت دنبال کارام بودم! الانم که دارم این پست رو میزارم میشه گفت که توی ۶۰ ساعت گذشته فقط ۵ ساعت خوابیدم! راستی سال تحویل هم بیدار بودم اگه هم میخواستم بخوابم مامان جان که بعد از سال تحویل زنگ زدن بیدارم میکردن سال تحویل همه خونه عمه ام جمع بودن و انگار جای من حساااابی خالی بود ولی تلفنی با کلییی از افراد خانواده حرف زدم
فردا هم امتحان دارم . حالا باز خوبه که سرم گرمه امتحاناته چون اینترنت هییییییییچ خبری نیست انگار که اینترنت به کل تو ایران تعطیل شده حوصله ام سر رفت بابا
این عکسا رو جدید گرفتم کفش هندی! ( اسم دیگه چی میتونم بگم؟ )
به نظر شما اینا مردونه هستن یا زنونه؟ ( حتما جواب بدین! )
+
نوشته شده در جمعه 3 فروردین1386ساعت 19:19 توسط انسان
خيلي چيزا ميخواستم بيام بگم ولي اصلا وقت نشده! اينقدر سرم شلوغ شده اين چند روز که نميدونييين!!
برنامه امتحانامون قاطي شده! استادا هم شکه شدن ! همه چيز قرو فاطي شده اساسي! راستي اينم بگم که امتحانام از ۴ شنبه شروع ميشه و ۱ هفته امتحان عملي دارم تا بعد از آخريش آپ نميکنم! برا همين گفتم زود بيام عيد رو تبريک بگم
امسال برخلاف پارسال نه سبزه گذاشتم نه سفره هفت سين دارم! حتي سال قبلش هم بدون سبزه حداقل سفره داشتم! ولي امسال هيچ کاري نکردم! از بس که اين دو هفته آخري همش مشغول بودم اصلا به فکرش هم نيفتادم! تازه کي حوصله داره ساعت ۵:۳۰ صبح تک و تنها پاشه براي سال تحويل؟! البته شايدم بيدار بودم اون موقع! یادمه چندسال پیشا که یه بار سال تحویل نصفه شب بود مامانم اینا گفتن بیدار نشیم! من گفتم اصلا امکان نداره! این وحشتناکه! آدم باید سال تحویل بیدار باشه! ولي خوب تنهايي هيچي مزه نداره
حس ميکنم که سال ۸۶ سال خيلي خيلي خوبي باشه و خيلي اميدوارم که اينطور باشه!
ايشالا که به همتون حسابي عيد خوش بگذره و اگه مسافرت ميرين سفر خوب و بي خطري داشته باشين به جاي منم برين عيد ديدني تا ميتونين آجيل و شيريني بخورين هروقت هم عذاب وجدان پيدا کردين بگين اينا رو دارم به جاي شايا ميخورم
براتون سال خيلي خوب و خوشي آرزو ميکنم
+
نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 19:30 توسط انسان
توی هند آبمویه فروشیهای عمومی یعنی اونایی که تو سطح شهر هستن! معمولا اینجوری هستن که یه مغازه کوچیک است و بیرونش یه عالمه میوه به در و دیوار آویزونه! و بیرونش هم یه عالمه صندلی میچینن که هر شخصی خواست بشینه تازه اگه شخصی بخواد میتونه آبمیوه بگیره بگه میریزن براش تو یه کیسه درش رو هم میبندن که ببره خونه اوایل همه این چیزا برام عجیب بود ولی الان دیگه عادت کردم البته آبمیوه فروشیهایی هم هستن که مثل ایران خودمون باشن ولی خوب اونا که دیگه جالب نمیشن! خلاصه یکی از این آبمیوه فروشی های معمولی سرکوچه منه که به نظر خودم از بهترینهاست! اینجوری هم باهاش آشنا شدم که قبلا یکی از دوستام خونش این نزدیکیها بود و یه بار که اومده بود خونه من برام ازش آب انگور گرفته بود و اورده بود خونه من! منم که هیچ وقت آبمیوه های هندی رو امتحان نکرده بودم و حتی بهش هم فکر نکرده بودم! برام جالب بود! و از اون جالبتر اینکه من آب انگور دوست ندارم ولی از اون روز عاشق آب انگورهای هند شدم! ولی این مغازه خیلی کلا معروف و آبمیوه هاش خوشمزه است! مثلا آب طالبی داره یا شیر موز یا حتی آب پرتقال و آب انبه و ....
دیروز از کالج که برگشتم خیلی تشنه بودم یه لیوان آب طالبی ازش گرفتم و خوبیش هم اینه که توی لیوان یه بار مصرف میده! آخه بقیه توی لیوان شیشه ای میدن که دوست ندارم ازشون بگیرم در نتیجه با این خیلی راحتم و خلاصه که حسابی میچسبه! هر آبمیوه ای هم بخوای ۱۵ روپیه یعنی ۳۰۰ تومنه. فکر میکنم بعدا که بیام ایران این آبمیوه ها یکی از چیزایی باشه که واقعا دلم تنگ بشه براشون
پی نوشت: بعضی وقتها واقعا میمونم! که یه ادم به تنهایی چطوری میتونه اینقدر بی شعور باشه!
پی نوشت۲ : دوست خوب خیلی گرانبهاست! هیچ وقت فکر نمیکردم هندی ها هم بتونن دوستای خوبی باشن! یه دوست و همکلاسی دارم که خیلی خیلی بهش کمک کردم ولی حس میکردم که اگه من ازش کاری بخوام پشت گوش میندازه! ولی با کمال تعجب دیروز کاری رو که ازش خواسته بودم جوری برام انجام داد که نزدیک بود شاخ در بیارم! اصلا حتی نمیدونم چطوری تونسته!
+
نوشته شده در شنبه 19 اسفند1385ساعت 21:32 توسط انسان
چونکه همه گفته بودن که نتیجه امتحان امروزم رو خبر بدم امدم بگم که حسابی سخت بود سوالاتی که اصلا باور نمیکردم که بیاد و نخونده بودم امده بود و منم فقط ۱ سوال از ۵ تا رو جواب دادم!! حالا دیگه فقط با دعا ممکنه قبول شم
ولی خوب چه کنم عیب نداره نه؟ دم عیدی خودم رو ناراحت نکنم!! ( خودم خودم رو دلداری میدم )
به هر حال ممنون از دعاهاتون
بازم عیدتون مبارک
+
نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 19:17 توسط انسان
از روز اولی که امده بودم حیدراباد همه در مورد راموجی فیلم سیتی حرف میزدن منم مطمئن بودم که جای قشنگی است و یه روزی خواهم رفت قسمت شد و دیروز رفتیم اگه بخوام از اولش بگم 2 ماهی میشد که تصمیم گرفته بودیم که بریم ولی هر دفعه یه مشکلی پیش میومد اخه این شهرک فیلم خیلی خارج از شهره نزدیک 1 ساعتی با ماشین راه است خلاصه بچه ها هفته پیش رفتن بلیط تور گرفتن که بریم بلیط ورودی شهرک 5000 تومان است و تور هم 2600 تومان جمعا 7600 تومان پول دادیم صبح ساعت 9:30 قرار گذاشتیم ولی یکی از بچه ها دیر کرده بود و ما هم دیر رسیدیم و ماشین رفته بود!! همه شاکی بودن از دست این دوستمون که اره پول هم الکی دادیم و .... این اقا هم که حسابی پشیمون و ناراحت بود و هندی هم خوب بلد بود رفت و با رییس تور صحبت کرد و اونها هم برامون یک تاکسی گرفتن که ما رو ببره و برگردونه! ما هم 5 نفر بودیم سوار تاکسی شدیم و 1 ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم از دور تابلوی گنده ورودی معلوم بود :
وقتی که وارد شدیم یک محوطه بزرگ بود که بلیط ورودی رو میفروختن راننده رفت بلیط برامون خرید بعد هم شماره موبایلش رو داد که موقع برگشت بهش زنگ بزنیم بعد هم گفت سوار اون اتوبوس ها بشید که میبرنتون داخل توی صف که واستادیم یک خانمی امد جلو و یک برچسب های قرمز رنگ که روش نوشته بود راموجی فیلم سیتی میچسبوند روی لباسهامون و گفتن که تا اخر که برمیگردین حق ندارین این رو از لباسهاتون بکنید!!! سوار اتوبوسهای سبز رنگی شدیم و حدود 20 دقیقه راه رفتیم تا به خود شهرک رسیدیدم توی راه از یک روستا هم رد شدیم!! وقتی که از اتوبوس پیاده شدیم اولین چیزی که دیدیم یک ساختمون رو باز خیلی گنده روبرومون بود
دروازه ورودی ساختمون :
با یه شهر بازی کوچولو که بچه ها توی صف بازیها منتظر ایستاده بودن اون دوستمون که هندی هم بلد بود قبلا یک بار امده بود و میدونست که باید چکار کنیم و کجا بریم و این خیلی خوب بود اول وارد اون ساختمون شدیم که یک مجسمه گنده وسطش بود
دورتادور مجسمه راههای مختلفی بود که هر طرف به یک قسمت از شهرک میرسید از راه سمت راست شروع کردیم که یک خیابون بود که دو طرفش پر از خونه های به سبک امریکای لاتین بود و هر کدوم یک اصطبل داشت و اسب های مجسمه مانند توشون بود اخرش هم یه رستوران بود که از اونجایی که صبحانه نخورده بودیم و ساعت هم 12 بود سریع رفتیم توش که نهار بخوریم! اول که وارد شدیم طبق عادت ایران گفتیم حتما یه همچین جایی قیمت غذاهاش دو برابر بیرون است!! ولی واقعا تعجب کردیم وقتی دیدیم که قشنگ قیمتها نصف هستند!!! بعد از غذا راه رو برگشتیم تا دوباره به همون مجسمه رسیدیم و این دفعه به سمت بالا رفتیم که یک سری فروشگاه بود که همشون فقط تی شرت داشتن ولی این تیشرت ها معمولی نبودن عکس روی تیشرت ها سیاه و سفید بود ولی وقتی که اون رو توی نور افتاب میگرفتیم هم داخل عکسها به صورت خیلی قشنگی رنگ میشد و هم عکس حالت برجسته پیدا میکرد نفری یکی از این تیشرت ها رو هم خریدیم در انتهای این راه هم یک رستوران دیگه بود که خیلی قشنگ بود اینم عکس اون رستوران
دورتادور مجسمه راههای مختلفی بود که هر طرف به یک قسمت از شهرک میرسید از راه سمت راست شروع کردیم که یک خیابون بود که دو طرفش پر از خونه های به سبک امریکای لاتین بود و هر کدوم یک اصطبل داشت و اسب های مجسمه مانند توشون بود اخرش هم یه رستوران بود که از اونجایی که صبحانه نخورده بودیم و ساعت هم 12 بود سریع رفتیم توش که نهار بخوریم! اول که وارد شدیم طبق عادت ایران گفتیم حتما یه همچین جایی قیمت غذاهاش دو برابر بیرون است!! ولی واقعا تعجب کردیم وقتی دیدیم که قشنگ قیمتها نصف هستند!!! بعد از غذا راه رو برگشتیم تا دوباره به همون مجسمه رسیدیم و این دفعه به سمت بالا رفتیم که یک سری فروشگاه بود که همشون فقط تی شرت داشتن ولی این تیشرت ها معمولی نبودن عکس روی تیشرت ها سیاه و سفید بود ولی وقتی که اون رو توی نور افتاب میگرفتیم هم داخل عکسها به صورت خیلی قشنگی رنگ میشد و هم عکس حالت برجسته پیدا میکرد نفری یکی از این تیشرت ها رو هم خریدیم در انتهای این راه هم یک رستوران دیگه بود که خیلی قشنگ بود اینم عکس اون رستوران
ادامه دارد....
+
نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 11:24 توسط انسان
یه پارک هست نزدیک کالج که من هیچ وقت نرفته بودم اخه اینجا اشکالی که هست اینه که پارکها مجانی نیستند باید بلیط بخریم برای ورود به پارک و خوب به همین خاطر هم درش رو زود میبندن تا ساعت 8 شب بیشتر باز نیست و ما هم که اکثرا ساعت 8 تازه میریم بیرون! وخوب هیچ وقت نشده بود که برم ولی شنبه که کلاسم زود تموم شد یهو هوس کردم که برم اونجا خلاصه با یکی از بچه ها رفتیم و حسرت خوردیم که چرا تو این دو ساله زودتر نیمده بودیم! واقعا چه پارک زیبایی بود!
این پارک کنار بزرگترین دریاچه شهر یعنی "حسین ساگار" قرار داره که من عاشق این دریاچه هستم ( به یاد زاینده رود میرم کنارش و زل میزنم به اب! )
قیمت ورودیه پارک خیلی کم بود یعنی من اول فکر کردم به خاطر اینکه پارک معروف و زیبایی است حداقل باید 30 روپیه = 600 تومن بدیم ولی خوب 5 روپیه = 100 تومن بیشتر نبود یه ابشار خیلی خیلی خوشگل وسط پارک بود که زیرش حوضی بود که کف حوض و روی دیواره پشت ابشار نقاشی کشیده بودن و این خیلی منظره زیبایی رو ایجاد کرده بود! وقتی که ما وارد شدیم ابشار باز بود ولی متاسفانه تا تصمیم گرفتیم عکس بگیریم بستنش! ولی خوب بازم به نظرم بد نشده :
فضای سبز پارک هم خیلی دیدنی بود پر از درختان منطقه گرمسیری!
بعد رسیدیم به کنار دریاچه و هوس قایق سواری کردیم قایق های مختلفی داره در واقع 5 نوع مختلف
1- قایق ساده : شبیه لنچ است و تا وسط دریاچه میره و از مجسمه بودا که وسط دریاچه است دیدن میکنید و برمیگرده
2- قایقی است که شبها فقط کار میکنه و دور تا دور دریاچه رو میره و وسطش یه سن داره که تعدادی زن روش در حال رقص هستند!
3- قایقی که داخلش همه وسایل تفریحی رو داره مثل رستوران و ....
دو تای دیگه رو هم نمیدونم دیگه چه فرقی دارن
ما قایق اول رو سوار شدیم که بریم مجسمه بودا رو ببینیم
تا وقتی که به مجسمه رسیدیم 10 دقیقه طول کشید بعد هم که عکس گرفتیم و برگشتیم
این دریاچه هم داستان جالبی داره
حسین ساگار یک دریاچه طبیعی نیست دریاچه ساخت دست بشر است
یه رودخونه از وسط حیدراباد رد میشه که قدیم فقط رد میشده بعد تصمیم میگیرن که این دریاچه رو درست کنن که اب رودخونه به دریاچه بریزه دریاچه خیلی بزرگی است و ساختش 30 سال طول کشیده و موقعی هم که میخواستن مجسمه بودا رو وسطش بزارن یکبار مجسمه می افته که نمیدونم یه تعداد زیادی از کارگرها میمیرن! و برای چند سال کار متوقف میشه و بعد دوباره میسازنش و حالا این شده که ما میبینیم !
دور این دریاچه یک خیابان هست به نام مسیر گردنبد که اگه از بالا نگاه کنید واقها مثل یک گردنبند برای دریاچه است
و مهمترین مراکز تفریحی شهر در اطراف این دریاچه و مخصوصا در این خیابون هستن!
اینم چندتا عکس دیگه :
نقوش روی قسمت پایه مجسمه بودا :
دریاچه و مجسمه از دور :
ساعت جلوی درب ورودی پارک :
+
نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 11:2 توسط انسان
این مهمونی از طرف مسئول دانشجویان خارجی دانشگاه برای دانشجویان خارجی هر سال همین موقع برگزار میشه
پارسال به من خیلی خوش گذشت و اتفاقا متوجه شدم که توجه یکی از خبرنگارها رو خیلی جلب کردم! بعد هم دیدم که این خبرنگار مدام اطراف من میچرخه و عکس میگیره ولی از اونجایی که همه حواسم به برنامه ها بود اصلا متوجه نشدم که یه عالمه عکس از من گرفته! فردای اون روز از خونه که امدم بیرون دختر همسایه امد و یه روزنامه داد دستم گفت این عکس شماست؟؟!!!
وای خیلی جالب بود عکس من کنار همین هم خونه خوشگلم که دیدینش کنار همدیگه نصف صفحه رو گرفته بود!! البته بماند که این عکس رفت توی پرونده دانشجوییم در کنسول که نفهمیدم خطای من چی بوده که باید عکسم بره لای پرونده ولی کلی معروف شدم دیگه!
ولی امسال قصد نداشتم که برم چرا؟
چونکه از اینجا تا دانشگاه خیلی دوره و کارتهای ورودی رو باید میرفتیم از دانشگاه میگرفتیم و من وقت نکردم که این همه راه رو برم و کارت نداشتم! بنابراین گفتم که نمیرم! ولی دیگه بچه ها اصرار کردن و خلاصه امروز راضی شدم که برم ولی کارت نداشتم!یکی از بچه ها گفت ما هم پارسال بدون کارت رفتیم بیا احتمالا میتونی بیای تو! منم یک ریسک گنده کردم و این همه راه رو رفتم تا اونجا! جلوی در گفتن نمیشه فقط از این کارت سبزها! گفتم اخه جا گذاشتم! گفت دانشجوی کدوم کالج هستی؟ گفتم نظام! گفت کارت دانشجویی؟ منم نشون دادم! بعد گفت باشه برو تو! داخل هم که مراسم بود اول کمی سخنرانی که سرکنسولگر ایران هم یه سخنرانی کوتاه ولی خیلی زیبا داشتن!
بعدش هم یه پسر سومالیایی رفت بالا و یه اواز به زبون خودشون خوند که هم زبونشون زشت بود هم اهنگ و هم اواز!!!
بعد از این هم یه گروه از پسرهای سومالیایی رفتن بالا یکیشون اواز میخوند و بقیه میرقصیدن!! بازم این قابل تحمل تر بود ازشون فیلم گرفتم.
بعد از همه این مراسمها همه همکلاسیهای خارجی من امدن و گفتن بیا همه با هم عکس بگیریم کلی گشتیم و یک نفر رو پیدا کردیم که عکس بگیره! امده دوربین رو کجکی گرفته دستش میگه چیکار کنم حالا؟ یکی از بچه ها رفت جلو و بهش گفت این دکمه رو فشار بده و اینجوری صاف هم بگیرش! با یه لحنی گفت اوکی که گفتم الان یه عکس توپ ازمون میگیره! وقتی رفتم دوربین رو ازش بگیرم نگاه کردم دیدم قشنگ دو نفر از کادر بیرون هستن! گفتیم اقا یکی دیگه! گفت اوکی اوکی! بعد این بار 3 نفر از کادر بیرون بودن! دیگه کلی داد زدم اخرش گفت اوکی اوکی ! دوباره رفته واستاده بازم نشد گفتم اقا مرسی برو یکی دیگه رو پیدا میکنیم !
بعد دومی امده هی دکمه دوربین رو فشار میده میگه گرفتم میگم اقا این دوربین دیجیتال است باید در دو مرحله فشار بدی میگه اوکی اوکی! بعد دوباره یکمی لمسش میکرد میگفت گرفت میگفتم اقا نگرفت تورو به خدا اون انگشت رو فشار بده! اخرش هم نفهمید به یکی از پسرها گفتم لطفا برو به این یاد بده !
هیچی اینم اخرش یاد نگرفت و خسته شد و رفت یکی از بچه ها یکی از دوستاش رو صدا زد گفت بیا از ما عکس بگیر این یکی عینکی بود! بعد امده هی دنبال سوراخ چشمی میگرده هی رفتم بهش نشون میدم که اینجوری از دور نگاه کن به تصویر و عکس رو بگیر میگه اوکی ! بعد که سر جام می ایستادم دوربین رو میچسبوند به شیشه عینکش میگفت اخه من هیچی نمیبینم که
خلاصه که خستتون نکنم نزدیکه 15 تا عکس 4 نفر مختلف ازمون گرفتن تا اخرش یکیش درست شد خیر سرشون همه خارجی بودن اگه هندی بودن نمیدونم میخواستن چه کنن! اییقدر هوار کشیدم امروز که دیگه..........
بعد از گرفتن عکسها هم پلیس امد و با ضرب کتک و باطوم انداختمون بیرون!!! ( اخه از بس که معطل کرده بودیم که یه عکاس درست بیاد عکس بگیره همه چراغها رو خاموش کرده بودن و همه رفته بودن بیرون و فقط ما مونده بودیم پلیسه هم عصبانی شد)
بعد هم مجبور شدیم یه عالمه راه رو پیاده بیایم که از دانشگاه خارج شیم تا اتو پیدا کنیم که حسابی دردسر بود و با اون خستگی خیلی سخت بود ولی خوب اخرش پیدا شد دیگه!
اهان شام رو هم نگفتم
شام به علت شیوع انفولانزای مرغی اصلا مرغ نداشت فقط انواع برنج و انواع گوشت با نون بود که خوب خوردیم دیگه ولی بعضی از ایرانیها خیلی غر زدن که تند است و بد مزه است و غذاش بد است و ..............
ولی به نظر من خوب بود چندتا غذای سبزی خواری هم داشت که یکیش گل کلم سرخ شده بود که همه بدشون امد ولی من کلی خوشم امد البته همه برا این بدشون امد که اولش قیافه اش شبیه مرغ بود همه به بهانه مرغ برداشتن ولی گل کلم بود و همه ضایع شدن !
یه دسر هم بود که کرم کارامل رو با مربای همون میوه که شربتش رو توی فالوده میریزن قاطی کرده بودن بازم من خوشم امد ولی یکی از دخترها میگفت مزه میوه گندیده میده! چی بگم؟!
اینم چندتا عکس! البته حواسم نبود که اختصاصا برای وبلاگ عکس بگیرم حالا این اولی عکس رئیس قسمت دانشجویان خارجی است در حال سخنرانی ( بالا سرش هم نوشته مهمانی در خانه و اسم دانشگاهمون رو هم نوشته! ) دو تای بعدیش هم ۳ تا از دوستانم هستن!
این دو تا پایینی ها موقعی که خوابگاه بودم هم خوابگاهیم بودن و یک سال بود ندیده بودمشون اسمهاشون هم رنو و جوتیکا است! هردو اهل فیجی هستن.
اینم همکلاسی و همکارم است. اسمش نورس است و اهل یمن.
بعد نوشت :الان داشتم عکسها رو نگاه میکردم دیدم تازه یکی از عکسهایی که دیگه دیدیم همه توش هستیم همه از چشم به بالامون توی کادر نیست !!!!
در جواب سوالات دوست خوبم دیوانه هم بگم که : پنجاب یکی از ایالات هند است که الان تقریبا مستقل شده ولی پنجابی ها و کشمیریها خودشون رو خیلی جدا از هند میدونن و الان هم با پاکستان هم جنگ دارن و جنگهای داخلی هم برای استقلال دارند و فقط هم در هند کشمیریها و پنجابی ها زیبا و سفید هستند که اکثرا هم مذهب سیک دارند که گفته میشه از نسل ایرانیهای قدیم هستن.
خوب هندی ها هم بستگی داره اکثر قدیمی هاشون سبزی خوار هستند ولی نسل جدید و همچنین بعضی از فرقه هاشون گوشت خوار هستند ولی این مهمونی فقط برای دانشجویان خارجی بود و هرجا که خارجی باشه خوب غذاهای گوشتی سرو میشه برای اونها و توی این مهمونی به جز برگزار کننده ها هیچ فرد هندی نبود
و شاید برای اینکه بهتر درباره اینکه هندی ها سبزی خوار هستند بدونیین به مطلب سبزی خواران که نوشته بودم مراجعه کنید.
+
نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 10:51 توسط انسان
امروز توی کالج که نشسته بودم دو تا از بچه ها امدن و گفتن که الان رفته بودن یکی از رستورانهای اطراف کالج و توی منو دیده بودن که چیزی به نام فالوده داره اینا هم تصمیم گرفته بودن که ببینن این فالوده چی هست؟
خلاصه که خیلی تعریف کردن و من هم هوس کردم که برم ببینم چیه
بعد به یکی دیگه از بچه ها گفتم و با هم رفتیم اونجا مرده جلوی خودمون فالوده رو درست کرد اول توی لیوان مایعی مثل شربت البالو ریخت بعد هم روش کمی شیر ریخت و بعد هم تکه های یخ و تخم شربتی اخر سر هم کمی خامه با چندتا بادام هندی روش گذاشت و داد بهمون
درسته که با فالوده خودمون خیلی فرق داشت ولی بازهم به همون خوشمزگی بود مخصوصا که اینجا الان هوا حسابی گرم شده و اون فالوده خنک حسابی بهمون چسبید جالب بود که توی این دو سال تا حالا کشفش نکرده بودیم.
اینجا یه نوشیدنی دیگه دارن به نام لاسی که این رو قبلا خورده بودیم برای درست کردن لاسی اول یکمی دوغ رو توی لیوان میریزن بعد از همون شربت شبیه البالو یکمی روش میریزن و بعد هم کمی خامه! مزه ترش و شیرین با هم ببینید چی میشه! ما که اصلا خوشمون نیمد!
این لاسی رو که گفتم یاد یه ماجرایی افتادم
اون موقع ها که اصفهان دانشجو بودیم چندتا از بچه ها گفتن که تا حالا دوغ گوشفیل خوردین؟؟؟ !!
اخه اصفهانی ها هم مزه ترش و شیرین قاطی رو خیلی دوست دارن مثل خورشت ماست که هم خیلی معروف و هم غذای گرونی در اصفهان است وهمشون هم خیلی دوست دارن!
خلاصه که این دوستامون من و همخونه ام رو بردن دروازه دولت اصفهان و بهمون دوغ گوشفیل دادن
دوغش محشر بود خیلی خوشمزه بود گوشفیلاش هم خوشمزه بود ولی با هم دیگه؟؟؟!!وای اصلا دوست ندارم اخه من نمیفهمم ادم چجوری میتونه مزه ترش و شیرین رو با هم بخوره!!
اهان اینو یادم رفت بگم که من خودم اصلا و نسبا اصفهانی هستم ولی نه دوغ گوشفیل دوست دارم نه خورشت ماست!
+
نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 1:14 توسط انسان
حرفهای امروزم رو با یه اتفاق که امروز توی شرکت افتاد شروع میکنم به نظرم نکته جالبی امد که با شما هم درمیون بزارم
امروز جلسه مهمی داشتیم مدیر کل شرکت داشت حرف میزد وسط حرفهاش یهو گفت اگه که سعی نکنید 3 برابر سرعتتون پیشرفت کنید یکی دیگه میاد و جای شما رو میگیره !
همه سر تکون دادن و بعد هم رئیس حرفهاش رو ادامه داد! بعد از اینکه حرفهاش تموم شد یکی از همکارها گفت میخواستم یه چیزی بگم اونم اینکه ما نمیخواهیم که با 3 برابر سرعتمون حرکت کنیم که مبادا کسی جامون رو بگیره بلکه میخواهیم با 6 برابر سرعت حرکت کنیم که علاوه بر اینکه کسی جامون رو نگیره خودمون هم بریم و جای کسی که بالاتر از ما است رو بگیریم!
به نظرم نکته جالبی امد که بگم!
** با خوندن نظراتتون توي پست قبلي تصميم گرفتم که امسال به جز اينکه سفره هفت سين ميندازم تازه سبزه هم بزارم
بعد امروز قصد نوشتن مطلب جدید ندارم فقط چندتا نکته رو میگم و بعد هم جواب سوالاتی که پرسیده بودید :
1- اول ممنون از اینهمه نظرات خوبتون و این همه لطفتون وقتی که نظراتتون رو دیدم شوکه شدم واقعا مرسی! و هم اینکه مرسی که جواب سوالم رو درباره اسباب کشی دادید! راستش با این همه نظر مخالف دیگه حسابی از اسباب کشی پشیمون شدم! دیگه اگه بیان بهم پول هم بدن عمرا از جام تکون نمیخورم!
2- دیروز که مطلب مندی رو گذاشته بودم اکثرا نوشته بودید که دیده بودید ولی اسمش رو نمیدونستید و الان یاد گرفتید برای اینکه تلفظش رو هم درست یاد بگیرید گفتم انگلیسیش رو هم بگم که mehndi است.
3- نگار جون نه من زیاد از این چیزهای تزئینی خوشم نمیاد نمیدونم چرا! برای دیگران دوست دارم که ببینم ولی خودم استفاده نمیکنم!
4- ارام جان عکس از خودم نیست عکسی هم از دست خودم داشتم که خیلی خیلی قشنگ بود یعنی اون طرحی که دختره برام کشیده بود خیلی زیبا بود ولی خوب دوست نداشتم بذارم
5- ایرسا جان درباره قیمت ساری پرسیده بودی اینجا ساری از 2500 تومان شروع میشه و تا 1 میلیون تومان بالا میره! بستگی داره که چقدر روش کار شده باشه و جنسش چی باشه ولی پارسال دوستم یه ساری خیلی زیبا و کار شده خرید 80 هزار تومان .
6- شری جان اگه دوست داری همه سوالاتت رو برام میل کن من با کمال میل جواب میدم درباره قیمت روپیه هم اوایل سال 20 تومن بود الان به 22 تومن رسیده و جواب اون سوالت درباره اون معبد رو هم سعی میکنم تا چند روز اینده بدم درباره بقیه سوالات هم اگه میشه برام میل بزن و این سوالات رو هم تکرار کن بهت جواب میدم.
** غزاله جان درباره عيد نوروز و زرتشتيان پرسيده بودي درباره زرتشتيان مقيم نميدونم ولي چندتا دوست زرتشتي دارم که از ايران امدن خوب اونا هم مثل ما مراسم دارن! اطلاع خاصي در اين مورد ندارم شرمنده
** پي براه عزيزم راستش ماهي رو يادمون رفت بزاريم سر سفره و شب که برگشتم خونه ديدم ماهي روي ميزم جا مونده!! شرمنده و ممنون از توجهت
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 1:17 توسط انسان
امروز ميخوام درباره مندي بگم! دوستاني که هند هستن حتما خیلی خوب در اين مورد ميدونن مخصوصا دخترها!
مندی درواقع نقاشی روی کف دست یا پشت دست و یا روی پا بوسیله حنا است.
برای این کار یک وسیله قیف مانند دارن که توش پر از حنا است سرش رو سوراخ میکنن و یک نقاش ماهر سر ۱۰ دقیقه یه طرح زیبا روی دست باقی میزاره.
اول که طرح رو میکشه حنایی سیاه رنگ و برجسته روی دست باقی میمونه که باید نیم ساعت صبر کرد که این حنا خشک شه بعد اون رو تراشید و ریخت دور.
چیزی که باقی میمونه همون نقوش قرمز است!(دیگه همه میدونید که حنا قرمز است) من که خودم اون موقعی که سیاه است رو خیلی بیشتر دوست دارم وقتی که قرمز میشه رنگ و روش رو از دست میده!
مندي دو نوع داره ۱- عربي ۲- هندي
مندی ساده همونی است که بالا توضیح دادم ولی مندی عربی رنگی است خیلی قشنگه اول با حنا طرح رو میکشن و بعد با یک رنگهایی که خیلی خوشرنگ و متفاوت هستن رنگش میکنن
این مندی گرونه خودش هر بسته ای ۴۰۰ تومنه ولی کسی که طرح رو میکشه زیاد میگیره! نمیدونم چقدر چون پول ندادم من! اخه پارسال یه دوستی داشتم خواهرش ارایشگاه داشت و چون که من خارجی بودم دیگه برام مجانی انجام میداد. دفعه اول به زور برام مندی کشید چونکه روی دستاشون که میدیدم خیلی خوشم نمیاومد با این دستهای سیاهشون! ولی دیگه به زور قبول کردم بعدش دیگه بدم نیمد!
الانم یه ارایشگاهی پیدا کردم که مندی عربی کار میکنه برم به برو بچ معرفی کنم! شاید دلشون خواست برن ولی این ارایشگاه از اونا نیست که قبلا تو مطلب ارایشگاهها گفته بودم ها! این گرون میگیره ولی نه بازم خیلی مثل ایران!
کشیدن مندی برای عروس اجباری است! و اینکه دخترها خیلی براشون مهمه که حتما روی دستشون مندی داشته باشن جزو تزئینات گرون و اصلی محسوب میشه!
پی نوشت : چند روز پیش تو شرکت یه چایی شیر تازه پیدا کردم خیلی خوشمزه است از همه اونایی که تا حالا گفتم بیشتر تر تر تر
اب رو بجوشونید و شیر رو هم جدا بجوشونید بعد کمی از اب رو داخل شیر بریزید و همراه شکر رو توش حل کنید و یکمی رو اجاق بزارید تا شکر حسابی حل شه! ( بازم مثل همیشه شکرش زیاد باید باشه تا خوشمزه بشه ها! ) بعد یه تی بگ بزارید توش رنگش که به کرمی برگشت تی بگ رو در بیارید واییییییییی اینقدر خوشمزه است که نمیدونید! من که دیگه مردم
+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 1:30 توسط انسان
نزديکه عيد نوروز شده! خوب اينجا که براي عيد خبري نيست ولي به فکر افتادم که درباره اينکه نوروز پارسالمون چجوري گذشت بنويسم!
روز جالبي بود سال تحويل ساعت ۴ بعد از ظهر بود که ۴ بعد از ظهر ميشد ۶ در هند خوب ما از اول گفتيم که ساعت ۶ و ۳ دقيقه سال تحويله و دوتا از بچه ها اومدن که سال تحويل رو خونه من باشن و قرار بود شام هم بريم بيرون ساعت ۵ دقيقه به ۶ بود که ما نشسته بوديم حرف ميزديم يکي ديگه از بچه ها زنگ زد و گفت چه نشستين که ديشب تو ايران ساعتها رو کشيدن جلو و الان ۱ ساعت با ما اختلاف دارن و سال تحويل گذشته و ساعت ۵ بوده! ما هم حالمون گرفته شده بود داشتيم غصه ميخورديم که يهو يکي از بچه ها گفت بپريد زنگ ميزنيم ايران
تا سر کوچه دويديم من هرچي شماره ميگرفتم خطها مشغول بود ديگه با هزار دردسر يکي از بچه ها زنگ زد و گفتن نه دقيق ۲ دقيقه ديگه سال تحويل ميشه! حالا ديگه ما با چه بدو بدويي برگشتيم تو خونه که سال تحويل سر سفره باشيم بماند! وقتي رسيديم مونديم که خوب حالا از کجا بفهميم که سال تحويل شد؟ هيچي يه زره نشستيم بعد حدس زديم که احتمالا ديگه شده بعد ديگه به هم عيد رو تبريک گفتيم و همين! تموم شد! تازه قرار بود که بعدش مامان باباها زنگ بزنن که از بس خطوط ايران مشغول بود نتونسته بودن و ما ۵ دقيقه بعد از اون رفتيم اينترنت بلکه چت کنيم! اينم شد سال نو ما!
جالبترين قسمت در اين عيد برامون سفره هفت سينمون بود
بچه ها از قبل يک ماهي قرمز کوچولو خريده بودن ! البته با کلي دردسر چون همه ماهي فروشيها دو روز بود که تعطيل بودن و ديگه کلي راه رفته بودن تا پيدا کرده بودن منم رفتم سيب خريدم وسفره رو گذاشتم اينه و قران و همه رو گذاشتم بعد حساب کردم ديدم فقط سيب دارم گفتم خوب ۷ تا سين حالا از کجا بيارم؟؟! رفتم سيب و سيني و ساعت اوردم گذاشتم و زنگ زدم به بچه ها گفتم سر راه ۴ تا سين براي سفره بخريد گفتن خوب يکيش که سکه ميزاريم ما هم يه چيزهايي ميخريم ديگه! حالا ببينيد اخرش سفره هفت سينمون چيا بود : سيب . سفره . سيني . ساعت . سير . سنجاق قفلي . سمبوسه هندي . و سکه
بعد از اینکه سال هم تحویل شد نشستیم نفری یک سیب و یک سمبوسه خوردیم!!
اينم اولين عيد ما در هند
ولي امسال ديگه پشيمون شديم تصميم گرفتيم که اصلا ذوق نکنيم و همون هفت سين رو هم نچينيم!
اينم عکس هفت سين پارسال ما!
+
نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 1:21 توسط انسان
دیگه سفرنامه تموم شد! یعنی اینکه خوب فعلا دیگه همه جاهایی که رفته بودم و هرچی که دیده بودم رو براتون گفتم از امروز به بعد فقط از خاطراتم میگم.
اولین پست خاطرات رو با خاطره سفرم به پولاچی شروع میکنم اول باید بگم که اکثر مطالبی که تا اینجا خوندید در این سفر برام اتفاق افتاده بود و یا از اون خانواده اونها رو یاد گرفته بودم و مهمترین نکته اینکه تصمیم نوشتن درباره هند را در این سفر گرفتم.
روزهای اخر ترم پیش بود که یه میل از یکی از بهترین دوستان پدرم داشتم که نوشته بود برای تعطیلات بین ۲ ترم بیا پیش ما منم که امسال برخلاف پارسال قرار نبود برای تعطیلات برم ایران از دعوتشون خیلی خوشحال شدم ولی خوب بازم دو دل بودم دلم میخواست یهو تصمیم بگیرم و برم ایران ولی دیدم این یه موقعیت جالب است که باید ازش استفاده کنم.
روز ۸ دسامبر امتحاناتم تموم شد و ۹ دسامبر به کوییمباتور* پرواز داشتم توی هواپیما که نشستم یهو یاد پارسال افتادم! اخه پارسال دقیقا همچین روزی در هواپیمای ایران ایر نشسته بودم و منتظر نشستن توی باند فرودگاه مهر اباد بودم! یهو دلم برای ایران تنگ شد ولی دیگه تصمیمم رو گرفته بودم و داشتم میرفتم کوییمباتور
۲ ساعت بعد توی ماشین کنار ویجی نشسته بودم و به سمت پولاچی میرفتیم ( پولاچی روستایی است به فاصله ۱ ساعت از کوییمباتور) با اینکه دفعه اولم بود که میدیدمش ولی احساس صمیمیت خاصی باهاش داشتم و توی اون یک ساعت هم خیلی چیزها ازش فهمیدم مثلا اینکه الان شوهرش که دوست بابام است برای یک سفر کاریه ۲ ماهه به یک شهر دیگه رفته و من نمیتونم ببینمش ! و اینکه دو تا پسر دارن که یکیشون در مدرسه ای با فاصله ۹ ساعت از محل زندگیشون درس میخونه توضیحات و عکسهای این مدرسه رو در این مطلب ببینید .( این رو توصیه میکنم که حتما ببینید مطمئنم که اکثرا ندیدنش برای خودم که واقعا جالب بود)
فهمیدم که اونها برای خودشون یک مزرعه بزرگ دارن که توضیحات و عکسهای مزرعه رو هم اینجا ببینید . و به جز مزرعه مدرسه ای هم در روستا دارن که خود ویجی مسئول و مدیر مدرسه است مطلبی هم همراه با عکس درباره این مدرسه گذاشته بودم که اینجا میتونید ببینید!
خونشون واقعا زیبا بود یه خونه خیلی بزرگ و سرسبز یه باغ خیلی بزرگ داشتن و دوتا خونه دو طرف این باغ بود یک خونه متعلق به پدر مانی است(مانی دوست پدرم است) و خونه دیگه متعلق به عموی مانی. در خونه اول ۳ خانواده زندگی میکنن مانی و ویجی(همسرش) و دو تا پسراشون دومی برادر مانی و همسر و دخترش و پدر و مادر مانی.
در خونه دوم هم دو تا خانواده زندگی میکردن بنابراین روز اول که رسیدم با همه استقبال گرمی که ازم شد ولی یه عالمه ادم جدید بود که باید اسماشون رو یاد میگرفتم! واقعا چه کار سختی این همه اسم نا اشنا!!!
بعدش هم که همونطور که قبلا هم اینجا گفته بودم از اونجایی که همه گیاه خوار بودن! منم ۱۴ روز تبدیل به یک گیاه خوار شدم! با اینکه اینقدر غذاهای هندی رو دوست دارم ولی این قسمتش سخت گذشت! ولی بازم بد نبود
اینم چندتا عکس از خونشون :
توی باغ یه الاچیق هم داشتن که موقع جشنها از اون استفاده میکردن!
عکس پایین هم ورودی خونه است.
*کوییمباتور یکی از شهرهای جنوبی هند است که در ایالت تامیل نادو واقع شده است مرکز ایالت تامیل نادو شهر چنایی است ولی کوییمباتور یکی از معروفترین شهرهای تجاری هند است که اصل تولید ساری و پارچه در اونجاست و بیشتر شهر نساجی و برای پارچه و تجارت است اکثر ساکنان هم تاجران هستند.
+
نوشته شده در جمعه 28 بهمن1384ساعت 10:29 توسط انسان
۱- پي براه : هندیها واقعا فکر میکنن که این داستانها واقعیه و یک روزی اتفاق افتاده یا اینکه خودشون هم میدونن که اینها افسانه اند؟
جواب : من تا حالا اين سوال رو نپرسيدم ازشون ولي مطمئن هستم که عقيده دارن که اينا اتفاق افتاده از طرز تعريف کردنشون معلومه!
۲- هنی : پس با این حساب سر بز هم باید برای هندیها ارزش خخاصی داشته باشه !اما گاوا چه نقشی دارند پس ؟؟!!
جواب : در مورد سوال اولت بز براشون نقش قرباني رو داره هر جا ميخوان چيزي قرباني کنن از بز استفاده ميکنن در مورد گاو هم يه مطلب قبلا نوشته بودم اگه دوست داري يه سر بزن :
۳- به دوست عزيزم نسيم : من اطلاعات زيادي در اين زمينه ندارم و به هيچ وجه نميتونم با اطمينان به شما بگم که کجا از همه بهتره سعي ميکنم اطلاعاتي به دست بيارم ولي قول نميدم فقط درباره يک مرکز درماني در کوييمباتور شنيدم که خيلي خوب است بايد يک ميل بزنم و بپرسم براي اطمينان چند روزي اگه که صبر کنيد جوابتون رو ميدم.
۴- به سهیلا جان : من براتون فردا میل میزنم و جواب سوالهاتون رو میدم.
پی نوشت : نظر رو بستم که نظراتتون رو توی مطلب پایین بدید ممنون
+
نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 10:40 توسط انسان
امروز میخوام فقط جواب سوال سحر رو در باره VEERABHADRESHWARA بدم اخه با این سوالش امروز یه عالمه چیز جدید فهمیدم به نظرم داستان جالبی اومد نمیدونم نظر شما چیه؟
هندو ۳ تا خدای اصلی داره : براهما ، ویشنو و شیوا
براهما : ویشنو : شیوا :
در این بین براهما خدای زندگی است ویشنو خدایی است که در حین زندگی از هر کسی مراقبت میکنه! و شیوا هم که خدای مرگ و نابودی است.
براهما پسری داره به نام داکشا این داکشا دختری داره به نام پارواتی (اسم دیگه اش ساتی است) که پارواتی زن دوم شیوا است
داکشا : پاراواتی :
داکشا (پدر زن شیوا ) یک مهمونی میگیره و توی این مهمونی شیوا و پارواتی رو دعوت نمیکنه بعد از اینکه شیوا و پارواتی موضوع رو میفهمن عصبانی میشن و هر دو با داکشا دعوا میکنن در حین دعوا شیوا انقدر عصبانی میشه که با دستش موهاش رو میکنه و این موها رو که میریزه زمین از این تارهای موی شیوا بچه ای بوجود میاد به نام VEERABHADRESHWARA این بچه که از خشم شیوا به وجود امده میره و داکشا رو میکشه در واقع سر داکشا را از بدن جدا میکنه بعد زن داکشا پیش شیوا میاد و بهش التماس میکنه که شوهرش رو بهش برگردونه شیوا هم دلش به رحم میاد و یک مراسم برگزار میکنه و در این مراسم سر یک بز رو میبره و اون رو روی تن بی جان داکشا میزاره و بعد با کمک براهما به داکشا زندگی دوباره میده و از اون به بعد داکشا سر بز داره! ( من مجسمه این خدا رو دیدم ولی امروز هرچقدر توی اینترنت گشتم هیچ عکسی ازش پیدا نکردم به جز یکی که خیلی هم واضح نیست)
حالا هم یک معبد به نام VEERABHADRESHWARA در تامیل نادو وجود داره که میگن محلی است که همه این اتفاقات در اون افتاده.
تصویری از VEERABHADRESHWARA بعد از بریدن سر داکشا :
معبد داکشا :
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 11:0 توسط انسان
میخوام درباره زیباترین جایی که به عمرم دیدم بگم جایی که هم هیچ وقت فراموشش نمیکنم هم میخوام که بارها بازم به اونجا برم! تا حالا که مکه نرفتم ولی شنیدم که هر کس که میره وقتی برمیگرده میگه باور نمیکردم که اینقدر زیبا باشه و میخوام بازم بارها برم! خوب منم الان برای اولین بار اون حس رو تجربه کردم ولی نه با خانه خدا! اسم این محل آشرام است.
شاید دوستانی که در هند هستند در باره سوامیجی شنیده باشند سوامیجی یکی از پدران دین هندو است که البته اینقدر صحبتهاش شیرین و زیبا هستند که واقعا ادم از شنیدنشون سیر نمیشه
سوامیجی توی آشرام زندگی میکنه
روزی که قرار بود بریم آشرام حس خاصی نداشتم راستش فکر میکردم یه جایی است مثل معابد هندو ها و یه مرد که همه صورت و دستهاش رنگ و وارنگ است و روی پیشونیش هم یه خال قرمز گنده داره! وقتی که داشتیم به آشرام نزدیک میشدیم و موقعی که خانمی که همراهم بود گفت که ۲۰ دقیقه دیگه میرسیم از همونجا حس کردم که مناظر اطرافم داره تغییر میکنه تا اون موقع همه جا شبیه جنوب ایران بود پر از درختان نخل و یا درختان دیگر مناطق گرمسیر ولی سبزی خاصی نداشت یعنی به نظرم خیلی هم زیبا نبود ولی از اونجا به بعد کنار جاده رودخونه ای خیلی خیلی زیبا بود جلوتر که رفتیم به یه ابشار رسیدیم که زیرش یه حوضچه بزرگ درست شده بود محو ابشار شده بودم که همراهم گفت روبرو را نگاه کن ! باور کنید از توصیف زیباییش عاجزم یه کوه بزرگ جلوم بود که روش از بالا تا پایین پر از درخت بود مثل جنگلهای شمال ولی از لابلای درختها تیکه به تیکه رودها و ابشارهایی که پایین میریختن معلوم بودن اینقدر زیبا بود که حد نداره! بعد رسیدیم به یه خونه خیلی بزرگ و خیلی سرسبز همه جا نگهبان ایستاده بود وسط باغ یک ساختمان خیلی بزرگ بود که پر بود از ادمهای مختلف همه در حال دعا و نیایش بودن و صدای اوازشون رو میتونستیم بشنویم پشت این سالن یه عالمه اتاق بود حالت خوابگاه که چون مکان اشرام از شهر دور است هر کس بخواد میتونه بیاد و مدتی در خوابگاهها بمونه یه خانم فرانسوی هم اونجا بود و هندی رو چه زیبا صحبت میکرد! بعد به خونه سوامیجی رسیدیم یه خونه بزرگ که سر درش نوشته بود معبد پرورش ذهن! سوامیجی استاد یوگا و پوجا و همه راههای پرورش ذهن است یکی از بزرگترین مردان دین هندو! دم در کفشهامون رو در اوردیم و داخل شدیم جلوی در ورودی یک ساعت دیواری با طرح قلم کاری اصفهان اویزون بود ( هدیه پدرم به آشرام چند سال پیش) من هیچ وقت قبلا این ساعت رو ندیده بودم ولی دیدنش اونجا خیلی لذت بخش بود!
بعد از درب ورودی از چندین پله بالا رفتیم همه جا سکوت مطلق بود هیچ صدایی نمی اومد سکوت و سکوت! جو جوری بود که منم نمیتونستم حرف بزنم یه عالمه سوال برام پیش اومده بود ولی انگار یکی جلوی دهنم رو گرفته بود
وقتی وارد اتاق سوامیجی شدم همه چیز با تصوراتم فرق داشت یه اتاق خیلی ساده که یه گوشه یه ضبط بود و گوشه دیگه یه تلویزیون یه صندلی هم به دیوار تکیه داده شده بود روبروی تخت و روی این صندلی یه مرد خیلی خیلی پیر نشسته بود پاش رو هم گذاشته بود روی یک صندلی یعنی خودش که جون نداشت این کار رو کنه یک نفر بالا سرش ایستاده بود و کمکش میکرد
سر تا پا لباسش سفید بود هر از چند گاهی دستش میخارید ولی جون نداشت پوستش خیلی چروک بود و مردی که کنارش بود با یه چیزی شبیه اسفنج که دستش بود پوست پیرمرد رو میخاروند! وقتی من رو بهش معرفی کردن پدرم رو یادش بود بعد از این همه سال! یه عالمه باهام حرف زد کمی انگلیسی بلد بود ولی یه عالمه چیزهای قشنگ گفت از یگانگی خدا و از اینکه ایمان و اعتقاد به خدا چقدر مهمه اینکه انسان پاک چه انسانیه! ولی زود هم خسته شد واقعا نمیخواستم از پیشش برم ولی خوب مجبور بودیم! ولی چه فضایی داشت اتاقش واقعا حالم عوض شد موقع خروج یه حس جدید داشتم !
وقتی که با ماشین از در آشرام خارج میشدیم پیش خودم گفتم از داخل که عکسی نگرفتم حداقل از اینجا از ابشار و کوه عکس بگیرم! ولی بازهم مثل موقع ورود که یکی دهنم رو گرفته بود ایندفعه هم یکی دستم رو گرفته بود! هیچی عکس نگرفتم فقط یه منظره است توی ذهنم یه جای قشنگ و یه مرد با یه دل خیلی قشنگ.
ولی به خودم قول دادم که یه روزی برم اونجا و توی خوابگاهش بمونم و پوجا یاد بگیرم! از پوجا خیلی چیزها شنیدم!
پی نوشت : به قهوه چی :
اینطور که به نظر میاد بعله اساطیر دارن مثل مطالبی که در قسمت ۳ شهر حلبی نوشتم خوب اونها هم اساطیری در باره خداهاشون است! نمیدونم منظورتون همینه؟ اگه دوست دارید به مطالب زیر خودم سر بزنید چندتا از داستانهاشون رو نوشتم :
سوال : من چند سالی قبل یک استاد هندی داشتم که حرفهای جالبی راجع به مرگ و زندگی پس از مرگ می زد. او معتقد بود که انسانها پس از مرگ دو باره زندگی جدیدی را در نقطه ای دیگر از این دنیا آغاز می کنند. می گفت که خیلی از هندو ها به این موضوع اعتقاد دارند و همچنین بسیاری از نویسندگان و فلاسفه غرب هم به این موضوع اعتقاد پیدا کرده اند. البته من مدتها پیش کتابی از جک لندن خواندم با عنوان- ولگرد ستاره ها - که دقیقا به همین موضوع اشاره می کرد. می خواستم بدانم که شما هم چیزی راجع به آن شنیده اید؟
جواب : نمیدونم مطلبی که من درباره کارما نوشته بودم رو خوندید یا نه؟ ولی اسم فلسفه ای که باعث این اعتقاد میشه کارما است که دو تا از مهمترین نکاتش یکی اینه که بعد از مرگ تا ۷ بار زنده میشیم یعنی هر بار در شکل و ظاهر فرد جدیدی ولی روح همان روح قبلیه نکته دوم اینه که میگن انسان در هر زندگی اگه که زندگی خوبی داشته باشه و درستکار باشه در زندگی بعدیش خوشبخت خواهد بود ولی اگه که خلاف زیاد کنه و ادم بدی باشه در زندگی بعدی تنبیه میشه و زندگی همراه با بدبختی و سختی خواهد داشت برای همین هم هست که اکثر فقیران اینجا تلاشی برای بهتر کردن زندگیشون نمیکنن چون اون رو تنبیهی از جانب خدا به خاطر کارهای بد زندگی گذشته میدونن و امیدوارن که با کارهای مثبتی که در این زندگی انجام میدن زندگی بعدیشون خوب باشه ..
به سمیرا جان که از خودش هم هیچ ادرسی نذاشته بود : بلیط هواپیما از تهران تا بمبئی (بلیط رفت و برگشت) ۴۰۰ هزار تومان با پرواز ایران ایر است و پرواز دیگه ای هم وجود نداره و قیمت پرواز تا دهلی هم باید همین حدود باشه با پرواز اسمان پروازهای داخلی در هند قیمتهاشون بالا است برای یک پرواز ۱ ساعته حدود ۱۵۰ هزار تومان (رفت و برگشت) در باره هتل های خوب هم شبی ۲۰۰ تا ۵۰۰ دلار هستند.
درباره بازیگران هم خوب اینطور نیست که حتما هر کس یک بازیگر رو دوست داشته باشه ولی اکثرا این اتفاق براشون می اوفته ناخوداگاه! من هم بین بازیگران شاهرخ خان رو از همه بیشتر دوست دارم ولی خوب این مال قبل از امدنم به هند است! موضوع ساخته شدن هزاران فیلم در سال رو هم من در یک روزنامه خوندم و اطلاع دقیق تری ازش ندارم اینجا هم اینطور نیست که از سلمان خان خوششون نیاد اتفاقا خیلی ها براش میمیرن ولی خوب شاهرخ هم طرفداران زیادی داره.
درنا جان پرسیده : یعنی اونموقع هنوز تلسکوپ نبوده مگه این معبد مال چند سال پیشه؟
درنای عزیزم امان از پیری! باور کن ۴ - ۵ بار ازش پرسیدم که گفتید این معبد چه سالی ساخته شده؟؟ میخواستم مطمئن باشم که یادم نمیره ولی الان هرچی فکر میکنم یادم نمیاد!! یه چیزی تو مایه های ۱۷۶۰ اینا بود! شایدم نه! نمیدونم!
صحرا جان ممنون از لطف بی اندازت پرسیده بودی : در مورد این خدای نابودی (شیوا) یادمه گفته بودی که مردم با سواد اونجا میگن که ما هر چیزی که برای انسان مفید هست مقدس میدونیم (مثل گاو) خب اینو می شه حضم کرد ولی آخه چرا باید رو همچین چیزی اسم خدا بذارن چیزی که می خواد دنیا رو نابود کنه یعنی از نظر اونا خدا می تونه هم خوب باشه هم بد ؟ یا دلیل دیگه ای داره ؟چیزی به ذهن من نمی رسه
جواب : جواب سوالت رو درست نمیدونم! خودم هم به این موضوع فکر کرده بودم ولی خوب هیچ وقت نپرسیدم! البته خوب به چیزی هست اون مطلبی که دفعه قبل گفته بودم این بود که اون خانم به من گفت ما هرچیزی رو که مفید باشه میپرستیم مثل گاو که خیلی فایده ها برامون داره ولی همه جا گفته میشه که در مذهب هندو هر چیزی یک خدا داره و معنی خدا چیه؟ افریننده ! خوب میگن نابودی هم یک افریننده داره یعنی چیزی باید اون رو ایجاد کنه! و اون میشه خدای نابودی همون شیوا و خوب چون خدا است پس قابل پرستش است اینم مثل همون عقیده ما مسلمونهاست که میگیم حتی اگه با خواست خدا اتفاق بدی بیاوفته حتما قسمت و تقدیری الهی توش بوده! خوب این هم همونه که وقتی که تقدیری در چیزی بد باشه کار خدای نابودی است که اون رو اجرا کنه! نمیدونم تونستم منظورم رو خوب برسونم؟
+
نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 10:36 توسط انسان
اول از همه رسیدن این ایام و تاسوعا و عاشورای حسینی رو به همه دوستانداران امام حسین و اهل بیت تسلیت میگم و امیدوارم که عزاداری ها و عباداتتون در این روزها مورد قبول درگاه حق قرار بگیره
دوستان همونطوری که قول داده بودم باید از عاشورا و مراسمش در هند بنویسم از اونجایی که امروز روز عاشورا است تصمیم گرفتم که این مطلب رو همین امروز بذارم به همین خاطر ادامه مطلب شهر حلبی رو از دفعه بعد مینویسم.
از اونجایی که مسلمانان اهل سنت مراسم و عزاداری های عاشورا رو قبول ندارن این مراسم فقط توسط شیعیان هندی و در محله شیعه نشین برگزار میشه در حیدراباد محله ای که بیشتر مسلمانان و بیشتر شیعه ها زندگی میکنن اسمش old city و نزدیک چارمنار است در باره چارمنار بعدا حتما مطلبی میذارم که خودش داستان جالبی داره.
اسم منطقه ای که هر ساله مراسم عزاداری برپا میشه دربار حسینی است که هیئت های مختلف زیادی اونجا هستن یک هیئت هم متعلق به ایرانیان مقیم در حیدراباد است.
صبح ساعت ۱۱ رسیدم دربار حسینی ابتدای دربار یک دروازه هست که ۵ نفر کنار هم میتونن از این دروازه رد بشن در دو طرف این دروازه دو نفر ادم میایستند و هر کس که میخواد وارد بشه مقداری خاک روی سرش میریزن ( انگار واجب است چون ما هرچی خواهش کردیم که نریزه گفت نمیشه ) خلاصه که اول باید خاک بریزیم سرمون ( البته اخرش یه جورایی در رفتیم)
بعد از گذشتن از این دروازه وارد محوطه بازی که متعلق به یکی از هیئتها بود شدیم میدونستم که امروز اکثر مسلمانان هندی رسم قمه زدن رو دارن همینطور که به سمت داخل میرفتیم مردان و بچه هایی رو میدیدم که با سرها و بدنهای خونی به سمت در خروجی میرفتن بعضیها کاملا سر تا پا اغشته به خون شده بودن حتی یه دختر بچه حدود ۵ ساله همراه پدر و برادرش با سر خونی داشت به سمت ما می اومد . واقعا حس بدی داشتم.
بعد به قسمت مرکزی رسیدیم که همه جمعیت اونجا جمع شده بودن مراسم عزاداری تموم شده بود و ما دیر رسیده بودیم و اون موقع فقط موقع قمه زدن بود جایی که جمعیت زیادی جمع شده بودن محلی بود که برای قمه زدن در نظر گرفته بودن جلوتر از اون نرفتم چون تحمل دیدنش رو نداشتم
صبح عاشورا هم مراسم خواندن روزه و به راه انداختن دسته دارن که البته کمی با ایران فرق داره ولی خوب شباهتش هم خیلی زیاده!
وسط جمعیت چند تا پسر بچه برهنه ایستاده بودن و هر کدوم یه چیزی دستشون بود که نفهمیدم چیه ولی چند تا مرد داشتن بهشون اموزش میدادن که چجوری از اون وسیله استفاده کنن و چه حرکاتی رو انجام بدن احتمالا برای مراسم بعدی یا مراسم امشب اماده میشدن :
جلوتر هم وقتی که به سمت هیئت های بعدی میرفتیم تیکه به تیکه میز چیده بودن و چیزهای مختلفی میدادن مثل ابهای بسته بندی شده یا چایی شیر معروف هندی ها و یا یه شیر که خیلی خوشمزه بود و ما ۲ بار ازش خوردیم پارسال هم یادمه که یه نوع شربت میدادن که امسال نبود ولی عوضش چایی شیر بود.
این عکس پایین مردیه که شیر میریخت و هندیهای در حال خوردن شیر! البته من توی این لیوانها نخوردم ها خدا رو شکر لیوان یک بار مصرف اونجا بود که از اونها استفاده کردیم
هر ساله ساعت ۴ بعد از ظهر یک فیل خیلی مشهور رو به دربار می ارن تا به همه نشون داده بشه
داستان این فیل هم اینه که میگن خیلی فیل وحشی و خطرناکی است ولی هر سال در روز عاشورا بسیار ارام و سر به راه میشه به همین خاطر هر سال میاوردنش تا مردم ببیننش
پارسال این فیل مرد ولی اینطور که شنیدم قرار بود که امسال به جاش یه فیل دیگه بیارن ( دیگه رسم شده وجود فیل الزامیست) ولی من چون عجله داشتم برای دیدنش نموندم
ساعت ۱ هم در دربار نهار میدن که چیزی شبیه قیمه ما است با کمی تفاوت مخصوصا مزه اش که خیلی فرق داره یه چیزیه شبیه به لپه پلو ولی برای خوردن نهار هم امروز نموندم اخه امروز توی کنسولگری مراسم بود و میخواستم به اون مراسم که به سبک ایرانی بود برسم برای همین بعد از گرفتن عکس رفتم کنسولگری .
در کنسول هم اول زیارت عاشورا خوندیم و بعد اقایی که از ایران به همین مناسبت اومدن صحبت کردن و بعد هم نوحه ای که توسط یکی از دانشجویان خونده شد و بعدش هم نهار خوردیم.
اینم چند تا عکس از کنسولگری که قول داده بودم :
+
نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 10:42 توسط انسان
امروز باید ادامه مطلب شهر حلبی رو بگم البته قسمت اخر !
خوب داشتم با عکسها پیش میرفتم اول عکس زیر رو ببینید :
این عکس مربوط میشه به همون شیارهایی که در قسمت قبل گفتم که دور تا دور معبد هستند و هرکدوم بیانگر یک داستان خاص هستند.
توی این عکس اولین ردیف یک فیل رو میبیند که اگر درست یادم باشه یکی از خداها سوار بر فیل در حال رفتن به جنگ است و بعد جنگ تن به تن با دشمنش رو نشون میده و بعد پیروزی او بر دشمنش.
ردیف بالایی هم شیوا است همراه با مرکبش همون گاو معروف که به استقبال پسرش میرود و جلوتر رسیدن او به پسرش و... رو میشه دید.
عکس دوم شیوا خدای نابودی است که دستهاش هم دزدیده شده! (شاید توی موزه لندن بتونید پیداش کنید!!)
عکس سوم جنگ بین دو تن از خداهاست که هر دو با مرکبهاشون به جنگ اومدن و خوب مثل همه داستانها خیر بر شر پیروز میشه! البته یادم نیست که کدومشون خیر بود!
گانش همیشه وقتی که ملاقات و یا کار مهمی داشته پاش رو روی موجودی شبیه یک موش میذاشته (نمیدونم چرا!) توی این عکس همونطور که میبینید از همون وقتهایی است که سوار بر موش بیچاره است چون با یکی از خداها قرار ملاقات مهمی داشته و دراین ملاقات از دست او خیلی هم عصبانی میشه که به جنگی بین اونها کشیده میشه
این عکس پنجم به نظرم خیلی جالبه البته حیف که نصفه است!
در قسمت بالای تصویر که متاسفانه خارج از این عکس است خدای نابودی (شیوا ) روی تختش نشسته و با پاهاش به پایین فشار میاره زیر پاش همه مردم و حیوانات و گیاهان هستند ( که در تصویر میتونید ببینید) شیوا قصد نابودی همه اینها رو دارد یعنی میخواد همه موجودات روی زمین رو از بین ببره از طرف دیگه خدای رحمت برای حفاظت از جان مردمانش و نجات اونها از دست شیوا از زیر همه چیز رو گرفته دستش و به سمت بالا فشار میده تا شیوا نتونه هم رو خراب کنه توی تصویر میبیند که فقط با یک دست همه چیز رو سر جاشون نگه داشته
ولی جالبیه این قسمت این بود که همه حیوانات توش بودن ولی خوب کمی ریز درست شده اند و توی این عکس معلوم نیستند ولی مارها از درختا اویزون بودن و شیر و ... خلاصه انواع حیوانات رو توی اون به صورت خیلی زیبایی در اورده بودن!
عکس اخر هم مربوط میشه به جایگاه ققنوس
همونطور که قبلا گفته بودم هر خدایی یک مرکب برای خودش داشته ققنوس هم مرکب یکی از خداها بوده حالا مجسمه ای از هر کدوم از این مرکبها وجود داره که در شهرهای مختلف هند میتونید اونها رو ببینید در معبد حلبی دو مرکب یعنی همون گاو مرکب شیوا و این ققنوس هستند که این جایگاه ققنوس است یعنی مجسمه ققنوس داخل این قسمت است و یک قسمت هم کاملا به همین شکل با کمی فاصله قرار داره که جایگاه مرکب شیوا است.
راهنما در کنار درب ورودی معبد یک تصویر رو نشونم داد که مردی در حالیکه چیزی شبیه به تلسکوپ دستش بود به اسمان خیره شده بود راهنما گفت جالبیه این اینه که در زمان ساخت این معبد هنوز تلسکوپ اختراع نشده بود و این تصویر میتونه بیانگر دو چیز باشه یا اینکه هندی ها در اون زمان اختراع تلسکوپ در اینده رو پیش بینی کردن و یا اینکه خودشون قبل تر اونو اختراع کرده بودن ولی کسی خبر نداشته!! ( اینم تحلیلش با خودتون من نظری ندارم)
پی نوشت : دوستان اگر که در چند روز گذشته سوالی پرسیدید که من نتونستم جواب بدم اگه لطف کنید و سوالتون رو تکرار کنید ممنون میشم تا بتونم جواب بدم.
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت 10:53 توسط انسان
خوب امیدوارم که امروز اینقدر حرف نزنم که مجبور شم به سه قسمت افزایشش بدم ولی خوب چه کنم که خیلی حرف دارم!
خوب رسیده بودم به در خروجی این در کاملا پشت معبد بود یعنی در واقع جهت مقابل درب ورودی وقتی که از در خارج شدم یهو نور خورشید بد جوری زد توی چشمم اخه داخل خیلی تاریک بود اولش نمیتونستم جایی رو ببینم ولی وقتی که چشمم عادت کرد یه لحظه موندم ! گفتم برای همینه که ۱۷۰ سال ساخت این معبد طول کشیده! تمام دیوار خارجی معبد پر از کنده کاری از خدایان مختلف بود فکر کنید که هندو چند تا خدا داره؟! همه خداها بودن همشون و همه داستانهاشون همه داستانهایی که من شنیده بودم و اونهایی که نشنیده بودم! چند تا از عکسها و توضیحات بعضی قسمتهای این معبد رو در مطالب اعتقادات مذهبی و خدایان گذاشته بودم که این دفعه چونکه عکس زیاده دوباره اونها رو نمیذارم اگه که دوست دارید یه سر بزنید جالب هستن مخصوصا مطلب گانش که در قسمت خدایان گذاشتم که توی همین معبد دیدم !
خوب حالا این قسمت رو ترجیح میدم از روی عکس براتون بگم
اول عکس زیر رو ببینید :
این صحنه خارجی معبد است این معبد از بالا به شکل یک ستاره است همونطور هم که معلومه بعضی قسمتها فرو رفته هستند که همون قسمتهای فرو رفته ستاره رو نشون میدن تمام این دیوارها از بالا تا پایین نقوش خدایان و البته داستانهاشون است مثل نقاشیهای مربوط به داستانهای شاهنامه دقیقا همونجوری فقط اینها همه سنگ هستند سنگهای یک تیکه که به این صورت تراشیده شده اند! این هم یه عکس نزدیکتر :
توی این عکس اگر که به شیار های پایین نگاه کنید میبینید که چه شیارهای عمیقی هستند این شیارها در واقع داستانها رو از هم جدا کردن در واقع به فرض اولین ردیف دور تا دور معبد کل داستان گانش رو میگه که از درب ورودی شروع میشه و در طرف دیگه در تموم میشه! و ردیف بعدی یک داستان دیگه!
همونطور که در عکس میبینید خدا یا همون پادشاه ( فکر کنم شیوا بود ) در وسط نشسته و در دوطرفش محافظانش قرار دارن که دو حیوان کاملا شبیه به هم هستند این حیوان یک موجود عجیب الخلقه است! عکسش رو از نزدیک ببینید:
این حیوان در واقع تشکیل شده از چندین حیوان مختلف است اگر که دقت کنید میبینید که دم طاووس . خرطوم فیل . سم های گاو . بدنی شبیه گراز . چشمان میمون و دهان اسب ابی همه در این حیوان جمع شده اند! توی این عکس اگر که به اطراف حیوان دقت کنید انسانهای کوچکی دیده میشوند که همه با تیر و کمان و نیزه برای محافظت از خدا اونجا ایستادن و همینطور هم خدایان کوچکتری که روی حیوان سوار هستند! راهنما میگفت هر کدوم از صحنه ها ۱ روز وقت لازم دارن که همه داستانهاش رو برات بگم منم گفتم نه مرسی نمیخواد ولی با همه خلاصه ای که کرد ۲ ساعت فقط بیرون معبد بودم!
اینطور که به نظر میاد هنوز از کنار در هم کنار نرفتم و هنوز یه عالمه حرف هست بقیش رو میذارم توی یه قسمت دیگه که شما هم خسته نشید
پس بازهم منتظر قسمت بعدی باشید....
پی نوشت :
سیما جان گفته که دخترهای بنگلور خشگل هستن راستش من تا حالا نشنیده بودم ممنون که گفتی!
در باره گیاه خواری هندوها هم خوشحال میشم مطلب سبزی خواران من رو بخونی .
در باره سوال اقا مهدی باید بگم که خوب هر جایی متفاوت است قیمت رشته ها در حیدر اباد و پونا و بنگلور خیلی با هم فرق داره ولی اگر در باره حیدراباد میخواهید رشته ریاضی و کامپیوتر سالیانه ۵۰۰ دلار و در ابتدا هم ۱۳۰ دلار برای پذیرش میگیرن و رشته مهندسی صنایع هم سالیانه ۱۵۰۰ دلار است.
+
نوشته شده در جمعه 21 بهمن1384ساعت 10:14 توسط انسان
به راجو هندوستانی : راستش این معبد خارج یک شهر است که اسم اون شهر خیلی سخت بود چند بار پرسیدم ولی اخرش یاد نگرفتم دو تا معبد شبیه به هم هستن که با هم فکر کنم ۶۰ کیلومتر فاصله دارن من بزرگتره رو نرفتم و فقط همین رو رفتم ولی فقط میدونم که بین میسور و بنگلور است ما از میسور رد شدیم و نرسیده به بنگلور توقف کردیم!
پرنیان دوست جدیدم یه سوال خیلی باحال پرسیده بود این سوال رو البته خیلی ها میپرسن
پرسیده بود که : این خانمهای هندی چی کار می کنند که اینقدر مو هاشون خوبه پرپشت و بلند اینجا که همه ریزش مو دارند .چیز خاصی به موهاشون میزنند یا ماده غذایی خاصی مصرف می کنند ؟؟؟؟
من فکر نکنم که به خاطر عادات غذاییشون باشه به خاطر موادی است که به سرشون میزنن و خیلی هم تعجب میکنن که من چرا نمیزنم! اخه بوی بدی میده من نمیتونم یه روغن است که معمولا اکثرا از روغن نارگیل استفاده میکنن و هر دو هفته یک بار موهاشون رو میشورن بعد از حمام این روغن رو میزنن موها رو میبافن و تا دو هفته دیگه به همین صورت باقی میمونه این روش معمولش است ولی خوب احتمالا اگه ادم بخواد موهاش خوب بشه میتونه از این روغن مثلا هفته ای یک بار بعد از شستن مو استفاده کنه نمیدونم!!
البته اینم بگم که هندی ها هر روز صبح میرن حموم ولی سرشون رو نمیشورن نمیدونم دقیق هر چند وقت یه بار ولی هم خونه من هر دو هفته یه بار میشوره! من بی تقصیرم خوب حتما روغنه معجزه میکنه لازم نیست برن حموم؟!
حالا باید سوالات صحرا جونم رو جواب بدم :
۱- از این معبد خوب نگه داری میشه ؟غیر از تاریخی بودنش این بنا باید خیلی هم ارزشمند باشه به هر حال باید خوب ازش مراقبت بشه .چیکار می کردن برای سالم موندنش ؟با اینکه عکسها خیلی قشنگه و زیاد خرابی نداره ولی با وجود این به نظر می یاد زیاد بهش اهمیت نمی دن که سالم می مونه یا نه.
درست فهمیدی به نظر نمی اومد که خیلی هم ازش مراقبت بشه حتی بلیط ورودی نداشت و مجانی بود برای من هم عجیب بود ولی خوب بعضی قسمتها را حصار کشیده بودن که مثلا کسی نتونه دست بزنه !
۲- این نقش ها هم مثل اون نه تا گردنبند از هم جدا بودن ؟
بعله اتفاقا اینجا هم همون چوب کبریت رو داخل همه قسمتها میبرد که ببینم که از هم جدا هستند.
پی براه هم پرسیده بود : خیلی جالب بود این کندو کاریهای بیرون هم با همون فیل و اسب انجام شده بود؟
نه این فرق داره اون شیارها روی ستون بودن که فیل وقتی دور ستون میچرخید روی ستون شیار به وجود می اومد ولی این کنده کاریها رو چطور یه فیل میتونه انجام بده؟؟ اینها همه کار دست است.
+
نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 10:12 توسط انسان
امروز میخوام از شهر حلبی بگم حلبی به معنی شهری است که بارها مورد حمله قرار گرفته و بارها خراب شده !
شهر حلبی یکی از شهرهای مقدس هند است که در ایالت کارناتاکا است نزدیک شهر بنگلور این شهر داستان جالبی داره
شهر حلبی دارای یک معبد خیلی بزرگ و زیبا بوده که معبد مخصوص پادشاه و همسرش بوده وقتی که مغولها حمله میکنن این معبد رو کامل خراب میکنن ولی شاه کوتاه نمیاد و اون رو دوباره میسازه. بعد از مدتی وقتی که هنوز ساخت معبد تمام نشده بوده مسلمانها حمله میکنن و اون رو دوباره خراب میکنن ولی بازهم دوباره میسازنش (عجب رویی داشتن)! البته این دفعه نیمه کاره باقی میمونه و متاسفانه نمیتونن تمومش کنن که همه جا این ناقصی در ساخت مشخص است ساخت این معبد ۷۰ سال طول کشیده!
اول که وارد شدم یه دختر جوان امد و درخواست ۱۰۰ روپیه برای راهنمایی را کرد من هم قبول کردم( تنها بودم) بعد وارد معبد شدیم داخل معبد خیلی تاریک بود و پر از مجسمه و ستونهای خیلی بلند و بزرگ بود روی ستونها پر از شیار بود شیارهایی خیلی منظم و نزدیک به هم. مجسمه ها هم همه به رنگ مشکی و خیلی زیبا بودن مجسمه هایی از شیوا و از خدای قدرت و خدای نابودی و خلاصه خیلی از خداها بعد یه جا ایستادیم که یک در بود و در هر طرف دو تا از خداهاشون بود هر دو طرف یک شیوا وجود داشت و کنار شیوا یه طرف خدای نابودی و طرف دیگه خدای قدرت! روبروی این در یک قسمت دایره شکل بالاتر از سطح زمین بود راهنما گفت که این در مدخل ورودی یک اتاق است که پادشاه و همسرش داخل این اتاق مینشستند و رقاصان روی این قسمت دایره شکل براشون میرقصیدند! سقف بالای این قست دایره ای گچ کاریه زیبایی داشت همه به صورت عجیبی برجسته بودن و انگار واقعی بودن همه مجسمه های رقاصان مختلف!! راهنما اسم همه رو چنان میگفت که انگار که من میشناسمشون! میگفت اینو میبینی؟ همون ارچانا است!!! منم میگفتم اهان اهان چه جالب!!!
این عکس پایین همون شیوا و خدای نابودی هستند کنار همون در که گفتم ولی متاسفانه از داخل معبد عکس زیادی نگرفتم ولی عکسهای زیادی از بیرونش گرفتم که همه رو براتون میذارم!
بعد راهنما یه مجسمه بزرگ رو روی یکی از ستونها نشون داد و گفت این هم خدای رقص!!!
بعد هم جاهایی از ستونها که هنوز کامل نشده بود رو بهم نشون داد که به خاطر مرگ شاه! ناقص مونده بودن.
بعد هم گفت میدونی این شیارها روی ستونها چجوری ایجاد شده؟؟ گفتم نه؟ گفت هر کدوم از این ستونها یک سنگ یک تیکه است که همه این نقشها روشون کنده شده و برای ایجاد این شیارها یک ابزار تیز رو با یک طناب به گردن یک فیل میبستن و فیل رو وادار میکردن که دور ستون بچرخه در اثر چرخش فیل شیار ایجاد میشده حالا اگه میخواستن شیاری با عمق کمتر ایجاد کنن به زور کمتری نیاز داشتن که اون موقع از اسب استفاده میکردن!
یک مجسمه داخل اون قسمت بود که گردنش پر از گردنبندهای مختلف بود راهنما گفت این مجسمه تعداد ۹ گردنبند داره که هر کدوم از دیگری جداست یعنی اینجوری نیست که فقط ظاهر مجسمه جوری باشه که ما ۹ گردنبند ببینیم بلکه واقعا ۹ تا گردنبند جدا از هم است بعد هم یک چوب کبریت رو داخل فضای بین دو گردنبند کرد و از بالا تا پایین کشید واقعا از هم جدا بودن!! خیلی جالب بود فوق العاده بود!
بعد از اینکه راهنما اخرین خدا رو روی یکی از ستونها بهم نشون داد به در خروجی معبد رسیدیم و من پیش خودم گفتم خوب خیلی هم چیز خاصی نبود کوچک هم بود چه زود تموم شد!و یکمی حالم هم گرفته شد اخه نزدیک ۶۰ کیلومتر راه رو رفته بودم که همین رو ببینم؟؟ نگو که تازه اصل ماجرا مونده!!!
فکر کنم این " اصل ماجرا " را بهتره که دفعه بعد بگم چون دیگه خیلی طولانی شد پس منتظر قسمت بعدیه شهر حلبی باشید.
پي نوشت :
مامي خرگوشه پرسيده بود که دخترهاي هندي واقعا خوشگل هستند؟!
راستش ما تو کالجمون يکي دو تا دختر خوشگل داريم ولي بازهم نه به خوشگلي اونهايي که توي فيلم ها ميبينيد دخترهاي شمال هند خوشگل هستند مخصوصا دخترهاي کشمير! فقط دخترهاي کشمير هستند که به زيبايي و سفيدي پوست معروفند وگرنه اينجا اگر که دختر خوشگل هم باشه اينقدر سياهه که خوشگليش ديده نميشه مهمترين خصوصيت در مورد دخترهاي هندي بيني هاي کوچک است واقعا هرچي دقت ميکنم ميبينم که اکثرا بيني هاي ظريف و زيبايي دارن ولي خوشگل؟! حالا خودتون عکسهای پايين رو ببينيد و قضاوت کنيد! این عکسها همه رو اینجا خودم گرفتم! یه عکس هم از همکلاسهام داشتم که هرچی گشتم پیدا نکردم اگه اون بود واقعا خیلی خوب میشد! سعی میکنم دوباره ازشون عکس بگیرم
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 10:3 توسط انسان
چند وقت پیشا یه روز سر کلاس نشسته بودیم که چند تا از دخترای هندی با کمی تاخیر وارد شدن و درست جلوی ما روی صندلی نشستن دختری که جلوی من نشسته بود اسمش شیلپا است و دختر خوبیه اون روز یک پنجابی سفید پوشیده بود که حالت تور داشت و زيرش پيدا بود ( البته براي پنجابي يک لباس سفيد بلند دارن که هميشه زيرش ميپوشن ) در واقع لباس سفيدي که زير پوشيده بود کمي معلوم بود وقتي که نشست متوجه چندتا نقطه بزرگ سياه بين پيجابي توري و لباس زيرش شدم! دقت که کردم متوجه 3 عدد سوسک هر کدوم به اندازه يک بند انگشت داخل لباس اين خانم شدم وقتي که به دوستم که بغل دستم بود موضوع رو گفتم دوست اين شيلپا متوجه شد و موضوع رو به شيلپا گفت شيلپا هم خيلي خونسرد کمي لباسش رو تکون داد که ۲ تا از سوسکها افتادن بيرون و در رفتن و سومي همچنان تا پايان کلاس داشت براي خودش روي کمر شيلپا خانم راه ميرفت!!
يه بار ديگه هم رفته بوديم خونه يکي از دوستان که پختن برياني رو ياد بگيريم توي اشپزخونه روي کابينتها و روي زمين همه جا داشت سوسک راه ميرفت اينها هم بدون هيچ ناراحتي در کابينت رو باز ميکردن با نوک انگشت سوسک رو ميزدن کنار که بره يکمي اونورتر جا باز شه!!! و يا از روي در ظرف برنج بره کنار واقعا حالم بد شده بود
ديشب هم توي کنسول يکي از بچه ها تعريف ميکرد که رفته بوده خونه يه نفر بعد براش يه بشقاب برنج اورده گفته بخور وقتي مياد بخوره ميبينه که برنج ها دارن تکون ميخورن!! دقت که ميکنه ميفهمه که ظرف پر از مورچه است !!! ميگه وايي اينتو که پر از مورچه است اون خانم هم ميگه اي واي بعد ظرف رو ميبره مياد ميشينه ۱۰ مين بعد ميره بر ميگرده ميگه بيا گذاشتم همه مورچه هاش رفتن حالا بخور اينم از محبتشون!!!
پی نوشت :
ارزو پرسیده بود هر چند وقت یکبار میای ایران ؟
خوب تا حالا که یه بار بعد از ترم ۱ اومدم یعنی ۵ ماه بعد از اولین سفرم به هند و یک ماه موندم بعد هم برای تابستان اومدم و ۳ ماه موندم البته قرار بود ۳ ماه بمونم ولی هفته اخری که قرار بود برگردم یهویی رفتم زیر تیغ جراحی و خوب خدا خواست شد ۳ ماه و دوهفته
ولی امسال بین دو ترم رو نیمدم یعنی الان نزدیک ۶ ماه اس که نیمدم و اردیبهشت هم میام یعنی ۲ ماه مونده (یکمی بیشترش رو نمیشماریم دیگه)
سحر درباره ایام محرم در هند پرسیده بود
راستش من درباره بقیه جاها نمیدونم اخه بیشترین تعداد مسلمون در حیدراباد است و خوب اکثرا سنی هستند ولی مراسماشون با ما فرق داره ولی یه تعداد زیادی شیعه در حیدراباد هست که اونها یه محل مخصوص برای خودشون دارن که هر سال اونجا مراسم برپا میشه البته ایرانیها هم برای خودشون هیئت جداگانه ای دارن ( ایرانیهای مقیم) که ما پارسال برای روز عاشورا رفتیم هیئت ایرانیها اگر که چند روزی صبر کنید میخواستم روز عاشورا همه مراسماشون و چیزهایی که میبینم رو براتون بگم الان هم میشه ولی پارسال بوده و خوب یادم نیست روز عاشورا که رفتم میام و براتون تعریف میکنم تا از بعضی جهات از تعجب شاخ در بیارید
+
نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 9:59 توسط انسان
خوب فکر کنم امروز باید تلافی دیشب رو در بیارم و درست حسابی اپ کنم!
میخواستم یکی دیگه از قسمتهای سفرنامه رو بذارم ولی بعد پشیمون شدم گفتم در باره دیشب براتون بگم جالبتره! دیشب همه دانشجوهای ایرانی در کنسولگری ایران دعوت بودیم اخه از ۳ ماه پیش برای مسائل دانشجویی حوزه حیدر اباد یک مسئول جدید امده یعنی برای دانشجویان حیدراباد و بنگلور و میسور و دیشب میخواستن این مسئول جدید رو به دانشجوها معرفی کنن خوب به قول اقای روش ( سر کنسولگر محترم کنسولگری ) شام هم که اقای مجلس است و خوب شام هم بود دیگه بعد مراسم از ساعت ۷ شروع میشد من هم دقیقا سر ساعت ۷ رسیدم اول یکی از دانشجویان فوق لیسانس و بعد هم اقای عموزاده که دانشجوی دکترای رشته هنر هستن سخنرانی کردن و بعد هم یکی از دختران دانشجو که امسال سال اخر است و اقای اصفهانی مسئول جدید و.... خلاصه که شبی بود پر از سخنرانی البته دیگه وقت به خود اقای روش نرسید ولی به من که خوش گذشت اخه یه فیلم کوتاه گذاشتن که در باره ایران و پیشرفتهای بعد از انقلاب بود که خیلی جالب بود یعنی رفتم تو حال و هوای ایران امروز تو کالج بچه ها میگفتن دیشب هرچی نگات کردیم مات و مبهوت فیلم بودی خیلی روم تاثیر داشت دلم حسابی تنگ شده بود....
بعد هم که به دوستانی که سخنرانی کرده بودن جایزه دادن و بعد هم شام خوردیم و کمی هم با خود اقای اصفهانی حرف زدیم و امدیم خونه ساعت ۱۱ رسیدم خونه برای همین خسته بودم و نشد درست اپ کنم دیشب! دیشب هم میخواستم دوربین ببرم عکس بگیرم بزارم اینجا ببینید چقدر کنسول گری خوشگله ولی یادم رفت دعا کنید یه بار دیگه زودی دعوتمون کنن اونوقت عکس میگیرم
اگه وقت کردم شب هم دوباره اپ میکنم یه سفرنامه میذارم اگه نشد هم که ایشالا فردا....
پی نوشت : دوست جدیدم ارام پرسیده بود که : اونجا هم همین واحدهایی را که اینجا میخونیم میخونی؟
جواب : راستش یکمی فرق داره ولی اصل ماجرا همونه فقط در ایران در کل دوره لیسانس ۲ تا ریاضی و یک امار باید پاس میکردیم اینجا کلا ۸ تا ریاضی داریم و اینکه مثلا در ایران درس شبکه یه واحد جدا داره و درس سیستم عامل هم واحدی جدا ولی اینجا هر دو ادغام شده و تحت یک درس ارائه میشه مخصوصا دروس اختصاصی همونها است ولی مشکل عربی است اینجا هم از دستش ارامش نداریم یکی از دروس زبان دوم است که همه ایرانی ها به واسطه اینکه عربی براشون راحت تر بود عربی رو انتخاب کردیم ولی از امسال فارسی هم اضافه شد که خوب به نفع کسانی که از این به بعد میان دیگه اخه خیلی راحته سر امتحان این ترم من کنار یکی از بچه ها که فارسی داشت نشسته بودم سر امتحان ازم پرسید : "کافی" به انگلیسی چی میشه؟ کلی راحت بود امتحانشون همش ترجمه لغت از فارسی به انگلیسی یا ترجمه متن که خوب برای یک ایرانی نباید چندان سخت باشه!
پی نوشت ۲ : یه دوست دیگه به نام نازنین چند تا سوال پرسیده بود خواهشا اگه میشه ادرس میلت رو بهم بگو تا برات میل بزنم چون جواب این سوالهات رو نمیشه تو وبلاگ داد ممنون میشم
+
نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 0:57 توسط انسان
اول از همه از همه دوستان ممنون که این همه به من لطف دارن دیگه اینقدر لطف ها زیاد شده که نمیتونم مثل قبل یک به یک سر بزنم و تشکر کنم امیدوارم که همه موفق باشید.
بعد قرار بود که در باره تحصیلات در اینجا براتون بگم خوب اول از خودم شروع میکنم که چی شد امدم اینجا بهمن ماه سال ۸۲ بود و من دانشجوی ترم سوم رشته کامپیوتر در یکی از دانشگاههای ایران بودم که خبر رسید که در روزنامه اعلام کردن که سفارت هند برای دانشجوی بورسیه ثبت نام میکنه من هم رفتم فرم رو پر کردم و همه مدارکی که لازم داشتند رو تهیه کردم و تحویل دادم بعد از یک هفته باید برای مصاحبه به زبان انگلیسی میرفتم روز مصاحبه بهم گفتن که کلا از ایران حداکثر ۵ نفر (در همه مقاطع) رو قبول خواهند کرد و تا به حال هم نزدیک ۳۰۰ نفر ثبت نام کردند و شانس زیادی برای قبولی نیست و در صورت قبولی نتیجه حداکثر تا اردیبهشت به ما اعلام میشه گذشت تا اردیبهشت ۸۳ هم تمام شد و خبری نشد و من هم مطمئن شدم که قبول نشدم تا تیر رسید و من دیگه اصلا موضوع هند رو فراموش کرده بودم! اواخر تیرماه بود ( یک روز دوشنبه !!) خبر دادن که بعله شما قبول شدید و اگر تا همین جمعه خودتون رو به هند معرفی نکنید بورسیه شما باطل میشه!!! خلاصه که فقط ۳ روز وقت داشتم تا همه وسایل رو جمع کنم و هند باشم!! بابام زنگ زد و بعد از صحبت زیاد قبول کردن که من یک هفته دیر تر برم ماجرای سفرم رو هم که قبلا نوشته بودم. این شد که ما امدیم حیدر اباد شهر رو من انتخاب نکرده بودم و خودشون برام دانشگاه و شهر رو انتخاب کرده بودن و من مجبور بودم که فقط قبول کنم و گویی که نحوه انتخاب دانشجویان بورسیه به این صورت است که مدارک رو به دانشگاههای مختلفی که قرار داد دارن میفرستن هر دانشگاهی که به اون فرد پذیرش داد برای همونجا بورسیه میشه ولی اول هم خودشون در مرکز مدارکی که نمرات بهتر در دیپلم دارن رو جدا میکنن و فقط بعضی از مدارک رو برای گرفتن پذیرش به دانشگاهها میفرستند اینطور که شنیدم هم سال ۸۳ خبری از اگهی در روزنامه و فرستادن دانشجوی بورسیه از ایران نبوده امسال همه کسانی که اومدن از کنیا و خلاصه کشورهای افریقایی بودن و ایرانی نداشتیم نمیدونم که امسال چی این اگهی رو میدن یا نه؟!
ولی در مورد تحصیل بگم که حیدر اباد خوبیهایی نسبت به بقیه شهرها داره و البته بدیهایی هم داره در مورد استاندارد تحصیلی دانشگاهای خیلی خوبی اینجا هست که متاسفانه تا سال ۸۳ مورد قبول وزارت علوم نبودند و حالا فکر میکنم شده باشن ولی نمیدونم که کدوم دانشگاها! ولی دانشگاه ما هم بد نیست ولی نه بهتر از هیج کدوم از دانشگاههای ایران! فکر میکنم که دانشگاههای پونا کیفیت بهتری داشته باشند چون بالاخره شهر دانشجویی است ولی حسنی که حیدر اباد داره اینه که قیمتها نسبت به پونا شنیدم که کمتر است چون که هنوز دانشجوهای زیادی اینجا نیستند.و همینطور هم وجود کنسولگری اینجا مزیتی برای دانشجوها است که واقعا کمک بزرگی برای ما هستند همین ۲ ماه پیش یه مشکل خیلی بزرگ برای من پیش امده بود که اگه کمکای واقعا شبانه روزی کنسول گردی نبود من الان معلوم نبود کجا باشم!!! خداییش خیلی کمک کردن! از طرف دیگه در پونا همونطور که همه دوستان گفتن به خاطر وجود دانشجویان ایرانی همه جور رستوران ایرانی و ... هست که ما اینجا بی بهره هستیم!
سیستم اموزشی اینجا با ایران متفاوت است اینجا از ۱۷ سالگی وارد دانشگاه میشن و رشته هایی مثل BSC و BCOM رشته های ۳ ساله هستند ولی رشته های engineering رشته هایی هستند که ۴ سال طول میکشن و معماری ۵ ساله است اکثر خارجی ها اینجا رشته BSC computer رو انتخاب میکنن که هم ۳ ساله است و هم نسبت به بقیه ارزون تره
خرج زندگی هم بستگی به نحوه زندگی داره اجاره یک خونه معمولی میتونه بین ۳۰۰۰ تا ۵۰۰۰ روپیه باشه که معادل ۶۰ تا ۱۰۰ هزار تومان میشه و هزینه زندگی (جدا از اجاره خانه ) ماهیانه برای من حدود ۴۰۰۰ روپیه است یعنی حدود ۸۰ هزار تومان ولی خوب هم کسانی رو میشناسم که کلا با اجاره خونشون ماهی ۵۰۰۰ روپیه بیشتر خرج نمیکنن و هم کسانی که کلا ماهیانه نزدیکه ۱۵۰۰۰ روپیه و بیشتر خرج میکنن بستگی داره! کلا هم خیلی چیزها رو میشه با قیمت خیلی کمتری نسبت به ایران خرید .
دیگه نمیدونم چی بگم سوال بپرسید من جواب سوالاتون رو میدم ولی اینجوری سخته
من همین مقدار فعلا گفتم اگر که سوال دیگه ای داشتید حتما جواب میدم
پی نوشت :
یه سوال هم اقای قهوه چی پرسیده بود که ایا غذا خوردن با دست روی مرکز سیری در مغز تاثیر میذاره یا نه؟ که من فکر میکنم که خیلی تاثیر داره چون به نظر میاد هندیها سیری نا پذیر هستند سه وعده در روز برنج میخورن و هر وعده ۲ برابر یک وعده یک ایرانی!! خوب احتمالا این همون تاثیر غذا خوردن با دست است!!
+
نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 0:57 توسط انسان
امروز گفتم که درباره حليم ايراني و کباب ميگم براتون
اول از کباب شروع ميکنم
اينجا يه غذايي دارن به نام برياني ( chiken biryani , motton biryani , veg biryani ) که ما گاهی میریم میخریم و میاریم خونه میخوریم یه روز که با دوست کنیایی م رفته بودم از این بریانی ها بخریم دیدم از رستوران بغل بوی کباب میاد یه نگاه که کردم دیدم انواع و اقسام کباب رو داره که اونی که برام اشنا تره شبیه کباب کوبیده خودمونه به دوستم گفتم میشه از این کباب هم بخریم ؟ ۴ ماه که لب نزدم ( این ماجرا مال ۲ سال پیش است که تازه اومده بودم هند) دوستم هم قبول کرد وقتی رسیدیم خونه همش منتظر بودم که زودتر کبابه رو بخورم نمیدونید چه مزه وحشتناکی میداد اولا که از هر چیزی که توی هند خوردم تند تر و بود بعدش هم اصلا نپخته بود و طعم گوشت خام میداد یه مزه بدی هم داشت نه من خوردم نه جولیت ( دوستم) از اون به بعد هم هیچ وقت به مغازه هایی که کباب دارن نگاهم نمیکنم! ولی پارسال که رفته بودیم احمد اباد رفتیم توی رستوران هتل و کباب سفارش دادیم اینقدر این کبابها خوشمزه بودن که به عمرم نخورده بودم حسابی لذیذ بودن ۳ نوع کباب (fish kebab , chiken kebab ,motton grill kebab) سفارش دادیم و همه با هم خوردیم خیلی چسبید.
بعد در مورد حلیم بگم که خیلی جالبه ماه رمضان پارسال بود که یه دختر ایرانی با مامانش اومده بودن اینجا قرار شد که بیاد و بشه هم خونه ما. روز اول ماه رمضان که صبح میخواستم برم کالج دیدم از دم در خونه تا کالج همه مغازه ها دم درشون هم به فارسی ( اردو در واقع ) و هم به انگلیسی نوشتن " حلیم ایرانی به مناسبت رمضان " عصر که برگشتم گفتم دیگه چی بهتر از این بریم بخریم؟ خلاصه با دوستم رفتیم و ۳ تاحلیم خریدیم اومدیم خونه اول که در ظرف رو باز کردیم دیدیم رنگش که سبز است روش هم پر از سیر داغ و فلفل داغ و جعفری و گیشنیز! گفتیم خوب حتما اینجوریه دیگه اول کمی
چشیدیم واییی چقدر تند بود مزه همه چیز میداد به جز حلیم ایرانی!! نمیدونم این کجاش ایرانی بود!! اخه جالبه اینقدر تند است که دیگه نه شکر لازم داره توش نه نمک خودش یه طعم خاص داره!!! اون حلیم هم خورده نشد و گذشت تا ۲ ماه بعدش که به یه عروسی دعوت بودیم اونجا همراه غذا برامون حلیم اوردن و گفتن این حلیم ایرانی است ها بخورید حتما کلی دوست دارین!! ما هم هی گفتیم نه مرسی فکر کردن که تعارف میکنیم خلاصه بهمون به زور دادن! وایییی که چقدر خوشمزه بود با اینکه تند بود و کلا با حلیم ما خیلی فرق داشت ولی اگه به عنوان یه چیز جدید نه یه حلیم بهش فکر کنی خیلی هم چیز خوشمزه ای است یه چیز جدید دیگه از اون روز شد که از حلیم هم خوشمون اومد ماه رمضون امسال هر شب کارمون بود اخه میترسیدیم ماه رمضون تموم شه و دیگه نتونیم بخوریم حالا هم باید تا سال دیگه صبر کنم تا دوباره گیرم بیاد! میدونم که بعدا دلم براش تنگ خواهد شد! حالا که از بریانی گفتم بزارید بگم که دقیق چیه !
بریانی یه برنج همراه با مرغ( یا گوشت است ) که اول برنج رو با یه عالمه ادویه ( یه عالمه که میگم واقعا درک کنید که یه عالمه ) میپزن و گوش یا مرغ رو هم لابلای همون برنج میزارن تا بپزه این بریانی واقعا پختنش دردسر داره!!! تازه خیلی از موادش هم فقط توی هند پیدا میشه ولی ما همه خیلی دوست داریم به پای زرشک پلو با مرغ خودمون که نمیرسه ولی بد هم نیست! موقع خوردن هم باید خیلی مواظب باشید مخصوصا اگه مثل من به طعم هل حساسیت دارین چون یهو ممکنه که ببینید یه هل رو جویدید و بعد.... و یه چیز دیگه هم که باید مواظبش باشید دارچین است چون اینجا دارچین رو به صورت پودر در غذا نمیریزن و چوب است!! خوب مواظب باشید نخوریدش دیگه دندونای بیچاره!
بسه دیگه؟؟ افتادم رو دنده غذاها و ادویه جات ببخشید اگه بازم امشب گشنگان رو زجر دادم
پی نوشت : خواستم از دوست خوبم سحر معذرت بخوام که جواب سوالش رو ندادم اخه هیچ ادرسی از خودش نذاشته بود و منم گفتم که در باره خدایی که گفته بود یه تحقیق کنم بعد جواب بدم که متاسفانه فراموش کردم و ممنون از یاد اوریش
در باره خدایی که پرسیدی حتما تحقیق میکنم و خبرش رو میدم ولی در باره تحصیل در هند هم حتما فردا مینویسم یکی از دوستان هم قبلا در باره شرایط بورسیه سوال کرده بود که گفته بودم بعدا جواب میدم که فردا حتما این سوالات رو با هم جواب خواهم داد بازهم برای تاخیر شرمنده .
+
نوشته شده در شنبه 15 بهمن1384ساعت 0:54 توسط انسان
امروز ديوانه گفته بود که يکي از دوستاش گفته که اينا توي شيريني ها هم فلفل ميريزن
خواستم اول يه چيز بگم اونم اينکه نه فقط فلفل بلکه ادويه هم ميريزن دوم هم دو تا خاطره تعريف کنم :
يه روز با بچه ها رفتيم رستوران و طبق معمول بعد از اينکه حسابي منو رو زير و رو کرديم تصميم گرفتيم غذاي جديد امتحان نکنيم که يه وقت بد نباشه شبمون خراب شه .
خلاصه غذاي هميشگي رو سفارش داديم بعد من موقع تحويل گرفتن غذا توي ويترين شيريني ها يه چيزي ديدم که قبلا يه جايي خورده بودم و به نظرم خوشمزه بود يکي از دوستام گفت ميخواي يه ظرف ميگيريم حتما ۴ . ۵ تايي توش ميذارن همه با هم ميخوريم خلاصه اون رو گرفتيم ولی موقع تحويل گرفتن ديديم اخه اين که همون نيست! اخه اوني که تو ويترين بود فقط گوله هاي سفيد بود ولي اين يه عالمه مايع سبز و سفيد قاطيش داشت با يه عالمه جستجو ديديم زير اون مايع ها از همون گوله ها چند تايي هست چشمتون روز بد نبينه خود گوله ها شيرين و خوشمزه بود مايع سفيده ماست ترش بود!! و مايع سبزه يه چيز خيلي تند و پر از ادويه خلاصه که همه طعم ها قاطی بود هر کدوم يه قاشق خورديم ديديم نميشه ادامه دادوحشتناک بود! حیف اون شیرینیهای خوشمزه!
بعد هي گفتم ای کاش دوربين اورده بودم عکس ميگرفتم ميذاشتم تو وبلاگ ولي متاسفانه همرام نبود ديگه
خاطره دوم هم از زبون يکي از دوستانه که ميگفت اولين بار که رفته بوديم هند هر جا رفتيم غذاي تند بهمون دادن خورديم حتي شيريني ها هم تند بود يه بار گفتيم بريم اب ميوه بخوريم توي ابميوه فروشي به توافق رسيديم که اب هندونه بخريم کلي با ذوق و شوق گفتيم بعد از يک هفته يه چيز غير تند ميخوريم ولی متاسفانه اب هندونشون هم پر از فلفل و ادويه جات بود
بعدشم که مرد زندگی پرسیده بود :
شما اونجا کامپیوتر میخونی یا آشپزی و تعذیه؟راستی شما به غذاهای تند هندی ها عادت کردید یا نه؟اونجا هم جایی هست که غذای ایرانی بپزه؟
من اینجا کامپیوتر میخونم و اصلا هم کاری به اشپزی ندارم اگه داشتم که اینا رو بلد نبودم این نشون میده که من چقدر خارج از خونه غذا میخورم
در مورد عادت هم اینجوری بگم که از عادت دیگه گذشته دیگه وقتایی که میام ایران حس میکنم که غذاها چقدر بیمزه هستند !! اینجا خودم هم که غذا میپزم کلی ادویه هندی تو غذا میریزم
اینجا هم هیچ جا نمیتونید غذای ایرانی پیدا کنید ولی دفعه بعد در باره حلیم ایرانی و کباب مینویسم حتما بخونید
کسی که هویتش رو گم کرده هم یه سوال کرده بود که قول دادم جواب بدم :
همونایی که 7 بار دور آتیش میچرخند دینشون چیه؟ و چه مذهبی دارند؟.یا بهتر بگم از کدوم فرقه هستند.
جواب : اتفاقا من این سوال رو هم پرسیدم ببینید اینا همه دینشون هندو است ولی هندو هم شاخه های مختلف داره که توی یک سری مسائل متفاوت هستند ولی یکی از این شاخه ها بیشتر رایج است که اسمش رو هم نمیدونم ولی این مطالب من مربوط به همون شاخه از دین هندو میشه ! از یک نفر پرسیدم که دین هندو چند تا شاخه داره؟ گفت ۱۴۰ تا ولی دوستام میگن اشتباه کرده بیشتر از ۱۴۰ باید باشه! نمیدونم!
پي نوشت : تو اين هند همه جور جونوري تو خونه ديده بودم به جز اين يکي که امروز کشف شد از بس اينجا انواع عنکبوت رو کشتم ديگه برا خودم يه پا عنکبوت شناس شدم
+
نوشته شده در جمعه 14 بهمن1384ساعت 0:51 توسط انسان
امشب اپ ديت خوشمزه اي کردم خودتون ببينيد چقدر خوشمزه است :
ميخوام در باره انواع نونهاي هند بگم خوب مثل ما که نونوايي ندارن که اکثرا نون رو توي خونه هاشون ميپزن و گاهي هم گوشه کنار يه چيزي شبيه يه نونوايي پيدا ميشه حالا نونهاشون ايناست :
۱- چاپاتی
۲- پاراتا
۳- نان
۴- دوسا
۵- bread
۶-پوري
۷- رووتی
۸-ایدلی
دو نوع نون ديگه هم هست که اسماشون رو نميدونم !
حالا یکی یکی براتون توضیح میدم :
۱- چاپاتی : معروفترین و نرمال ترین نون در هند چاپاتی است که خیلی ساده ارد رو درست میکنند و به صورت گرد توی تنور میپزن و اون رو با هر چیزی میخورن
۲- پاراتا : کاملا مثل چاپاتی است با این فرق که اون رو توی روغن خیلی کمی سرخ میکنن و در واقع نان روغنی است و این نوع نون محبوبترین برای منه خیلی خوشمزه است اینجا یه غذا دارن به نام تندوری که از صبح مرغ های تیکه شده رو توی یه سس قرمز و خیلی خیلی تند میخوابونن و شب اون رو سرخ میکنن و همراه با پاراتا میخورن من میمیرم برا این غذا
۳- نان : اینم همون نون تافتون خودمونه فقط در قطعه های کوچکتر که معمولا فقط در رستورانها میتونید اون رو بخورید البته گاهی هم در مغازه ها یافت میشه ولی بیشتر چاپاتی و روتی رو براشون نونوایی دارن ( در واقع اصلا چیزی به نام نونوایی وجود نداره اگر هم پیدا کنید روتی یا چاپاتی دارن ) این نان در خود رستوران پخته میشه و انواع مختلف داره یه نوعش که در پایین میبینید و خیلی خوشمزه به نظر میاد( و خوشمزه هم هست ) همراه با سبزیجاتی داخلش پخته میشه که خوشمزه اش میکنه یه نوع دیگه اش هم روغنی هست کلا خوشمزه هستن دیگه
۴- دوسا : دوسا یک غذای مخصوص جنوب هند است که اونم انواع مختلف داره دسای سبزیجات و دسای پیاز و .... نوع زیر دوسای شکم پر است دوسا یک مقداری حالت شکننده داره ولی با این حال نرمه و نسبتا نازک است بیرونش کاملا سرخ شده ولی لایه داخلیش یه حالتی مثل خمیر داره که مدلشه فکر نکنید نپخته ها
۶- پوری : این پوری هم خیلی خوشمزه است هر ایرانی میاد میبرمش بهش یه بار میدم عاشقش میشه اخه من کشفش کردم ( شیکمو) همونطور که توی عکس میبینید یه حالت گرد و قلمبه داره ذوق نکنید توش خالیه خیلی خیلی نون نازکی است که توش حالت یه باد رو داره عین یه بادکنک اگه یه تیکه ازش بکنید بادش میخوابه ولی خوشمزه است دهنم اب افتاد خداییش این پوری رو معولا با غذایی به نام "چوله با چولا" میخورن که اینم خیلی خوشمزه است واایی کلی هوس کردم
۷- روتی : اینم یه نونیه مثل نون لواش ولی خیلی نازکه مثل کاغذ میمونه و ادم باید ۲ یا ۳ تاشو حداقل بخوره تا سیر بشه
۸- ایدلی : اینم مثل همون چیزیه که همیشه تو فیلمهای ژاپنی میبینیم یه چیز گرد و سفید راستش من این رو اصلا دوست ندارم ولی خود هندیها عاشقشن نمیدونم چرا من نه!! مزه اش بد نیست ولی فکر میکنم که با ارد نارگیل درست میشه و من اون ته مزه نارگیل رو توش نمیپسندم !
۹- این عکس پایین هم که میبیند یه نوع دیگه هست که توی مغازه ها به صورت بسته بندی فروخته میشه بعد اون ها رو یکی یکی توی یه ماهیتابه که کمی چرب شده سرخ میکنید که یهو باد میکنه گنده میشه و خیلی شکننده است و حالت برشته داره مدلهای خیلی خیلی مختلفی هم داره یه عالمه نوع.......... سبز و قرمز و سفید و ......... متاسفانه اسمش رو هنوز نفهميدم چيه ولي از خيلي قبل اينکه بيام هند با اين نون اشنا بودم بابام که مياومد هند برام سوغاتي از اينا مي اورد اخه دوست دارم ولي حالا من بايد از اينا برا بابام سوغاتي ببرم
۱۰- گفتم که يه مدل ديگه هم نون هست که اسمش رو نميدونم و عکسي هم ندارم ازش ولي شبيه نون بربري است ولي مربع است و کوچک مزه اش هم کمي فرق داره ولي بابابزرگ جونم اومده بود اينجا پيشم ميگفت نون بربري هم بخريم پس منم همون ميگم نون بربري
+
نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 0:41 توسط انسان
راستی تو هم بیرون که میری مجبوری با دست غذا بخوری دیگه اره؟ خیلی که سخته بلدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مامان امیر مهدی هم :
یعنی تو هم با دست غذا خوردی واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟
ارزو جان هم گفته که :
اونجا اگه بخواهند یه غذای آبکی مثل سوپ بخورند چیکار میکنند؟ با دست که نمیشه!!!!!!!!!!
راستش اینجا توی رستورانهای با کلاس و هتل ها اگه که درخواست قاشق و چنگال کنیم راحت میارن مخصوصا وقتی میبینن که خارجی هستی که حتما میارن ولی قاشق هاشون فرق داره دسته کوتاه داره و بیشتر شبیه قاشق چایی خوری که یکمی بزرگش کرده باشن هست!!
ما هم هر وقت که میریم رستوران قاشق میگیریم و من هیچ وقت با دست نخورده بودم تا اینکه دو هفته رفتم مسافرت ( تو نوشته های قبلیم هم اشاره کرده بودم) توی اون دو هفته توی اون خونه ای که بودم روز اول سر میز غذا دست به غذا نزدم ( قاشق نبود) خجالت هم میکشیدم که چیزی بگم چند ثانیه که گذشت یهو فهمیدن و برام قاشق اوردن از دفعه بعدش هر بار یادشون بود خودشون میدادن اگه هم نبود صبر میکردم یادشون میاومد گاهی هم خودم میگفتم تا اینکه یه روز یه عالمه مهمون داشتن و اصلا حواسشون به من نبود منم دیگه هیچی نگفتم و شروع کردم با دست خوردن یهو یکی گفت وای به شایا چرا قاشق ندادین؟؟؟ من گفتم نه همینجوری خوبه داره بهم خوش میگذره از اون روز به بعد نه اونا بهم قاشق دادن نه من درخواست کردم!! اگه هم توی مطلب ازدواج دوباره که توی نوشته قبلی لینک دادم عکس رو ببینید اون برگی که کاملا جلوی دوربین است ظرف من است و میبیند که خبری از قاشق توش نیست خلاصه که با اینکه سخت بود ولی توی اون دو هفته اونجا یکمی یاد گرفتم البته بازم من نمیتونم مثل خودشون بخورم اخه مدل غذا خوردنشون اینه که برنج رو میذارن و ۳ ۴ نوع خورش مختلف دورش میریزن بعد کمی از هر خورش رو روی برنج میریزن و همه اینها رو با هم مخلوط میکنن بعد حسابی برنج رو با دستشون له میکنن و مخلوط میکنن بعد هم کمی ترشی پیاز روش میریزن و با یه حالت خاصی میذارن دهنشون که خوب من که نمیتونم
یه چیز دیگه هم اینکه اونها نون رو با یه دست جدا میکنن یعنی مثلا فرض کنید غذا سلف سرویس است و همه ایستاده هستند و یه بشقاب تو دست هر کسی هست همه هندی ها با یه دست باقیمانده میتونن نون رو جدا کنن و بخورن ولی ما نمیتونیم و مجبوریم بشقاب رو یه جایی بذاریم ( این بلا خیلی سر من اومده مجبور شدم از خوردن نون صرف نظر کنم یا با دندونم جداش کنم)
در باره سوپ هم بگم که سوپ غذایی است که فقط در رستورانهای خوب پیدا میشه اونجا ها هم هرکسی بره بلد است که قاشق چیه!! ولی تو رستورانهایی که این هندیای ... میرن که سوپ نمیدونن چیه اگه هم چیزی به این اسم باشه سر میکشن اخه یه مایعی هست که با بریانی میخورن شبیه دوغ است اون رو با کاسش سر میکشن نمیدونم والا!!!
پي نوشت ۱ :
الان کلي خوشحالم يه عاااااالمه!! امروز دوستم زنگ زد که چه نشستي بيا که کارنامه ميدن!! گفتم بابا گفتن 13 فوريه! گفت حالا بيا تا بهت بگم!
رفتم کالج گفت نه کارنامه نيست ولي ميري ميپرسي که چه درسهايي رو افتادي! خلاصه رفتم و کارتم رو نشون دادم خانمه يکمي گشت بعد گفت ترم پيش چيزي رو افتادي؟ گفتم بعله رياضي! گفت برا همونه که اسمت جزو promote ها بوده وگرنه اين ترم که همه درسهات رو پاس کردي!! مرسي که برام دعا کردين الان يه عالمه ذوق زده هستم برا همين تا چند ساعت ديگه دوباره اپ ميکنم يه مطلب جالب دارم براتون
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 0:38 توسط انسان
چند وقت پیشا یه روز که وارد کالج شدم دیدم یه عالمه ادمای عجیب قریب دارن تو کالج برا خودشون راه میرن! ای بابا این نظام کالج است یا محل ورود غریبه های عجیب؟؟ هی هر جا رو نگاه کردم دیدم هر گوشه هم یک سری از دانشجوها دور یکی از این ادمهای عجیب جمع شدن و دارن به حرفهاش گوش میدن اون روز کلاسم دیر شده بود و دیگه سریع رفتم سر کلاس و بعد هم یادم رفت فرداش که وارد کالج شدم دیدم همه دوستام نشستن نزدیک بوفه رفتم سلام و علیک و از این حرفها که کردیم دیدم جلوشون یه مرده واستاده یه چیزهای عجیب تر از قیافه اش میفروشه! پرسیدم اینا چیه؟ اینجا چه خبره؟ هیچ کس نمیدونست فقط گفتن که زمین ورزش پشت کالج رو به یه گروه اجاره دادن همین منم رفتم تا سر در بیارم موضوع چیه اول که به زمین ورزش رسیدم یه زنه دوید امد جلو گفت مقدسه کقشهات رو در بیار! گفتم بابا اینجا زمین ورزش کالجمونه ها تا دیروز که مقدس نبود موضوع چیه؟ خلاصه که گفتم من اصلا نمیخوام جلو برم خیالت راحت بعد رفتم دیدم که اره یه محلی مثل یه معبد درست کردن وسطش یه خونه مانند هست که یه اتیشه گنده توش روشنه دورتا دور هم فرش انداختن و مردم نشستن اون طرف طرفش هم یه سن گذاشتن و یکی داره سخنرانی میکنه یکمی رفتم جلوتر که درست ببینم موضوع چیه دیدم همه مردا کله هاشون رو از ته تراشیدن فقط یه تیکه موی بلند پشت سرشون هست که اونایی که دیگه خیلی بلند شده از پشت بستنش!!! روی صورتهاشون هم زنها و هم مردها یه سری خط و خطوط کشیده بودن این شکلی:
مردها هم اکثرا فقط یه پارچه دورشون بسته بودن که یا زرد بود یا مخلوطی از سفید و قرمز و سبز
فقط نمیدونم این عکسها چرا اینقدر بد شدن؟! حتما نور بد بوده!
خلاصه کلی شاخ در اوردم چندتا عکس گرفتم و حواسم نبود که دارم هی وارد مکان مقدسشون میشم که دوتا زن امدن جلو و دوباره ازم خواستن که کفشام رو در بیارم بعد هم گفتن که خبرنگاری؟؟ گفتم نه دانشجو! گفتن کجا گفتم همینجا بابا اینجا کالجه ما است شما بگید اینجا چه میکنید؟ گفت که یکی از سوامیجی های معروف امده اینجا و چند روز میشینه و به هرکسی که بخواد پوجا یاد میده اینا یه فرقه خاص از دین هندو هستن که تصمیم گرفتن به همه کشورهای دنیا سفر کنن و به مردم از هر دینی که باشن پوچا یاد بدن (چیزی مثل یوگا فقط مذهبی تر) گفت الان داشتن همه شهرهای هند رو میرفتن و حیدراباد اخری است و بعد از اینجا نوبت عربستان است گفتم یعنی ورود به این محل برای هر دین و مذهبی ازاد است؟ گفت این که هیچی تازه سوامیجی به 7 تا زبون بلد است صحبت کنه! گفتم یعنی فارسی هم بلده؟ گفت نمیدونم ولی انگلیسی که بلده اگه بخواهی ساعت 3 بیا وقتش ازاده میبرمت تو! از شانس بد من هم ساعت 3 یه کار خیلی واجب داشتم گفتم الان نمیشه؟ گفت نه الان اصلا گفتم اگه دوشنبه بیام چی؟ گفت باشه ساعت 3 بیا دوشنبه هم مریض شدم و نشد برم گفتم فردا حتما میرم ولی سه شنبه که با کلی ذوق رفتم اونجا دیدم دارن بساط رو جمع میکنن و از اون ادمهای عجیب هم خبری نیست!! اگه یه وقت اینا سر راهشون امدن ایران یه سر برین پیش سوامیجی و سلام من رو هم بهش برسونید!! این عکسها رو هم همون روز گرفتم
اقایی که پشتش به ما است در حال هم زدن یک مایع بود و اون یکی هم یه دعا میخوند
جلوشون یه حالت سن میببینید که اتش بزرگه که گفتم اینجا بود و جایگاه نشستن سوامیجی هم بود
اینم یه مرد با دو تا پسراش از همین مذهب هر دوتا پسر پشت موهاشون رو به همون حالت بلند گذاشته بودن
اینم مجسمه مقوایی سوامیجی و دستیارش که سر در کالج اویزون کرده بودن!!
+
نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 11:22 توسط انسان
در ادامه مطالب قبلیم و از اونجاییکه دردونه جون چند تا چیز رو یاد اوری کردن گفتم خوبه که توی یک مطلب جدید یه چیزهای دیگه بگم :
در باره غذا خوردن روی برگ در مطلب ازدواج دوباره توضیح همراه با عکس داده بودم ولی یادم رفته بود که براتون بگم که توی هند از اونجایی که همه از هر قشر و فرهنگ و مذهبی با دست غذا میخورن توی عروسیها و یا هتلها و رستورانهای باکلاس بعد از اینکه غذا تموم شد یه کاسه اب داغ که توش یه نصفه لیمو است میارن که باید دست رو توی اون شست و بعد هم یه بشقاب از دانه های معطر که برای بعد از غذا است که میتونید اگه مایل باشید میل کنید من که هرگز! از عطر تندشون اصلا خوشم نمیاد نمیتونم تحمل کنم.....
چند روز پیش یکی از بچه ها میگفت که توی یک عروسی برای اینکه مراسم خیلی امروزی و باکلاس بوده به همه مهمانان قاشق و چنگال میدن و اکثرا بلد نبودن که چه جوری باید استفاده کنن و از قاشق به عنوان چنگال و از چنگال به عنوان قاشق استفاده میکردن تا غذا رو بخورن و هر بار نصف بیشتر غذا رو روی زمین میریختن
یه خاطره هم بگم : روزای اولی که اومده بودم هند با یک خانواده که یک دختر هم سن خودم دارن رفتیم شام بیرون وقتی شام تموم شد دیدم که جلو یک ظرف اب با لیمو گذاشتن اول فکر کردم که یعنی این رو باید بخورم؟؟ بعد به ظرف دست زدم دیدم داغه تعجب کردم یه نگاه کردم دیدم همه دارن با تعجب به من نگاه میکنن و خودشون هم دارن دستهاشون رو توی ظرفهای خودشون میشورن من سرم رو انداختم پایین و خیلی خانم سر جام نشستم ( اخه خجالت میکشیدم) بعد همه گفتن اا دستت رو باید اون تو بشوری منم با خجالت گفتم نه مرسی همینجوری خوبه بعد کلی با تعجب نگاهم کردن ولی از دفعه بعد تمرین کردم که دیگه اون جوری نشه حالا کلی هم حال میده اخه اب ولرم با اون لیموی توش خیلی میچسبه یه بار امتحان کنید!!
+
نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 0:37 توسط انسان
راستش امروز کلی حرف برای گفتن دارم اول از سوالی که دفعه قبل نتونسته بودم جواب بدم شروع میکنم
کسی که هویتش گم شده پرسیده بود : ...راستی ننوشتی چرا دور آتیش میچرخند و اون گره که به اون شالای دور کمرشونه یعنی چی....!!
خوب من امروز در مورد این موضوع تحقیقاتی به عمل اوردم و حالا اومدم که جواب بدم
اون شال که دور کمر مرد است که مربوط به لباس رسمی مردهای هندی میشه که در موقع عروسی اون رو میپوشن روز عروسی این شال رو به ساری عروس گره میزنن و ۷ بار دور اتیش میچرخن.
نمیدونم که در باره کارما میدونید؟؟
در کارما به ۷ زندگي عقيده دارن و به همين خاطر در روز عروسي شال ها رو به هم گره ميزنن که نشان دهنده با هم بودن و يکي شدن و زندگي همراه با هم است و ۷ بار دور اتيش ميچرخند که اين به اين معني است که به اتش قول ميدن که ميخوان در هر ۷ زندگيشون کنار هم زندگي کنن و هميشه کنار هم باشن در واقع اتش شاهدي ميشه بر قولي که در اين روز به هم ميدن......
مسئله دومي که امروز ميخوام بگم درباره سوالي است که پي براه ازم پرسيده بود :
اگه نی نی دایی نداشته باشه چی میشه؟ مردم هندوستان به این رسمها خیلی پایبندند؟ یعنی همه براشون مهمه که این چیزها را رعایت کنن حتی دخترهای امروزیشون هم این کارها را انجام میدن؟ مثلا یک زن و شوهری که پزشکن و خودشون همدیگر را انتخاب کردن نمیتونن تو خونه جدا و واسه خودشون زندگی کنن؟ و موقه حاملگی هم از هم دور نباشن و....
۱- اگر ني ني دايي نداشته باشه ميتونه روي پاي هر کدم از مردان خانواده بشينه که معمولا روي پاي پدر بزرگش ميشوننش
۲-مردم هندوستان خيلي خيلي به رسومشون پايبندن و همه رو رعايت ميکنن حتي تحصيل کرده ترين افراد من فردا براتون در باره خانواده اي که دو هفته کنارشون زندگي کردم مينويسم در اين خانواده همه تحصيل کرده هستند و هر دو پسر از امريکا فارق التحصيل شدن و به هند برگشتن و هر دو مهندس هستند با اين حال به طور شديدي تمام اين رسوم رو اجرا ميکنن و حتي همسران اين دو پسر که باز هم هر دو مهندس هستند در خونه مادر شوهر زندگي ميکنن و تمام اين رسوم هم اجرا ميشه ولي خوب گاهي پيش مياد که مثلا بايد به خاطر موقعيت شغلي مرد به يک شهر ديگه برن که خوب اون خانواده ديگه جدا از پدر و مادر شوهر زندگي ميکنن در مورد همه رسوم هندي ها خيلي پابند هستند مثلا من هيج خانواده اي رو نديدم که در روز دیوالی روي زمين جلوي خونشون اون نقاشي سنتي رو نکشه حتي فقيرترين ها......
۳-در مورد زمان حاملگي بستگي به زن و شوهر داره و البته پدرها و مادرهاشون اگر مادر شوهر اجازه نده زن حق نداره بره ولي معمولا زنان باردار خودشون ميخوان برن و همسرشون هم به خاطر کار و بقيه مسائل نميتونه همراهشون بره و اگر که مادر شوهر اجازه بده زن حدود ۵ ماه در خونه خودش ميمونه .
پی نوشت ۱ - این سوال اگه بچه دایی نداشته باشه رو اول اقای مرد زندگی کشف کرده بود( برای حفظ قانون کپی رایت که درخواست شده بود)
پي نوشت ۲ - کلي دوست دارم که به سوالاتون جواب بدم بيشتر سوال بپرسيد
پي نوشت ۳ - امروز نتيجه امتحانهاي ترم پيش رو دادن بعد اينجا اول يه نتيجه کلي ميدن و بعد از دو هفته کارنامه امروز فقط نتيجه کلي رو دادن اون هم به اين صورت است که فقط promote و pass داره اگه که اسمت زير pass ها باشه يعني که همه درسها رو پاس کردي و اگه زير اون يکي يعني بين ۱ تا ۳ درس رو افتادي حالا من امروز اسمم توي ليست promote ها بود نميدونم چرا باور کنيد امتحانهام رو خيلي خوب دادم اصلا باورم نميشه که حتي يکي رو افتاده باشم يه عالمه درس خوندم
الان بايد ۲ هفته صبر کنم تا بفهمم که چي افتادم خيلي ناراحت و غم ناکم کمکم کنيد دعا کنيد اعتراض بدم بعدش پاس بشم اخه همه رو يه عالمه خوب داده بودم
اين اولين باريه تو زندگيم که يه همچين اتفاقي برام ميافته من تا حالا هيچ درسي رو به عمرم نيافتاده بودم به جز ترم پيش همينجا که سر امتحان رياضي برام مشکلي پيش اومد و موقعي که از امتحان اومدم بيرون گفتم ۸ نمره جواب دادم و منتظر نبودم که قبول بشم ولي اين ترم؟؟؟؟ اخه يعني چي ؟؟؟؟ ببخشيد خيلي حرف زدم اخه اعصابم خورد شده
+
نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 0:34 توسط انسان
|
خوب بعد از هر ازدواج به قسمت فرزندان میرسیم دیگه!!!
همونطور که گفتم عروس بعد از ازدواج باید خانه مادر شوهرش زندگی کنه ولی زمانیکه زن باردار میشه( چه بچه اول چه بچه های بعدی فرقی نداره) از ماه هفتم حاملگی باید طبق رسم به خانه پدر خودش بره و تا زمان زایمان اونجا باشه در هند خیلی معمول است که دختران با پسرانی از شهر و ایالتی دیگه ازدواج کنند که در این صورت ممکنه در کل این چند ماه اصلا زن و شوهر همدیگه رو نبینن! بعد از زایمان هم تا ۴۰ روز مادر و بچه در بین خانواده زن میمونن تا ۴۰ روزگی نی نی بشه بعد به خونه خودشون برمیگردن موقع زایمان شوهر به بیمارستان میره ( حتی اگه در شهر دیگه ای باشه) و یک شب اونجا میمونه که بچه اش رو ببینه و بعد به شهر خودش برمیگرده و باید ۴۰ روز صبر کنه بعد از اتمام این مدت زن و نی نی برمیگردن خونه برای این بازگشت هم کلی مراسمات هست که یه بار دیگه اینجا یه توضیح مختصری در این باره داده بودم . وقتی که نوزاد به خونه میرسه یه ظرف پر از مایعی قرمز رنگ که مخلوتی از مواد مقدس و مفید است رو دور سر بچه و مادر میچرخونن و بعد اون رو روی زمین میریزن مادر باید انگشت شست پاش رو توی اون مایع بزنه و بعد وارد خونه بشه و بعد هم اون ظرف رو به مدت یک ماه در اتاق بچه نگه میدارن که از هر بلا و آسیبی به دور باشه
بعد از اون هم هر روز صبح یه ماده سفید رو توی یک ظرف اتیش میزنن و دور سر بچه میچرخونن و بعد با انگشت کمی از اون پودر سفید رنگ رو روی پیشونی بچه میذارن که کل اون روز سالم باشه و اتفاقی براش نیفته! البته گاهی هم این پودر سیاه است.
یکی دیگه از کارهایی که برای بچه ها میکنن اینه که توی چشمهاشون سرمه میکشن و اکثرا نوزادهای هندی با چشمهایی سرمه کشیده دیده میشن. اینم یه نمونه بارز بچه هندی با اون خال سیاه رو پیشونی و چشمهای سرمه کشیده :
برای نوزاد اول سیسمونی توسط خانواده مادر نوزاد داده میشه و به خونه پدر داماد فرستاده میشه
یک رسم دیگه هم دارن که در ۸ ماهگی بچه رو به یه معبد خیلی معروف میبرن و موهای بچه رو از ته میزنن در این روز نی نی باید روی پاهای داییش بشیه تا آقای آرایشگر معبد موهاش رو از ته بزنه بعد هم یه حمام مقدس بره و برگرده خونه این رسم خیلی مهمه و براشون خیلی عجیب بود که من گفتم ما همچین رسمی نداریم!! کاش میشد همه عکسهایی که دیدم رو بگیرم براتون اسکن کنم شما هم ببینید اخه خیلی جالب بود یه محوطه خیلی بزرگ و شبیه حموم عمومی بود که همه مردها سفید پوشیده بودن و بچه روی پای داییش و یک مرد سفید پوش بسیار پیر در حال کوتاه کردن موها.... صحنه جالبی بود....
+
نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 0:29 توسط انسان
یه عالمه سوال ازم پرسیده بودید که گفتم همه رو توی یک مطلب جدا جواب بدم پس یکی یکی جواب میدم :
۱- دیوانه: من شنیدم , هنوز که هنوزه در هند گروهی فارسی زبان وجود داره . شما هم چیزی در این باره شنیدید؟
جواب : راستش توی حیدر اباد که من هستم فارسی زبان خیلی زیاده یعنی گاهی پیش میاد که یهو کسی میاد جلو و میگه شما ایرانی هستید؟ بعد میگه من فارسی بلدم و قشنگ هم حرف میزنن
یه دوستی داشتیم که یه مدت توی یک کشتی ایرانی هم کار کرده بود و همه غذاهای ایرانی رو هم بلد بود بپزه یعنی اشپز کشتی بود. چند روز پیش هم رفته بودم دکتر مریض بودم دکتره یهو شروع کرد فارسی حرف زدن!!!
۲- آرزو : راستی در مورد این خال هندی هم توضیح بدهید؟
من در مکه با یک هندی که صحبت میکردم ( البته با اشاره و چند کلمه عربی و ...چون انگلیسی بلد نبودند) این طور فهمیدم که این خالها را مسلمونهاشون نمیگذارند.
جواب : این خالها فقط مخصوص هندو ها هست در واقع من تمام مسائل مربوط به مسلمونها رو در این مطلب قبلا توضیح دادم و این چیزهایی که الان میگم فقط مربوط به هندو مذهب ها است این خالها هم انواع مختلفی داره یه نوعش مال روزهای یکشنبه است که به معابد میرن و داخل معبد بعد از دعا پدر معبد با یک ماده مقدس اون خال رو روی پیشانیشون میگذاره که حالت پودر یا رنگ داره که تا مدتی میمونه و هم معلوم میشه که طرف صبح معبد بوده و هم اینکه مقدس است دیگه البته اگه کسی هر روز صبح بره معبد هر روز این خال رو داره! خال های پارچه ای هم که زنها میگذارن معمولا تزئیناتی است و اون رو با رنگ لباس و النگوهاشون ست میکنن. و برای مسلمونها این خال حرام است!
۳- پی براه: این لباسهایی که به عروسهای فامیل میدن که تو مناسبتها بپوشن اگه این عروس بعد از ازدواج چاق شد و لباسه اندازش نبود و مناسبتی هم پیش اومد اونوقت تکلیف چیه؟
جواب : این لباس یک ساری است و ساری سایز بندی نداره یک تاپ است و یک پارچه که دور کمر میبندن تاپ که معمولا کشی است و اصلا سایز بندی نداره اگه هم به فرض کشی نباشه یه تیکه پارچه بیشتر نیست و زیر اصل ساری اصلا معلوم نمیشه و میتونن از یک تاپ دیگه استفاده کنن و رنگش رو با پارچه ساری ست کنن مهم خود پارچه اصلی ساری است که اون رو هم فقط دورشون میپیچن و کاری به سایزشون نداره
۴- پی براه: توی عکس اولی که با هویجه کنار عکس دو تا سینی شیرینی است روی اون کارت سبزه چی نوشته؟ اسم شیرینی هاست؟ مگه فروشگاهه؟
جواب : اینجا برای اینکه گروه های مختلفی از نظر ادیان و عادات غذایی وجود داره در این جور مراسم ها اسم شیرینی و یا غذا را روی یک کارت مینویسن تا هر کسی بدونه که این چیه و از چه موادی تشکیل شده و اگر نمیخواد اون رو نخوره.
۵- سارا خانم: شاید این هم جزئیی از مراسم است و یا یکی از الهه های هندوها
جواب : بعید میدونم چون همچین خدایی ندارن فکر میکنم فقط جنبه تزئیناتی داشت
۶- درنا جون: من که عند بچه مثبتم عین این ابجی صدفم وقتی میام قشنگ مثل بچه ادم میرم همه پستهائی رو که نخوندم رو میخونم واقعا اینقدر قشنگ مینویسی که ادم جذبش میشه من یکی رو که معتاد کردی حالا بقیه رو نمیدونم
در باره این حرف درنا جونم فقط خواستم یه عالمه از این همه لطفش و البته لطف زیادی که صدف جون بهم دارن تشکر کنم خوشحالم که دوستای به این خوبی دارم در ضمن منم وبلاگ هر دوتون رو خیلی دوست دارم هم نوشته های درنا رو در باره پسر گلش هم مطالب جالب صدف رو .
۷- صادق هم پرسیده که این گروه در چه زمینه ای فعالیت میکنند؟
خوب این گروه یک وبلاگ داره که لوگوش رو میتونید در زیر وبلاگم ببینید و یه سر بزنید توی وبلاگشون در باره سینمای هند ( بالیوود ) و البته هالیوود مطلب مینویسن و توی گروه هم میل هایی مثل مطالب و گاها داستانهای اموزنده میفرستن گاهی عکسهای مدل های روز و گاهی هم درسهایی برای زندگی چیزهای متفاوتی داره امیدوارم که اگه عضو شدید راضی باشی.
جواب : فکر میکنم بقیه دوستان که از پیشتر همراهم بودن از خوندن مطالبم فهمیده باشن که من اینجا دانشجوی رشته کامپیوتر هستم توی ارشیو هم مطالبی که در باره هند هست در بعضی قسمتها اشاره هایی کردم ولی نه جای خاصی در باره خودم توضیح ندادم
۹- کسیکه هویتش گم شده: راستی ننوشتی چرا دور آتیش میچرخند و اون گره که به اون شالای دور کمرشونه یعنی چی....!!
جواب : هندی ها در زمان ازدواج ۷ دور به دور آتیش میچرخن که به معنی ۷ باز زندگی است که اعتقاد دارن هر روحی ۷ بار به زمین میاد و زندگی میکنه و ۷ بار چرخیدنشون یعنی اینکه میخوان هر ۷ بار رو با این کسی که دارن باهاش ازدواج میکنن باشن و شریک زندگی هم باشن.
بعد کدوم گره دور شال؟؟ من که گره ای ندیدم؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 0:25 توسط انسان
مراسم عروسي در هند 3 بخش است نامزدي مراسم ازدواج مراسم معرفي
1- نامزدي : روز نامزدي معمولا بين 1 هفته تا يک ماه قبل از عروسي است که يک مراسم مختصر در خونه عروس است و خانواده و دوستان نزديک دعوت ميشوند لباس اين مراسم براي عروس يک ساري قرمز ولي نسبتا ساده است که ميتواند سبز هم باشد
2- ازدواج : مراسم ازدواج صبح برگزار ميشود که در اين مراسم رقص هاي سنتي دسته جمعي دارند که عروس بايد لباس ساده اي براي اين رقص بپوشه و بعد از مراسم رقص عروس لباسش رو عوض ميکنه و همون لباس قرمز بسيار سنگين رو ميپوشه و بعد عروس و داماد بايد کنار هم بنشينند و از بزرگترين فرد فاميل يکي يکي ميان جلو و عروس و داماد بايد دست و پاي انها رو ببوسنند اين مراسم معمولا 2 ساعتي طول ميکشه چون که همه فاميل عروس و همه فاميل داماد به ترتيب سن ميان جلو و ........ بعد از اين پدر مقدس ( نميدونم ديگه چي ميتونم اسمش رو بذارم) مياد جلو اول عروس و داماد دست و پاي او رو ميبوسند بعد پدر براشون دعا ميکنه و اونها رو زن و شوهر اعلام ميکنه بعد از اون پدر عروس به داماد هديه اي ميده و پدر داماد هم به عروس هديه اش رو ميده بعدش هم عسل دهن هم ميذارن بعد از همه اينها نوبت هديه داماد به عروس ميشه اين هديه هميشه يک گردنبند است که يک گردنبند خاص است زنجيرش برنجي است و به اون پلاکهاي مقدسي اويزون است اين پلاکها که همه طلا هستند يکيش نظر است که دو پلاک گرد است که مادر داماد اونها رو به گردنبند ميبنده و چيزهاي ديگه اي هم هست يکي براي سلامتي و .....
و يک جفت انگشتر هم براي دو انگشت اشاره پا يعني اگر خواستيد بفهميد يک هندي ازدواج کرده يا نه به انگشتهاي پاي او نگاه کنيد اگر انگشتر داره يعني که ازدواج کرده اين انگشتر هم فلسفه اي داره
در مذهب هندو به طب فشار درماني خيلي اعتقاد دارن که ميگم مثلا فشار دادن انگشتان دست در نقاط خاصي و با درجه خاصي باعث درمان رماتيسم ميشه (من درست در اين باره اطلاع ندارم اگر چيز اشتباهي گفتم شرمنده ولي اينجوري يادم مياد) و اين انگشتر هم فشاري است بر روي دو انگشت پا که اعتقاد دارن که اين فشار باعث سلامتي در دوران زايمان است.
يکي از ايالتهاي هند گجرات است که يکي از مهمترين و معروفترين ايالتها است در اين ايالت يک رسم جالب براي عروسي دارن اون هم اينه که در هر خانواده هر عروس جديدي که وارد ميشه خانواده داماد بايد يک دست لباس به او هديه بدن که اين لباس کاملا عين لباسي است که به بقيه عروسهاي جديد داده ميشه و از اون روز به بعد اين زن در هر مراسم عروسي در اون خانواده شرکت کند بايد همين لباس رو بپوشه در نتيجه در هر مراسم عروسي تمام کساني که اين لباس رو پوشيدن عروسهاي خانواده هستند و اينکه متاهل هستند هم معلوم ميشود و هم اينکه حالت يک فرم رو داره که در مراسم هاي عروسي همه زنهاي خانواده لباسهاي فرم مثل هم پوشيده اند به نظرم چيز جديد و جالبي اومد راستي در اين ايالت گجرات زبان محلي گجراتي است که يکي از معروفترين زبانهاي هند است.
۳- مراسم معرفي : اين مراسم همون شب عروسيي انجام ميشود معمولا مراسم عروسي تا ساعت ۴ عصر است و شب مراسم معرفي در اين مراسم تمام خانواده نزديک عروس و داماد دم در ورودي سالن مياستند تا به مهمانان خوش امد بگن و مهمانان هم معمولا دوستان دور و خانواده دور و معمولا هم کاران و ... هستند که فقط براي ديدن عروس و داماد ميان که عروس و داماد بايد يک جا باستند و مهمانان به ترتيب وارد ميشن با عروس و داماد سلام و احوالپرسي ميکنن و با اونا عکس ميگيرند و ميرن براي شام
هر مهمان بعد از خوردن شام از سالن خارج ميشه و جا رو براي مهمانان بعدي باز ميکنه
من در يکي از مراسمهاي معرفي هند شرکت کردم که عروسي پسر يکي از کارخانجات سيلک بود و بعد از مراسم معرفي و شام وارد سالني شديم که روي يک سن تعدادي زن و مرد در حال رقص بودن وقتي که در مورد رقص پرسيدم گفتن که اين رقص در واقع تبليغي براي محصولات کارخانه است و شعرها همه در باره کارخانه و محصولات اونه!! اينم برام خيلي جالب بود.
این عکس بالایی رو هم توی سالن غذا خوری همون مراسم گرفتم خیلی باحاله نه؟؟! با هویج !!
اینم عکس عروس و داماد با بعضی از مهمانها :
+
نوشته شده در شنبه 8 بهمن1384ساعت 0:19 توسط انسان
از امروز به مدت سه روز در باره مراسم و فرهنگ ازدواج براتون میگم
چون خیلی چیزها میخوام بگم گفتم که به سه بخش تقسیمشون کنم و هر روز یه بخش رو بگم که طولانی نشه.
بخش اول : مراسم خواستگاری و فرهنگ برای دختران قبل از ازدواج
یکی از چیزهایی که خیلی راحت اینجا توجه ادم رو به خودش جلب میکنه اینه که چقدر از ادم در باره ازدواج و فرهنگش در ایران میپرسن و اولین سوال هم اینه که : میخوای love marriage داشته باشی و یا arrange marriage اصلا ایا love marriage توی کشورت مجاز است؟؟ اصلا خانواده ها اجازه میدن یا نه؟؟ توی هند خیلی سخت و به ندرت پیش میاد که love marriage صورت بگیره و اگر که کسی این نوع ازدواج رو داشته باشه کلی برا خودش مهم میشه!! برای همینم براشون خیلی مهمه.
وقتی که یه دختر و پسر قرار میشه که با هم ازدواج کنن اولین چیزی که در موردش تصمیم گیری میشه اینه که پدر دختر چقدر پول باید به پدر پسر بده؟؟!!!! علت این پرداخت هم اینه که عروس بعد از ازدواج باید بدون هیچ چون و چرایی بره و توی خونه پدر شوهرش زندگی کنه و خوب برای استفاده از وسایل و استهلاک خونه باید پولی پرداخت بشه!! این پرداخت همیشه هم پول نیست الان رسم بر اینه که یه مقدار پول بستگی به وضع مالی خانواده پسر ( مقدار معمولی ۱ میلیون تومان است ) میدن و به جز اون یک وسیله نقلیه ( موتور یا ماشین ) به خود داماد باید بدن و همچنین مقداری لباس برای داماد و مقداری هم وسایل خانه!!
برای همین هم هست که اکثر دخترها خیلی فقیرانه در شهر میگردن حتی نسبت به برادرهاشون.
وقتی از یکیشون علت رو پرسیدم گفت پدرم باید این پولی که الان میتونه خرج من کنه رو ذخیره کنه تا موقع ازدواج بتونه از پس هزینه های یک خانواده ابرو مند بر بیاد تا من بتونم با یک خانواده خوب وصلت کنم پس میتونه خرج برادرم کنه ولی من نه!! توی ۲ سال گذشته که اینجا بودم فقط یک جفت کفش و ۳ دست لباس مختلف تن این دختر دیدم... واقعا دلم براش میسوزه .... چون که همین دخترها به خاطر اینکه مجبور هستن کم خرج باشن باید مدرسه دولتی برن و مدارس دولتی به زبانهای محلی تدریس میکنن و اینها وقتی که به دانشگاه میان و مجبورن به انگلیسی درس بخونن خیلی مشکل دارن و اکثرا اصلا اعتماد به نفس ندارن ......
دخترهای هندی قبل از کلاس ۱۰ باید موهاشون رو از دو طرف ببافن( یا ببندن ) با یک پارچه به رنگ روپوش مدرسه اون رو ببندن و شبانه روز هرجا اونها رو ببینید به همین صورت هستند چون به جز این حق ندارن برن مدرسه بعد از کلاس دهم میتونن به جای دو طرف مو ها رو از پشت ببندند تا اخر عمر.... ولی وقتی که وارد دانشگاه میشن بعضا موها رو کوتاه میکنن و یا باز میذارن. همینطور هم در باره لباسهاشون دخترها قبل از ازدواج نمیتونن ساری بپوشن و میتونن از پنجابی و یا هالف ساری استفاده کنن
پنجابی پیراهنی بلند است به نام کورتا با یک شلوار و یک شال که روی شونه هاشون میندازن
ولی هالف ساری یک تاپ است با یک دامن خیلی بلند و یک شال که روی شونه ها میندازن
ساری هم که یه پارچه به طول ۳ متر است که زیرش یک تاپ میپوشن و پارچه رو دور خودشون به روش خاصی میبندن
اکثر دخترها با پنجابی میان کالج و از هالف ساری برای مهمانی ها استفاده میکنن و ساری هم که مال بعد از ازدواج است......
لباس روز عروسی هم یک ساری بسیار سنگین از جنس سیلک به رنگ قرمز است با يه عالمه جواهرات که از پيشاني و گوش و خلاصه کل صورت عروس اويزون است من خيلي دوست دارم عروسهاي هندي واقعا خوشگل ميشن
اين يک عروس هندي است :
+
نوشته شده در جمعه 7 بهمن1384ساعت 4:18 توسط انسان
بهترینها و زیباترینها در جهان نه دیده می شود و نه حتی لمس میشود، آنها تنها باید در دل دیده و لمس کرد
اینجا حیدر اباد است! همون جایی که نادر شاه اومد و کوه نور رو ازش برد اینو میدونستید؟؟
حالا میگم براتون! اینجا یه ارگ هست به نام گل کونتا فورت (فورت به معنی ارگ) برای رسیدن به این ارگ باید ۱۱ کیلومتر از شهر خارج شد اول که وارد میشیم چندین و چند تا پله رو باید بالا بریم تا به قسمت مرکزی قلعه برسیم توی این قسمت یه الاچیق هست با یه حوض. بالای این حوض یه سوراخ گرد است راهنمامون گفت اینجا همون جایی است که کوه نور قرار داشته همون الماس بي نظير که با وزن ۱۰۵ قیراط به رنگ سفید که الان روی تاج ملکه انگلستان قرار دارد.که در دوره قاجار به عنوان هدیه به انگلیسیها داده شده که آنها بد از کمی تغیرات بر رویه تراش آن را بر روی تاج ملکه نصب کردند
يکي از خصوصياتي که اين ارگ داره اينه که اگه در اين قسمت مرکزي زير اون الاچيق کسي بايسته و صحبت کنه صدا به بالاي ارگ ميرسه و اين راهي براي انتقال پيام در زمان قديم در اين ارگ بوده.
الان در اين قسمت ارگ هر شب از ساعت ۷ عصر مراسم رقص نور برپا ميشه که من هنوز نتونستم اون مراسم رو ببينم ولي اينقدر ازش تعريف ميکنن که حتما بايد يه بار ساعت ۷ به بعد برم تا بتونم اون رو ببينم! اگه رفتم براتون عکسهاش رو ميذارم
وقتي که از قسمت مرکزيه ارگ بگذريم تعداد زيادي پله هست که بايد بريم بالا اگه درست يادم باشه ۱۶۰ تا و نه پله هاي معمولي هر کدوم به اندازه دو تا پله!! بعد از رفتن ۲۰ تا ديگه براي کسي نفس نمونده بود
ولي به نظرم به بالا رفتنش ميارزيد چيزي که اون بالا ديديم واقعا قشنگ بود يه سمت منظره اي از کل شهر حيدر اباد و يه سمت ديگه منظره اي از جنگلهاي اطراف درختان بلند و کوه ها
وقتي به بالا ترين نقطه ارگ رسيديم راهنما دو تا ساختمان خيلي خيلي دور رو به ما نشون داد و گفت : پادشاه (به نام کاکاتیا) عادت داشته که بياد اينجا بشينه و روي سقف اون دو تا ساختمون مراسم رقص براش اجرا بشه!! اگه راست باشه که پادشاه ديوونه بوده چون خود ساختمونها رو نميشد ديد چه برسه يه سري ادم روي اون ساختمونها!! نميدونم شايدم راسته ! چي بگم؟؟
يه بار ديگه جدا گانه رفتم و يکي از اون ساختمانها رو ديدم اونم خيلي زيبا بود منظره شهر ديگه از اونجا پيدا نيست ولي به جاش یه دریاچه کوچیک ولی قشنگ رو میشه از اون بالا دید و معماريه زيبايي هم داره اینم عکس اون دریاچه
الان اطراف اون ساختمان رو يه هتل بسيار بزرگ و زيبا زدن که امسال اداره توريست حيدراباد همه خارجي ها رو به صرف شام به اين هتل دعوت کرده بود شب باور نکردني بود واقعا به همه خوش گذشت البته به جز قسمت شام که اصلا خوش نگذشت بقيه خيلي عالي بود اگر گذرتون به هند افتاد حتما حیدر اباد رو هم ببینید جاهای قشنگی داره
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 4:13 توسط انسان
اولا از دعای خیر همه دوستان خوبم ممنون امروز همش خواب بودم و حالا حس میکنم که خیلی بهتر هستم ممنون از لطف همه. واقعا طاقت دوری نداشتم تا دیدم بهتر شدم گفتم بیام اپ کنم
امروز میخوام در باره یک کلیسای معروف که چند وقت پیش رفته بودم بگم
این کلیسا اینجا توی شهر حیدر اباد است و یکی از معروفترین کلیسا هاست که گاندی در سال ۱۹۴۷ وقتی که برای یک سخنرانی به حیدر اباد اومده بوده و موقع بازدید از مدرسه مسیحی ها دستور ساخت اون رو میده و یک سال بعد در روز کریسمس ۱۹۴۸ این کلیسا افتتاح میشه.
عکس زیر نمای خارجی کلیسا رو نشون میده کلیسای باشکوهی بود ولی متاسفانه اجازه نداشتیم که داخلش بریم و من فقط تونستم از بیرونش عکس بگیرم.
این عکس پایینی هم مجسمه حضرت مریم است در حالیکه عیسی رو بغل کرده و این مجسمه داخل یک محفظه شیشه ای روی دیواره کلیسا بود.
این عکس هم عکس مدرسه مسیحی ها است که متعلق به همین کلیسا است و یکی از بزرگترین و معروفترین مدارس حیدر اباد است ساختمان مدرسه که خیلی زیبا بود و موقعی که ما رسیدیم توی حیاط مدرسه در حال تمرین یک مراسم دسته جمعی بودن البته فقط دخترها. نفهمیدیم که برای چی بود!!
محوطه خارجی کلیسا هم خیلی قشنگ بود یه محوطه درخت کاری شده مثل یک پارک که یه قسمت رو با سنگ ساخته بودن و مجسمه حضرت مریم و یک مجسمه دیگه رو توی اون قرار داده بودن و روبروی این قسمت سنگی یک حوض با فواره بود که خیلی قشنگ بود.
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 4:11 توسط انسان
۱- اون روش درست کردن شير چايي که گفته بودم يکي از روشها است و روش ديگه اي که بيشتر معمول است اينه که اول چايي رو همراه با اب ميجوشونند در واقع چايي رو دم نميکنند و ميذارن تا حسابي بجوشه وقتي که خوب جوشيد از روي شعله بر ميدارن و کمي شير و شکر بهش اضافه ميکنند رنگ اين چايي قهوه اي تيره ميشه و مزه اش کاملا متفاوته
۲- اگر که توي يک رستوران هندي بريد ( نه رستوران هاي باکلاس ها!! منظورم رستوران هاي معمولي است)
اگر بخواهيد گارسون رو صدا کنيد هرچقدر از کلمهsir به معني اقا و يا " بايا " (بازم اقا) استفاده کنيد هيچ کس جواب نميده ولي به محض اينکه بگيد "هووووش" همه براي کمک به شما حاضر ميشن!! اينم خاطره اي بود که يکي از بچه ها امروز تو کالج تعريف کرد. و بقيه به صورت شديدي تاييدش کردن!!!
يه استاد برامون تازه اومده براي درس سخت افزار ترمهاي پيش استادي که داشتيم خيلي بد بود و بعد از دو ترم شکايت کردن بالاخره عوضش کردن اين استاد جديد ۵ سال اروپا بوده و خلاصه خيلي باکلاس تر از بقيه استادها است ولي با اين حال گاهي وسط حرفهاش شروع ميکنه به هندي حرف زدن و جالبيش اونجاست که بعد از تموم شدن حرفهاش بر ميگرده از ما معذرت ميخواد و ميگه من ميدونم که نبايد در حضور دانشجوهاي خارجي زبان خودمون رو صحبت کنم ولي ميکنم!!!
حالا اين استاد جديد جلسه اول که اومدن گفتن که امروز ميخواهيم درسهاي ترم پيش رو دوره کنيم از اونجايي که استاد ترم پيش چيزي يادمون نداده بود هيچ کس جواب سوالاش رو نميدونست و باز هم از اونجايي که من به اين درس خيلي علاقه داشتم و ترم پيش کتاب رو حسابي زير و رو کرده بودم و تنها کسي که جواب سوالها رو ميداد من بودم خلاصه کلي با استاد دوست شدم ولي از بعد از اون روز استادمون هر دفعه بعد از اينکه يه مطلب رو سر کلاس توضيح ميده رو به من ميکنه و ميگه :
؟are you folowing
شايا: yes sir
استاد : !no you are not folowing
شايا : yes sir i am folowing
استاد : ؟so, is it clear for you
شايا : yes sir
هر چند وقت يه بار هم بعد از پايان مکالمه به اين صورت ازم چند تا سوال ميپرسه که مطمئن شه که ياد گرفتم نميدونم چرا فقط من ؟!!!
بچه ها ميگن براش مهم شدي که ياد بگيري !! نميدونم والا
چند روزيه پسرا بعد از کلاس هرجا منو ميبينن ميخندن و ميگن : ؟are you folowing
+
نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1384ساعت 3:57 توسط انسان
فکر میکنم کمتر ایرانی باشه که کامل و درست در باره وانیل بدونه من که خودم اولین باری که وانیل واقعی رو دیدم خیلی تعجب کردم.
هند مرکز اصلی پرورش وانیل نیست ولی بعضی از مناطق مثل کوییمباتور برای کشت وانیل مناسب هستند
دو هفته ای که در پولاچی ( نزدیک کوییمباتور) بودم مهمون خونه کسانی بودم که توی منطقه یک مزرعه وانیل داشتن و اولین مزرعه وانیل منطقه متعلق به اونها بود .
اونها پشت خونشون رو یه قسمتی از مزرعه کرده بودن که خیلی بزرگ نبود ولی پر از درخت وانیل بود و به من گفتن که این مزرعه اصلی ما نیست و یک روز من رو با خودشون به مزرعه بردن مزرعه وانیل واقعا بزرگ بود بعد از اینکه 1 ساعت در مزرعه پیاده رفتیم و همه جا رو دیدیم دیگه حسابی خسته شده بودیم و تازه به انتهای مزرعه رسیده بودیم و همون راه رو هم باید بر میگشتیم که خودشون زنگ زدن به موبایل راننده که ماشین رو بیار ته مزرعه و با ماشین برگشتیم!
این عکس از درختهای وانیل است که البته چون تقریبا مثل بوته هستند باید به یک درخت دیگه گره زده بشن که توی این مزرعه اونها رو به درختهای نارگیل با استفاده از کابلهای خیلی کلفتی گره زدن. یعنی مزرعه اونها هم نارگیل داره و هم وانیل در ضمن اینم بگم که منطقه پولاچی هند معروفترین نارگیل ها رو داره و توی تمام هند معروف و گرون هم هست نارگیل هاش....
میوه درخت وانیل شبیه لوبیا سبز است
به هر شاخه یک دسته لوبیای وانیل اویزون میشه که باید سر موقع ( اوایل ماه مهر ) چیده بشن بعد این وانیلها رو توی افتاب میذارن تا خشک بشن اولین مرحله اینه که به مدت 1 ماه اونا رو هر روز صبح در افتاب روی پارچه های سیاه که افتاب رو به خودش جذب کنهرپهن میکنن تا عصر بعد عصر که میشه اونها رو توی جعبه های چوبی به صورت فشرده قرار میدن و در یک محل گرم نگه میدارن تا صبح بعد از یک ماه این لوبیا های سبز به صورت زیر در میان ( توی این عکس در حال چیدن وانیل ها در افتاب هستند)
بعد از این مرحله به مدت 2 ماه دیگه اون رو به روشهای دیگه ای خشک میکنن تا کاملا سفت و سیاه بشه
داخل این لوبیا ها یک ماده سیاه رنگ وجود داره یه ماده پودر مانند که نباید از لوبیا خارج بشه برای همین خشک کردن لوبیا ها بسیار سخته چون اگه یکی از لوبیا ها باز بشه و ماده داخلش خارج شه دیگه بلا استفاده است
اون ماده سیاه رنگ داخل همونی است که ما به عنوان وانیل سفید رنگ استفاده میکنیم!!!
این لوبیا های سیاه شده رو به کارخانه جات بیسکوییت سازی یا تهیه وانیل میفروشن که بنا به استفاده خود کارخونه داخل کارخونه مراحل دیگه ای روشون انجام میشه تا قابل استفاده بشه.
اینم از وانیل.
اهان راستی اون روز که داشتیم توی مزرعه قدم میزدیم یهو یکی از همراهان با تعجب گفت اونجا رو ببینید نگاه که کردیم دیدیم لا به لای برگها یه قارچ هست که دورش یه تور شبکه ای خیلی ناز داره هیچ کس قبلا همچین چیزی ندیده بود تور نارنجی رنگه دورش کاملا دورش رو پوشونده بود و خیلی زیباش کرده بود منم یه عکس ازش گرفتم:
+
نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 3:48 توسط انسان
یادمه ۴ سال پیش که اومده بودم هند در راه دهلی به آگرا بودیم که کنار خیابون یه جا راننده نگه داشت که برای خودشون از این دکه های کنار خیابون صبحانه بخره همینجوری که از پنجره بیرون رو نگاه میکردم دیدم ۲ نفر با کمی فاصله از ماشین ما رو به هم ایستادن طوری که یکیشون پشتش به من بود و شخص دیگه داشت با گوش این یکی یه کاری میکرد و مردی که پشتش به من بود هم از درد فریاد میزد اخرشم نفهمیدیم موضوع چی بود ولی بر طبق شواهد موجود یه عمل جراحی سر پایی بود شاید چیزی تو گوشش بود که میخواستن در بیارن نمیدونم
ولی حالا این رو گفتم که بگم اینجا ارایشگاه و درمانگاه های کنار خیابونی هم دارن یعنی یه نفر گوشه خیابون یه پارچه پهن میکنه و روش مشینه بعد میان پیشش برای کوتاه کردن مو یا اصلاح صورت و سوراخ کردن گوش و بعضی عملهای اسون سر پایی
همین امروز صبح تو راه شرکت که بودم دیدم که یه مرد نشسته بود موهای یه نفر رو کوتاه میکرد و ۳ نفر هم توی نوبت ایستاده بودن خوب ارزون تره دیگه اینجوری!!! تازه فکر نکنید که اینجا ارایشگاه خیلی گرونه توی اکثر ارایشگاه ها کوتاه کردن مو ۲۰ روپیه معادل ۴۰۰ تومن و اصلاح صورت ۱۵ روپیه معادال ۳۰۰ تومن است عین ایران نه؟؟؟ من دفعه اول که رفتم تو ارایشگاه دوستم که ببینمش براش مشتری اومد وقتی که ازش ۱۵ روپیه بیشتر نگرفت فکر کردم شاید دوستشه تخفیف داده!! ولی بعد فهمیدم این نرخش است
البته یه ارایشگاه ایرانی اینجا هست که رییسش ایرانی است و اون خیلی گرونه تقریبا هم قیمت ایران.
یه چیز جالب هم در باره ماساژ است که اینجا توی همه ارایشگاه ها بعد از کوتاه کردن مو یا هر کار دیگه ای انجام میدن. ماساژ تمام بدن واقعا خیلی جالبه باید تجربه کنید تا ببینید چیه واقعا ادم دیدش به زندگی عوض میشه یه ارامش عجیبی به ادم میده.
یه چیزی هم خارج از بحث ارایشگاه تعریف کنم
دیروز کلاس داشتم سر کلاس استاد داشت یه برنامه رو پای تخته مینوشت و ما هم از روی تخته کپی میکردیم و من تقریبا کمی عقب افتاده بودم که یهو دیدم بیرون پنجره روی درختی که درست جلوی پنجره اون کلاس است یه چیزی تکون میخوره . خوب که نگاه کردم دیدم یه طوطی است یه طوطی خیلی بزرگ هیچ وقت طوطی به این بزرگی ندیده بودم یه جا نشست و یکی از برگهای درخت رو با نوکش جدا کرد منم مات و مبهوت طوطی شده بودم خیلی خوشگل بود یهو سرم رو برگردوندم دیدم کل تخته پاک شده و من ننوشتم ولی میارزید بعدا از رو هم کلاسیهای بسیار خوش خطم گرفتم و نوشتم.
+
نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 3:46 توسط انسان
دستور چایی شیر رو خواسته بودین که گفتم براتون بذارم :
اول شیر رو بجوشونید و شکر رو همون جوری که در حال گرم شدن است توش حل
کنید وقتی که شیر جوش اومد مقداری چایی توی شیر بریزید و هم زمان اون رو
از روی شعله بردارید و با استفاده از صافی اون رو توی استکانها بریزید
و بعد هم نوش جون!
البته مقدار شکر و چایی رو خودتون باید دستتون بیاد ولی اینجا معمولا چایی شیر رو کمی شیرین تر از چایی معمولی درست میکنن
اینم یه دسته گل ناز تقدیم به همتون:
+
نوشته شده در شنبه 1 بهمن1384ساعت 7:53 توسط انسان
" هند واقعا تمیزه " اگه که چیزی به جز این به یه هندی بگید شدیدا بهش بر میخوره و تازه خیلی هم متعصب هستند!!!
دوست دارید بدونید چقدر تمیزه؟؟ بهتون میگم
کالج ما ۳ تا در داره از هر دری که خارج شیم و ۱۰ قدم به سمت بالا
حرکت کنیم به یه دستشویی خیابونی رو باز میرسیم که خوب تصور کنید دستشویی
باشه و در و هیچی هم نداشته باشه خودش چی میشه بماند..... ولی نکته
اینجاست که اگه فقط ۵ قدم از این دستشویی ها دور بشیم کسانی دیده میشن که
حتی به خودشون زحمت نمیدن ۵ قدم پایینتر برن تا به دستشویی مذکور برسن
!! واقعا یکی از مهمترین چیزهایی که هنوز برام اینجا قابل هضم نیست
همینه!!!
از این که بگذرم براتون از سگهای ولگرد بگم که همه جا در اطراف شما در
حال قدم زدن هستند که خوب این اونقدرها هم مهم نیست هر کسی بالاخره بهشون
عادت میکنه.
نکته بعدی در باره خوکها است که در باغچه ها و خرابه ها زندگی میکنن تا
جایی که یادم میاد همیشه توی نقاشیها و کتابها خوکها رو صورتی دیدم ولی
تنها چیزی که اینجا ندیدم همون خوک صورتی است چون همه قهوه ای وسیاه هستند
اینم عکس :
نکته بعدی که خیلی هم جالبه در باره کارگران زحمت کش شهرداری هند است
که اکثرا هم خانم هستند همه هم با ساری! کارگران شهرداری از ساعت ۱۲ شب
کارشون رو شروع میکنن و تمام اشغالها و گرد و خاک داخل خیابون رو توی
باغچه های دو طرف خیابون میریزن( که غالبا هم سطح خود خیابان هستند) بعد
خیابان تمیز میشه ولی بعد از چند ساعت تمام چیزهایی که داخل باغچه ها
ریخته شده بود در اثر وزش باد وسط خیابان هستند تا شب ساعت ۱۲ بشه و
دوباره به سمت باغچه جارو بشن! اینم از سیستم مدرن شهرداری!!
نمیدونم در باره چایخانه ها چیزی شنیدید یا نه؟؟ خوب تا جایی که ما
شنیدیم چایی در این چای خانه های بسیار تمیز هند ۳ روپیه معادل ۶۰ تومان
است که توی یک استکان کوچک و البته بسیار تمیز( مثل بقیه چیزها) سرو میشه
حالا همین یه استکان چایی رو میدونید چه جوری میخورن؟؟ دو نفر میان یه
استکان چایی سفارش میدن بعد تا برسه سر میز مقداری از چایی داخل نعلبکی
تمیزتر از استکان ریخته شده که این چایی رو داخل استکان برمیگردانند و بعد
۱ استکان چایی رو دو نفره با هم میخورن!!! این دیگه خداییش عجیبه نگید
نه!!
ولی چایی هاشون خوشمزه است اولا که همیشه چایی شیر میخورن که من وقتی
ایران بودم به هیچ وجه حاضر نبودم حتی امتحانش کنم ولی اینجا واقعا خوشمزه
درست میکنن من همیشه میرم خونه صاحبخونه حتما دخترش برام درست میکنه و
خیلی هم خوشمزه ... خودم هر کاری کردم به اون خوشمزگی نشد نمیدونم چه کار
میکنن.
ایندفعه حرفهای بدی زدم نه؟؟ معذرت میخوام اگر که ناراحت شدید شرمنده
دلم حسابی پر بود امروز خیلی تو شهر اینور اون ور رفتم و یکمی توی حرفهام
تاثیر منفی داشت ببخشید دیگه
مسلمونها اینجا همه بورکا میپوشن مثل همون لباس جنوبی های ایران که یه مانتوی بلند سیاه است و روبنده.
همه هم سر تا پا سیاه من که اینجا با روسری رنگی میرم تو محله مسلمونها
هرکی از بغلم رد میشه استغفرالله میگه گاهی هم پسرهای جوون میگن : only
black .
کلا هندیها زیاد نظر خوبی نسبت به مسلمونهاشون ندارن میگن عقب مونده و
کثیف هستند توی اتوبوس نمیشه کنار زنهای مسلمون ایستاد چون بوی بدی میدن
که اثر همون لباسهای سیاهی است که توی این گرمای اینجا مپوشن! اکثر
دخترهای مسلمون هم فقط تا کلاس ۱۰ اجازه دارن درس بخونن بعد که دیپلم
گرفتن باید شوهر کنن ! هیچ وقت هم حق ندارن رو بنده و اون بورکا رو کنار
بذارن میگن امنیت است در حالیکه الان به من ثابت شده کمترین امنیت رو
دخترهای مسلمون هند دارن در ادامه میگم براتون که چجوری به این نتیجه
رسیدم.
یه اعتقادی که دارن اینه که مسلمونها فقط باید تو خیابون که امنیت کمه
حجاب داشته باشن و وقتی که مردهای قریبه میان خونشون حجاب ندارن چون میگن
توی خونه پدر و برادرمون هست و امنیت داریم و حجاب فقط برای خیابان است
البته این مردها هستند که این رو میگن وگرنه کمتر زن مسلمونی رو دیدم که
از پوشیدن بورکا راضی باشه همه میگن وای اگه بورکا تن نکنم که شوهرم من رو
میکشه .
خوب هندیها وقتی وضعیت مسلمونهای اینجا رو میبینن فکر میکنن ایران هم
همه جاش دیگه همینجوره تازه بدتر چون دیگه همه هم مسلمون هستند ! فکر
میکنن اگه بیان ایران همه جا بوی بد زنها میاد همه جا کثیف و بد است و همه
عقب مونده هستند و طرز فکر خیلی بدی نسبت به ما ایرانی ها دارن که من اصلا
راضی نیستم.
یه چیز جالبی که در مورد مسلمونهای اینجا شنیدم اینه که میگن دخترها با
همون بورکا با دوست پسرهاشون میرن دیسکو بعد وارد که میشن بورکا رو در
میارن و زیرش دامن های کوتاه و تاپهایی پوشیدن که هندو ها هم نمیپوشن!!!
اهان یه چیز دیگه هم اینکه مردهای مسلمون اینجا اگه از دست زنشون
عصبانی بشن و پشت سر هم ۳ بار بگن طلاق طلاق طلاق معنی اش اینه که اون زن
رو طلاق داده و دیگه اون زن باید بساطش رو جمع کنه بره خونه باباش پس باید
مواظب باشن شوهرشون اینقدر عصبانی نشه!!
پارسال عروسی یکی از دوستهای مسلمونم بود روز نامزدی ما را دعوت کردن
دیدیم دختر تنها نشست یه سری مراسم براش اجرا کردن بعد فرستادنش تو اتاق و
پسر اومد گفتیم چرا عروس رفت تو اتاق؟ چپ چپ نگاهمون کردن و گفتن عروس و
دوماد حق ندارن هم رو ببینن این عروس تا حالا دوماد رو ندیده گفتم ولی
امروز نامزدیشونه گفتن باشه به هر حال! گفتم تا کی؟ گفتن تا روز عروسی ۲
هفته دیگه!!! گفتم ولی اگه از ظاهر هم خوششون نیاد چی؟ گفتن دست خودشونه
مگه؟ ما براشون انتخاب میکنیم!!
روز عروسی هم رفتم بازهم حق نداشتن هم رو ببینن عروس تو زنونه بود و
داماد تو مردونه بعد که میرفتن خونه برا اولین بار هم رو میدیدن !
واقعا جای تاسف داره واقعا نمیدونم چی بگم....
چیزهای زیاد دیگه ای هم دیدم که دیگه نگم بهتره.......
فقط اینم بگم که به هر حال هر جایی استثنا هست اینجا هم من با
مسلمونهایی اشنا شدم که واقعا طرز فکرهای زیبا و خوبی داشتن و خیلی با
بقیه چیزهایی که دیدم فرق داشته ولی این ها کم هستند ولی هستند!
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1384ساعت 7:48 توسط انسان
اوایل ترم ۱ بود که داشتم با یه ایرانی که سال دوم بود صحبت میکردم صحبت
کشید به امتحانها گفت فقط یادت باشه زیاد بنویس برای هر سوال حداقل ۳ صفحه
از دفترچه پاسخنامه رو پر کن .
گفتم اینجوری که نمیشه سخته گفت هند دیگه یاد میگیری ولی اول امتحان
باید یه کادر بزرگ دور هر صفحه از دفترچه بکشی خوب این باعث میشه که صفحه
یکمی کوچیک بشه. اون موقع زیاد حرفش رو جدی نگرفتم. یه روز سر کلاس
انگلیسی معلم گفت که یک نامه بنویسیم من از همه زودتر تموم کردم و نامه
حدود نیم صفحه شد وقتی به بغل دستیم نگاه کردم تا همون موقع ۱ صفحه نوشته
بود و داشت به صفحه دوم میرفت با یه نگاه اطراف متوجه شدم که همه به همین
شکل دارن مینویسن!! از بغل دستیم پرسیدم : چرا اینقدر طولانیش میکنی این
یه نامه ساده است چه خبره؟ گفت دارم طولانی نوشتن رو تمرین میکنم!! گفتم
برای چی؟ گفت برای امتحان که باید طولانی بنویسیم وگرنه که نمره نمیدن از
الان باید تمرین کنم گفتم یعنی میخوای چند صفحه بشه نامه؟ گفت ۳ یا ۴ !!!!
منم شروع کردم تمرین اخه اصلا نمیخواستم درسی رو بیافتم!!
روز اولین امتحان سر جلسه دیدم که بعله یه دفترچه بهمون دادن که ۲۰ تا
برگه داره خوب فکر کنید ۸ تا سوال هر کدوم هم بخوای ۳ صفحه بنویسی ۲۰ برگه
کم هم هست منم نشستم همه برگه ها را کادر بندی کردم و شروع کردم به جواب
دادن سعی کردم تا جایی که میتونم حروف رو بزرگ بنویسم که جای بیشتری بگیره
و تا جایی که میتونم توضیح بدم وقتی تمام شد دیدم ۵ برگه اضافه اوردم و
هندی ها دارن برگه اضافه میگیرن
البته این روند همچنان ادامه داره هیچ وقت نتونستم اونقدر بنویسم که برگه اضافه بگیرم.....
ما هرچی یادمون میاد معلم هامون میگفتن خلاصه و مفید جواب بدین اینجا نمیدونم چی میگن طولانی و مفصل ......
+
نوشته شده در سه شنبه 27 دی1384ساعت 7:47 توسط انسان
با اینکه فرهنگ ما با هندی ها خیلی نزدیک هم است ولی بازم یه تفاوت های کوچیک ادم رو متعجب میکنه !
یه روز تو کالج یه انگشتر دستم بود که خیلی هم دوسش دارم یکی از بچه ها
اومد جلو و ازم پرسید جنس انگشترت چیه؟ گفتم نقره گفت چند خریدی؟ منم از
اونجایی که میدونستم ته این مکالمه به کجا خواهد رسید یه قیمت خیلی بالا
رو گفتم خیلی بالاتر از اونی که واقعا بود یهو چشماش گرد شد گفت ااا چه
زیاد میدیش مال من باشه؟! فکر کردم شاید باید قیمت بیشتری رو میگفتم فایده
نداشت بازم چیزی که انتظارش رو داشتم رو پرسید گفتم شرمنده خودم خیلی
دوستش دارم نمیتونم گفت چرا؟ خوب بده دیگه! گفتم خوب نمیشه دوستش دارم
مگه ول میکرد؟؟
بعد از اون دیگه دستم نکردمش حالا هر وقت میبیندم میگه اا چرا دستت نیست؟ اگه دوستش نداری بیار بدش به من!! از دست این هندیها!!!
+
نوشته شده در دوشنبه 26 دی1384ساعت 7:46 توسط انسان
سلام دوستان اگر که خاطرتون باشه یه مطلب گذاشته بودم در باره بازی ارش در
یک فیلم هندی ! خوب امروز رفتم اون فیلم رو دیدم و خلاصه بگم که کلی ضایع
شدم دیگه! فیلم 3 ساعت بود از اول هر چی صبر کردیم خبری از ارش نشد تا 1
ساعت و نیم از فیلم گذشت ما هم حسابی خسته شده بودیم بعد یه پسری با مرد
نقش اول فیلم اشنا شد ( نقش اول رو امیشک باچان پسر امیتا باچان بازی
میکرد) بعد هی نگاه کردیم گفتیم شاید این ارش است گریم شده!! بعد این دو
تا با هم رفتن تو یه دیسکو و شوی برو برو ی ارش شرو شد البته ارش هم توش
بود بعد هی می اومد این دو تا پسر ها را بغل میکرد با هم میخندیدن و اواز
میخونن حداقل یه اواز فارسی شنیدیم تو فیلم چون از بقیش که چیزی
نفهمیدیم!! همش هندی بود بعد هم تموم شد و دیگه ارشی وجود نداشت تا اخر
فیلم ولی ته فیلم قشنگ تموم شد ( حسابی فیلم هندی بود ) اگه اهل فیلم هندی
دیدن هستی اینو ببینین بد نبود. اگه دوست دارین چند تا دیگه هم فیلم معرفی
کنم؟؟
**باغبان (امیتا باچان)
****کل هو نا هو ( شاهرخ خان)
***ویر زارا ( شاهرخ خان)
****سلام ناماسته
+
نوشته شده در یکشنبه 25 دی1384ساعت 7:46 توسط انسان
گفتم که میخوام امروز در باره اگرا براتون بگم اگرا همون شهریه که تاج محل توش قرار داره که باز هم چند ساعتی با ماشین رفتیم تا بهش رسیدیم وقتی
رسیدیم به در ورودی تاج محل چیزی شبیه اونی که تو عکسها دیده بودیم وجود
نداشت گفتیم پس کو؟؟ گفتن پشت این دیوارهاست بلیط بخرید و برید تو رفتیم
دمه باجه گفت نفری 700 روپیه !!! یعنی معادل 14000 تومن !!! تازه این مال
4 سال پیش است الان که حتما گرونش کردن!! تازه برای دوربین های همراهمون
هم باید جدا گونه پول میدادیم!! یکی از همراها گفت بیخیال نریم گرونه بابا
چه خبره عکسشو میبینیم ولی نمیشد که ادم تا هند بیاد تا اگرا بیاد تاج محل
رو نبینه؟؟ وارد که شدم نفسم بند اومد چه بزرگ و با شکوه بود! راستش هوا
بارونی بود یه نم نم بارونی میبارید و ما هم باید کفشها را در می اوردیم (
ورود به مکان مقدس) برای همین مجبور شدیم پاچه های شلوارامون رو بالا
بزنیم و تو بارون با پای برهنه قدم بزنیم روی اون سنگهای سفید نمیدونید چه
حسی داشت هوای ابری نم نم بارون و همه جا سفید خلاصه دلمون راضی نمیشد که
وارد خود ساختمون بشیم وقتی وارد شدیم راهنما گفت چراغ قوه دارین؟
گفتیم نه! گفت اگه میخواین اعجاز تاج محل رو ببینین یه چراغ قوه لازمه 100
روپیه بدین براتون بیارم اگه به جای 4 سال پیش الان اونجا بودم میگفتم اای
هندی های دزد! اخه شده تکه کلاممون هی فکر میکنن ما خارجی هستیم میخوان
سرمون کلاه بزارن نمیدونن که ما ایرانی هستیم نه خارجی!! خلاصه چراغ
قوه رو اورد و گفت اینجا از انواع مختلف سنگها درست شده مرمر و .... حالا
چه جوری میشه تشخیص داد که کدوم مرمر است؟ چراغ قوه رو میچسبونید به سنگ
اگه دیگه نور چراغ دیده نشد اون سنگ مرمر است ولی اگه نور رو از خودش عبور
بده و نور دیده بشه مرمر نیست خیلی جالب بود روی یه عالمه از سنگها
امتحانش کردیم و کلی خوشمون اومده بود. بعد از اون ازش خواستیم که در
باره تاریخچه تاج محل برامون بگه گفت که پادشاه اون زمان (شاه جهان ) عاشق
دختر پادشاه ایران که اسمش ممتاز بوده میشه و ازش خواستگاری میکنه و دختر
جواب رد میده بعد از چندین بار خواستگاری دختر میگه من 2 تا شرط دارم اگه
قبول کردی زنت میشم 1-هیچ وقت بعد از من زن دیگه ای نگیری( هوو نمیخوام) 2-برای محل دفن من یه محل بزرگ و زیبا بسازی پادشاه
هم قبول میکنه و ازدواج میکنن و شروع میکنه به ساختن محلی برای ممتاز که
اسمش میشه ممتاز محل ! و بعدا به تاج محل تبدیل میشه بعد از مرگ ممتاز اون
رو توی تاج محل دفن میکنن و پادشاه تصمیم میگیره یکی مثل تاج محل برای
خودش نزدیک به اون بسازه ولی به رنگ سیاه که هنوز ساختن پایه هاش تموم
نشده بوده که میمیره و نصفه میمونه و خودش رو هم کناره ممتاز دفن میکنن و
ساختمان نیمه ساخته اون رو میشه از ایوان تاج محل دید واقعا که حیف شده.. وقتی
که توی ایوان تاج محل بایستیم میشه 4 تا ساختمون رو در 4 طرفه اون دید که
2 به 2 شبیه هم هستن و قرمز رنگ هستن و منظره زیبایی رو در اطراف اون
بوجود اوردن ولی یادم نیست که گفت اینا چین!! شرمنده !! اهان راستی من اولین سنجابهای زندگیم رو توی تاج محل دیدم توی حیاطش 4 تا سنجاب داشتن بازی میکردن.
همون روزی که داشتیم میرفتیم به سمت جیپور نزدیکی های شهر که رسیدیم جاده خیلی خلوت بود در واقع اصلا ماشینی توی جاده نبود فقط خیلی دور کنار جاده میدیدم که یه ماشین پارک شده!
راننده
ماشینی که ما توش بودیم هم طبق عادت بد هندی ها در بوق زدن!! از 100 متر
قبل از رسیدن به اون ماشین شروع کرد به بوق زدن تا وقتی که از کنارش رد
شد جالبیش اینجا بود که اصلا کسی توی اون ماشین نبود که بخواد صدای بوق رو
بشنوه!!واقعا نفهمیدم فلسفه اون بوق زدن چی بود ؟
هیچ وقت یادم نمی ره که از دست اون راننده و بوقهاش تو اون سفر چی کشیدیم دیگه همه صداشون در اومده بود ولی خوب چه میشد کرد؟
این
موضوع بوق زدن تو شهر حیدر اباد هم به وضوح دیده میشه ولی خوشبختانه وقتی
که در تامیل نادو بودم اصلا بوقی نشنیدم باور کنید تعجب کرده بودم! از اون
خانم همراهم پرسیدم چرا اینقدر اینجا کم بوق میزنن؟؟ گفت باید بیشتر
بزنن؟؟ خوب حتما لازم نیست!! گفتم اخه من هر جای هند رفتم این عادته هندی
ها است که مدام بوق بزنند! خندید و گفت ما ساکنین تامیل نادو با همه فرق
داریم ما خیلی مودب هستیم!!
جهانگرد مسافر در وبلاگش در باره همه سفرهایی که به نقاط دیدنی کرده
مینویسه که الان قسمت هند رو تموم کرده و باید منتظر سفرنامه کلاردشت
ایشون باشیم پس سر بزنید و سفر نامه های جذاب ایشون رو بخونید.
یه وبلاگ رو هم توی وبلاگ جهانگرد دیدم که گفتم اون رو هم اینجا بذارم
مال میترا خانم همشهری خودمونه که مطالب جالبی در باره سفرشون به هند
نوشتن.
تصمیم گرفتم به جز مطالب مربوط به هند از این به بعد از کالجم از دوستام و از شهر حیدر اباد هم بگم.
روز اول که با ترانه و عباس اومدیم. هم دیگه رو نمیشناختیم ولی یه نقطه
مشترک داشتیم هر ۳ بورسیه دولت هند بودیم!! تو فرودگاه ترانه رو دیدم و تو
هواپیما کنار هم نشستیم
نشسته بودم که اسمم رو تو بلند گو صدا کردن و گفتن بیا ته هواپیما.
رفتمو عباس رو اونجا دیدم که تا بمبئی و بعد هم حیدر اباد هر سه با
هم بودیم.
این شروع سفرم بود .
وقتی رسیدیم ماشین اومد دنبالمون و بردنمون تو یه خوابگاه گفتن طبقه
اول پسرا طبقه دوم دخترا ولی چون طبقه دوم جا نیست شما دو تا دختر هم
پایین باشین اولش یه کمی ترسیدیم رفتیم تو اتاق و حسابی قفلش کردیم بعد
دیدیم نه بیرون بهتره تو که پر از سوسک و مارمولکه!!! هیچی اون شب رو هر
جوری بود صبح کردیم گفتیم فردا میریم دفتر بورسیه شکایت میکنیم ولی فرداش
شنبه و بعدشم یکشنبه بود!!! هند تعطیل!!! واقعا یادم نیست ۳ روز اونجا چه
جوری موندیم ولی بعد از ۳ روز به خوابگاهای اصلی مون رفتیم و حسابی تنها
شدم. خوابگاه ترانه و عباس نزدیکه ۱ ساعت از من فاصله داشت دیگه اصلا
باهاشون تماسی نداشتم اون ۲ هفته هم تو اون خوابگاه گذشت خوابگاهی که تمیز
بود ولی اتاقاش با پرده از هم جدا میشدن و اصلا مستقل نبود و بین یه عالمه
دختر از کشورهای مختلف با فرهنگ ها و لهجه های مختلف.
تا اینکه با جولیت که هم خوابگاهیم بود خونه گرفتیم یه جا نزدیکه کالج
اخه هم کالجیم هم بود ولی یه سال بالاتر. یه هم خونه افریقایی دیگه اخرشه
نه ؟!!
این جوری شد که یواش یواش هند موندم یواش یواش زبون هندی یاد گرفتم و دیگه شدم یه شایای جدید.
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1384ساعت 7:38 توسط انسان
نوشتن در این وبلاگ رو از وقتی که هند بودم به نام "انسان دختری از هند" شروع کردم. بعد از وقفه ای که در نوشتن افتاد دوباره در وبلاگ قدیمی خودم مینویسم. اینجا دفترچه خاطرات و یا شاید سفرنامه ای است از دو زندگی مختلفم در دو کشور کاملا متفاوت. پستهای قبلی هندوستان به مرور به وبلاگ اضافه خواهند شد.
توجه: لطفا قبل از پرسیدن هر سوالی راجع به کانادا
این پست
رو بخونید و در صورتیکه باز هم سوال دیگه ای داشتین بپرسید
ضمننا اگر سوالتون در طی دو روز جواب داده نشد حتما یادآوری کنید. ممنون