تبليغاتX
انسان
از هندوستان تا کانادا
دیروز عصر نشسته بودم پای کامپیوتر یهو از صدای شر شر بارون شکه شدم  الان دقیقا ۳ روزه که پام رو از خونه بیرون نذاشتم  اگه هم هوا ابری بوده من متوجه نشدم!! ولی با این همه گرمای وحشتناک یهو بارون اومدن واقعا عجیب بود
 
پریشب سه تا از همکلاسی های خارجیم رو برای شام دعوت کردم خونم! آخه از ترم یک که بودیم بهشون قول غذای ایرانی داده بودم! بعد زرشک پلو با مرغ پختم و قرمه سبزی. از قرمه سبزی که خوششون اومد البته یکیشون گفت که ما هم این غذا رو داریم و با یه سبزی به نام ... ( یه چیزی که نفهمیدم ) درست میکنیم! گفتم ولی این یه سبزی نیست! چند نوع سبزی قاطی است! گفت ولی مال ما فقط یه سبزی است دقیقا هم همین طمع رو میده!!  
یکی دیگه از دوستام هم عاشق زرشک شده بود  اصلا نه خورشت خورد نه مرغ همش میگفت مزه این خوشمزه ها میره  گفت کاش ما هم از اینا تو کشورمون داشتیم و خلاصه که کلا جالب بود!
 
 
خوب میخواستم بقیه جاهایی که دوست دارم رو بگم!
یکیش بیگ بازار است.

بیگ بازار یه فروشگاه کاملا معولی است و سه طبقه هم هست! طبقه همکفش یه رستوران داره با یه دکه آبمیوه و بستنی فروشی! همیشه دوست دارم یه بستنی ازش بخرم! دونه ای ۵ روپیه است ( ۱۰۰ تومن ) ولی به نظرم خیلی خوشمزه است. این بیگ بازار شاید چون نزدیک کالجمون است بهش علاقه دارم چون هروقت چیزی نیاز دارم پیاده میرم تا بیگ بازار خریدم رو میکنم بعد با اتو برمیگردم خونه. طبقه اولش لوازم آشپزخونه و لوازم خونه است طبقه همکف هم مواد خوراکی و طبقه سوم هم لباس! گاهی آفر های وحشتناکی میزاره یه نوع آفر داره نیم ساعته است مثلا میگه از ساعت ۷ تا ۷:۳۰ امروز هرچی لباس تو فلان قسمت هست یکی بخرین سه تا مجانی ببرین

این کشتی هم توی طبقه همکف قبل از ورودی بازار است. من یه بار با جولیت رفتیم این رو عکس گرفتیم ( با دوربین معمولی) کلی ژست گرفتیم و عکس گرفتیم بعد فیلما سوخت  اون بالا هم به زبان اردو نوشته بیگ بازار

جای دیگه ای که دوست دارم کمپس اصلی دانشگاهمون است. چون معمولا خلوته و وقتی واردش میشیم با سرعت میشه توش حرکت کرد یه خیابون خیلی دراز و کاملا مستقیم! ( البته با یه عالمه دست انداز  ) که یه طرفش هم پر از درخت و حسابی سرسبزه یه پارک خیلی خوشگل هم داره که پر از گلهای رنگاوارنگ است. از همه اینا که گفتم کلی عکس داشتم نمیدونم چیکارشون کردم!! امیدوارم که ایران باشه و گم نشده باشن  این عکسه کالج هنر دانشگاهمون است:


+ نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 9:8  توسط انسان 

توی این پست میخوام جاهایی از حیدرآباد رو که دوست دارم بگم!
به هر حال روزای آخریه که از هند مینویسم فقط ببخشید که عکسا زیاده لطفا دعوام نکنید
میخوام که همه جاهایی که برام خاطره داره رو بگم
اولین جایی که دیدم Necklace Road  بود هنوز سه روز نبود که رسیده بودم هند که یه آقایی که از آشنایان خیلی دورمون بود ( هندی ) اومد دنبالم که مثلا جاهای جالب حیدرآباد رو نشونم بده!


میدان و ورودی Necklace Road

همینطور که میرفتیم از روی یه پل رد شدیم گفت میدونی اسم این محل چیه؟ گفتم نه از کجا بدونم؟! گفت Begum pet ! حالا تکرار کن!! که یادت نره! بعدش یه فروشگاه رو نشونم داد گفت اینجا جنسهای خوبی داره اسمش هم Life style  است اگر خواستی خرید کنی بیا اینجا! منم که اسم محل رو یادم رفته بود یهو گفتم خوب ؟؟ اسم اینجا چی بود؟! خندید گفت من که بهت گفتم تکرار کن که یاد بگیری!!
Life style رو خیلی دوست دارم جنسهاش میشه گفت گرونه ولی همه مارک دار هستن و همه خیلی خوشگل
یه فروشگاه سه طبقه که هرچی بخوای توش هست اسباب بازی و لباس و لوازم آرایش و عطر و .....

     

اگه یادتون باشه یه سری یه پی نوشت گذاشته بودم که چقدر اینجا همه چیز ارزونه!!! اون موقع Life style تخفیف تا 50 درصد گذاشته بود و من همون روز رفته بودم خرید! کلی جنس مارک دار با تخفیف خریدم که مطمئنم ایران به سه برابر اون قیمت هم این جنسها رو پیدا نمیکنم! برای همین یهو ذوق کرده بودم!
جای دیگه ای که دوست دارم IMAX  است که دفعه قبل نوشته بودم! IMAX هم یه ساختمان 4 طبقه است که طبقه آخرش سینما است که 4 تا سالن داره یه سالن هم طبقه سوم داره که فیلمهای سه بعدی توش نمایش میدن بقیه طبقات هم فروشگاه و رستوران است یه طبقه هم پر از وسایل بازی بچه ها!

سینما هم فقط سینمای آی مکس  البته جدیدا یه سینما باز شده رقیب سینمای آی مکس ( پاراساد ) شده که توی حیدرآباد سنترال است! من تا حالا نرفتم ولی میگن بهتر از پاراساد است!!
 



فروشگاههای IMAX هم خیلی هاشون نمایندگی های فروشگاه های خاص مثل LEE  یا AROW  هستن که اونا هم وقتی تخفیف میزارن خیلی خوب میشه! مثلا پارسال LEE  یه تخفیف گذاشته بود که اگه یه شلوار بخری یدونه هم مجانی میداد! buy on & get one free!




دیگه هم Hossein sagar lake هم که زیاد دربارش گفتم




اونجا رو هم خیلی دوست دارم.  وقتی میرم کنارش میشینم خیلی آروم میشم.
 یادم میره که توی هند هستم مخصوصا شبها دوست دارم برم توی چمنها بشینم

 

 و از این مغازه ها نسکافه یا چایی شیر هندی  بخرم و بخورم!



دو تا رستوران هم داره که هردوتاشون رو دوست دارم یکیش اسمش EAT street  است که همه نوع غذا داره! از پیتزا گرفته تا ساندویچ و غذاهای هندی و چینی! کافی شاپ و ..... قیمتهاش هم نسبت به خیلی جاها ارزونتره! البته نه خیلی زیاد.
 


Eat street کاملا کنار دریاچه است و دو طبقه داره طبقه دومش هم سقف نداره و خیلی با صفا رو به دریاچه است یه قسمتش هم وسیله بازی برای بچه ها و دکه قایق سواری داره.


طبقه اول رستوران





قسمت بازی بچه ها



طبقه اول از زاویه ای دیگر!

اون یکی رستوران هم مال وقتایی است که هوس Chicken fried rice  کنیم! چون این غذا رو فقط اونجا دوست داریم و بهمون میچسبه! ووی همش شد خوردنی !



پی نوشت: من فعلا که تو این وبلاگ مینویسم! یعنی تا وقتی که نرم ایران خواهم نوشت! ولی اگه آدرسم رو عوض کردم حتما بهتون آدرس جدید رو خبر میدم  
میدونم که خیلی به اینجا دلبسته شدم اصلا دوست ندارم ببندمش اصلا دوست ندارم برم اینو باور کنین! هیچ کدوم از دوستایی که تو این یک سال و خورده ای پیدا کردم رو نمیتونم هرگز فراموش کنم همه اینا جزو وجودم شده! ولی خوب باید از اینجا برم اسباب کشی که عیب نداره! خونه جدید هم خوبی های خودش رو داره  ولی بازم بستگی داره باید ببینم وضعیتم چطور خواهد بود اگه شد حتما یه وبلاگ دیگه میزنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 23:32  توسط انسان 

از روز اولی که امده بودم حیدراباد همه در مورد راموجی فیلم سیتی حرف میزدن منم مطمئن بودم که جای قشنگی است و یه روزی خواهم رفت
قسمت شد و دیروز رفتیم
اگه بخوام از اولش بگم 2 ماهی میشد که تصمیم گرفته بودیم که بریم ولی هر دفعه یه مشکلی پیش میومد اخه این شهرک فیلم خیلی خارج از شهره نزدیک 1 ساعتی با ماشین راه است خلاصه بچه ها هفته پیش رفتن بلیط تور گرفتن که بریم بلیط ورودی شهرک 5000 تومان است و تور هم 2600 تومان جمعا 7600 تومان پول دادیم صبح ساعت 9:30 قرار گذاشتیم ولی یکی از بچه ها دیر کرده بود و ما هم دیر رسیدیم و ماشین رفته بود!! همه شاکی بودن از دست این دوستمون که اره پول هم الکی دادیم و ....
این اقا هم که حسابی پشیمون و ناراحت بود و هندی هم خوب بلد بود رفت و با رییس تور صحبت کرد و اونها هم برامون یک تاکسی گرفتن که ما رو ببره و برگردونه! ما هم 5 نفر بودیم سوار تاکسی شدیم و 1 ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم از دور تابلوی گنده ورودی معلوم بود :
 
 
وقتی که وارد شدیم یک محوطه بزرگ بود که بلیط ورودی رو میفروختن راننده رفت بلیط برامون خرید بعد هم شماره  موبایلش رو داد که موقع برگشت بهش زنگ بزنیم بعد هم گفت سوار اون اتوبوس ها بشید که میبرنتون داخل
توی صف که واستادیم یک خانمی امد جلو و یک برچسب های قرمز رنگ که روش نوشته بود راموجی فیلم سیتی میچسبوند روی لباسهامون و گفتن که تا اخر که برمیگردین حق ندارین این رو از لباسهاتون بکنید!!!
سوار اتوبوسهای سبز رنگی شدیم و حدود 20 دقیقه راه رفتیم تا به خود شهرک رسیدیدم توی راه از یک روستا هم رد شدیم!!
وقتی که از اتوبوس پیاده شدیم اولین چیزی که دیدیم یک ساختمون رو باز خیلی گنده روبرومون بود
 
 
دروازه ورودی ساختمون :
 
 
 
با یه شهر بازی کوچولو که بچه ها توی صف بازیها منتظر ایستاده بودن اون دوستمون که هندی هم بلد بود قبلا یک بار امده بود و میدونست که باید چکار کنیم و کجا بریم و این خیلی خوب بود اول وارد اون ساختمون شدیم  که یک مجسمه گنده وسطش بود
 
  
 
دورتادور مجسمه راههای مختلفی بود که هر طرف به یک قسمت از شهرک میرسید از راه سمت راست شروع کردیم که یک خیابون بود که دو طرفش پر از خونه های به سبک امریکای لاتین بود و هر کدوم یک اصطبل داشت و اسب های مجسمه مانند توشون بود اخرش هم یه رستوران بود که از اونجایی که صبحانه نخورده بودیم و ساعت هم 12 بود سریع رفتیم توش که نهار بخوریم!
اول که وارد شدیم طبق عادت ایران گفتیم حتما یه همچین جایی قیمت غذاهاش دو برابر بیرون است!! ولی واقعا تعجب کردیم وقتی دیدیم که قشنگ قیمتها نصف هستند!!!
بعد از غذا راه رو برگشتیم تا دوباره به همون مجسمه رسیدیم و این دفعه به سمت بالا رفتیم که یک سری فروشگاه بود که همشون فقط تی شرت داشتن ولی این تیشرت ها معمولی نبودن عکس روی تیشرت ها سیاه و سفید بود ولی وقتی که اون رو توی نور افتاب میگرفتیم هم داخل عکسها به صورت خیلی قشنگی رنگ میشد و هم عکس حالت برجسته پیدا میکرد نفری یکی از این تیشرت ها رو هم خریدیم در انتهای این راه هم یک رستوران دیگه بود که خیلی قشنگ بود اینم عکس اون رستوران
 

 
دورتادور مجسمه راههای مختلفی بود که هر طرف به یک قسمت از شهرک میرسید از راه سمت راست شروع کردیم که یک خیابون بود که دو طرفش پر از خونه های به سبک امریکای لاتین بود و هر کدوم یک اصطبل داشت و اسب های مجسمه مانند توشون بود اخرش هم یه رستوران بود که از اونجایی که صبحانه نخورده بودیم و ساعت هم 12 بود سریع رفتیم توش که نهار بخوریم!
اول که وارد شدیم طبق عادت ایران گفتیم حتما یه همچین جایی قیمت غذاهاش دو برابر بیرون است!! ولی واقعا تعجب کردیم وقتی دیدیم که قشنگ قیمتها نصف هستند!!!
بعد از غذا راه رو برگشتیم تا دوباره به همون مجسمه رسیدیم و این دفعه به سمت بالا رفتیم که یک سری فروشگاه بود که همشون فقط تی شرت داشتن ولی این تیشرت ها معمولی نبودن عکس روی تیشرت ها سیاه و سفید بود ولی وقتی که اون رو توی نور افتاب میگرفتیم هم داخل عکسها به صورت خیلی قشنگی رنگ میشد و هم عکس حالت برجسته پیدا میکرد نفری یکی از این تیشرت ها رو هم خریدیم در انتهای این راه هم یک رستوران دیگه بود که خیلی قشنگ بود اینم عکس اون رستوران
 
   
 
 
ادامه دارد....
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 11:24  توسط انسان 

یه پارک هست نزدیک کالج که من هیچ وقت نرفته بودم اخه اینجا اشکالی که هست اینه که پارکها مجانی نیستند باید بلیط بخریم برای ورود به پارک و خوب به همین خاطر هم درش رو زود میبندن تا ساعت 8 شب بیشتر باز نیست و ما هم که اکثرا ساعت 8 تازه میریم بیرون! وخوب هیچ وقت نشده بود که برم ولی شنبه که کلاسم زود تموم شد یهو هوس کردم که برم اونجا خلاصه با یکی از بچه ها رفتیم و حسرت خوردیم که چرا تو این دو ساله زودتر نیمده بودیم! واقعا چه پارک زیبایی بود!

این پارک کنار بزرگترین دریاچه شهر یعنی "حسین ساگار"  قرار داره که من عاشق این دریاچه هستم ( به یاد زاینده رود میرم کنارش و زل میزنم به اب! )

قیمت ورودیه پارک خیلی کم بود یعنی من اول فکر کردم به خاطر اینکه پارک معروف و زیبایی است حداقل باید 30 روپیه = 600 تومن بدیم ولی خوب 5 روپیه =  100 تومن بیشتر نبود یه ابشار خیلی خیلی خوشگل وسط پارک بود که زیرش حوضی بود که کف حوض و روی دیواره پشت ابشار نقاشی کشیده بودن و این خیلی منظره زیبایی رو ایجاد کرده بود! وقتی که ما وارد شدیم ابشار باز بود ولی متاسفانه تا تصمیم گرفتیم عکس بگیریم بستنش! ولی خوب بازم به نظرم بد نشده :
 
 

 

فضای سبز پارک هم خیلی دیدنی بود پر از درختان منطقه گرمسیری!

بعد رسیدیم به کنار دریاچه و هوس قایق سواری کردیم قایق های مختلفی داره در واقع 5 نوع مختلف

1- قایق ساده : شبیه لنچ است و تا وسط دریاچه میره و از مجسمه بودا که وسط دریاچه است دیدن میکنید و برمیگرده

2- قایقی است که شبها فقط کار میکنه و دور تا دور دریاچه رو میره و وسطش یه سن داره که تعدادی زن روش در حال رقص هستند!

3- قایقی که داخلش همه وسایل تفریحی رو داره مثل رستوران و ....

دو تای دیگه رو هم نمیدونم دیگه چه فرقی دارن

ما قایق اول رو سوار شدیم که بریم مجسمه بودا رو ببینیم

تا وقتی که به مجسمه رسیدیم 10 دقیقه طول کشید بعد هم که عکس گرفتیم و برگشتیم
 

این دریاچه هم داستان جالبی داره

حسین ساگار یک دریاچه طبیعی نیست دریاچه ساخت دست بشر است

یه رودخونه از وسط حیدراباد رد میشه که قدیم فقط رد میشده بعد تصمیم میگیرن که این دریاچه رو درست کنن که اب رودخونه به دریاچه بریزه دریاچه خیلی بزرگی است و ساختش   30 سال طول کشیده و موقعی هم که میخواستن مجسمه بودا رو وسطش بزارن یکبار مجسمه می افته که نمیدونم یه تعداد زیادی از کارگرها میمیرن! و برای چند سال کار متوقف میشه و بعد دوباره میسازنش و حالا این شده که ما میبینیم !

دور این دریاچه یک خیابان هست به نام مسیر گردنبد که اگه از بالا نگاه کنید واقها مثل یک گردنبند برای دریاچه است

و مهمترین مراکز تفریحی شهر در اطراف این دریاچه و مخصوصا در این خیابون هستن!

اینم چندتا عکس دیگه :
 
 نقوش روی قسمت پایه مجسمه بودا :
 
 
 
دریاچه و مجسمه از دور :
 
 
 
ساعت جلوی درب ورودی پارک :
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 11:2  توسط انسان 

مهمونی که امشب رفتم که کلی ماجرا داره!!!

این مهمونی از طرف مسئول دانشجویان خارجی دانشگاه برای دانشجویان خارجی هر سال همین موقع برگزار میشه

پارسال به من خیلی خوش گذشت و اتفاقا متوجه شدم که توجه یکی از خبرنگارها رو خیلی جلب کردم! بعد هم دیدم که این خبرنگار مدام اطراف من میچرخه و عکس میگیره  ولی از اونجایی که همه حواسم به برنامه ها بود اصلا متوجه نشدم که یه عالمه عکس از من گرفته! فردای اون روز از خونه که امدم بیرون دختر همسایه امد و یه روزنامه داد دستم گفت این عکس شماست؟؟!!!

وای خیلی جالب بود عکس من کنار همین هم خونه خوشگلم که دیدینش کنار همدیگه نصف صفحه رو گرفته بود!! البته بماند که این عکس رفت توی پرونده دانشجوییم در کنسول که نفهمیدم خطای من چی بوده که باید عکسم بره لای پرونده ولی کلی معروف شدم دیگه!

ولی امسال قصد نداشتم که برم چرا؟

چونکه از اینجا تا دانشگاه خیلی دوره و کارتهای ورودی رو باید میرفتیم از دانشگاه میگرفتیم و من وقت نکردم که این همه راه رو برم و کارت نداشتم! بنابراین گفتم که نمیرم! ولی دیگه بچه ها اصرار کردن و خلاصه امروز راضی شدم که برم ولی کارت نداشتم!یکی از بچه ها گفت ما هم پارسال بدون کارت رفتیم بیا احتمالا میتونی بیای تو! منم یک ریسک گنده کردم و این همه راه رو رفتم تا اونجا! جلوی در گفتن نمیشه فقط از این کارت سبزها! گفتم اخه جا گذاشتم! گفت دانشجوی کدوم کالج هستی؟ گفتم نظام! گفت کارت دانشجویی؟ منم نشون دادم! بعد گفت باشه برو تو! داخل هم که مراسم بود اول کمی سخنرانی که سرکنسولگر ایران هم یه سخنرانی کوتاه ولی خیلی زیبا داشتن!

بعدش هم یه پسر سومالیایی رفت بالا و یه اواز به زبون خودشون خوند که هم زبونشون زشت بود هم اهنگ و هم اواز!!!

بعد از این هم یه گروه از پسرهای سومالیایی رفتن بالا یکیشون اواز میخوند و بقیه میرقصیدن!! بازم این قابل تحمل تر بود ازشون فیلم گرفتم.

بعد از همه این مراسمها همه همکلاسیهای خارجی من امدن و گفتن بیا همه با هم عکس بگیریم کلی گشتیم و یک نفر رو پیدا کردیم که عکس بگیره! امده دوربین رو کجکی گرفته دستش میگه چیکار کنم حالا؟ یکی از بچه ها رفت جلو و بهش گفت این دکمه رو فشار بده و اینجوری صاف هم بگیرش! با یه لحنی گفت اوکی که گفتم الان یه عکس توپ ازمون میگیره! وقتی رفتم دوربین رو ازش بگیرم نگاه کردم دیدم قشنگ دو نفر از کادر بیرون هستن! گفتیم اقا یکی دیگه! گفت اوکی اوکی! بعد این بار 3 نفر از کادر بیرون بودن! دیگه کلی داد زدم اخرش گفت اوکی اوکی ! دوباره رفته واستاده بازم نشد گفتم اقا مرسی برو یکی دیگه رو پیدا میکنیم !

بعد دومی امده هی دکمه دوربین رو فشار میده میگه گرفتم میگم اقا این دوربین دیجیتال است باید در دو مرحله فشار بدی میگه اوکی اوکی! بعد دوباره یکمی لمسش میکرد میگفت گرفت میگفتم اقا نگرفت تورو به خدا اون انگشت رو فشار بده! اخرش هم نفهمید به یکی از پسرها گفتم لطفا برو به این یاد بده !

هیچی اینم اخرش یاد نگرفت و خسته شد و رفت یکی از بچه ها یکی از دوستاش رو صدا زد گفت بیا از ما عکس بگیر این یکی عینکی بود! بعد امده هی دنبال سوراخ چشمی میگرده هی رفتم بهش نشون میدم که اینجوری از دور نگاه کن به تصویر و عکس رو بگیر میگه اوکی ! بعد که سر جام می ایستادم دوربین رو میچسبوند به شیشه عینکش میگفت اخه من هیچی نمیبینم که

خلاصه که خستتون نکنم نزدیکه 15 تا عکس 4 نفر مختلف ازمون گرفتن تا اخرش یکیش درست شد خیر سرشون همه خارجی بودن اگه هندی بودن نمیدونم میخواستن چه کنن! اییقدر هوار کشیدم امروز که دیگه..........

بعد از گرفتن عکسها هم پلیس امد و با ضرب کتک و باطوم انداختمون بیرون!!! ( اخه از بس که معطل کرده بودیم که یه عکاس درست بیاد عکس بگیره همه چراغها رو خاموش کرده بودن و همه رفته بودن بیرون و فقط ما مونده بودیم پلیسه هم عصبانی شد)

بعد هم مجبور شدیم یه عالمه راه رو پیاده بیایم که از دانشگاه خارج شیم تا اتو پیدا کنیم که حسابی دردسر بود و با اون خستگی خیلی سخت بود ولی خوب اخرش پیدا شد دیگه!

اهان شام رو هم نگفتم

شام به علت شیوع انفولانزای مرغی اصلا مرغ نداشت فقط انواع برنج و انواع گوشت با نون بود که خوب خوردیم دیگه ولی بعضی از ایرانیها خیلی غر زدن که تند است و بد مزه است و غذاش بد است و ..............

ولی به نظر من خوب بود چندتا غذای سبزی خواری هم داشت که یکیش گل کلم سرخ شده بود که همه بدشون امد ولی من کلی خوشم امد البته همه برا این بدشون امد که اولش قیافه اش شبیه مرغ بود همه به بهانه مرغ برداشتن ولی گل کلم بود  و همه ضایع شدن !

یه دسر هم بود که کرم کارامل رو با مربای همون میوه که شربتش رو توی فالوده میریزن قاطی کرده بودن بازم من خوشم امد ولی یکی از دخترها میگفت مزه میوه گندیده میده! چی بگم؟!

اینم چندتا عکس! البته حواسم نبود که اختصاصا برای وبلاگ عکس بگیرم حالا این اولی عکس رئیس قسمت دانشجویان خارجی است در حال سخنرانی ( بالا سرش هم نوشته مهمانی در خانه و اسم دانشگاهمون رو هم نوشته! ) دو تای بعدیش هم ۳ تا از دوستانم هستن!

 این دو تا پایینی ها موقعی که خوابگاه بودم هم خوابگاهیم بودن و یک سال بود ندیده بودمشون اسمهاشون هم رنو و جوتیکا است! هردو اهل فیجی هستن.

اینم همکلاسی و همکارم است. اسمش نورس است و اهل یمن.

 

 بعد نوشت :الان داشتم عکسها رو نگاه میکردم دیدم تازه یکی از عکسهایی که دیگه دیدیم همه توش هستیم همه از چشم به بالامون توی کادر نیست !!!!

در جواب سوالات دوست خوبم دیوانه هم بگم که : پنجاب یکی از ایالات هند است که الان تقریبا مستقل شده ولی پنجابی ها و کشمیریها  خودشون رو خیلی جدا از هند میدونن  و الان هم با پاکستان هم جنگ دارن و جنگهای داخلی هم برای استقلال دارند و فقط هم در هند کشمیریها و پنجابی ها زیبا و سفید هستند که اکثرا هم مذهب سیک دارند که گفته میشه از نسل ایرانیهای قدیم هستن.
خوب هندی ها هم بستگی داره اکثر قدیمی هاشون سبزی خوار هستند ولی نسل جدید و همچنین بعضی از فرقه هاشون گوشت خوار هستند ولی این مهمونی فقط برای دانشجویان خارجی بود و هرجا که خارجی باشه خوب غذاهای گوشتی سرو میشه برای اونها و توی این مهمونی به جز برگزار کننده ها هیچ فرد هندی نبود
و شاید برای اینکه بهتر درباره اینکه هندی ها سبزی خوار هستند بدونیین به مطلب سبزی خواران که نوشته بودم مراجعه کنید.
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 10:51  توسط انسان 

- نمیدونم میدونید یا نه که امسال فستیوال فیلم کودکان در هند برگزار شد و از شانس ما توی حیدراباد بود و از خیلی خوش شانسیه ما توی این شهر بزرگ محل برگزاری درست پشت خونه من بود! ولی خوب دیگه همش هم خوش شانسی نبود چون درست وسط امتحانهای پایان ترمم بود! ولی چندتا از فیلمها رو رفتم مثل بچه های اسمان و .... روز اول که افتتاحیه بود هم رفتم که یه عالمه هندی جمع شده بودن از یکی از مدرسه ها هم امده بودن که نصف سالن رو گرفته بودن از کنسولگری هم بودن که اول سخنرانی بود بعد هم سخنرانی یکی از افراد گروه که از ایران امده بود و سخنرانی رئیس نمیدونم چیه حیدراباد و بعد از سخنرانی ها هم فیلم بچه های اسمان رو دیدیم!
من با هم خونه کنیایی ام رفتم از فیلم خوشش امده بود چندتا عکس هم گرفتیم ولی چون خیلی تاریک بود خیلی خوب در نیمدن ولی خوب میزارم که ببینید :
 
 
این پایینی هم عکس هم خونه من :
 
 
- امروز تو کالج شبکه داشتیم بعد  خانمی که استادمون باشه ترم دومی است که بهمون درس میده! بعد نمیدونم من چکار کردم که از ترم یک که بودم با اینکه اون موقع استاد ما نبود من رو خیلی دوست داشت! بعد این دو ترم هم که همیشه سخت ترین سوالهاش رو از من میپرسه میگه تو شایا هستی باید بلد باشی و جواب بدی! ترم پیش هم سر امتحان عملی گفت هر کس جواب سوالش رو بلد نبود بیاد براش سوال رو عوض کنم به جز شایا!  
حالا امروز داشت کنفرانس تعیین میکرد بعد کلا سر کلاسش ۵۰ نفر هستیم  از بین این ۵۰ نفر میخواست ۵ تا رو انتخاب کنه اول از همه هم گفت شایا! گفتم نه من نمیتونم! گفت نه مگه میشه؟ معلومه که میتونی! حالا تصور کنید خود کنفرانس اصلا و اساسا مسئله است اونم ادم بخواد انگلیسی کنفرانس بده!  اونم جلوی یه عالمه هندی! تازه همه هم ۱۷ - ۱۸ ساله و بی جنبه! تازه اصلا نمیدونم که موضوع کنفرانسم چیه؟ !! من چه کنم حالا ؟
 
پی نوشت : عکسهای مطلب مندی رو عوض کردم یه سر بزنید اینا انگار قشنگ ترن!
+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1384ساعت 1:25  توسط انسان 

سلام دوستان

حرفهای امروزم رو با یه اتفاق که امروز توی شرکت افتاد شروع میکنم به نظرم نکته جالبی امد که با شما هم درمیون بزارم

امروز جلسه مهمی داشتیم مدیر کل شرکت داشت حرف میزد وسط حرفهاش یهو گفت اگه که سعی نکنید 3 برابر سرعتتون پیشرفت کنید یکی دیگه میاد و جای شما رو میگیره !

همه سر تکون دادن و بعد هم رئیس حرفهاش رو ادامه داد! بعد از اینکه حرفهاش تموم شد یکی از همکارها گفت میخواستم یه چیزی بگم اونم اینکه ما نمیخواهیم که با 3 برابر سرعتمون حرکت کنیم که مبادا کسی جامون رو بگیره بلکه میخواهیم با 6 برابر سرعت حرکت کنیم که علاوه بر اینکه کسی جامون رو نگیره خودمون هم بریم و جای کسی که بالاتر از ما است رو بگیریم!

به نظرم نکته جالبی امد که بگم!

 ** با خوندن نظراتتون توي پست قبلي تصميم گرفتم که امسال به جز اينکه سفره هفت سين ميندازم تازه سبزه هم بزارم

 بعد امروز قصد نوشتن مطلب جدید ندارم فقط چندتا نکته رو میگم و بعد هم جواب سوالاتی که پرسیده بودید :

 1- اول ممنون از اینهمه نظرات خوبتون و این همه لطفتون وقتی که نظراتتون رو دیدم شوکه شدم واقعا مرسی! و هم اینکه مرسی که جواب سوالم رو درباره اسباب کشی دادید! راستش با این همه نظر مخالف دیگه حسابی از اسباب کشی پشیمون شدم! دیگه اگه بیان بهم پول هم بدن عمرا از جام تکون نمیخورم!

 2-  دیروز که مطلب مندی رو گذاشته بودم اکثرا نوشته بودید که دیده بودید ولی اسمش رو نمیدونستید و الان یاد گرفتید برای اینکه تلفظش رو هم درست یاد بگیرید گفتم انگلیسیش رو هم بگم  که  mehndi  است.

 3- نگار جون نه من زیاد از این چیزهای تزئینی  خوشم نمیاد نمیدونم چرا! برای دیگران دوست دارم که ببینم ولی خودم استفاده نمیکنم!

 4- ارام جان عکس از خودم نیست عکسی هم از دست خودم داشتم که خیلی خیلی قشنگ بود یعنی اون طرحی که دختره برام کشیده بود خیلی زیبا بود ولی خوب دوست نداشتم بذارم

 5- ایرسا جان درباره قیمت ساری پرسیده بودی اینجا ساری از 2500 تومان شروع میشه و تا 1 میلیون تومان بالا میره! بستگی داره که چقدر روش کار شده باشه و جنسش چی باشه ولی پارسال دوستم یه ساری خیلی زیبا و کار شده خرید  80  هزار تومان .

 6- شری جان اگه دوست داری همه سوالاتت رو برام میل کن من با کمال میل جواب میدم درباره قیمت روپیه هم اوایل سال 20 تومن بود الان به 22 تومن رسیده و جواب اون سوالت درباره اون معبد رو هم سعی میکنم تا چند روز اینده بدم درباره بقیه سوالات هم اگه میشه برام میل بزن و این سوالات رو هم تکرار کن بهت جواب میدم.

 ** غزاله جان درباره عيد نوروز و زرتشتيان پرسيده بودي درباره زرتشتيان مقيم نميدونم ولي چندتا دوست زرتشتي دارم که از ايران امدن خوب اونا هم مثل ما مراسم دارن! اطلاع خاصي در اين مورد ندارم شرمنده

 ** پي براه عزيزم راستش ماهي رو يادمون رفت بزاريم سر سفره و شب که برگشتم خونه ديدم ماهي روي ميزم جا مونده!! شرمنده و ممنون از توجهت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 1:17  توسط انسان 

امروز ميخوام درباره مندي بگم! دوستاني که هند هستن حتما خیلی خوب در اين مورد ميدونن مخصوصا دخترها!
مندی درواقع نقاشی روی کف دست یا پشت دست و یا روی پا بوسیله حنا است.
برای این کار یک وسیله قیف مانند دارن که توش پر از حنا است سرش رو سوراخ میکنن و یک نقاش ماهر سر ۱۰ دقیقه یه طرح زیبا روی دست باقی میزاره.
اول که طرح رو میکشه حنایی سیاه رنگ و برجسته روی دست باقی میمونه که باید نیم ساعت صبر کرد که این حنا خشک شه بعد اون رو تراشید و ریخت دور.
 چیزی که باقی میمونه همون نقوش قرمز است!(دیگه همه میدونید که حنا قرمز است) من که خودم اون موقعی که سیاه است رو خیلی بیشتر دوست دارم وقتی که قرمز میشه رنگ و روش رو از دست میده!
 
 
 
مندي دو نوع داره ۱- عربي ۲- هندي
مندی ساده همونی است که بالا توضیح دادم ولی مندی عربی رنگی است خیلی قشنگه اول با حنا طرح رو میکشن و بعد با یک رنگهایی که خیلی خوشرنگ و متفاوت هستن رنگش میکنن
این مندی گرونه خودش هر بسته ای ۴۰۰ تومنه ولی کسی که طرح رو میکشه زیاد میگیره! نمیدونم چقدر چون پول ندادم من! اخه پارسال یه دوستی داشتم خواهرش ارایشگاه داشت و چون که من خارجی بودم دیگه برام مجانی انجام میداد. دفعه اول به زور برام مندی کشید چونکه روی دستاشون که میدیدم خیلی خوشم نمیاومد با این دستهای سیاهشون! ولی دیگه به زور قبول کردم بعدش دیگه بدم نیمد!
 
 
الانم یه ارایشگاهی پیدا کردم که مندی عربی کار میکنه برم به برو بچ معرفی کنم! شاید دلشون خواست برن  ولی این ارایشگاه از اونا نیست که قبلا تو مطلب ارایشگاهها گفته بودم ها! این گرون میگیره ولی نه بازم خیلی مثل ایران!
 
کشیدن مندی برای عروس اجباری است! و اینکه دخترها خیلی براشون مهمه که حتما روی دستشون مندی داشته باشن جزو تزئینات گرون و اصلی محسوب میشه!
 
 
پی نوشت : چند روز پیش تو شرکت یه چایی شیر تازه پیدا کردم خیلی خوشمزه است از همه اونایی که تا حالا گفتم بیشتر تر تر تر
اب رو بجوشونید و شیر رو هم جدا بجوشونید بعد کمی از اب رو داخل شیر بریزید و همراه شکر رو توش حل کنید و یکمی رو اجاق بزارید تا شکر حسابی حل شه! ( بازم مثل همیشه شکرش زیاد باید باشه تا خوشمزه بشه ها! ) بعد یه تی بگ بزارید توش رنگش که به کرمی برگشت تی بگ رو در بیارید واییییییییی اینقدر خوشمزه است که نمیدونید! من که دیگه مردم
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 1:30  توسط انسان 

نزديکه عيد نوروز شده! خوب اينجا که براي عيد خبري نيست ولي به فکر افتادم که درباره اينکه نوروز پارسالمون چجوري گذشت بنويسم!
روز جالبي بود  سال تحويل ساعت ۴ بعد از ظهر بود که ۴ بعد از ظهر ميشد ۶ در هند خوب ما از اول گفتيم که ساعت ۶ و ۳ دقيقه سال تحويله و دوتا از بچه ها اومدن که سال تحويل رو خونه من باشن و قرار بود شام هم بريم بيرون ساعت ۵ دقيقه به ۶ بود که ما نشسته بوديم حرف ميزديم يکي ديگه از بچه ها زنگ زد و گفت چه نشستين که ديشب تو ايران ساعتها رو کشيدن جلو و الان ۱ ساعت با ما اختلاف دارن و سال تحويل گذشته و ساعت ۵ بوده! ما هم حالمون گرفته شده بود داشتيم غصه ميخورديم که يهو يکي از بچه ها گفت بپريد زنگ ميزنيم ايران
تا سر کوچه دويديم من هرچي شماره ميگرفتم خطها مشغول بود ديگه با هزار دردسر يکي از بچه ها زنگ زد و گفتن نه دقيق ۲ دقيقه ديگه سال تحويل ميشه! حالا ديگه ما با چه بدو بدويي برگشتيم تو خونه که سال تحويل سر سفره باشيم بماند! وقتي رسيديم مونديم که خوب حالا از کجا بفهميم که سال تحويل شد؟ هيچي يه زره نشستيم بعد حدس زديم که احتمالا ديگه شده بعد ديگه به هم عيد رو تبريک گفتيم و همين! تموم شد! تازه قرار بود که بعدش مامان باباها زنگ بزنن که از بس خطوط ايران مشغول بود نتونسته بودن و ما ۵ دقيقه بعد از اون رفتيم اينترنت بلکه چت کنيم! اينم شد سال نو ما!
جالبترين قسمت در اين عيد برامون سفره هفت سينمون بود
بچه ها از قبل يک ماهي قرمز کوچولو خريده بودن ! البته با کلي دردسر چون همه ماهي فروشيها دو  روز بود که تعطيل بودن و ديگه کلي راه رفته بودن تا پيدا کرده بودن منم رفتم سيب خريدم وسفره رو گذاشتم اينه و قران و همه رو گذاشتم بعد حساب کردم ديدم فقط سيب دارم گفتم خوب ۷ تا سين حالا از کجا بيارم؟؟! رفتم سيب  و سيني و ساعت اوردم گذاشتم و زنگ زدم به بچه ها گفتم سر راه ۴ تا سين براي سفره بخريد گفتن خوب يکيش که سکه ميزاريم ما هم يه چيزهايي ميخريم ديگه! حالا ببينيد اخرش سفره هفت سينمون چيا بود :  سيب . سفره . سيني . ساعت . سير . سنجاق قفلي . سمبوسه هندي . و سکه
بعد از اینکه سال هم تحویل شد نشستیم نفری یک سیب و یک سمبوسه خوردیم!!
اينم اولين عيد ما در هند
ولي امسال ديگه پشيمون شديم تصميم گرفتيم که اصلا ذوق نکنيم و همون هفت سين رو هم نچينيم!
اينم عکس هفت سين پارسال ما!
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 1:21  توسط انسان 

سلام به همه دوستان خوبم
اول از همه رسیدن این ایام و تاسوعا و عاشورای حسینی رو به همه دوستانداران امام حسین و اهل بیت تسلیت میگم و امیدوارم که عزاداری ها و عباداتتون در این روزها مورد قبول درگاه حق قرار بگیره
دوستان همونطوری که قول داده بودم باید از عاشورا و مراسمش در هند بنویسم از اونجایی که امروز روز عاشورا است تصمیم گرفتم که این مطلب رو همین امروز بذارم به همین خاطر ادامه مطلب شهر حلبی رو از دفعه بعد مینویسم.
از اونجایی که مسلمانان اهل سنت مراسم و عزاداری های عاشورا رو قبول ندارن این مراسم فقط توسط شیعیان هندی و در محله شیعه نشین برگزار میشه در حیدراباد محله ای که بیشتر مسلمانان و بیشتر شیعه ها زندگی میکنن اسمش old city و نزدیک چارمنار است در باره چارمنار بعدا حتما مطلبی میذارم که خودش داستان جالبی داره.
اسم منطقه ای که هر ساله مراسم عزاداری برپا میشه دربار حسینی است که هیئت های مختلف زیادی اونجا هستن یک هیئت هم متعلق به ایرانیان مقیم در حیدراباد است.
صبح ساعت ۱۱ رسیدم دربار حسینی ابتدای دربار یک دروازه هست که ۵ نفر کنار هم میتونن از این دروازه رد بشن در دو طرف این دروازه دو نفر ادم میایستند و هر کس که میخواد وارد بشه مقداری خاک روی سرش میریزن ( انگار واجب است چون ما هرچی خواهش کردیم که نریزه گفت نمیشه ) خلاصه که اول باید خاک بریزیم سرمون ( البته اخرش یه جورایی در رفتیم)
 

 
بعد از گذشتن از این دروازه وارد محوطه بازی که متعلق به یکی از هیئتها بود شدیم میدونستم که امروز اکثر مسلمانان هندی رسم قمه زدن رو دارن همینطور که به سمت داخل میرفتیم مردان و بچه هایی رو میدیدم که با سرها و بدنهای خونی به سمت در خروجی میرفتن بعضیها کاملا سر تا پا اغشته به خون شده بودن حتی یه دختر بچه حدود ۵ ساله همراه پدر و برادرش با سر خونی داشت به سمت ما می اومد . واقعا حس بدی داشتم.
 
       

 
بعد به قسمت مرکزی رسیدیم که همه جمعیت اونجا جمع شده بودن مراسم عزاداری تموم شده بود و ما دیر رسیده بودیم و اون موقع فقط موقع قمه زدن بود جایی که جمعیت زیادی جمع شده بودن محلی بود که برای قمه زدن در نظر گرفته بودن جلوتر از اون نرفتم چون تحمل دیدنش رو نداشتم
صبح عاشورا هم مراسم خواندن روزه و به راه انداختن دسته دارن که البته کمی با ایران فرق داره ولی خوب شباهتش هم خیلی زیاده!
وسط جمعیت چند تا پسر بچه برهنه ایستاده بودن و هر کدوم یه چیزی دستشون بود که نفهمیدم چیه ولی چند تا مرد داشتن بهشون اموزش میدادن که چجوری از اون وسیله استفاده کنن و چه حرکاتی رو انجام بدن احتمالا برای مراسم بعدی یا مراسم امشب اماده میشدن :
 

 
جلوتر هم وقتی که به سمت هیئت های بعدی میرفتیم تیکه به تیکه میز چیده بودن و چیزهای مختلفی میدادن مثل ابهای بسته بندی شده یا چایی شیر معروف هندی ها و یا یه شیر که خیلی خوشمزه بود و ما ۲ بار ازش خوردیم پارسال هم یادمه که یه نوع شربت میدادن که امسال نبود ولی عوضش چایی شیر بود.
این عکس پایین مردیه که شیر میریخت و هندیهای در حال خوردن شیر! البته من توی این لیوانها نخوردم ها  خدا رو شکر لیوان یک بار مصرف اونجا بود که از اونها استفاده کردیم
 

 
هر ساله ساعت ۴ بعد از ظهر یک فیل خیلی مشهور رو به دربار می ارن تا به همه نشون داده بشه
داستان این فیل هم اینه که میگن خیلی فیل وحشی و خطرناکی است ولی هر سال در روز عاشورا بسیار ارام و سر به راه میشه به همین خاطر هر سال میاوردنش تا مردم ببیننش
پارسال این فیل مرد  ولی اینطور که شنیدم قرار بود که امسال به جاش یه فیل دیگه بیارن ( دیگه رسم شده وجود فیل الزامیست) ولی من چون عجله داشتم برای دیدنش نموندم
ساعت ۱ هم در دربار نهار میدن که چیزی شبیه قیمه ما است با کمی تفاوت مخصوصا مزه اش که خیلی فرق داره یه چیزیه شبیه به لپه پلو ولی برای خوردن نهار هم امروز نموندم اخه امروز توی کنسولگری مراسم بود و میخواستم به اون مراسم که به سبک ایرانی بود برسم برای همین بعد از گرفتن عکس رفتم کنسولگری .
در کنسول هم اول زیارت عاشورا خوندیم و بعد اقایی که از ایران به همین مناسبت اومدن صحبت کردن و بعد هم نوحه ای که توسط یکی از دانشجویان خونده شد و بعدش هم نهار خوردیم.
اینم چند تا عکس از کنسولگری که قول داده بودم :
 
   

 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 10:42  توسط انسان 

دوباره سلام
بازهم نمیتونم سفرنامه بذارم  قول میدم فردا بذارم تعطیله و خونه هستم
گفتم بازهم یه خاطره تعریف کنم
چند وقت پیشا یه روز سر کلاس نشسته بودیم که چند تا از دخترای هندی با کمی تاخیر وارد شدن و درست جلوی ما روی صندلی نشستن دختری که جلوی من نشسته بود اسمش شیلپا است و دختر خوبیه اون روز یک پنجابی سفید پوشیده بود که حالت تور داشت و زيرش پيدا بود ( البته براي پنجابي يک لباس سفيد بلند دارن که هميشه زيرش ميپوشن ) در واقع لباس سفيدي که زير پوشيده بود کمي معلوم بود وقتي که نشست متوجه چندتا نقطه بزرگ سياه بين پيجابي توري و لباس زيرش شدم! دقت که کردم متوجه 3 عدد سوسک هر کدوم به اندازه يک بند انگشت داخل لباس اين خانم شدم  وقتي که به دوستم که بغل دستم بود موضوع رو گفتم دوست اين شيلپا متوجه شد و موضوع رو به شيلپا گفت شيلپا هم خيلي خونسرد کمي لباسش رو تکون داد که ۲ تا از سوسکها افتادن بيرون و در رفتن و سومي همچنان تا پايان کلاس داشت براي خودش روي کمر شيلپا خانم راه ميرفت!!
يه بار ديگه هم رفته بوديم خونه يکي از دوستان که پختن برياني رو ياد بگيريم توي اشپزخونه روي کابينتها و روي زمين همه جا داشت سوسک راه ميرفت اينها هم بدون هيچ ناراحتي در کابينت رو باز ميکردن با نوک انگشت سوسک رو ميزدن کنار که بره يکمي اونورتر جا باز شه!!! و يا از روي در ظرف برنج بره کنار واقعا حالم بد شده بود
ديشب هم توي کنسول يکي از بچه ها تعريف ميکرد که رفته بوده خونه يه نفر بعد براش يه بشقاب برنج اورده گفته بخور وقتي مياد بخوره ميبينه که برنج ها دارن تکون ميخورن!! دقت که ميکنه ميفهمه که ظرف پر از مورچه است !!! ميگه وايي اينتو که پر از مورچه است اون خانم هم ميگه اي واي بعد ظرف رو ميبره مياد ميشينه ۱۰ مين بعد ميره بر ميگرده ميگه بيا گذاشتم همه مورچه هاش رفتن حالا بخور اينم از محبتشون!!!
 
پی نوشت :
ارزو پرسیده بود هر چند وقت یکبار میای ایران ؟
خوب تا حالا که یه بار بعد از ترم ۱ اومدم یعنی ۵ ماه بعد از اولین سفرم به هند و یک ماه موندم بعد هم برای تابستان اومدم و ۳ ماه موندم البته قرار بود ۳ ماه بمونم ولی هفته اخری که قرار بود برگردم یهویی رفتم زیر تیغ جراحی و خوب خدا خواست شد ۳ ماه و دوهفته
ولی امسال بین دو ترم رو نیمدم یعنی الان نزدیک ۶ ماه اس که نیمدم و اردیبهشت هم میام یعنی ۲ ماه مونده (یکمی بیشترش رو نمیشماریم دیگه)
سحر درباره ایام محرم در هند پرسیده بود
راستش من درباره بقیه جاها نمیدونم اخه بیشترین تعداد مسلمون در حیدراباد است و خوب اکثرا سنی هستند ولی مراسماشون با ما فرق داره ولی یه تعداد زیادی شیعه در حیدراباد هست که اونها یه محل مخصوص برای خودشون دارن که هر سال اونجا مراسم برپا میشه البته ایرانیها هم برای خودشون هیئت جداگانه ای دارن ( ایرانیهای مقیم) که ما پارسال برای روز عاشورا رفتیم هیئت ایرانیها اگر که چند روزی صبر کنید میخواستم روز عاشورا همه مراسماشون و چیزهایی که میبینم رو براتون بگم الان هم میشه ولی پارسال بوده و خوب یادم نیست روز عاشورا که رفتم میام و براتون تعریف میکنم تا از بعضی جهات از تعجب شاخ در بیارید
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 9:59  توسط انسان 

چند وقت پیشا یه روز که وارد کالج شدم دیدم یه عالمه ادمای عجیب قریب دارن تو کالج برا خودشون راه میرن! ای بابا این نظام کالج است یا محل ورود غریبه های عجیب؟؟ هی هر جا رو نگاه کردم دیدم هر گوشه هم یک سری از دانشجوها دور یکی از این ادمهای عجیب جمع شدن و دارن به حرفهاش گوش میدن اون روز کلاسم دیر شده بود و دیگه سریع رفتم سر کلاس و بعد هم یادم رفت فرداش که وارد کالج شدم دیدم همه دوستام نشستن نزدیک بوفه رفتم سلام و علیک و از این حرفها که کردیم دیدم جلوشون یه مرده واستاده یه چیزهای عجیب تر از قیافه اش میفروشه!  پرسیدم اینا چیه؟ اینجا چه خبره؟ هیچ کس نمیدونست فقط گفتن که زمین ورزش پشت کالج رو به یه گروه اجاره دادن همین منم رفتم تا سر در بیارم موضوع چیه اول که به زمین ورزش رسیدم یه زنه دوید امد جلو گفت مقدسه کقشهات رو در بیار! گفتم بابا اینجا زمین ورزش کالجمونه ها تا دیروز که مقدس نبود موضوع چیه؟ خلاصه که گفتم من اصلا نمیخوام جلو برم خیالت راحت بعد رفتم دیدم که اره یه محلی مثل یه معبد درست کردن وسطش یه خونه مانند هست که یه اتیشه گنده توش روشنه دورتا دور هم فرش انداختن و مردم نشستن اون طرف طرفش هم یه سن گذاشتن و یکی داره سخنرانی میکنه یکمی رفتم جلوتر که درست ببینم موضوع چیه دیدم همه مردا کله هاشون رو از ته تراشیدن فقط یه تیکه موی بلند پشت سرشون هست که اونایی که دیگه خیلی بلند شده از پشت بستنش!!! روی صورتهاشون هم زنها و هم مردها یه سری خط و خطوط کشیده بودن این شکلی:
 
         
 
 
مردها هم اکثرا فقط یه پارچه دورشون بسته بودن که یا زرد بود یا مخلوطی از سفید و قرمز و سبز
فقط نمیدونم این عکسها چرا اینقدر بد شدن؟! حتما نور بد بوده!
خلاصه کلی شاخ در اوردم چندتا عکس گرفتم و حواسم نبود که دارم هی وارد مکان مقدسشون میشم که دوتا زن امدن جلو و دوباره ازم خواستن که کفشام رو در بیارم بعد هم گفتن که خبرنگاری؟؟ گفتم نه دانشجو! گفتن کجا گفتم همینجا بابا اینجا کالجه ما است شما بگید اینجا چه میکنید؟ گفت که یکی از سوامیجی های معروف امده اینجا و چند روز میشینه و به هرکسی که بخواد پوجا یاد میده اینا یه فرقه خاص از دین هندو هستن که تصمیم گرفتن به همه کشورهای دنیا سفر کنن و به مردم از هر دینی که باشن پوچا یاد بدن (چیزی مثل یوگا فقط مذهبی تر) گفت الان داشتن همه شهرهای هند رو میرفتن و حیدراباد اخری است و بعد از اینجا نوبت عربستان است
گفتم یعنی ورود به این محل برای هر دین و مذهبی ازاد است؟ گفت این که هیچی تازه سوامیجی به 7 تا زبون بلد است صحبت کنه! گفتم یعنی فارسی هم بلده؟ گفت نمیدونم ولی انگلیسی که بلده اگه بخواهی ساعت 3 بیا وقتش ازاده میبرمت تو! از شانس بد من هم ساعت 3 یه کار خیلی واجب داشتم گفتم الان نمیشه؟ گفت نه الان اصلا گفتم اگه دوشنبه بیام چی؟ گفت باشه ساعت 3 بیا دوشنبه هم مریض شدم و نشد برم گفتم فردا حتما میرم ولی سه شنبه که با کلی ذوق رفتم اونجا دیدم دارن بساط رو جمع میکنن و از اون ادمهای عجیب هم خبری نیست!!
اگه یه وقت اینا سر راهشون امدن ایران یه سر برین پیش سوامیجی و سلام من رو هم بهش برسونید!! این عکسها رو هم همون روز گرفتم
 
 اقایی که پشتش به ما است در حال هم زدن یک مایع بود و اون یکی هم یه دعا میخوند
جلوشون یه حالت سن میببینید که اتش بزرگه که گفتم اینجا بود و جایگاه نشستن سوامیجی هم بود
 
 
 
اینم یه مرد با دو تا پسراش از همین مذهب هر دوتا پسر پشت موهاشون رو به همون حالت بلند گذاشته بودن
 
 
 
اینم مجسمه مقوایی سوامیجی و دستیارش که سر در کالج اویزون کرده بودن!!
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 11:22  توسط انسان 

جانسون:

بهترینها و زیباترینها در جهان نه دیده می شود و نه حتی لمس میشود، آنها تنها باید در دل دیده و لمس کرد 

 

اینجا حیدر اباد است! همون جایی که نادر شاه اومد و کوه نور رو ازش برد اینو میدونستید؟؟

حالا میگم براتون! اینجا یه ارگ هست به نام گل کونتا فورت (فورت به معنی ارگ) برای رسیدن به این ارگ باید ۱۱ کیلومتر از شهر خارج شد  اول که وارد میشیم چندین و چند تا پله رو باید بالا بریم تا به قسمت مرکزی قلعه برسیم توی این قسمت یه الاچیق هست با یه حوض.  بالای این حوض یه سوراخ گرد است راهنمامون گفت اینجا همون جایی است که کوه نور قرار داشته همون الماس بي نظير که با وزن ۱۰۵ قیراط به رنگ سفید که الان  روی تاج ملکه انگلستان قرار دارد.که در دوره قاجار به عنوان هدیه به انگلیسیها داده شده که آنها بد از کمی تغیرات بر رویه تراش  آن را بر روی تاج ملکه نصب کردند

يکي از خصوصياتي که اين ارگ داره اينه که اگه در اين قسمت مرکزي زير اون الاچيق کسي بايسته  و صحبت کنه  صدا به بالاي ارگ ميرسه و اين راهي براي انتقال پيام در زمان قديم در اين ارگ بوده.

 الان در اين قسمت ارگ هر شب از ساعت ۷ عصر مراسم رقص نور برپا ميشه که من هنوز نتونستم اون مراسم  رو ببينم ولي اينقدر ازش تعريف ميکنن که حتما بايد يه بار ساعت ۷ به بعد برم تا بتونم اون رو ببينم! اگه رفتم براتون عکسهاش رو ميذارم

  

وقتي که از قسمت مرکزيه ارگ بگذريم تعداد زيادي پله هست که بايد بريم بالا اگه درست يادم باشه ۱۶۰ تا و نه پله هاي معمولي هر کدوم به اندازه دو تا پله!! بعد از رفتن ۲۰  تا ديگه براي کسي نفس نمونده بود 

ولي به نظرم به بالا رفتنش ميارزيد چيزي که اون بالا ديديم واقعا قشنگ بود يه سمت  منظره اي از کل شهر حيدر اباد و يه سمت ديگه منظره اي از جنگلهاي اطراف درختان بلند و کوه ها

 وقتي به بالا ترين نقطه ارگ رسيديم راهنما دو تا ساختمان خيلي خيلي دور رو به ما نشون داد و گفت :   پادشاه (به نام کاکاتیا) عادت داشته که بياد اينجا بشينه و روي سقف اون دو تا ساختمون مراسم رقص براش اجرا  بشه!! اگه راست باشه که پادشاه ديوونه بوده چون خود ساختمونها  رو نميشد ديد چه برسه يه سري ادم روي اون ساختمونها!! نميدونم شايدم راسته ! چي بگم؟؟

  

يه بار ديگه جدا گانه رفتم و يکي از اون ساختمانها رو ديدم اونم خيلي زيبا بود منظره شهر ديگه از اونجا پيدا نيست ولي به جاش یه دریاچه کوچیک ولی قشنگ  رو میشه از اون بالا دید و معماريه زيبايي هم  داره اینم عکس اون دریاچه

 

الان اطراف اون ساختمان رو يه هتل بسيار بزرگ و زيبا زدن که امسال اداره توريست حيدراباد همه خارجي ها رو به صرف شام به اين هتل دعوت کرده بود شب باور نکردني بود واقعا به همه خوش گذشت البته به جز قسمت شام که اصلا خوش نگذشت بقيه خيلي عالي بود اگر گذرتون به هند افتاد حتما حیدر اباد رو هم ببینید جاهای قشنگی داره

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 4:13  توسط انسان 

اولا از دعای خیر همه دوستان خوبم ممنون امروز همش خواب بودم و حالا حس میکنم که خیلی بهتر هستم ممنون از لطف همه. واقعا طاقت دوری نداشتم تا دیدم بهتر شدم گفتم بیام اپ کنم
امروز میخوام در باره یک کلیسای معروف که چند وقت پیش رفته بودم بگم
این کلیسا اینجا توی شهر حیدر اباد است و یکی از معروفترین کلیسا هاست که گاندی در سال  ۱۹۴۷ وقتی که برای یک سخنرانی به حیدر اباد اومده بوده  و موقع بازدید از مدرسه مسیحی ها دستور ساخت اون رو میده و یک سال بعد در روز کریسمس ۱۹۴۸ این کلیسا افتتاح میشه.
عکس زیر نمای خارجی کلیسا رو نشون میده  کلیسای باشکوهی بود ولی متاسفانه اجازه نداشتیم که داخلش بریم و من فقط تونستم از بیرونش عکس بگیرم.
 
 
 
این عکس پایینی هم مجسمه حضرت مریم است در حالیکه عیسی رو بغل کرده و این مجسمه داخل یک محفظه شیشه ای روی دیواره کلیسا بود.
 
 
 
 
این عکس هم عکس مدرسه مسیحی ها است که متعلق به همین کلیسا است و یکی از بزرگترین و معروفترین مدارس حیدر اباد است ساختمان مدرسه که خیلی زیبا بود و موقعی که ما رسیدیم توی حیاط مدرسه در حال تمرین یک مراسم دسته جمعی بودن البته فقط دخترها. نفهمیدیم که برای چی بود!!
 
 
 
 
محوطه خارجی کلیسا هم خیلی قشنگ بود یه محوطه درخت کاری شده مثل یک پارک که یه قسمت رو  با سنگ ساخته بودن و مجسمه حضرت مریم و یک مجسمه دیگه رو توی اون قرار داده بودن و روبروی این قسمت سنگی یک حوض با فواره بود که خیلی قشنگ بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 4:11  توسط انسان 

امروز دو تا چيز جديد ياد گرفتم
۱- اون روش درست کردن شير چايي که گفته بودم يکي از روشها است و روش ديگه اي که بيشتر معمول است اينه که اول چايي رو همراه با اب ميجوشونند در واقع چايي رو دم نميکنند و ميذارن تا حسابي بجوشه وقتي که خوب جوشيد از روي شعله بر ميدارن و کمي شير و شکر بهش اضافه ميکنند رنگ اين چايي قهوه اي تيره ميشه و مزه اش کاملا متفاوته
۲- اگر که توي يک رستوران هندي بريد ( نه رستوران هاي باکلاس ها!! منظورم رستوران هاي معمولي است)
اگر بخواهيد گارسون رو صدا کنيد هرچقدر از کلمهsir به معني اقا و يا " بايا " (بازم اقا) استفاده کنيد هيچ کس جواب نميده ولي به محض اينکه بگيد "هووووش"  همه براي کمک به شما حاضر ميشن!! اينم خاطره اي بود که يکي از بچه ها امروز تو کالج تعريف کرد. و بقيه به صورت شديدي تاييدش کردن!!!

يه استاد برامون تازه اومده براي درس سخت افزار ترمهاي پيش استادي که داشتيم خيلي بد بود و بعد از دو ترم شکايت کردن بالاخره عوضش کردن اين استاد جديد ۵ سال اروپا بوده و خلاصه خيلي باکلاس تر از بقيه استادها است ولي با اين حال گاهي وسط حرفهاش شروع ميکنه به هندي حرف زدن و جالبيش اونجاست که بعد از تموم شدن حرفهاش بر ميگرده از ما معذرت ميخواد و ميگه من ميدونم که نبايد در حضور دانشجوهاي خارجي زبان خودمون رو صحبت کنم ولي ميکنم!!!

حالا اين استاد جديد جلسه اول که اومدن گفتن که امروز ميخواهيم درسهاي ترم پيش رو  دوره کنيم از اونجايي که استاد ترم پيش چيزي يادمون نداده بود هيچ کس جواب سوالاش رو نميدونست و باز هم از اونجايي که من به اين درس خيلي علاقه داشتم و ترم پيش کتاب رو حسابي زير و رو کرده بودم و تنها کسي که جواب سوالها رو ميداد من بودم خلاصه کلي با استاد دوست شدم ولي  از بعد از اون روز استادمون هر دفعه بعد از اينکه يه مطلب رو سر کلاس توضيح ميده  رو به من ميکنه و ميگه :

  ؟are you folowing

 شايا: yes sir

استاد :  !no you are not folowing

شايا : yes sir i am folowing

استاد :  ؟so, is it clear for you

شايا : yes sir

هر چند وقت يه بار هم بعد از پايان مکالمه به اين صورت   ازم چند تا سوال ميپرسه که مطمئن شه که ياد گرفتم نميدونم چرا فقط من ؟!!!

بچه ها ميگن براش مهم شدي که ياد بگيري !! نميدونم والا

چند روزيه پسرا بعد از کلاس هرجا منو ميبينن ميخندن و ميگن :  ؟are you folowing  

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 بهمن1384ساعت 3:57  توسط انسان 

اوایل ترم ۱ بود که داشتم با یه ایرانی که سال دوم بود صحبت میکردم صحبت کشید به امتحانها گفت فقط یادت باشه زیاد بنویس برای هر سوال حداقل ۳ صفحه از دفترچه پاسخنامه رو پر کن .

گفتم اینجوری که نمیشه سخته گفت هند دیگه یاد میگیری ولی اول امتحان باید یه کادر بزرگ دور هر صفحه از دفترچه بکشی خوب این باعث میشه که صفحه یکمی کوچیک بشه. اون موقع زیاد حرفش رو جدی نگرفتم. یه روز سر کلاس انگلیسی معلم گفت که یک نامه بنویسیم من از همه زودتر تموم کردم و نامه حدود نیم صفحه شد وقتی به بغل دستیم نگاه کردم تا همون موقع ۱ صفحه نوشته بود و داشت به صفحه دوم میرفت با یه نگاه اطراف متوجه شدم که همه به همین شکل دارن مینویسن!! از بغل دستیم پرسیدم : چرا اینقدر طولانیش میکنی این یه نامه ساده است چه خبره؟ گفت دارم طولانی نوشتن رو تمرین میکنم!! گفتم برای چی؟ گفت برای امتحان که باید طولانی بنویسیم وگرنه که نمره نمیدن از الان باید تمرین کنم گفتم یعنی میخوای چند صفحه بشه نامه؟ گفت ۳ یا ۴ !!!! منم شروع کردم تمرین اخه اصلا نمیخواستم درسی رو بیافتم!!

روز اولین امتحان سر جلسه دیدم که بعله یه دفترچه بهمون دادن که ۲۰ تا برگه داره خوب فکر کنید ۸ تا سوال هر کدوم هم بخوای ۳ صفحه بنویسی ۲۰ برگه کم هم هست منم نشستم همه برگه ها را کادر بندی کردم و شروع کردم به جواب دادن سعی کردم تا جایی که میتونم حروف رو بزرگ بنویسم که جای بیشتری بگیره و تا جایی که میتونم توضیح بدم وقتی تمام شد دیدم ۵ برگه اضافه اوردم و هندی ها دارن برگه اضافه میگیرن

البته این روند همچنان ادامه داره هیچ وقت نتونستم اونقدر بنویسم که برگه اضافه بگیرم.....

ما هرچی یادمون میاد معلم هامون میگفتن خلاصه و مفید جواب بدین اینجا نمیدونم چی میگن طولانی و مفصل ......

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1384ساعت 7:47  توسط انسان