تبليغاتX
انسان
از هندوستان تا کانادا
وااای من واقعا نمیدونم چی بگم!

به شدت گیج شدم و موندم و شاید عصبانیم!!!!

توجه کنید که از این به بعد: 

۱- همیشه دقت کنید که وبلاگها و سایتهایی که لینک میکنید ف.ی.ل.ت.ر نشده باشن و دائما این موضوع رو چک کنید وگرنه خودتون هم ف.ی.ل.ت.ر  میشید مثل من!

۲- از کلمه "هرک.س" در نوشته هاتون استفاده نکنید وگرنه همون بلای قبلی بر سرتون میاد!

 خدمت شما عرض کنم که اولا ما امسال سال تحویل قرار بود در باغ دولت آباد باشیم! ولی چون یکمی برنامه ریزیهامون بهم ریخت و نمیخواستیم لحظه سال تحویل در حال دویدن به سمت در باغ و یا داخل ماشین باشیم مجبور شدیم برای سال تحویل بریم توی یک امامزاده که حیاط بزرگ و باصفایی داشت و خیلی از مردم اونجا جمع شده بودن! ولی بدترین قسمت ماجرا این بود که مادربزرگم و مامانم ما رو گم کردن و ما بدون وجود این دو نفر سال رو تحویل کردیم و در همون لحظه اونها کنار هم یه گوشه نشسته بودن و دلشون برای ما تنگ شده بوده

دوما من شدیدا سرم شلوغه و بی نهایت کار دارم و فقط ۴۵ روز تا رفتنمون وقت باقی مونده! ولی به اندازه ۱ سال کار داریم  شدیدا از هرگونه کمکی استقبال میکنم! راستی یه سری وسایل برای فروش داریم مشتری نداره؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 0:5  توسط انسان  | 

ای بابا وبلاگ من بیچاره چرا دوباره ف.ی.ل.ت.ر شده آخه؟! مگه من چیکار میکنم ؟؟؟

اول از همه بعد از یه عالمه وقت سلام! و عیدتون مبارک باشه! ایشالا که امسال یه سال خیلی خوب وبلاگی برای همه دوستای وبلاگیم باشه.

اون مسافرت رو هم رفتیم ولی نه ظرف گلی درست کردیم و نه فرقون بازی و خاله بازی کردیم! فقط بسی زیاد از خاطرات بچگیهامون برای بچه های جدید که اون موقع ها رو ندیدن یا کوچیک بودن و یادشون نیست و برای عروس و دومادهای جدید خانواده گفتیم. و یه عالمه هم مافیا بازی کردیم! ( نمیدونم بلد هستین یا نه ولی بازی جذابی است که وقتی تعداد بازیکنا زیاد باشه خیلی خوش میگذره! )

یزد هم خیلی خوش گذشت و واقعا هم از در کنار خانواده بودن و هم از مسافرت خوبی که داشتیم لذت بردیم. زحمت زیادی هم به صاحب وبلاگ مرقومه دادیم که واقعا ازشون باید تشکر کنم!

مسافرت امسالمون از یک نظر بهتر از مسافرت پارسال بود و اونم اینکه جامون خیلی خیلی خیلی راحت و خوب بود و خیلی میتونستیم استراحت کنیم ولی مسافرت پارسال به این دلیل بهتر بود که خیلی جاهای بیشتری رو دیدیم نه از نظر تعداد بلکه از نظر تنوع! امسال همه بازدیدها از جاهای قدیمی و آثار باستانی یزد و اطراف یزد بود! در حالیکه پارسال انواع و اقسام دیدنی های ایران رو دیدیم! یک سری عکسهامون رو پستهای بعدی براتون میذارم حتما!

امروز هم یه عالمه مهمون داریم خونه مادربزرگم و سرمون شلوغه! اگر فرصت کنم میام به هم سر میزنم!

مسجد جامع اردستان

 

اینم یه دردسر بین راه که یک ماشین رو تقریبا یک روز عقب انداخت!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 15:28  توسط انسان  | 

علت نبودنم رو از ساعات شبانه روز جویا شوید  ساعت کم اوردم!

۱- خدمت شما عرض کنم که یه عالمه در خدمت مادربزرگ مهربان بودم و در حال خانه تکانی  آخرش هم مامانی بهم گفت سال دیگه که نیستی کی این همه کمکم کنه؟ و من کلی این شکلی   شدم. چیکار باید کنم که هیچ شخصی دوست نداره من برم ولی خودم دوست دارم برم؟!

۲- کم سرم شلوغ پلوغ بود دو سه تا کار هم اضافه شد! دو تاش مربوط به رشته ام است و کارایی که دوست دارم و خوبه! ولی یکیش هیچ ربطی به من نداره ! و دارم دیوونه میشم! تا آخر ماه هم بیشتر فرصت ندارم! حالا تو همین حین جمعه هم امتحان دارم اونم چه امتحانیییی!! دعا کنید لطفا برام  

۳- این facebook رو عضو شدین؟ یه قسمت داره pet society که هر شخصی برای خودش به سلیقه خودش یه حیوون خونگی درست میکنه و بعد باید سالم نگهش داره و باهاش بازی کنه و غذا بهش بده و .... بعد پول میده با این پولها میشه خرید کرد و خونه این جووونور رو درست کرد! اینقدر چیزای خوشگل خوشگل داره که من معتادش شدم! دوست دارم همش برم پول در بیارم و برم یه وسیله جدید بری خونه بخرم!

۴- پارسال عید همراه خانواده کلا حدود ۴۰ نفر با ۸ تا ماشین شدیم و رفتیم مسافرت! تا جنوب ایران رفتیم و بعد برگشتیم اصفهان و از اونجایی که هرشخصی اصفهان کارهای مربوط به خودش رو داشت از هم جدا شدیم. حالا امسال هم برنامه داریم که مثل پارسال و با تعداد بیشتر (امسال ۵۰ نفریم ) بریم یزد و بعد از یزد گردی مثل پارسال برگردیم اصفهان و از هم جدا شیم فقط فرقی که امسال داره اینه که یه مهمونی هم اصفهان داریم که همه توش هستیم آخه امسال اصفهان برامون یه حال و هوای دیگه داره!

 علتش هم اینه که وقتایی که ما نوه ها ( که الان تعدادمون به ۲۳ عدد رسیده ) کوچولو بودیم! مادربزرگ و پدربزرگم ( از سمت پدرم ) اصفهان زندگی میکردن و یه خونه بزرگ با یه حیاط باصفا داشتن که ما عاشق این بودیم که عید به عید بریم اونجا و با هم دیگه بازی کنیم! یکی از خاطرات قشنگمون اینه که هر عید میرفتیم خاک باغچه رو گل میکردیم و باهاش ظرف و ظروف درست میکردیم بعد میذاشتیمشون توی یه هاون سنگی بزرگ که گوشه حیاط بود تا سال دیگه! عید بعدی که برمیگشتیم با اون ظرفها خاله بازی میکردیم و روز آخر که قرار بود برگردیم تهران همه رو میشکوندیم و دوباره ظرف برای سال بعد درست میکردیم!

تا اینکه بعد از چند سال و حدود ۱۱ سال پیش مادربزرگ و پدربزرگم اومدن تهران! و دیگه اون خاطرات تموم شد چون دیگه حتی عید ها هم یکی درمیون همه دور هم جمع میشدیم و میرفتیم خونشون! حالا امسال بخاطر یه ناخوشی که پدربزرگم پیدا کردن تصمیم بر این شد که به خانه اصفهان برگردن! و حالا بعد از مدتها ما نوه ها که همه بزرگ شدیم قراره برای عید دور هم دیگه جمع شیم اونم توی همون خونه و همون حیاط! احتمالا باید بروبچ رو جمع کنم باهم بریم ظرف گلی هم بسازیم و سوار فرقون شیم خاله بازی کنیم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 2:13  توسط انسان  | 

۱- دارم یواش یواش پستهای هندم رو منتقل میکنم به وبلاگ. نزدیک ۳۲۰ تا پست است که تا حالا هنر کردم ۵ تاش رو منتقل کردم! بدترین قسمتش اینه که باید همه عکسهاش رو دوباره آپلود کنم و کار سخت میشه!

۲- این دو سه روز تعطیلی بهم خیلی خوش گذشت. با خانواده رفتیم هتل توچال. تا زانو تو برف بودیم هوا هم خیلی سرد بود. اولین بار بود که شب رو هتل توچال میموندیم و کلی مراحل پزشکی گذروندیم چون گفتن بخاطر کمبود اکسیژن و اختلاف فشار در ارتفاع شبها سخت است و نزدیک بود بابام رو نذارن شب رو بمونه.

هتل توچال

 

هتل توچال

 فقط دو، سه تا اتفاق بد افتاد یکی اینکه من عینک آفتابیم جدیدم رو که خیلی دوستش داشتم و مامانم هدیه تولد برام خریده بود توی کابین جا گذاشتم هرچی هم پرس و جو کردیم پیدا نشد! 

 یکی دیگه اینکه موقع سوار شدن به تله سی ایج دخترعمه ام لیز خورد و چوب اسکیش که دستش بود خورد تو دندونش و دندونش شکست.

اتفاق دیگه اینکه من مجبور شدم بدون عینک اسکی کنم چون عینکم لاستیکش پاره شد و بخار میگرفت و هیچ جا رو نمیدیدم و در نتیجه با دو تا چشم قرمز برگشتم که هنوزم خوب نشده و جاتون خالی مامانم کلی دعوام کرد و گفت ممکن بود کور شم

بعد هم اینکه واقعا شب سختی داشتیم چون هیچ کدوم نتونستیم بخوابیم! البته میگفتن فقط بار اول اینطوری است و دفعه های بعدی تکرار نمیشه! ولی اون شب من خیلی حالم بد بود واقعا!

+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت 19:42  توسط انسان  | 

یکی از بهترین دانشگاههای کانادا دانشگاه یو بی سی است!

از اونجایی که وقتی عکسهاش رو تو اینترنت دیدم تقریبا موندم! که این دانشگاست یا باغ ملکه ای چیزیه؟!! تصمیم گرفتم که هرجور شده برم این دانشگاه! امیدوارم که بهم پذیرش بدن! دارم تلاشم رو میکنم! تقریبا نصف مدارکم رو براشون فرستادمفقط مشکل اینجاست که چون لیسانسم رو قبول ندارن میتونم واحدهام رو بهشون ارائه بدم و برم سال آخر لیسانس بشینم!

خلاصه ماجرا اینکه فعلا در حال انجام کارهای پذیرش هستم نتیجه را تا آخر اردیبهشت خبر میدن!  ولی اگر پذیرش ندن ( که میدن! ) اونوقت باید صبر کنم برای ترم بعدیشون اقدام کنم و قبلش هم برم یه سری درس آزاد بخونم تا بلکه بهم پذیرش رو بدن!

 دارم شدیدا کلاس میرم اینقدر کلاس میرم که وقت نمیکنم درسهای سنگین و سختشون رو بخونم! همشون هم در رابطه با رشته خودم است ( البته به جز کلاس زبان ) و عاشق این درسها هستم  و با تمام وجود میرم سر کلاس! هر جلسه هم که تموم میشه غصه میخورم که چقدر زود گذشت! الان هم ناراحتم چون یکی از کلاسام فقط 4 جلسه اش مونده!

یکی از این کلاسایی که میرم یک روز در میونه و هر جلسه اینقدر چیزای جالب یاد میگیرم که ذوق زده میشم و میام خونه میشینم کلی راجع بهشون فکر میکنم! هیچ وقت فکر نمیکردم یه همچین دنیایی هم دور و اطرافم باشه! همیشه دوست داشتم اینجوری چیزا رو هم یاد بگیرم و به نظر خودم تو دنیای کامپیوتری فقط همین مونده بود که بلد نبودم و حالا دیگه به این خواسته ام هم رسیدم! دست بابام درد نکنه که شهریه گرونش رو داد! و از اون شخصی که کلاس رو بهم معرفی کرد هم خیلی خیلی ممنونم

کلاس زبانم هم هفته دیگه تموم میشه و من دلم برای هم کلاسیهایی که نزدیک به 6 ماه باهم بودیم خیلی تنگ میشه تازه اونا ترمهای بعدی رو که از بعد از عید شروع میشه شاید بازم با هم بیان ! ولی من که برای ترم بعدی میخوام شعبه ام رو عوض کنم بعدش هم که دیگه ایران نیستم!


دلم میخواد ورزش کنم! ولی از هیچ ورزشی خیلی خوشم نمیاد که با عشق برم سرش! رفتم کلاس بدنسازی ثبت نام کردم ولی فقط 2 جلسه رفتم چون اینقدر بدم میومد که صبح ها حس بلند شدن به خاطرش رو نداشتم به خاطر کلاسایی که دوست دارم ساعت 6 هم بیدار میشم ها! ولی برای این که 9 بود و 5 دقیقه راه بود بیدار نمیشدم نمیدونم چیکار کنم؟؟

پی نوشت  : به علتهایی پست های قبلیم رو بعد از چند روز پاک میکنم!

پی نوشت 2: این پسر خاله من برداشته مودم ای دی اس ال رو منتقل کرده به زیر زمین که با دوستاش بیان بعضی شبا اینجا! حالا وقت نمیکنه که برای من یه کابل بکشه تا بالا! درنتیجه هروقت میخوام بیام نت باید بیام زیر زمین! یه شوفاژ هست ولی بازم سرده الانم دارم یخ میزنم از سرما! برم بالا دیگه !


+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 23:40  توسط انسان  | 

چند وقته که از قبل هم سرم شلوغ تره! دو سه روزیه که حتی فرصت نکردم به کارایی که قبلا دوست داشتم برسم! خلاصه که این دو سه روز اصلا وقت آپدیت کردن نداشتم!

بله داشتم براتون میگفتم که باید مدارکم از هند پست میشد کانادا! همینطور مونده بودم چه کنم چه نکنم؟ که یه آقایی که هند دانشجو بودن و قبلا یه سری از عکسهاشون رو توی وبلاگم گذاشته بودم بهم ایمیل زدن که یه مسابقه عکاسی بین دانشجوها برگزار میشه شما هم شرکت کنید! من اصلا فراموش کردم که عکسهام رو براشون بفرستم و چند وقت بعد فقط یه ایمیل زدن که بپرسن کجام؟ چرا عکس نفرستادم و .... این ایمیل دومی مصادف شد  با اون وضعیت من که نمیدونستم چیکار کنم؟! یهو به فکرم رسید که از ایشون بخوام کمکم کنن! اون آقا هم گفتن که خودشون هم خیلی سرشون شلوغه و هم اینکه راهشون تا دانشگاه ما خیلی دوره و نمیتونن برن اونجا ولی یه مرد هندی رو میشناسن که پول میگیره و این کار رو میکنه. خود تایید مدارک هم کلی پول میخواست که به اضافه دستمزد این آقای هندی براشون فرستادم بماند که چقدر طول کشید و چقدر خرج شد و چقدر من حرص خوردم! ولی بالاخره برام گرفت و فرستاد کانادا! در نتیجه مشکل مدارک هم حل شد! و دیگه فقط باید منتظر میشستم برای نتیجه!

یک ماهی طول کشید گه گاهی برام ایمیلی میومد و خبری میداد یا چیزی تا اینکه بالاخره یه روز ایمیلم رو باز کردم و بلهههه دیدم که بهم پذیرش دادن! کلی خوشحال شده بودم و ذوق کردم و کلی جیغ کشیدم  و اینطوری شد که قرار شد من برم کانادا! این پذیرش مال ترم زمستان بود که ترمش از یک ماه پیش شروع شده! یعنی من الان باید کانادا و در حال تحصیل باشم. حالا اینکه چی شد که نرفتم باشه دفعه بعد.....

 راستی باید یه مطلب دیگه رو هم کنار این موضوع تعریف کنم.

من همون موقع ها که داشتم برای آیلتس میخوندم خیلی داشتم خونمون اذیت میشدم آخه توی خونه ما اون موقع ها شکیبا اتاق نداشت و وسایلش بین اتاق من و شمین تقسیم شده بود شبها میومد تو اتاق من میخوابید و میخواست چراغ رو خاموش کنه در حالیکه من میخواستم درس بخونم! مشکلات دیگه ای هم بود که دیدم اینجوری نمیشه! به مامان اینا گفتم یه قسمت از خونه رو که جداست یه اتاق کنیم برای من یا شکیبا که مامانم راضی نبود میگفت پذیرایی بززززرگگگگ دوست داره! شمین هم اصلا حاضر نیست با شخص دیگه ای تو یه اتاق باشه! از یه طرف هم خودم مامانبزرگم رو خیلی خیلی دوست دارم هم اونا من رو ( نوه اول و اینا دیگه! ) قبلا هم براتون از مامانبزرگم و محبتش تعریف کرده بودم. هم اینکه دیدم دوست دارم کمک دستی براش باشم! ( البته الان بیشتر حس میکنم مزاحمم! )  خلاصه که تصمیم بر آن شد که بیام اینجا خونه مامانبزرگم! خونه خودمون ADSL داشتم که فقط من استفاده میکردم در نتیجه قعطش کردم و اینجا گرفتم برای همین وقتهایی که میام اینجا اینترنت دارم و خونمون نه! الان یک سال و دو سه ماهی میشه که خونه مامانی اینا زندگی میکنم و هفته ای یک یا دو شب میرم خونه خودمون! کلا سعی نکنید امتحان کنید که خیلی سخته! مخصوصا وقتهایی که یهو تصمیم میگیریم بریم مهمونی و من لباسهام اینجا هستن! خیلی وقتها شده مجبور شدم یه وسیله ای رو بگم با پیک برام بفرستن یا خودم پاشم برم بیارم! خوبه ماشین زیر پامه وگرنه امکان نداشت بشه اینجوری زندگی کرد! الان هم حس میکنم مامانی بخاطر من بیشتر آشپزی میکنه! هرچی بهش میگم به من کاری نداشته باش من هرچی باشه میخورم ولی دلش نمیاد! همیش غذاهایی که من دوست دارم رو میپزه و .....سر کار هم که میره و خسته و کوفته بر میگرده خونه تازه میخواد غذا درست کنه! تازه از یک سال پیش که اومدم اینجا ۸ کیلو چاق شدم از بس که بهم اصرار میکنه بخورم!

 مامانبزرگه دیگه!

 این ماجرا هم برا اونایی که خواسته بودن تعریف کنم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 0:44  توسط انسان  | 

از اونجایی که دارم دو سه روزی میرم خونمون و نیستم! این پست رو الان میفرستم در ادامه پست قبلی!

و اما امتحان!

اون 8 روزی که وقت داشتم خیلی بد بودن! آخه به خاطر امتحان هفته قبلیش تمام کلاسهای دانشگاه رو تعطیل کرده بودم و بجاش توی این هفته یه عالمه فوق العاده گذاشته بودم! در نتیجه توی اون هفته همش دانشگاه بودم و وقت نداشتم که خیلی درس بخونم!

همش میترسیدم تو امتحان دوم listening   ام رو به خوبی امتحان اول ندم! ولی خدا رو شکر دومی هم عالی بود به جز یه قسمتش که سخت بود ولی کلا خیلی از خودم راضی بودم!

رسیدم به قسمت reading ! من توی خونه و سر کلاس که کار میکردم reading ام از همه چی بهتر بود و همیشه هم وقت اضافه می اوردم و هم عالی میزدم! تو تست نهایی کلاسمون هم ۸.۵ از ۹ شدم! برای همین خیالم راحت بود! ولی امتحان بقدری سخت بود که خیس عرق شده بودم و از اطرافم هیچ چیز نمیفهمیدم! رفته بودم تو برگه و مثل منگ ها هی میچرخیدم! واقعا خیلی خیلی سخت بود نزدیک بود گریه کنم! الانم که فکرش رو میکنم باورم نمیشه که چطوری سوالا رو جواب دادم؟!! هی ورق میزدم و تو متن دنبال جوابها میگشتم! وضعیت وحشتناکی بود! وقتی هم که وقتمون تموم شد یهو سالن رفت رو هوا! همه به هم میگفتن این چرا اینقدر سخت بود؟!! همه شکه شده بودن!

بعد رسیدم به writing : همونطور که تو قسمت قبلی گفتم این قسمت رو خیلی مشکل داشتم ولی کار کرده بودم ولی بازم استرس داشتم خلاصه که این writing دو بخش داره بخش اولش آسون تره و باید ۲۰ دقیقه براش وقت گذاشت و برای بخش دوم که سخته باید ۴۰ دقیقه وقت گذاشت! من بخش اول رو خیلی خیلی خوب بلد بودم و با اطمینان شروع به نوشتن کردم! ولی وقتی سرم رو از برگه بلند کردم دیدم ۳۰ دقیقه گذشته و این یعنی برای قسمت دوم ۱۰ دقیقه وقت کم داشتم! با هول و عجله رفتم سراغ اون قسمت! حالا هرچی صورت انشا رو میخونم یکی از کلمات رو نمیفهمیدم منظورش چیه؟ معنیش رو میدونستم ولی نمیفهمیدم! آخرش هم یه حدس الکی زدم و با همون حدس شروع به نوشتن کردم! باید ۵ یا ۶ پاراگراف انشا نوشت من میخواستم ۶ تا بنویسم ولی وقت کم اوردم و مجبور شدم پاراگراف یکی به آخر رو پاک کنم و نتیجه گیریم رو بنویسم وقتی اومدم بیرون خیلی ناراحت بودم چون فکر میکردم حتما بهم 5 بیشتر نمیدن! بعد هم که دیدم حدسم درباره صورت سوال اشتباه بوده! ولی خدا رو شکر اشتباهم خیلی تو انشا خودش رو نشون نمیداد!

امتحان speaking ام رو هم بد ندادم البته به خوبی تو خونه و سر کلاس نبودم چون از شدت استرس همش نفسم بند میومد و نمیتونستم حرف بزنم! ۱۵ دقیقه بی وقفه باید حرف زد و من چند دقیقه آخرش هم از خستگی ذهنی و هم استرس نمیتونستم صحبت کنم ! دلم میخواست داد بزنم ولم کن میخوام برم!  

یک هفته بعدش نتایج اومد و رفتم دفترشون که تو خیابون ولیعصر است گرفتم! کارنامه تو دستم بود هی نگاه میکردم باورم نمیشد درست میبینم!!!! ۷ شده بودم! تقریبا مطمئن بودم که ۶ بیشتر نمیشم و من ۶.۵ لازم داشتم! ولی ۷ شده بودم!!!! تازه writing رو که از همه بیشتر میترسیدم شده بودم ۷.۵ !!! باور نکردنی بود! آخه کلا کمتر شخصی میتونه writing بالای ۶.۵ بگیره! listening  هم که میدونستم خوب داده بودم همون ۷.۵ شده بودم اون دوتای دیگه هم هر دوتاش ۶.۵ شده بودم! که میانگین همه با هم میشه ۷! اینجوری شد که امتحان آیلتس رو هم به موقع و با موفقیت دادم.

این موقع که نتیجه امتحان آیلتس رو گرفتم شهریور همین امسال بود! و همون موقع مدارکم رو کامل کردم و برای دانشگاه کونکوردیا در کانادا فرستادم.

بعد از این ازم خواستن که مدارک دانشگاه هندم توسط خود دانشگاه براشون فرستاده بشه! حالا خر بیار و باقالی بار کن!!! چطوری برم هند درخواست بدم؟! به هر دری زدم چندبار زنگ زدم هند که میشه من مدارکم رو براتون پست کنم؟ ولی همش به در بسته میخوردم تا اینکه .....

ادامه دارد..........


کسی  Persian  ( Look up "کسی" in Wikipedia )

Pronoun
  1. someone
  2. anyone
  3. somebody
  4. anybody
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 23:19  توسط انسان  | 

سلاااام

ببخشید که نبودم

آخه رفته بودم اصفهان!  هم یه سری کار داشتم تو دانشگاهی که قبلا اصفهان درس میخوندم و هم بابام اینا داشتن میرفتن منم باهاشون رفتم دیگه!

راستی جواب کامنتهای پست قبل رو هم دادم.

یعنی الان منتظر ماجرای امتحان آیلتس هستید دیگه؟!

خدمتتون بگم که آیلتس دو نوع امتحان داره یکی عمومی (general ) یکی هم آکادمیک! که دومی برای گرفتن پذیرش از دانشگاهها است در نتیجه من قرار بود که امتحان آکادمیک بدم دیگه.

 از اونجایی که محل آزمون نزدیک محل کار پدرم بود بابا من رو رسوند و خودش رفت سر کار! یه صف طویلی بود که باید ته صف صبر میکردم تا درها رو باز کنن! بعد یکی یکی میرفتیم و وسایلمون رو تحویل باجه میدادیم و هیچی حق نداشتیم با خودمون ببریم داخل! بعد میرفتیم تو یه صف دیگه صبر میکردیم و چک میکردن که شماره صندلیمون چیه و اسمون توی لیست هست یا نه؟ نکته جالب این بود که تمام اشخاصی که اونجا بودن انگلیسی صحبت میکردن! دو تا اقای ایرانی بودن که اونا هم باهامون انگلیسی حرف میزدن ولی کلا اکثر کارمندا از انگلیس اومده بودن و کاملا نیتیو بودن! همه استرس داشتن خلاصه که شماره صندلیهامون رو که گرفتیم میرفتیم توی سالن و اونجا بهمون یه بطری آب معدنی و یه کیسه پر از خودکار و مداد و پاک کن و اینا میدادن! یه خانم مسنی بود که خیلی بانمک حرف میزد ( به انگلیسی ) قیافه کاملا اروپایی هم داشت همش به ما میگفت شما همتون مثل نوه های من هستید! من همتون رو دوست دارم! برای همین الان دارم بهتون هشدار میدم که تقلب نکنین چون اینجا همه جاش دوربین مخفی نصبه! یا مثلا میگفت نوه های گلم بهتون هشدار میدم  بعد از شروع امتحان درب سالن بسته میشه و دیگه نمیتونید برین دستشویی! در نتیجه همین الان تا وقت دارین برین! اینقدر این حرفش رو تکرار کرد که دیگه همه به این نتیجه رسیدن که برن بهتره و یهو کل سالن منتقل شد تو صف دستشویی ها

من از شدت استرس دل پیچه گرفته بودم و تا ساعت ۹ باید روی صندلی صبر میکردم! واقعا حالت تهوع داشتم و دلم میخواست هرچه زودتر امتحان شروع بشه! کلی برامون صحبت کردن و بعد برگه های listening  رو پخش کردن!

همون موقع من یه نگاه کردم دیدم رو دسته میزم و  کارتم که روی میز بود یه حرف G نوشته! هی فکر کردم این معنیش چی میتونه باشه؟ گفتم نکنه نشان دهنده امتحان general  باشه؟ گفتم نه ! امکان نداره چون الان امتحان اکادمیک است! خلاصه که امتحان شروع شد و نوار رو پخش کردن! باورم نمیشد اینقدر برام راحت باشه و همه چیز رو بفهمم  باورم نمیشد صدا اونقدر واضح باشه و قشنگ بشنوم  خیلی عالی دادم و از استرسم کم شد! فقط یه جا یه لحظه حواسم پرت شد و دو تا سوال رو از دست دادم و جواب رو نشنیدم! بعد از اینکه این قسمت از امتحان تموم شد گفتن حالا باید بالای برگه رو پر کنین! همون خانم مامانبزرگه پشت بلندگو گفت که همتون بالای برگه نوع امتحان رو بنویسید: general  !!! ما همه یهو گفتیم امتحان آکادمیک است! حالا از اون اصرار که نه general  است! اینقدر همه گفتیم نه آکادمیک است که بالاخره راضی شد و رفت زنگ زد دفترشون! پرسید اونا هم گفتن بله امروز روز امتحان آکادمیک است!( چون امتحانات آیتلس در همه جای دنیا در یک زمان به یه شماره امتحان گرفته میشه! مثلا امتحان آکادمیک روز ۸ آگوست تو همه جای دنیا مثل هم است و در یک زمان اجرا میشه) در حالیکه اینا سوالات امتحان general  رو با خودشون اورده بودن! هیچی دیگه گفتن برگه ها رو بدین و برین یک ساعت تو حیاط بشینین تا سوالا رو بیارن! تو اون یه ساعت همه جوابای تست اول رو همه با هم چک کردن! چون برای قسمت بعدی همون برگه ها رو پسمون میدادن و میتونستیم جوابا رو درست کنیم! ولی انگار مسئولین فهمیدن که اینجوری میشه و بعد از ۲ ساعت که تو حیاط نگهمون داشتن امتحان رو لغو کردن! در نتیجه دست از پا دراز تر برگشتیم خونه!!! میگفتن همچین افتضاحی بی سابقه بوده و کلی ناراحت شده بودن مخصوصا که بعضی ها شدیدا عجله داشتن برای نتیجه امتحان! خلاصه که برامون سه تا انتخاب گذاشتن!هر شخصی میتونست یکی رو انتخاب کنه! که یا کل پول رو پس بدن یا یه موقع بعدا بره امتحان بده یا هفته دیگه یه امتحان خاص مخصوص ما بزارن! تقریبا ۵۰ درصد گزینه سوم رو انتخاب کردن از جمله من! در نتیجه ۸ روز بعد یعنی شنبه بعدیش من امتحان دادم!

بازم ادامه دارد....

 این دو تا عکس رو پارسال لواسان گرفتم تو باغ یکی از فامیلهامون باغشون خیلی بزرگ و قشنگه گلهای خیلی نازی هم دارن!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 22:44  توسط انسان  | 

اول از همه بگم که با مشورتی که با دوستای خوبم داشتم تصمیم بر آن شد که از این پس جواب کامنتها رو توی کامنت دونی بدم پس لطف کنید و با رجوع به پست قبلی جوابهاتون رو بخونید....

بله داشتم میگفتم که خلاصه مجبور شدم بدوم دنبال آیلتس! رفتم تو سایت سازمان سنجش و ثبت نام کردم ولی میگفت که جاها پر شدن و سری بعد آبان ماه باز میشه!!!! و من فقط تا مهر وقت داشتم! کلی استرس داشتم و نمیدونستم چیکار کنم ولی یه بنده خدایی بهم گفت که اگه آشنا داشته باشی راه داره چون بعضی ها انصراف میدن و تو میتونی بجای انصرافی ها ثبت نام کنی! خلاصه که کلی گشتیم و گشتیم و گشتیم ولی آشنایی نیافتیم! تا اینکه بالاخره یه خانم خیر خواهی که واقعا خدا خیرش بده و هرچی میخواد بهش بده دلش به حال من سوخت و یه کارایی برام کرد! جالب بود که نه من رو میشناخت نه هیچی ولی همچین برخورد کرد که همه فکر کرده بودن من دختر خاله اش هستم که اینجوری داره کارام رو راه میندازه! خواست خدا بود واقعا که برای شهریور ثبت نام کردم!

دقیقا 2 ماه وقت داشتم تا روز امتحان! خلاصه رفتم کلاس ثبت نام کنم همه جا دوره هاشون 3 ماه و بیشتر بود و به زمان من نمیخورد بعد از کلی گشتن بالاخره یه جایی رو پیدا کردم که یه دوره داشت که یه هفته قبل از امتحانم تموم میشد! رفتم ثبت نام کردم و رفتم سر کلاس! استاد خیلی خوبی داشتیم. کلی باهامون کار کرد و هی بهمون امید میداد ازمون امتحان میگرفت و خلاصه که حسابی راه افتادم

3 روز مونده بود به روز امتحان و از اونجایی که اگه نمره نمی آوردم همه آرزوهام بر باد فنا میرفت خیلی خیلی خیلی استرس داشتم! همش فکر میکردم اگه از پسش بر نیام دیگه نمیتونم ثبت نام کنم و مجبور میشم صبر کنم تا سال دیگه! فکر میکردم که listening ام اونجا افتضاح میشه چون توی خونه با هدفون گوش میدادم و اونجا تو فضا پخش میشد. از خیلی چیبزا میترسیدم! خلاصه که 3 روز مونده به امتحان تصمیم گرفتم بشینم حسابی روی wrting کار کنم! یه چندتا که نوشتم دیدم نخیر اصلا فایده نداره چون افتضاح مینویسم و با چیزایی که استادمون گفته بود نمیخونه! زنگ زدم به بابا جانم و کلی گریه کردم که من قبول نمیشم و نمره نمیارم و..... بابام گفت چرا به همون استاد زنگ نمیزنی که بهت خصوصی درس بده؟ منم زنگ زدم بهش و اونم گفت باید ساعت های فردا و پس فردام رو برات خالی کنم و دو تا دو ساعت بیای پیشم و ساعتی 20 هزار تومن هم میگیرم! خلاصه که دل رو زدیم به دریا و گفتیم باشههههه! دو روزم رفتم پیشش که واقعا مثل معجزه بود چون انشام از این رو به اون رو شد! یهو دیدم این شایا همون شایا نیست دیگه! امتحانم جمعه بود و ساعت 7 باید اونجا میبودم که 9 امتحان شروع میشد...

این که روز امتحان چطور گذشت و چه بلایی بر سر من و بقیه اومد رو دفعه بعد براتون تعریف میکنم.

راستی اینم بگم که برای اینکه بتونم توی دانشگاه کونکوردیا پذیرش بگیرم از آیلتس نمره 6.5 میخواستم!

پی نوشت: اگر دلش رو دارین که ببینین تو غزه چه اتفاقاتی داره میوفته این لینک رو ببینین: غزه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 18:23  توسط انسان  | 

این بلاگفا شکلکهاش کجا رفته؟!!! من بدون شکلک نمیتونم !!!

اول از همه سوالاتون رو جواب بدم:

غزل جان خوبه که تو هم دوباره مینویسی! هر برگشتنی کلا خوبه!  من الان ایران هستم. درباره بقیه اش هم حرفی نمیتونم بزنم! چون هرچی بگم میگی دلت خوشه!!

ثمانه جان دیشب ندیدم که برام کامنت گذاشتی! امروز دیدم که همزمان تو وبلاگ همدیگه بودیم. راستش ثمانه جان تو خانواده چندتا استاد دانشگاه داریم! پدربزرگم ( پدر مادرم ) ، عموم و شوهر خالم

امیدوارم که امتحاناتت رو عااالی بدی و تموم شه تو هم راحت شی

شکیبا هم آره تولدش آذر بود امسال 11 سالش تموم شد. ممنون از لطفت و واقعا خیلی جالب بود که ماه تولدش رو یادت بود! حتما بهش میگم بلکه از تنبلی بیاد بیرون و این وبلاگش رو سر بزنه!

آشنای عزیز ممنونم از لطفت. دانشجو ها به اندازه کافی شیطون هستن وای بحال اینکه تو هم اضافه بشی بهشون

شاذه جونم مرسی عزیزم. لثه ام بهتره ولی هنوز  درد میکنه.

حالا براتون یکمی از این روزا بگم.

دو ماه گذشته خیلی دو ماه جالبی بودن و سرم خیلی شلوغ بود.

مامان و مامانبزرگ و خاله ام سه تایی رفته بودن حج. یک ماه ما بچه ها رو با هم تنها گذاشتن! من شده بودم دو خونه ای! نصفه خونه مامانبزرگ بودم و تمیز کاری و پخت و پز ! نصف هم خونه خودمون! البته خونه خودمون زیاد کاری نمیکردم! میگفتم به من چه ! هم یه دختر بزرگ ( خواهر 21 سالم! ) هست و هم بابام! ولی خوب کار زیاد بود دیگه! زندگی بی مامان خیلی سخته ها!

خلاصه که تو اون یک ماهی که نبودن من تو خونه دو تا مهمونی گرفتم یکی خانواده اومدن که حدودا 40 نفر میشدن البته به قول بابام به صرف شیرینی و چای! عمه ام هم اومد کمکم! یه تولد هم برای شکیبا گرفتم درست روز تولدش! اووووه کلی کادوهای خوشگل خوشگل گرفت اون روزم مهمونا حدود 30 نفر بودن که واقعا سخت بود! خیلی سخت! هیچ کمکی که نداشتم هیچی! همون روز هم تا عصر دانشگاه بودم! آخرش نزدیک بود گریه کنم حس میکردم همه چیز بد بود! منم خیلی خسته بودم سه شب نخوابیده بودم! ولی خوبه به بچه ها خوش گذشت.

مثلا یکی از اتفاقاتی که افتاد این بود که قرار بود بچه ها ساعت 4 برسن ولی من ساعت 4 هنوز تو کیک فروشی بودم سبحان پسرخالم هم باهام بود رفته بودم تازه خرید هم کرده بودم وقتی رسیدم خونه هم باید دست سبحان رو میگرفتم هم کادوی سبحان رو که خیلی گنده بود هم یه عالمه کیسه خرید میوه! هم کادوی خودم! همه اینا رو که گرفتم دستم چون دیر هم بود با هول جعبه کیک رو برداشتم که جعبه به در ماشین گیر کرد و چپه شد افتاد!!!! اومدم بالا دیدم هیچی ازش نمونده! خیلی شاکی شده بودم ها! آخرش هم شمین با پودر کاکائو جاهاییش که خراب شده بود رو ماست مالی کرد!

یا مثلا یه خانمی هم با بچه اش اومده بود! رفتم دیدم نوشابه جلوشون نیست بهشون گفتم چه نوشابه ای میخواین؟ بعد از اینکه ازشون کلی سفارش گرفتم رفتم دیدم نوشابه ها تموم شده! همش!!!! جیغم رفت هوا! بعد هم دوباره شمین دست به کار شد و براشون شربت هلو درست کرد!


اینم چندتا از کادوهاش:

این یکی کادوی منه! خودم که عاشقشم هروقت میرم تو اتاقش اول یه ذره خودم با این بازی میکنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1387ساعت 20:55  توسط انسان  | 

سلااام

نه بابا جایی نرفتم که! هستم ایناهاشم!

این دو سه روزه نبودم و اینترنت نداشتم امروز هم خیلی خیلی خیلی حالم بد بود ! ولی حالا کمی بهترم

آخه امروز یه جراحی روی لثه ام داشتم و همه وجودم درد میکنه! از دندونپزشکی واقعا بدم میاد! دارم از درد میمیرم.


خووووب خدمت شما عرض کنم که...

من مهر ماه 86 مشغول به تدریس شدم حتما همتون یادتونه که اون موقع چقدر استرس داشتم! ولی الان برام مثل غذا خوردن میمونه! یه کار عادی و راحت روز قبلش میشینم چند ساعتی درس میخونم که تسلط داشته باشم به چیزی که میخوام درس بدم. ترم اول دو تا کلاس بیشتر نداشتم اونا هم فوقش 15 نفر سرش بودن! ولی این ترم ( که آخرین ترم تدریسم است! ) یه کلاس 52 نفره داشتم! خدا رو شکر میکنم که هم خودم از پسش بر اومدم هم بچه ها همگی راضی هستن! یه سری مشکلاتی دارم که باعث میشه سعی کنم یه سری اخلاقای خودم رو درست کنم! مثلا اینکه بعضی وقتها زیادی مهربون میشم و به خواسته بچه ها توجه میکنم و بعد ضربه اش رو خودم میخورم! امیدوارم که درست بشم برای آینده ام خوبه!

ترم پیش که واویلا بود 20 ساعت در هفته کلاس میرفتم بعضی وقتها از شدت خستگی میومدم خونه بی هوش میشدم! 9 ساعت تدریس تو هر روز!!! یه اشکال دیگه ام اینه که موقع درس دادن نمیتونم سر جام بشینم و همش باید راه برم! و شبها از پا درد خوابم نمیبره.

تقریبا یک ماه بعد از اینکه تدریس رو شروع کردم ماشین دار شدم! خوب دیگه همه چیز راحتتر شد برام مخصوصا رفت و آمد که خیلی از خونه تا دانشگاه سخت بود! دیگه از اون روز به بعد بدون ماشین پام رو از خونه بیرون نمیذارم! 


تا اینجا خلاصه ای بود از کاری که توی یک سال و نیم گذشته انجام میدادم!

پی نوشت: کتاب "ماندم تا روایت کنم" را خوندین؟ من دو سه روز پیشا خوندمش و خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم! موندم تو کار اینکه این بشر چقدر میتونه سنگدل و وحشی باشه؟


+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 22:51  توسط انسان  | 

اول از همه ممنون بابت کامنت های پر مهرتون خیلی خیلی خیلی خوشحالم کردین.

بعد هم بگم که من 1 ساله که خونه خودمون زندگی نمیکنم حالا ماجراش رو بعدا براتون تعریف میکنم ولی خلاصه که هفته ای دو سه روز رو میرم خونمون و اونجا اینترنت ندارم! برای همین گاهی یهو نیستم فکر نکنید دوباره غیب شدم ها!

میخوام ماجراهایی که توی این یک سال و نیم برام اتفاق افتاده رو  یکی یکی براتون تعریف کنم

اول از همه اینو بگم که خیلی دلم سوخته! آخه من دو سه تا پست آخر وبلاگ قبلیم رو ندارم!  اصلا هم یادم نیست که درباره چی بودن! نمیدونم چرا فکر میکردم بلاگفا امکان نداره وبلاگم رو حذف کنه!

اون موقع که میخواستم برای آخرین بار بیام ایران به طور کاملا اتفاقی فهمیدم که با رامین بایوتک وبلاگ نویس توی یک هواپیما هستیم! از قبل هم کمی با هم آشنایی داشتیم خلاصه که قرار گذاشتیم من برم پونا پیش اونا و بعد از اونجا با هم بریم بمبئی و بیایم ایران. خیلی زحمتشون دادم و خیلی هم بهم خوش گذشت واقعا.

از طرفی هم برگشتنم واقعا سخت بود تمام وسایلی که توی این سه سال جمع کرده بودم رو باید میفروختم بماند که چقدر سرم کلاه رفت و چقدر هم مجبور شدم مجانی بدم به این و اون! ولی به جز همه اینا توی اون دو هفته آخری که حیدرآباد بودم اینقدر بدو بدو کردم که وقتی برگشتم ایران 8 کیلو لاغر شده بودم!

پارسال زمستون اینجا بهم خیلی خیلی خیلی خوش گذشت! بعد از 3 سال عین ندید بدید ها برف بازی کردم واقعا دلم تنگ شده بود

ولی بجز گشت و گذاراش کلا سال 86 اصلا سال خوبی برام نبود برای اینکه فقط درس میخوندم! همین! درس بود و درس و درس! اسفند بود که کنکور ارشد دادم خیلی دویدم دنبال اینکه معدل هندم رو تبدیل به معدل ایران کنم ولی نشد که نشد بخاطر همین هم نشد که کنکور قبول شم چون معدلم غیر قابل قبول بود! خلاصه که از خیر کنکور گذشتیم ولی به فکر افتادم که دوباره میتونم برم خارج از ایران ! در نتیجه شروع کردم به تلاش برای کشورهای دیگه از جمله انگلیس و کانادا.

ادامه دارد.....

راستی وبلاگم براتون بدون مشکل باز میشه؟ چون بعضی ها میگفتن انگار باز نمیشه.

اینا هم عکسای پارسال زمستونه .  امسال با اینکه برف خوبی اومد اصلا وقتش رو نداشتم از این کارا کنم! حالا بعدا براتون میگم چرا!

این اثر پرتاب شدن من روی برف

اینجا هم من و بابام و شکیبا خودمون رو پرتاب کردیم تو برف که بازم اثر بزاریم

اینم کاردستی برفی یه آدم خوش ذوق

اینم که معلومه شکیبا در برف!


+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 8:6  توسط انسان  |