تبليغاتX
انسان
از هندوستان تا کانادا

دو سه سال پیشا یه پست شبیه به این گذاشته بودم که الان دیگه توی وبلاگم نیست. باید جزو پستهای هند باشه که هنوز بهشون نرسیدم که منتقل کنم. ولی بجاش این پست رو میگذارم

دیروز تولدم بود. از نظر ایران که جمعه بود! کلی تلفن داشتم و تبریک تولد اینترنتی  ولی هیچیه هیچی کادو نداشتم  البته انگار قراره فردا کادو تولد بگیرم  

 یه نکته جالب درباره تولد امسالم اینه که دقیقا همین روز ۵ ماه از روزی که اومدیم کانادا گذشت!

هند هم که بودم همینطوری بودم روز تولدم اینقدر حالم بد میشد که همش گریه میکردم  

راستی یه پستم درباره هالووین نوشتم ولی وقت نکردم عکسهاش رو آپلود کنم. حتما تو این هفته میفرستمش  

جواب کامنتهای پست قبلی رو هم توی پست هالووین میدم.

اینم آنچه که در چندسال اول تولدم گذشت:

در بیمارستان:

تولد یکسالگی:

دو سالگی:

سه سالگی:

چهار سالگی:

پنج سالگی: ؟؟؟ ندارم؟!

شش سالگی:

هفت سالگی:  عکس پیدا کردم ولی هیچ کدوم از عکسهام کیک نداشت! هیچ کدوم رو هم خوشم نیمد بگذارم.

هشت سالگی:

 بقیه عکسها در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 13:28  توسط انسان  | 

 اول یه سوالی که تو پست قبل خیلی پرسیده شده بود رو جواب بدم:

این کاری که دارم میرم دوره اش ۸ ماهه است ولی در صورتیکه خیلی ناراضی باشم میتونم بعد از ۴ ماه برگردم و برای ۴ ماه بعدی یه جای دیگه برم سرکار. درسم هم چرا دو ترم عقب میوفته که البته یه ترمش تابستون است و واحدهای زیادی ارائه نمیشه و ممکنه در واقع یک ترم عقب بیوفتم! مسئله ای که توی ایران اصلا درک نمیکردم این بود که چرا میگن تو کانادا کسی عجله نداره درسش رو تموم کنه؟! ولی الان خودم اینجوری شدم!! توی دانشگاه اینقدر امکاناتی هست که آدم دوست داره استفاده کنه که درسش تموم نشه بهتره!! یکیش همین شغل خوبی که الان پیدا شده و علاوه بر اضافه شدن به سوابق کاری و رزومه ام خیلی تجربه خوبی برای خودمه! مگه زندگی قراره چی باشه؟ مگر غیر از اینه که باید از کاری که در حال انجامش هستم لذت ببرم؟ حالا اینکه درسم یک سال بیشتر طول بکشه دیگه اصلا برام مهم نیست. ( چقدر در عرض سه ماه نظراتم تغییر کرده!!! )

بعدشم: دیدم بقیه تو وبلاگهاشون درباره خاطرات مدرسه نوشتن من هم دلم خواست از خاطراتم کمی بگم

بعد نوشت: من کلا توی دوران تحصیلم ۹ تا مدرسه عوض کردم!! توی هیچ مدرسه ای هم بیشتر از دو سال نبودم  احتمالا همون باعث شده اینقدر دلم تنوع مکانی بخواد و سریع از یک جا بودن خسته بشم 

دبستان:

کلاس اول: از خود مدرسه چیزی یادم نیست. مادربزرگم مثل همین الان توی دانشگاه علم و صنعت کارمند بود. دو تا همکار داشت که اونها دو تا دختر کلاس دومی داشتن! من و این دو تا دختر باهم میرفتیم مدرسه. عصرها یه سرویس داشتیم که میومد هر سه تامون رو میبرد دانشگاه. این دو تا دختر ( که اتفاقا بعد از این همه سال تازگیها دیدمشون ) خیلی من رو اذیت کردن. خداییش من خیلی مظلوم بودم. همیشه وقتی سرویس میومد دنبالمون من در حال گریه بودم! یادش بخیر اسم رانندمون آقای نوری بود خیلی مرد خوبی بود. همیشه اینا رو دعوا میکرد که چرا اینقدر این بچه رو اذیت میکنین؟ منم نمیدونم چرا اینقدر خر بودم که به مامانم اینا هیچی نمیگفتم!!! یادمه یه بار زیر بارون کیفم رو یه جا وسط خیابون قایم کرده بودن و گفتن بهت نمیدیم که آقای نوری اومد تو رو جا بذاره بره! تو هم که بدون کیفت نمیتونی بیای!! اینقدر زیر این بارون دویدم این طرف و واونطرف و اینقدر گریه کردم تا آقای نوری اومد و یه داد سرشون زد و اونها هم رفتن کیفم رو اوردن  

کلاس دوم معلممون خوب بود ولی ناظم خیلی بداخلاقی داشتیم!! یه خط کش بزرگ داشت و صبح ها دم در وا میستاد و اونهایی که دیر میومدن رو تنبیه میکرد ! چقدر ازش میترسیدم! اسمش یادم نیست ولی چشماش یادمه که سبز بود  

کلاس سوم  :یه دختری بود تو کلاسمون محبوب معلممون بود! دیگه معلممون هیچ کدوم از ماها رو نمیدید! کل کلاس با دختر محبوبش حرف میزد و تعریف میکرد که چرا الهام خیلی دختر گلیه و چقدر دیروز درس خونده و مامانش زنگ زده چه تعریفی کرده و ....! ولی همون سال دوست خوبی پیدا کردم که هنوز هم هرچند سال یه بار میبینمش و باهاش حرف میزنم! آخه خونشون هنوز همونجاست  این دوستم الان مهماندار قسمت خارجی هواپیمایی ماهان است

این عکسم من و همین دوستم و معلممون  ( من و دوستم دو طرف معلممون نشستیم )

کلاس چهارم بهترین سال دبستانم بود. محشرترین معلم رو داشتم  اسمش خانم مظفری بود  چقدر به من لطف کرد و چقدر باعث تغییر روحیه و زندگیم شد

روز اول مدرسه - منم توی گروه سرود مدرسمون بودم  ( اولین نفر از سمت چپ )

کسی که اولین نفر از سمت راست واستاده دوست صمیمیم بود توی کلاسمون! من و این دوستم اینقدر شبیه هم بودیم که همه بچه ها فکر میکردن خواهر دوقلو هستیم! خیلی هیجان انگیز بود برامون

کلاس پنجمم هم بد بود چون یهو رفتیم خوی ! معلممون سر کلاس ترکی حرف میزد و من هیچی نمیفهمیدم  اسم دوست صمیمیم آیسان بود که اصلا درس نمیخوند و هروقت درس رو درست جواب نمیداد معلممون سرش رو میکوبوند به تخته سیاه

راهنمایی:

از راهنمایی هم زیاد خاطره خوش ندارم البته بجز سوم! اول راهنمایی که افتضاح ترین سال تحصیلیم بود کلا!!! چون دقیقا از روز دوم مدرسه آبله مرغون گرفتم و دو هفته خوابیدم خونه! وقتی برگشتم مدرسه همه با هم دوست شده بودن و من خیلی تنها بودم! دو تا بغل دستی داشتم که عاشق هم بودن! کافی بود یکی به اون یکی یه چیزی بگه که میشستن زار زار گریه میکردن و همدیگه رو بغل میکردن و ....

من هم تا آخر سال تنها بودم و خیلی بهم سخت گذشت

ولی دوم راهنمایی رفتم مدرسه روشنگر (شاهد) اونجا یه دوستی داشتم که باباش نماینده مجلس بود ( نماینده کرمانشاه ) سال معمولی ای بود ولی یهو سوم راهنمایی همه چیز برام عوض شد!

سال سوم از این دوستم جدا شدم چون کلاسهامون عوض شد. بعد توی کلاس جدید چندتا دوستی پیدا کردم که خیلی دوستی باهاشون عجیب بود! کلی ماجرا داره این کلاس سوم راهنماییم که میتونم ده تا پست ازش بنویسم!  اسم یکی از این دوستهای عجیبم سعیده بود. سعیده یه حالتی داشت که خدای همه بچه ها بود! واقعا همه دوستش داشتن و میپرستیدنش! سر دوستی باهاش دعوا میکردن!!! اکثر بچه ها از دبستان میشناختنش و تقریبا با همه مدرسه دوست بود! برای همین من خیلی بهش نزدیک نمیشدم. ولی هیچوقت یادم نمیره روزی که شماره تلفن خونشون رو بهم داد انگار دنیا رو بهم داده بودن  من سال بعدش مدرسه ام رو عوض کردم و دیگه ازشون خبری ندارم ولی میدونم که سعیده حقوق دانشگاه تهران قبول شد! اسمش رو تو روزنامه دیدم! ولی خبر دیگه ای ازش ندارم از بقیه دوستهای اون سالم هم خبر ندارم!

سوم راهنمایی یکی از پربارترین سالهام بود و مدرسه امون هم بجز محیط بسته اش که همه چیز بیش از اندازه مذهبی بود و اشکالاتی ایجاد کرده بود بقیه چیزهاش بی نظیر بود

اول و دوم دبیرستان یهو از مدرسه روشنگر مذهبی که توش بچه ها هیچگونه اطلاعات غیر مذهبی نداشتن! و آموزشها کاملا در چارچوب مذهب بود رفته بودم یه مدرسه کاملا باز شمال تهران ( مدرسمون میدون تجریش بود ). باورتون نمیشه در برابر جکهایی که میشنیدم چقدر احساس حماقت و هیچی نفهمی میکردم! به عمرم اینجور برخوردها رو ندیده بودم! خیلی همه چیز برام تازه و عجیب بود! ولی زود بین بچه ها جا افتادم. خاطرات دبیرستانم همس دوستای خوبه و خاطرات خوب.

یکی از جالبترین خاطرات دبیرستانم مال سال اوله. یه دیوار داشت مدرسه که تا وسطش سنگ بود و بقیه اش رنگ خورده بود. این دیوار بین کلاس ما و یه کلاس دیگه قرار داشت . بچه ها زنگهای تفریح باهم مسابقه میدادن که کی میتونه پاش رو بالاتر بزنه ( که جای کفش ها روی دیوار میموند ) یه روز ما یکی از معلمهامون نیمد و من و دوستم سپیده شروع کردیم باهم به مسابقه دفعه اولمون بود این کار رو میکردیم! ولی حواسمون نبود که این دیوار به یه کلاس دیگه هم راه داره و صدا منتقل میشه! معلم اون کلاس که ترم بعدش معلم شیمی ما شد و من خیلی دوستش داشتم  عصبانی شده بود و یکی از بچه ها رو فرستاده بود دنبال ناظم! خلاصه که کلی دعوامون کردن و بعد به عنوان تنبیه زنگ تفریح یکی یه سطل آب و کف با یه اسکاچ بهمون دادن و دوتایی شروع کردیم به شستن دیوارهای مدرسه  همه معلمها و بچه ها هم ریخته بودن دورمون به تماشا و اااای بهمون خندیدن  ما هم در عین خجالت همش خندیدیم

اون سال معلمهای خوبی داشتم. معلم هندسه امون رو خیلی دوست داشتم. با معلم هندسه و معلم شیمیم کلی ماجرا داشتم! خیلی دوست دارم ماجراهای سوم راهنمایی و دبیرستانم رو یه جا بنویسم که برام باقی بمونه! واقعا داره از ذهنم پاک میشه!!!

سال سوم دبیرستان دوباره مدرسه ام رو عوض کردم و اونجا با افسانه یکی از صمیمی ترین دوستهام آشنا شدم  افسانه الان دانشجوی فوق لیسانس نساجی است و در حال ازدواج  

سپیده هم که دوست اول و دوم دبیرستانم بود خیلی وقته ازش خبری ندارم تقریبا از وقتی رفتم هند دیگه بهش زنگ نزدم! ولی توی یکی از این سایتهای دوستیابی خوندم که انگار ازدواج کرده  چقدر جالبه یاد دوستا کردن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 2:27  توسط انسان  | 

دوست دارم یه روزی برگردم و سعی کنم همه چیزهایی که خراب کردم رو درست کنم. نمیدونم دلهایی که شکوندم رو میتونم درست کنم یا نه؟

واقعا موندم هدفم ارزش شکوندن این همه دل رو داشت؟؟؟

من همه سعی ام رو میکنم که یه روزی همه رو جبران کنم. ولی امیدوارم که من رو ببخشن.

بعضی وقتها دلم میخواد بمیرم. یا مرده بودم. یا اصلا هیچوقت نبودم.


بعد نوشت:

حالم بد بود یه چیزی نوشتم! نمیگم الان خوب شدم. ولی .....

ولی به هر حال در رابطه با این پست باید گفت که اون دل شکستنی که گفتم از اون مدلهایی نبود که قابل معذرت خواهی باشه! یا بشه دلجویی کرد. همه کسانی که عاشقونه دوستشون دارم و اونها هم خیلی من رو دوست دارن، کسانی که سالها باهاشون زندگی کردم، کسانی که همیشه همراهم بودن و تشویقم کردن و بهم محبت کردن همشون از اینکه من اومدم اینجا دلشون شکسته. چیکار کنم؟ یا باید برگردم! یا اینکه تحمل کنم! هنوز هم بهم محبت میکنن. هنوز هم دوستم دارن ولی ته صداشون ، ته حرفهاشون دلشکستگی رو میبینم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 12:47  توسط انسان 

الان در یکی از بدترین زمانهای زندگیم به سر میبرم!

از طرفی تقریبا یک ماه تا رفتنمون مونده و شدیدا استرس همه چیز رو دارم از طرف دیگر کار خیلی هست برای انجام دادن ولی از شدت انتظار و استرس نمیتونم روی کارها تمرکز کنم!

ببخشید که نیستم و جواب نمیدم از این حالت که میام و حرفی برای گفتن ندارم خوشم نمیاد و ترجیح میدم هیچی ننویسم! همه کامنتهاتون رو هم میخونم و به وبلاگهاتون سر میزنم.

چون مشتاقان خرید وسایل زیاد بود فعلا فقط یه لیست میدم ببینید چیزی هست که بخواهید؟

1) یک دست مبلمان استیل

2) یک وسیله ورزشی ( اسمش نمیدونم چیه !! )

3) یک عدد پرینتر

4) یک عدد پراید

بقیه اش رو فعلا یادم نیست باید از مامانم بپرسم! فعلا رو همینا فکر کنید عک.س هم اگر خواستید بگید تا ایمیل کنم

فعلا....

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 19:7  توسط انسان  | 

این هفته خیلی خوب نبود! هفته سختی داشتم. از نظر روحی منظورمه! هیچ کار نکردم حوصله هیچی رو نداشتم! البته دیروز خیلی خوب بود و یه دعوای کوچولو  و یکمی گریه و بعدش صحبت و درد و دل باعث شد که خوب شم و همه چیز بریزه بیرون

بعضی از جدا شدن ها خیلی سخته  بعضی وقتها آدم نمیدونه که چه کاری درسته؟ چی منطقیه؟ باید چیکار کنه؟ یه چیزی رو انتخاب میکنه و بعد همیشه دو دله که آیا انتخابش درست بوده یا نه؟ من رفتن رو انتخاب کردم چون همیشه میخواستمش امیدوارم بعدا پشیمون نشم و به این نتیجه نرسم که بزرگترین اشتباه زندگیم رو کردم و شخصی رو پشت سرم گذاشتم که همیشه حسرت باهاش بودن رو داشته باشم.

این هفته از بس که بی حوصله بودم همش به بازی و فیلم دیدن گذشت یه بازی دانلود کردم یعنی درواقع روی لپتاپی که خریده بودم نصب بود ولی مدت داشت و وقتی مدتش تموم شد خیلی دلم میخواست بازم بازیش کنم و دانلودش کردم یه قبیله است که مردمش زندگی میکنن حتی وقتی کامپیوتر خاموشه اینا برای خودشون بازی میکنن و ما زیاد لازم نیست کاری کنیم فقط روزی یه بار کافیه سر بزنیم و چک کنیم که در چه وضعیتی هستن و یه سری کارای کوچیکی انجام بدیم! برای همین وقت هم زیاد نمیگیره و بامزه است کلا!

عوضش یک کاره مثبت هم کردم یه عالمه تکلیفی که استاد یکی از کلاسهام داده بود رو انجام دادم و خیلی از خودم راضی بودم چون سخت بود و تونستم از پسش بر بیام!

از یه چیزی خیلی استرس دارم اونم اینه که اون سری مدارکی که فرستاده بودم کانادا و اشتباهی شده بود توی پروفایلم ثبت نشده که به دستشون رسیده! در حالیکه مدارکی که بعدا خودم از ایران فرستادم و بعد از اون رفته بود ثبت شده و گفتن که رسیده! حالا موندم که موضوع چیه؟ نکنه به آدرس اشتباه رفته یا قبولش نکردن؟! حالا گفته قبل از ۵ هفته ایمیل نزنید سراغ بگیرید و تا حالا ۳ هفته شده! باید کمی صبر کنم بازم اگه نیمد ببینم موضوع چیه؟!

 دیگه اینکه یکی از فامیلهامون هر دو تا بچه هاشون مشکل کلیه دارن به صورت مادرزادی! خیلی دلم براشون میسوزه دخترش ۹ سالشه و پسرش ۴ سالش و هردو خیلی نازن! مخصوصا دخترش رو من خیلی دوست دارم و یه موقعی حسابی با هم دوست بودیم! یادمه میرفتم خونشون وقتی میخواستم بیام بیرون برم خونمون اینقدر گریه میکرد که بعضی وقتها مجبور بودم بمونم اونجا! اون موقع ۵ سالش بود! حالا این دختر کوچولوی ناز من یه غده بزرگ بین کلیه تا طحالش رو گرفته و شنبه داره میره اتاق عمل براش دعا کنید

 

مطلب آخر هم :

فیلمهایی هم که دیدم یکی slumdog millioner بود که یه فیلم هندی ساخت هالیوود بود! خیلی خیلی خیلی قشنگ بود و دقیقا بعد از تموم شدنش ۱ ساعت و نیم گریه کردم!  توصیه میکنم حتما این فیلم رو ببینید!

بازیگرای خردسالش محشر بودن!!!!

 

بعد فیلم the cruise of benjamin button را دیدم که اینم عااالی بود و خیلی ازش خوشم اومد مخصوصا آخرین صحنه ای که براد پیت بازی میکرد خیلی خوشگل شده بود  ولی کلا به جز این همه چیش رو دوست داشتم.

 

دیگه هم فیلم revolutionary road رو دیدم که اینم بد نبود البته یه مقدار افسرده شدم و کلا دچار اختلال شدم ! ولی خوب قشنگ بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 0:4  توسط انسان  | 

بعضی وقتها فکر میکنم خل شدم!

من فردا صبح یا بهتره بگم امروز صبح! ساعت 8 کلاس دارم و الان که ساعت 3 است همچنان بیدارم! و تازه اومدم وبلاگ آپدیت کنم

آخه تازه اینترنتم درست شده و ذوق کردم که اینترنت دارم 

یه مقدار پراکنده گویی کنیم! چه اشکالی داره؟!

* کلاس زبانم دیروز تموم شد و امتحان پایان ترم رو دادیم! شنبه باید برم ببینم چند شدم؟!


* اون دو تا کلاس دیگه ای هم که گفتم میرم یکیش که برنامه نویسی است asp.net  یکی دیگش هم امنیت شبکه است که از اول عاشقش بودم ولی هیچ وقت فرصت یادگیریش رو نداشتم! این کلاس امنیت ما رو با مسائل هک و هکر ها و ایجاد امنیت آشنا میکنه و با دنیای کاملا جدید و جالبی آشنا شدم.


* یک مطلب خیلی جالبی که امروز خیلی باعث شد متفکر بشم اینه که این خانم همراه همسر و پسرشون در حیدراباد مشغول به تحصیل هستن و به وبلاگ من سر زده بودن! من وقتی عکسهای وبلاگشون رو دیدم یهو موندم که چقدر دلم برای حیدراباد تنگ شده؟!! هیچ وقت باورم نمیشد برگردم و دلم بخواد برم بیگ بازار یا برم کنار دریاچه حسین ساگار! البته این رو میدونستم که دلم برای غذاهای تند و تیزشون تنگ میشه و الان هم واقعا دلم لک زده که یه چولی باتولا یا اینجوری غذاها رو بخورم!

* دلم برای عکس گذاشتن تو وبلاگم تنگ شده! دفعه بعدی که بخوام آپ کنم ایشالا نصفه شب نباشه وقت داشته باشم کلی عکس خوشگل بزارم.

* نمیدونین که چه بلایی سرم اومد! یکی از دوستام که درحیدراباد است  خیلی برام زحمت کشید و نمیدونم چطوری جبران کنم! این  دوستم رفت دانشگاه و کلی برام نامه و سیلابس و اینها رو گرفت و همه رو پست کرد کانادا! حالا این وسط من یه اشتباهی کرده بودم و بهش نگفته بودم که برنامم تغییر کرده و نامه هام رو به آدرسهای قبلی پست کرده بود! محتویاتشون هم کمی با چیزایی که میخواستم فرستاده بشه فرق داشت! وقتی فهمیده بود بنده خدا با ناراحتی زنگ زد بهم که حالا چیکار کنیم؟! منم شاخ در اوردم دیگه بالاخره با پیگیریهاش دی اچ ال بهش گفته بود که وسط راه در آلمان میشه آدرس ها رو عوض کرد ولی با همون محتویات میموند دیگه! مجبور شدیم همین کار رو کنیم! حالا امیدوارم که دانشگاهها گیر ندن که چرا یه سری چیزای الکی اضافی تو پاکتت بوده!



+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 3:7  توسط انسان  | 

امروز سه تا ماجرای مرگ و زندگی شنیدم که تو این دو سه روزه اتفاق افتاده

1- یکی از آشناهامون که خوب میشناسمش! کربلا بوده همون موقع که اون بمبه تو کاظمین منفجر شده! بمب درست جلوش بوده و یه عده زیادی آدم پرت میشن روش و باعث میشن کمی در امان بمونه! ولی یه پاش از بالا تا پایین شکسته ( بخاطر افتادن دیگران روش! ) و 13 تا هم ترکش توی بدنش رفته! فوری فرستادنش ایران و امروز عملش کردن!

2- یه آقایی بازم از آشناهامون که جوون بوده و دو تا بچه کوچیک داشته! روز عاشورا بعد از اینکه از مسجد میان بیرون کنار پیاده رو با بچه اش واستاده بوده که یهو یه مینیبوس منحرف میشه و میاد به سمتشون! از یه سمند میگذره که 4 سرنشین سمند همه کشته میشن! و یه راست به سمت اینا میومده آقاهه میبینه بچش الان زیر مینیبوس له میشه بچه رو پرت میکنه یه ور ولی نمیرسه خودش رو نجات بده و بین مینیبوس و دیوار له میشه! بیچاره خودش و زنش و بچه هاش و خانوادش !!

3- خالم امروز یه مریض داشته ( یادتون هست که خالم متخصص زنان است؟ ) بعد مریض گفته الا و بلا میخوام خودت برای زایمانم بیای! راه دور بوده تا بیمارستان و خلاصه خالم با کلی سختی و کمک پلیسها و رد شدن از چراغ قرمز و ... خودش رو میرسونه بیمارستان از اون طرف زنگ میزنه به بیمارستان و میگه یه مریض داره میاد که احتمالا بچه اش توی ماشین بدنیا میاد با وسایل بیاین پایین که بچه رو جدا کنیم! وقتی میرسه میبینه بله بچه بدنیا اومده ولی بند نافش دور گردنش پیچیده و نفس نمیکشه! پرستارا هم هول کرده بودن نمیدونستن چیکار کنن! خلاصه که خالم سریع اقدام میکنه و بچه به گریه میوفته و حالش جا میاد و با مادرش میبرنشون تو بخش! و اینجوری میشه بچه متولد شده در ماشین!

+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 21:0  توسط انسان  | 

اول از همه سلام به همه دوستای قدیمی و جدید.

باورم نمیشه که همچین تصمیمی گرفتم! باورم نمیشه واقعا؟! از خودم تعجب میکنم!!!! یه اتفاق ساده میتونه باعث چه چیزاییی بشه؟!!!

این پست اول بعد از مدتها و بعد از پس گرفتن وبلاگه و برام ارزش زیادی داره

اول از همه باید از علی آقا تشکر کنم که وبلاگم رو بهم پس داد. واقعا فکرش رو هم نمیکردم که بتونم پسش بگیرم و شخصی پیدا بشه که یه همچین کاری کنه امیدوارم که هرچی از خدا خواست زودی بهش بده.

بعدش هم نمیدونین که چی شد!! من رفتم یه سر به لینکدونیم زدم و همهههههه لینکهام رو بعد از مدتها باز کردم. بعضی از بهترین دوستام مثل آرزو ، درنا ، سانی و .... دیگه وبلاگهاشون رو آپدیت نمیکنن! بعضی ها هنوز وبلاگه هست بعضیهاشون کاملا رفته و هیچ اثری ازش نیست! چقدر آدم دلش میسوزه! ولی وقتی رسیدم به وبلاگهایی که آپدیت میشن! و برای تک تکشون نظر گذاشتم حس کردم دنیای وبلاگ نویسا چقدر زنده است؟! حس کردم دو سااااله که شایا مرده و تمام انرژی و شادمانیش از بین رفته. فکر نمیکنم من دیگه اون شایای قدیم باشم یا بشم! الان از شوق اینکه برگشتم و میتونم بین وبلاگ نویسا باشم اشک توی چشمام جمع شده. دوست دارم دوستی هام رو زنده کنم. تو این مدت که نزدیک 2 سال شده ( اصلا باورم نمیشه!!! ) فقط با یکی دو تا از دوستای وبلاگیم همچنان در ارتباط بودم و با بقیه هم تقصیر خودم بود که ارتباطم قطع شد. میخوام ایندفعه قول بدم که بنویسم حتی در سخت ترین شرایط. میخوام هیچ چیزی توی اینترنت برام اولویت بیشتری از وبلاگم و دوستام نداشته باشه. و پیشاپیش از کمک و حمایتتون یه عالمه ممنونم.

قول میدم یواش یواش بیام خبرای جدید رو بگم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 23:50  توسط انسان  | 

 

خدا رحمتش کنه من که خیلی دوستش داشتم

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1384ساعت 9:26  توسط انسان 

ديروز شيطان را ديدم

. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت

. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند .توي بساطش همه چيز بود

...... غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و

هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد.

بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را  بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد.

حالم را به هم مي‌زد

. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.

انگار ذهنم را خواند  موذيانه خنديد و گفت

: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم  نه قيل و قال مي‌كنم  و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد  مي‌بيني ! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم  آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت

 البته تو با اينها فرق مي‌كني تو زيركي و مومن

. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه

  به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.

از شيطان بدم مي‌آمد حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت  ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود.

 دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.

با خودم گفتم بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد.

بگذار يك بار هم او فريب بخورد به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم  توي آن اما جز غرور چيزي نبود.

 جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت . فريب خورده بودم، فريب . دستم را روي قلبم گذاشتم، ‌نبود

 فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام

تمام راه را دويدم

. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.

مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم

. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم

. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.

آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.

اشك‌هايم كه تمام شد ، ‌بلند شدم

 بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.

و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم.

 به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 9:13  توسط انسان 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است .
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 9:12  توسط انسان