تبليغاتX
انسان
از هندوستان تا کانادا
اول:

 یه نکته جدید درباره دپارتمان کامپیوتر دانشگاهمون کشف کردم  یه جورایی هنوز باورم نشده  

دپارتمان ما با شرکت مایکروسافت یه قرار داد داره که فقط برای دانشجوهای کامپیوتر همه نرم افزارهای مایکروسافت به صورت مجانی قرار داده شده که فقط باید یوزر و پسورد اصلی دانشگاهمون رو بزنیم بعد از اینکه چک کرد رشته کامپیوتر هستیم دسترسی داریم به صفحه نرم افزارها و هرکدوم رو میتونیم دانلود کنیم. الان چند وقته که از نسخه مجانی ویندوز ۷ استفاده میکنم و یه دوره تخفیف گذاشته بود ماکروسافت که از دستش دادم و نتونستم نسخه اصلیش رو پیش خرید کنم و خیلی ناراحت بودم. حالا میتونم وقتی که اومد از سایت دانشگاهمون مجانی بگیرمش  خیلیییییی خوشحالم

دوم:

 یه موضوعی چند وقته توجهم رو جلب کرده و یکمی گیجم کرده درباره نحوه حرف زدن دانشجوهای ایرانی در دانشگاه:

۱- اینقدر بد بود که کاملا Freak out شدم

۲- مامانم بهش گفت که خیلی miss ات کردم.

۳- after class میام پیشت درس بخونیم.

۴-   *: باشه کاری نداری فعلا؟

      من: نه

      *: پس see you tomorow

۵- * : assignment ات رو تحویل دادی؟

    من: بله

    * : What did you write for the second question?

    من بعد از اینکه یه لحظه زبونم گرفت چون مغزم بین فارسی و انگلیسی گیر کرده بود آخرش انگلیسی جواب   دادم

    * : واقعا؟! چه جالب!

سوم:

 چکمه های باغبانی

به این نتیجه رسیدیم که از این چکمه باغبونی ها که روزای اول تو مغازه ها میدیدم حتما باید بخریم!! روزای اول فکر میکردم وا؟ کی از این چکمه بیریخت ها میخره؟! حالا میبینم نه اولا که همه پاشون هست! دوما که اگه نخریم تو این وضعیت بارون خیس آب میشیم  جالبیش اینه که با همه زشتیشون قیمتشون مثل بقیه چکمه ها است! فکر کنم حدود ۳۰ - ۴۰ دلار بود دیدم. درست یادم نیست  البته بعضی وقتها طرحهای خوشگلش هم پیدا میشه.

 

 

اینم مدل بچه گونه اش:    

 

اینم مدل چکمه ای است که الان خیلی پای همه دیده میشه.

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 12:37  توسط انسان  | 

قبل نوشت: کامنتهای پست قبلی رو جواب دادم

۱- اوایل که اومده بودیم برای خرید از این shopping basket ها برمیداشتیم حسابی اذیت میشدیم! 

حسابی پر میشد و سنگین میشد و مجبور بودیم یه سری چیزها رو هم بگیریم دستمون! حالا علتش چی بود؟ اینکه دفعه اولی که من رفتم یه shopping cart بردارم دیدم قفل است و کنارش نوشته سکه ۱ دلاری!

 اول پیش خودم فکر کردم اینطوری که هر دفعه میایم خرید فقط ۱ دلار باید برای چرخ بدیم؟!  بعد هم فکر کردم خوب اگه اینطوریه حتما هست دیگه! حالا کو سکه ۱ دلاری؟  خلاصه که بعد از چندبار بالاخره پدرجان کشف کرد که سکه یک دلاری رو میندازیم توش و وقتی که چرخ رو برگردونیم بگذاریم سر جاش یه میله داره که میره توی قفلش و سکه رو پس میده! درواقع یه تشویق است برای اینکه چرخ رو برگردونی سرجاش و وسط پارکینگ ولش نکنی  الان هم یه سکه های مخصوصی پیدا کردیم که برای همین چرخهاست ( قابل خریدن هستن ) که کافیه همیشه تو کیفت باشه و موقع خرید به جای سکه ۱ دلاری ازش استفاده کنی

۲- این مطلب رو توی کامنت دونی یکی از وبلاگهایی که درباره کانادا مینویسه نوشتم بعد تصمیم گرفتم اینجا هم بگذارم

توی گروهی که هستیم برای پروژه درسمون ( همون گروهی که گفتم دوستشون دارم ) مدیر پروژمون که اسمش دش است خیلی پسره بامزه ای است. خیلی جدی و مصمم و پر از انرژی است!

اون روز حرف ایران شد. ازم پرسید اینجا اومدن از ایران راحته؟ و منم براشون تعریف کردم که چقدر اذیت شدم و چقدر مراحل کارمون طول کشید و .... که دش هم برام مطالبی تعریف کرد که خیلی برام عجیب بود.

دش کاملا سفید و روشن و بور است و از لحاظ قیافه و لهجه کاملا به کانادایی های اصلی میخوره. ولی برام گفت که وقتی سه سالش بوده از کشور بوسنی پناهنده شدن کانادا ( بخاطر جنگ ) و اینکه پدرش فوق لیسانس داشته ولی اینجا هیچ کاری پیدا نکرده و دوسال توی یه رستوران ظرف میشسته! و بعد با شخص خوبی آشنا میشه که اون شخص کمکش میکنه که یه بورسیه برای تحصیل بگیره و دکتراش رو میگیره و الان پروفسور دانشگاه است. این تجربه شخصی است که مسلما اوایل خیلی اذیت شده ولی پناهنده ها هرچقدر هم سختی بکشن اصولا راه دیگه ای ندارن! ولی خوشحالم از اینکه بالاخره موفق شدن.

۳- به تازگی و بعد از گرفتن کارتهای مدیکال، دنبال پزشک خانوادگی بودیم. اصراری نداشتیم که پزشکمون ایرانی باشه ولی صد البته برامون بهتره چون همه دردها رو که به انگلیسی نمیشه برای دکتر توضیح داد! جالبیش این بود که همه سعی میکردن پزشکی رو معرفی کنن که راحتتر تو رو به پزشک متخصص معرفی کنه! به سادگی این موضوع نشون میده که من کلا باید یادم بره پزشکهای متخصص چه شکلی هستن  البته کلا تو زندگیم یکی دو بار بیشتر نیاز هم بهشون پیدا نکردم خدا رو شکر!

توی دانشگاه هم یه بیمه اجباری داریم که بیمه تکمیلی است. هرچی فکرش رو میکنم میبینم حیفه این همه براش پول دادم بلا استفاده افتاده! برم یه سر پیش دندونپزشک دانشگاهمون ( حیف شد ایران قبل اومدن کلی رفتم دندونپزشکی و هر کاری بود انجام شد! ) - این بیمه تا یه سقفی همه هزینه پرکردن دندون رو برامون میده.

۴- پاییز در SFU

اینها عکسهایی هستن که این چند روز تو دانشگاه گرفتم. هوا فوق العاده قشنگ بود. بالای تپه ی دانشگاه همه جا رو مه گرفته بود و همه درختها یهو قرمز شده بودن  واقعا قرمز !! نمیدونم جایی از ایران هست که توی پاییز درختها اینقدر قرمز بشن؟! من تا حالا ندیده بودم

ایستگاه اتوبوس و اولین درختهای قرمز شده:

( این عکسها رو اوایل هفته پیش گرفتم و تازه درختها شروع به زرد شدن کرده بودن )

 

درختهایی که نصفشون سبز مونده و نصفشون قرمز شده

برگهای رونده روی ساختمانها:

کاملا پاییز میشوند!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 1:52  توسط انسان  | 

الان که دارم این پست رو مینویسم توی سایت کامپیوتر دپارتمانمون نشستم و دارم سعی میکنم بلکه آخرین اساینمنتم رو تموم کنم. برای فردا دو تا اساینمنت باید تحویل میدادم که یکیش رو قسمت خودم رو عصر تموم کردم. یکی از همگروهیام انگار که گم شده! هرچی بهش ایمیل میزنیم که قسمت خودش رو تحویل بده که فردا باید آپلود کنیم روی سایت دانشگاه جواب نمیده! فکر کنم آخرش مجبوریم یکی از ما دو تایی که کار خودمون رو انجام دادیم سهم اون یکی رو هم انجام بدیم و بفرستیم! خیلی اینجوری بده! هممون یه نمره میگیریم در حالیکه یکیمون اصلا هیچ کار نکرده!

این یکی اساینمنتی که الان دارم انجام میدم ولی گروهی نیست! تقریبا یک ماهه که داریم روش کار میکنیم. همه بچه ها سرگیجه گرفتن دیگه و هی به همدیگه ایمیل میزنن که ای خداااا چیکار کنیم؟!  منم تقریبا آخراش هستم ولی برنامه اش جوریه که تا وقتی که تا آخرش ننویسم نمیتونم امتحانش کنم! یه وقت میزنه و دم آخر یه اروری میده که نمیتونم حلش کنم و تمام زحمات بیست روزم ....  

الانم از برنامه نوشتن خسته شدم گفتم بشمارم ببینم سایت کامپیوترمون چندتا کامپیوتر داره؟ یه سرشماری سریع که کردم حدود ۳۰۰ تا شد  البته همه پی سی هستن اگر کسی مک کار باشه باید بره توی سایتهای دیگه دانشگاه  

دو تا چیزی که تازه درباره سایتهای دانشگاه فهمیدم یکی اینه که هرشخصی یه درایوی داره به نامه درایو H که از همه جا قابل دسترس است. یعنی من چه برم کتابخونه و با یوزر و پسوردم از کامپیوترهای اونجا وصل بشم و چه از کامپیوتر های سایت دپارتمانمون این درایوم رو میبینیم و میتونم فایلهام رو توش قرار بدم. ولی نکته جالب درباره این درایو اینه که از طریق اینترنت هم قابل دسترس است. یعنی من از خونه هم میتونم وصل بشم به درایو ام و فایلهایی که توی دانشگاه ساختم رو بردارم!

یک نکته دیگه که فهمیدم اینه که ریسرچ لبهای بچه های فوق و دکترا کاملا جداست و برای همینه که توی سایت کامپیوترمون فقط بچه های لیسانس رو میشه دید. اونها بنا به رشته تحقیقشون لبهای جداگانه ای دارن که توی یه ساختمون دیگه نزدیک دپارتمانمون است. اینم برام جالب بود.

سایت کامپیوتر در اس اف یو:

سایت کامپیوتر سیستمهای مک در اس اف یو:

 آخر سر هم یه شکایت بکنم!

من یه مشکلی با سیستم حمل و نقل عمومی ونکوور پیدا کردم!

مشکلم اینه که خونه ما بالای یه تپه قرار داره. از این تپه تامرکز شهر دو تا اتوبوس هست که هرکدوم رو میتونیم سوار بشیم. ولی این دو تا در یک ایستگاه نیست یکی از این اتوبوسها سر خیابونمون و یکی از ته خیابونمون رد میشه. این اتوبوس ها هر دو هر نیم ساعت یکبار میان! و هر دو راس ساعت ۱۱:۲۳ میرسن به ایستگاه نزدیک خونه ما. پس اگر برم سر خیابون و اتوبوس رو از دست بدم دیگه فایده ای نداره که برگردم تا ته خیابون و اون یکی رو سوار شم! چون هر دو در یک زمان راه میوفتن.

حالا چرا ممکنه اتوبوس رو از دست بدم؟

۱) اینجا در اتوبوسهای کوچیک داخل شهری که بهشون شاتل میگن اگر بیشتر از ۳ نفر ایستاده باشن اتوبوس مسافر دیگه ای رو نمیپذیره! گاهی پیش میاد که اتوبوس پر ( در واقع نیمه پر!) از جلومون رد میشه و تا نیم ساعت بعد خبری از اتوبوس نیست و من به کلاس اولم نمیرسم! با این زیاد مشکل ندارم چون اولا کم پیش میاد دوما خوب میگم قانونش اینه دیگه چیکار کنم؟!

۲)  مشکل بدتر اینه که از خونه ما تا ایستگاه اتوبوس سر خیابون تقریبا ۷ دقیقه راه است. ولی بارها پیش اومده که تا از در خونه میام بیرون اتوبوس رو میبینم که از سر چهار راه پیچید و توی ایستگاه ایستاد!!! و این یعنی ۶ دقیقه زودتر از زمان تعیین شده! و دیگه هم وقت ندارم که به اتوبوس ته خیابون برسم چون تا اونجا حدود ۸ دقیقه راه است!

این موضوع قابل اعتراض است! چون اگر اعلام میکنن که اتوبوس سر این ساعت در این ایستگاه است زودتر رسیدنش بی معنی است! ولی دوست ندارم اعتراض کنم  حالا جدیدا دیگه تا مرکز شهر رو با دوچرخه میرم ولی خیلی خسته کننده است و دوست ندارم. چونکه همه راه سرپایینی است و دائما باید ترمز بگیرم! یک بار هم دست راستم رو از روی فرمون برداشتم که کیفم رو صاف کنم یهو سرازیری تند شد و با دست چپ به شدت ترمز کردم ( ترمز جلو! ) در نتیجه جلوی دوچرخه ایستاد و من از روش پرت شدم پایین  شانس اوردم که جاییم نشکست چون خیلی بد افتادم! ولی از شدت پا درد تا یک هفته نمیتونستم درست راه برم

ایستگاه مرکزی اتوبوسرانی دانشگاه اس اف یو:

ایستگاه مرکزی اتوبوسرانی شهر کوکوئیتلام:

+ نوشته شده در  جمعه 24 مهر1388ساعت 3:29  توسط انسان  | 

ممنون از لطف همتون  ببخشید که نبودم و سراغم رو گرفتین ولی واقعا سرم شلوغ بود!

عوضش با عکس اومدم! 

* من اصلا نفهمیدم مهر شده!! باور نمیکنید وقتی فهمیدم چقدر شکه شدم! یعنی الان همه دارن ایران میرن مدرسه  نمیدونم چرا اینقدر برام عجیبه

* یه خبر جالب اینه که شکیبا به طرز باور نکردنی برای اولین بار توی زندگیش برای یه چیزی که میخواست گریه کرد توی مدرسه یه زنگ موزیک دارن که توش فقط آواز میخونن! ولی مدرسه اشون یه بند موزیک داره که اول سال عضو میگرفت و شکیبا میخواست علاوه بر اینکه عضو بند میشه حتما گیتار برقی بزنه! ولی برای گیتار فقط ۱ نفر میخواستن و متقاضی ها ۵ نفر بودن! شکیبا هم اینقدر ناراحت شده که بغض کرده و با بغض برای معلمه توضیح داده که چرا خیلی براش مهمه که گیتار بزنه! آخرش هم شکیبا رو قبول کردن فکر کنم بخاطر بغضش بوده که تقریبا به گریه تبدیل شده! و حالا کلی با ذوق گیتار تمرین میکنه

* هیچوقت عادت به این همه کار عملی توی دانشگاه نداشتم! همیشه باید درس میخوندیم و فوقش این بود که یه تمرینی حل کنیم و تحویل بدیم! ولی اینکه توی همه کلاسها گروه داشته باشی و همیشه باهاشون با ایمیل و تلفن در تماس باشی و با هر گروه هفته ای دوبار قرار بزاری و هر بار ۲ - ۳ ساعت راجع به تکلیف هفته آینده بحث کنی و ...... یه مسئله تازه است که به درسهای زیادی که باید بخونم اضافه شده و مدیریتش کمی برام سخته!

بزرگترین پروژه ای که داریم برای یک درس چهار واحدی است که استاد سختگیری داره. دائما در حال نوشتن گزارش یا قرار گذاشتن با همگروهی ها هستیم و داریم با هم بحث میکنیم! برای انجام این پروژه باید از یه زبان برنامه نویسی جدید استفاده کنیم که هیچ کس توی کلاس اون رو بلد نیست و تازه شروع به یادگرفتنش هم کردیم که این اصلا جزو درس نیست! ولی لازمه دیگه  این گروهم رو خیلی دوست دارم. اول کلاس فکر کردم خیلی بده که ۴ ماه مجبورم دائما با کسانی باشم که به زور بهم تحمیل شدن و خودم دوستی باهاشون رو انتخاب نکردم. ولی حالا هر ۴ نفرشون رو شدید دوست دارم. مثل خانواده ام شدن. باید با هم بسازیم و خوبیهای هم رو ببینیم. یکیشون که اسمش دش است خیلی مدیر خوبی است و خیلی قشنگ همه کارها رو مدیریت میکنه برای همین گروه یکپارچه و خوبی داریم.

* در کنار همه این تکالیف و درسها باید هر روز برای سه تا شرکت درخواست کار میفرستادم که برای هر کدوم باید کاور لتر مخصوص به خودش رو مینوشتم که خیلی وقتم رو میگرفت. از طرف دیگه توی یه درس آنلاین ثبت نام کردم که روزی ۳ ساعت باید برم توی صفحه اش و کارهای مربوطه رو انجام بدم  

 ولی این چند روز خیلی سرم خلوت شده چونکه هم دیگه لازم نیست رزومه بفرستم هم اینکه تکالیف این هفته پروژمون همش به عهده دو تا از همگروهی های دیگه است و من کاری ندارم! عوضش یه تکلیف خیلی سنگین برنامه نویسی برای درس هوش مصنوعی دارم که واقعا خدا بخیر بگذرونه! کلا ۲۰ روز براش وقت داشتم که الان ده روزش گذشته و یک سومش رو نوشتم

خبر خوب اینکه برای شرکت  syncrude  پذیرفته شدم و ۱۱ ژانویه باید اونجا باشم. شهرش ۱۶۰۰ کیلومتر از کوکوئیتلام دوره ولی اونجا بهمون خونه و وسیله نقلیه برای رفت و آمد میدن. بلیط هواپیما هم برای رفت و برگشت خودشون برامون میگیرن. حقوق خیلی خوبی داره ( ۴ برابر حقوق یک شرکت دیگه است که برای اون هم آفر گرفتم! ) . اینطور که میگن شرکت خیلی خوبی است و ۵ هزار تا کارمند داره و یکی از شرکتهای بزرگ شنهای نفتی در کانادا است. هم شدیدا استرس دارم هم هیجان دارم!! به این فکر میکنم که تازه اومدم ونکوور و دوباره باید جابجا بشم! شاید هر کس دیگه ای بجز من بود این کار نمیکرد و برای شرکتهای داخل ونکوور درخواست میفرستاد! ( منم فرستادم ولی حالا که اینجا خیلی بهتره ! ) هنوز هم کمی دو دل هستم چونکه فکر میکنم شاید اگر صبر کنم نتیجه درخواستم برای ماکروسافت یا بقیه شرکتهای کامپیوتری بیاد بهتره! ولی این فرصت رو از دست میدم! تصمیم سختیه!

* من خیلی سال برای رسیدن به اینجایی که هستم زحمت کشیدم. خیلی اذیت شدم خیلی وقتها نا امید شدم و از همه چیز گذشتم و بعد دوباره شروع کردم! همه اینا باعث میشه که بخوام از نهایت امکاناتی که دارم استفاده کنم! دوست دارم همه جا رو بگردم و برم تجربه کنم! امیدوارم تصمیمم اشتباه نباشه! و بعدا نگم کاش کاری مرتبط تر رو انتخاب میکردم. کارش کامپیوتری است ولی خیلی برنامه نویسی نیست!

* هوا فجیع سرد شده!! ولی بازم بارون نمیاد! همه میگن خیلی عجبیه و پارسال کل سپتامبر بارون اومده!

اینها عکسهای مسیر پیاده روی نزدیک خونمون هستن که گهگاهی اگر وقت کنم یه قدمی میزنم

 

این عکس از روبروی داگلاس کالجه ( کالجی که مامان اینا میرن) روبری این کالج یه دریاچه است که این پرنده ها ( غازن؟! ) از دریاچه اومدن این طرف خیابون نمیدونم چیکار؟

اینا هم عکس همون دریاچه:

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 13:6  توسط انسان  | 

الان که دارم این رو مینویسم تقریبا میشه گفت توی خواب دارم تایپ میکنم! تقریبا یک هفته است که هر شب ۲-۳ خوابیدم و صبح هم زود بیدار شدم و رفتم دانشگاه و همش دویدم و شب ساعت ۹ - ۱۰ میرسم خونه  البته فعلا اینجوریه چون که این دو هفته ، هفته های "کاریابی" هستن و توی دانشگاه دائما سمینار داریم. فقط امروز سه تا سمینار شرکت کردم!!! از شرکتهای

telus        و     microsoft      و             syncrude

خیلی سیستم جالبی است اینجا! ما دو ترم باید بریم توی یه شرکت کار کنیم. برای ما اجباری نیست ولی برای رشته علم مهندسی اجباری است ولی ما هم اینطور که معلومه که اگر که بعد از فارغ التحصیلی همچین تجربه ای نداشته باشیم از استخدام خبری نیست!

حالا قسمت جالبش اینه که این شرکتهایی که دانشجو ها رو به مدت یک یا دو ترم استخدام میکنن همین شرکتهای بالا به اضافه خیلی های دیگه مثل IBM , EA Games, Nokia, Ericson هستن.و مثل کارآموزی های ایران هم نیست که عملا آدم کار زیادی انجام نمیده! اینجا مسئولیت داری و واقعا انگار که یکی از کارمندهاشون هستی. حتی امروز توی سمینار ماکروسافت میگفت که شما برای تولید نرم افزارهایی که سالهای آینده وارد بازار میشن استخدام میشین و بعدا میتونید نتیجه کارتون رو عملا ببینید!

این شرکتها بعد از اینکه یکی دو ترم دانشجوها رو استخدام کردن، بعدا برای کارمنداشون اکثرا سعی میکنن از دانشجوهایی که قبلا باهاشون کار کردن و از کارشون راضی بودن انتخاب کنن! این به نفع هر دوطرف است! هم دانشجو راحت بعد از فارغ التحصیلی کار داره! هم اونها قبلا آموزشش دادن و باهاش کار کردن و خیلی راحت بعدا همه چیز پیش میره.

من تصمیم گرفتم حتما از این فرصت استفاده کنم چون اگر بخوام مستقیم برم برای فوق لیسانس دیگه نمیتونم این کارها رو انجام بدم چون فقط برای دانشجوهای زیر فوق لیسانس است!

ولی کلی شرایط و پیش نیاز داره!

۱) باید حداقل دو سال درس خونده باشی ( تو رشته کامپیوتر )

۲) باید درس مهندسی نرم افزار رو یا پاس کرده باشیم یا در حال خوندنش باشیم ( که من این ترم دارم )

۳) باید چندتا کلاس شرکت کنیم و رزومه و .... رو تکمیل کنیم

۴) یه درس هست که باید آنلاین در کلاسهاش شرکت کنیم و بعد هم امتحان بدیم!

۵) توی سمینارها شرکت کنیم و ببینیم که به کدوم شرکتها و کارشون علاقه داریم

بعد از انجام این کارها میتونیم برای شرکتها درخواست بفرستیم که همه این درخواستها و کارها زیر نظر یه قسمت از دپارتمانمون انجام میشه که همیشه باید اونها رو در جریان قرار بدیم.

فعلا از دو سه تا از شرکتها خوشم اومده. مراحل ورود به مایکروسافت وحشتناک سخت بود هرچند که فکر میکنم از پسش بر بیام ولی نمیدونم که ارزش سختی کشیدن هاش رو داره؟! فکر کنم داشته باشه!

جالبتر از همه اینها اینه که این شرکتها لزوما در ونکوور یا کانادا نیستن! مثلا یکی از انتخابهای من در آلبرتا است که با هواپیما ۳ ساعت از اینجا دوره! یا مثلا اگر برای مایکروسافت قبول شیم باید بریم در شعبه سیاتل ( آمریکا ) و اونجا ۸ ماه کار کنیم. یا شرکتهای دیگه ای که از ژاپن و چین و فرانسه و انگلیس و .... دانشجو میگیرن!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 13:46  توسط انسان  | 

بعد نوشت:

۱- سمانه جان خیلی کار خوبی کردی که گفتی! من وقتی یه جایی هستم که کامنتی رو میخونم و همون موقع نمیتونم جواب بدم ( مثلا از موبایل میخونم ) بعد دیگه یادم میره که جواب بدم! برای همین حتما باید یاد آوری بشه. جواب سوالت رو زیر همون سوال دادم.

۲- علی آقا من هیچ کامنتی رو پاک نمیکنم. کامنت شما هم مطمئننا سر جاشه احتمالا از کامنتهایی است که برای پست "جواب" داده شده و شما کامنتهای پست قبلی رو چک کردی ( یا برعکس )


۱- توی دانشگاهمون ایرانی خیلی خیلی زیاد هست  همینطور که راه میرم میشنوم که خیلیها دارن با هم فارسی حرف میزنن! و امکان نداره یک دقیقه یک جا واستم و ۵-۶ تا ایرانی از بغلم رد نشن! توی همه کلاسهام هم حداقل ۳-۴ تا همکلاسی ایرانی دارم  تازه میگن توی یو بی سی خیلی بیشترن

۲- اولین Homework ام رو امروز تحویل دادم  تازه اینجور که دانیلا گفته این درس راحتترین درس این ترمم است و برای این Homework حدود ۴ ساعت وقت گذاشتم. خیلی از Assignment ها میترسم  نه میدونم فرمتشون چطوری باید باشه؟ نه میدونم که آیا رایتینگ من در حد قابل قبول هست یا نه؟ امروز بعد از تحویل Assignment به استادمون گفتم که من نا آشنا هستم و نمیدونم چقدر اشکالات داره؟ گفت من زیاد سخت نمیگیرم! ولی شنیدم که دو تا استاد دیگه ام خیلی سختگیرن. این کلا خیلی استاده نازیه  یک کوله پشتی قرمز گنده هم داره که همش باهاش اینطرف و اونطرف میره

۳- از دو هفته پیش به شکیبا و پسر مریم قول داده بودیم که یه روز با هم بریم شهربازی! هم تابستون داشت تموم میشد و هم شهر بازی تا یک ماه دیگه بیشتر باز نیست. بالاخره شنبه به قولمون عمل کردیم و باهم رفتیم

اینجا شهربازی اینجوریه که یه کارت میخریم ۲۸ دلار از ساعت ۱۰ صبح تا ساعت ۶ عصر هرچندبار هر بازی که بخواهیم رو سوار میشیم و برای هر بازی نباید بلیط جدا گرفت. بچه های زیر ۳ سال هم مجانی هستن. بازی هم زیاد داشت و بعضی هاشون واقعا وحشتناک بودن  من که دو سه تاش رو حتی فکرش رو هم نکردم که بخوام سوار شم  

جدیدا یه آشنای ایرانی پیدا کردیم که پسرش هم مدرسه ای شکیبا و پسر مریم ( صنعان ) است. این خانم هم با پسرش اومده بودن. پسرش بیش فعال است و تحت درمانه و خیلی اذیتمون کرد  مادرش هم دائما از ما معذرت میخواست که من خیلی براشون ناراحت شدم  خلاصه که این آقا پسر دست ماها رو گرفت از این بازی به اون بازی! یک ثانیه هم اجازه نمیداد صبر کنیم و استراحت کنیم!! آخرش ما دیدیم که اینجوری فایده نداره و ازشون جدا شدیم! بیچاره صنعان باهاش رفت که یهو سر ظهر حالش بد شده بود و رنگش پریده بود  

 

کلا شهربازی سه تا ترن هوایی داشت این یکی ترن هوایی چوبی بود که من از سوار شدنش پیشمون شدم  جزو اولین وسیله هایی بوده که توی این شهربازی ساخته شده و فکر کنم قدمتش به ۵۰ سال میرسید

یه ترن هوایی دیگه هم داشت که توی عکس پایین پیداست ( به رنگ قرمز )  اینم که دیگه اصلا فکرش رو نکردم! به اندازه کافی توی قبلی سکته کرده بودم  این یکی بازی که توی این عکس هست من که نفهمیدم چیه! دو طرفش یه صندلی بود که دو نفر توش نشسته بودن و همینجوری خیلی سریع دور خودش میچرخید! بعد یه جوری بود انگار که کسانی که سوارش بودن وقتی که میرفت بالا برمیگشتن سر و ته میشدن و آویزون بودن! حتی با این فاصله دور پاهاشون دیده میشد که توی هوا آویزون بود   به مریم گفتم خوبه پولیه ولی اگر مجانی هم بود من یکی که سوار نمیشدم  ( کلا دو تا بازی داشت که با بلیط ورودی نمیشد سوار شد که هر کدوم بلیطش ۳۰ دلار بود )

 

اینم ترن هوایی کوچولو که خیلی لوس بود

من ایران فقط یه بار سفینه سوار شده بودم ولی یادمه که فقط میچرخید و بالا پایین نمیرفت  ولی این یکی!! وحشتناک ترین بازی ای بود که کلا سوار شدیم

این بازی ( عکس پایین ) رو سه بار سوار شدیم  از بیرون اینقدر وحشتناک به نظر میومد که اول به زور شکیبا رو سوار کردم ولی مگه راضی میشد پیاده بشه؟ 

ولی از بس که چرخیدیم وقتی پیاده شدیم دیدم که عینک آفتابیم نیست  اینقدر ترسیدم که حد نداره! بعد از اینکه عینک آفتابی ای که مامان هدیه تولد برام خریده بود رو توی تله کابین گم کردم ( توی این پست گفته بودم ) این یکی رو تازه قبل از اومدن بجای اون خریدم  خلاصه که سکته کردم رفتم به مسئولش گفتم که گفتن ما شب میتونیم بگردیم و اگر پیدا کردیم بهتون زنگ میزنیم  منم دیگه بقیه روز حالم گرفته بود تا اینکه موقع برگشت مریم گفت حالا برو یه بار دیگه بهشون بگو که شاید همین الان بگردن! منم رفتم که بگم خانمه یه عینک نشونم داد گفت احیانا این نیست؟!  خوددددش بود  کلی ذوق کردم

اینم سرسره آبی است که من همیشه عاشقش بودم  البته این خیلی هیجان انگیز تر از اونی بود که تو شهر بازی مشهد سوار میشدیم  وقتی هم میرسیدیم به حوض پایین آنچنان با شدت میخورد به آب که یه موج شدیدی میرفت بالا و میریخت روی همه!!! خلاصه بعد از ۳ بار که سوارش شدیم کاملا خیس شده بودیم  

این سامی خوشگلم هم از روی این اسب پایین نمیومد  بهش گفتم بریم سوار یه بازی دیگه شیم! بعد سوار فیله شد و از اول تا آخرش گریه کرد  مسئولش هم ناراحت شده بود و ازم معذرت خواست گفت نمیتونم بازی رو متوقف کنم

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 8:41  توسط انسان  | 

Froshweek به هفته اول دانشگاه میگن که در واقع یک هفته تفریح و دوست یابی و ... است برای تازه واردین. توی این یک هفته برنامه های مختلفی برای کسانی که تازه وارد دانشگاه شدن وجود داره به دو مدل مختلف. اول: دانشگاه هر روز یه سری برنامه داره که از صبح ساعت ۱۰ شروع میشه تا ساعت ۴:۳۰ عصر که همه این برنامه ها توی همون Convocation mall اجرا میشه.

از طرفی هر دپارتمانی برای دانشجوهای خودش برنامه های جداگانه داره. تمام برنامه دپارتمانمون توسط یک سری لیدر اجرا شد که این لیدرها دانشجوهای سال دوم یا سوم بودن. چندتا از برنامه هاش رو شرکت کردم البته به جز یکیش توی بقیه خیلی بهم خوش نگذشت چون بقیه همه کانادایی هستن و موقع صحبت کردن همه حرفهای همدیگه رو میفهمن و خاطرات مشترک و سلیقه های مشترک دارن! حرفهای مشترک زیادی برای گفتن دارن و کلا من نمیتونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم از طرف دیگه هم همشون ترم اولی بودن و توی همه کلاسها با هم بودن و من خیلی توشون تنها بودم و بیشتر با لیدرها که سال بالایی بودن هم کلاس بودم تا دانشجوهای جدید! از روز سه شنبه هر روز نهار میدادن. یه عکاس هم بود که دائما در حال عکس گرفتن بود و دوشنبه عکسهاش رو میگذاره و منم توی وبلاگ قرار میدم.

روز سه شنبه اول که رفتیم نفری یه تیشرت بهمون دادن که جلوش عکس یک کامپیوتر کشیده شده و پشتش هم تبلیغ همه اسپانسرهای این برنامه.

    

همه باید این تیشرت رو تنشون میکردن. و هرجا میرفتیم همه با تعجب نگاهمون میکردن! چون کلا تنها دپارتمانی بودیم که برای این مراسم تیشرت داشتیم و خیلی ها ازمون میپرسیدن که قضیه چیه؟  بعد از نهار رفتیم توی یه سالن که به گروههای ۵-۶ نفری تقسیممون کردن و مراسم عضویت در دپارتمان کامپیوتر رو اجرا کردن! مراسم هم اینجوری بود که توی یک صف می ایستادیم و یکی یکی میرفتیم جلو مدیر اصلی برنامه یه گردنبند مینداخت گردنمون و بعد با خودش و همه لیدرهای دیگه دست میدادیم و رسما عضو دپارتمان میشدیم.

این گردنبندها مدلهای مختلف بود که درواقع همشون اجزای مختلف کامپیوترهای قدیمی بودن.

 

 هر گروه یه لیدر داشت و  اون لیدر جاهای مهم دانشگاه رو که فقط برای رشته ما مهم بود بهمون نشون داد و اینکه هر کاری رو چطور باید انجام بدیم.

بعد از اون دوباره رفتیم توی یه سالن و یه بازی کردیم که هر گروه باید یه سری سوال جواب میداد و خلاصه که گروه ما برنده شد! اونم بخاطر لیدرمون بود که جواب اکثر سوالها رو میدونست و خیلی هم دلش میخواست برنده شیم! اسمش کریس است و واقعا خیلی پسر خوبی بود و کلی هم مطالب جالب بهمون گفت و خیلی کمکمون کرد. دیروز هم بهم گفت که دوست دخترش ایرانی بوده و الان برگشته ایران! وقتی که گروهمون برنده شد بهمون یه سری امتیاز دادن که این امتیازها هر روز جمع میشه و در آخر هر کس که امتیاز بیشتری داشته باشه جایزه میگیره.

برنامه چهارشنبه هم با ناهار شروع شد و بعد از نهار رفتیم توی یه سالن بسکتبال و یک مقدار حرف زدیم.

 بعد طبق سنت ( اینطور که توضیح دادن ) اینجوریه که دپارتمان علوم کامپیوتر ( ما ) با دپارتمان علوم مهندسی با هم همیشه درگیری دارن !! و اون روز قرار بود بر علیه هم یه مسابقه بدیم. مسابقه هم اینجوری بود که وسط حیاط دانشگاه که همش چمن است رفتیم و حیاط رو به دوقسمت تقسیم کردن هر قسمت برای یک گروه. هر گروه هم شامل ۲۰ - ۳۰ نفر بودیم! هر گروه یه پرچم داشت که پرچم همون دپارتمان بود و طبق یک سری قانون باید به همدیگه حمله میکردن و هر گروهی میتونست زودتر پرچم گروه مقابل رو بدزده برنده بود!!! من نگهبان قسمت پشتی  قسمت خودمون بودم  از اونجایی که قبلش بارون شدیدی اومده بود زمین خیلی لیز بود و تقریبا هر کسی یکی دو بار سر خورد و در آخر بازی همه لباسهاشون گلی بود! منم بی نصیب نموندم  کلا دو دور بازی کردیم دور اول علوم کامپیوتری ها برنده شدن و دور دوم علوم مهندسی ها!  ولی واقعا خوش گذشت و باعث شد بیشتر باهم دوست بشیم  ولی آخرش چندتا مسئله پیش اومد که خیلی حالم رو گرفت! یعنی نمیدونم حس میکردم خیلی بینشون غریبه هستم! چون حرفهایی میزدن و میخندیدن که من اصلا نمیفهمیدم ! اگر هم میفهمیدم جالب بودنش رو نمیدونستم! مثل اینکه ما بشینیم جکهای فارسی بگیم! یه خارجی هرچقدر هم فارسیش خوب باشه بازم ممکنه نفهمه کجای ماجرا جالبه  یه لحظه حس کردم دوست دارم کوچیک بشم و اینجا برم مدرسه  دوست داشتم بیشتر با جو آشنا بودم  

چهارشنبه قبل از این بازی من دو تا کلاس هم داشتم که از صبح رفته بودم دانشگاه خلاصه که حسااابی خسته شده بودم و وقتی رسیدم خونه واقعا در حد یه آدم بی هوش بودم  رفت و آمد هم واقعا خسته کننده است بیشتر از ۱ ساعت و نیم برای رفتن توی راهم و ۱ ساعت هم برای برگشتن.

امروز هم که پنجشنبه بود یه بازی جالب داشتن و چندتا برنامه دیگه که من چون همش رو کلاس داشتم هیچ کدومش رو نتونستم برم! ولی باید جالب بوده باشه. حتما همتون بازی pacman رو دیدین؟

این بازی رو به صورت واقعی توی خیابونهای ونکوور انجام میدادن! نمیدونم چطوری؟ ولی تا جایی که فهمیدم قرار بود با ۵ تا لپتاپ و تعداد زیادی موبایل و یه نقشه شهر و خیابونهای ونکوور برن بعد یه نفر خود شخصیت اصلی میشد و باید یه سری چیزهایی رو جمع میکرد و بقیه هم سعی میکردن که بگیرنش و اجازه سوار شدن اتوبوس هم داشتن  بعد از این بازی هم قرار بود برن یه جایی که انگار خیلی معروف بود و همشون میدونستن کجاست! شام بخورن!

ولی از همه جالبتر برنامه فرداشونه  فردا که جمعه و روز آخر هفته است قراره از ساعت ۳:۳۰ برن دوباره ونکوور که نمیدونم برنامه چیه؟ بعد برای ساعت نه برمیگردن دانشگاه و تا ساعت یازده دوباره یه بازی در مقابل دپارتمان علوم مهندسی دارن که بازی بخور بخور است  بعد تا ساعت ۱ بعد از نصفه شب شام میخورن! بعد هم تا ۶ صبح بازی  کامپیوتری و .... میکنن   فکر کنم باید بگم بهشون خوش بگذره

 عکسهای زیر هم مربوط به Froshweek اصلی دانشگاه است.

سگ معروف SFU به نام Mcfogg dog اینم صفحه فیس بوکش!

اینم جنگجویان اس اف یو!

اینم گروه Cheer Leaderها

غرفه اپل

بچه های مهدکودک در حال پیاده روی

پی نوشت: عکسهایی که خودم گرفته بودم رو که همه رو گذاشتم ولی عکسهای خیلی بهتری هم کریس گرفته که به محض آپلود شدنشون توی یه پست جداگانه اونها رو میگذارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 11:43  توسط انسان  | 

جواب:

۱) جواب محمدرضا: در پست قبلی این مطلب رو اضافه کردم : توی این سالن ورزش، برای بچه ها با قیمت کمتر از بیرون، کلاس بسکتبال و تکواندو برگذار میشه.

۲) در جواب رضا و مانا: پدرم چندتا Course تکی توی BCIT گرفته که درواقع فقط میخواد یه ترم بره و این چندتا درس رو بخونه تا راحتتر بتونه کار مرتبط با رشته اش اینجا پیدا کنه. مامان و شمین هم هردو میرن داگلاس کالج و زبان میخونن و میخوان برای سال دیگه دانشگاه پذیرش بگیرن در نتیجه الان زبان و تا چند ماه دیگه برای آیلتس میخونن. مامان هم برای اینکه بتونه کار مرتبط با رشته اش رو انجام بده چندتا کلاس و چندتا امتحان باید بده که قبلش حتما باید آیلتس داشته باشه.

۳) گیتا: راستش نمیدونم. ما تازه اومدیم اینجا و هنوز نمیتونم این رو قطعی بگم که من چطوری میشم؟ این مسجد رفتن ها هم علتش اینه که پدرم میخوان شکیبا که هنوز سنش کم است همه محیطهای اینجا رو ببینه و خودش راهش رو انتخاب کنه و پدرم دری رو به روش نبسته باشه! در نتیجه ما تا حالا با همه انواع عقاید و ملیتها و .. اینجا ارتباط داشتیم بیشتر بخاطر شکیبا و از الان به بعد که دانشگاه ما شروع شده دیگه فکر نکنم بتونم! همین دو روز وقتی میرسم خونه از خستگی حتی نمیتونم بیام اینترنت!

۴) این چند روز خیلی دارم از حق و حقوق صحبت میکنم. این هم روش!

---> چرا بعضی ها فکر میکنن آزادی و پیشرفت فقط حق خودشونه؟! و چرا هرکس که در ایران مونده یعنی از شرایط راضی است؟

حرفم رو خلاصه میکنم توی یه جمله و بعد خودتون قضاوت کنید:

"مطمئننا دی.ک.ت.اتوری حاکم بر کشورمون حاصل وجود همچین آدمهایی با این نوع طرز فکر است"   ------------>

مهرزاد:

لطفا کانادا رو هم به گند نکشید!

اگر به مسائل مذهبی‌ علاقمند هستید باید میموندید همونجا که بودید. افرادی مثل شما از کشورهای جهان سوم میان و از آزادی اینجا سو استفاده می‌کنن و سعی‌ می‌کنن اینجا رو هم شبیه همون جائی‌ بکنن که ازش اومدن. باید بدونید خیلی‌ از کسای که اینجا اومدن (مثل من) از اون خراب شدهٔ خرافات زده و از دست امثال شما فرار کردند و چند هزار کیلومتر آمدند اینجا که زندگی‌ راحت تری به دور از شما‌ها داشته باشند. نمی‌فهمم این چه بیماری هست که اصرار دارید هم جا رو همون شکلی‌ بکنید که ازش اومدید. خوب اونجا که هست. برید همونجا زندگی‌ کنید. بذرید این گوشهٔ دنیا هم مال آدمائی باشه که با شما فرق دارن.

البته احتمالا شما هم مثل بقیهٔ باورمندان اونقدر به آزادی بین معتقد هستید که فورا کامنت من رو پاک خواهید کرد. اما این حرفا باید به گوشتون برسه حتا اگه بعد از خوندن پاکش کنید.

۵) مریم پاییزی: اینجا از هر عقیده و مذهب و دینی میتونی پیدا کنی! این خانمهای محجبه از گروه مسلمانهای مذهبی ساکن ونکوور هستن..


پی نوشت:

ببخشید که از عکس و مطلب خبری نیست! هم خسته ام هم امروز فشارهای زیادی داشتم که خیلی بی حوصله ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 11:53  توسط انسان  | 

خیلی ها خواسته بودن که درباره ماه رمضون اینجا بنویسم.

کلا که بیشتر سعی کردیم توی خونه باشیم. یه جورایی هم شب و روزمون عوض شده بود! خوب اکثرا بیکار بودیم و توی خونه. ولی خوب از امروز به بعد این اوضاع تغییر میکنه. چون فردا روز اول مدرسه، دانشگاه و کالج است! و یه خانواده ۵ نفری محصل خواهیم بود.

ولی درباره ماه رمضون اینجا بگم که ایرانیها دو تا مسجد دارن که هردوی اونها در نورث ونکوور است ما دو تا یکشنبه کلا رفتیم هربار هم یکی از این مسجدها رو توی مراسم وافطارشون شرکت کردیم.

یک مسجد هم هست که مصریهای اهل تسنن ساکن کوکوئیتلام اون رو ساختن و بابا تقریبا هر شب برای نماز و افطار میره اونجا و شکیبا هم اکثر اوقات باهاش میره من و مامان هم دوسه باری باهاشون رفتیم. همه چیز طبق سنتهای مسلمونهای اهل تسنن اجرا میشه. فکر نمیکردم نماز جماعتشون اینقدر با نماز ما فرق داشته باشه! البته زمانش رو که میدونستم متفاوت است ولی اصولش رو نه! موقع شام هم غذاهای عربی و نسبتا تند و پر از ادویه میخوریم! خیلی جالبه برای من خیلی خوشمزه است چون نزدیک به طعم غذاهای هندی است و من خیلی دوست دارم. یک شبم که یه خانواده پاکستانی شام رو دادن که دیگه کاملا مثل هندیها بود و حسابی تند!

وای یه اتفاق خیلی جالب یه شب افتاده بود توی این مسجد. ما کمی دیر رسیدیم ( بعد از زمان افطار اهل تسنن ) وقتی که رسیدیم دیدم که مریم حسابی عصبانی است! گفت که از وقتی که همه شروع به افطار کردن یه خانم سیاه پوست اومده و گیر داده که باید افطار کنی و گناه است که باز کردن روزه رو به تعویق بیاندازی. و از اونجایی که زمان افطار ما ۱۰ دقیقه حدودا دیرتر است مریم نمیخواسته که افطار کنه. زن سیاه پوست اصرار میکنه و میگه حرام است! مریم هم میگه تا دوستام ( ما ) نرسن من افطار نمیکنم! خلاصه که دعواشون میشه و اون خانم یه خرما رو نصف میکنه و به زور میخواسته داخل دهن مریم بزاره  

بجز اینا یک شب برای درست کردن مشکلات لپتاپ یکی از دوستانمون رفتم خونشون. مریم یک پسر همسن شکیبا داره که با هم یک مدرسه هم میرن. مریم ازم خواست که شکیبا رو هم همراهم ببرم و افطار هم مهمونشون باشیم. شب خوبی بود کلی حرف زدیم و شام خوشمزه ای که پخته بود رو هم خوردیم. جاتون خالی شیرینی گواهینامه ام رو هم گرفتم و بردم که گفت حتما باید همه دور هم بخوریم و تنها نمیچسبه در نتیجه شب بعدش بعد از افطار با مامان و شمین رفتیم خونشون و کیک رو خوردیم! اینجا کیکهاشون خیلی خوشمزه است! من ایران هیچوقت کیک تولد و کیک خامه ای دوست نداشتم ولی اینجا خیلی دوست دارم چون زیاد شیرین نیست و خیلی خوشمزه است.

  این هم عکسها:

سالن ورزش مسجد مصری ها ( برای افطار توی سالن ورزش میز و صندلی چیدن )

توضیح: توی این سالن ورزش، برای بچه ها با قیمت کمتر از بیرون، کلاس بسکتبال و تکواندو برگذار میشه.

موسسه فرهنگی نور ( جزو همون جایی است که برای کلاسهای مثنوی میریم )

متاسفانه از اون یکی مراسم که در کلیسا برگزار میشد یادم رفت عکس بگیرم. ولی درموردش قبلا توی یکی از پستها توضیح داده بودم.

بعد از نماز و افطار سخنرانی داشتن که فکر کنم حدود ۵ دقیقه اش رو تونستم تحمل کنم خود آقای کوهپایه خیلی دلنشین تر و قشنگ تر صحبت میکنن. خلاصه که برای سخنرانی نموندیم و برگشتیم خونه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 7:49  توسط انسان  | 

نکته: این پست خیلی عکس داره! دلم نمیومد بدون عکس بزارم. ولی همه عکسها رو من نگرفتم و فقط بعضی هاش توسط خودم گرفته شده. چون عکسها رو از سایتهای دیگه گذاشتم اگر هرکدومش لود نمیشه بگید تا خودم آپلود کنم و بزارم. 

 جواب سمانه: سمانه جان منم دقیقا وقتی جمله رو خوندم اول از همه همین فکری که تو کردی به ذهنم رسید. ولی از مامانم که پرسیدم میگه که ممکنه Earth از کلمات استثنایی است که the نمیگیره!

SFU Orientation

امروز پنجشنبه ۳ سپتامبر روز خیلی خاطره انگیزی برای خیلی از دانشجوهای تازه وارد SFU بود. ما امروز در Orientation شرکت کردیم.

 قرار بود که ساعت ۸:۳۰ در قسمت شمالی حیاط مرکزی دانشگاه به گروه هامون بپیوندیم. دیروز از طرف لیدر گروهم ایمیلی داشتم که شماره گروهم رو مشخص کرده بود که شماره ۲۰۷ بود. وقتی که گروهم رو پیدا کردم همه دور هم نشستیم و قرار بود که تا ساعت ۹ بازی کنیم. برای اینکه اگر کسی دیرتر رسید همونجا باشیم و همه جمع بشن. همونجا بهمون یه بسته دادن شامل یه چتر، یه کلاسور و تعدادی خرت و پرت دیگه بود. به مدت نیم ساعت یه بازی به نام ۲ راست و یک دروغ کردیم که هرکس باید خودش رو در ۳ جمله معرفی میکرد و بقیه تشخیص میدادن که کدوم جمله دروغ بوده.

حیاط مرکزی:

توی گروه ما جمعا ۱۳ نفر بودیم بعد از ساعت ۹ راه افتادیم و رفتیم به سمت سالن اجتماعات. کلا سه ساعت بعدی رو به جلسات مختلف گذروندیم. اولیش که جلسه عمومی برای همه بود که چند نفر از مدیران و کارکنان Student Services بهمون خوش آمد گفتن و یه سری توضیحات دادن. دومی فقط برای کسانی بود که یا از دانشگاههای دیگه مهمان شده بودن، یا انتقالی گرفته بودن و یا مثل من بیشتر از ۴ سال بود که از دبیرستان خارج شده بودن. خیلی جالب بود که تعداد زیادی دانشجوی Exchange داشتیم که اکثرا هم از هنگ کنگ بودن! یعنی این دانشجو به مدت یه ترم با یکی از دانشجوهای SFU  تعویض شده بود! اون دانشجو رفته هنگ کنگ و این اومده SFU ! توی گروه ما هم دو تا از این دانشجوها بودن که تازه دیروز رسیده بودن کانادا و هنوز خستگی سفر داشتن و خیلی خوابالو و خسته بودن. سومین جلسه فقط برای دپارتمان علوم کامپیوتر و علوم مهندسی بود ( توی SFU  این دو تا باهم یک دپارتمان هستن ) جلسه آخر که تخصصی بود از همه هیجان انگیزتر بود و خیلی بهمون خوش گذشت! دقیقا حس توی خونه بودن داشت. جلسه با کسانی که همه حرفت رو میفهمن! چندتا از قدیمی های دپارتمانمون هم اومدن و از تجربیاتشون گفتن که چون تجربیات تخصصی بود خیلی برامون جالب بود! البته توی گروهمون هم از ۱۳ نفر ۱۰ نفرمون کامپیوتری بودیم و خیلی جالب بود و کلی باهم گپ درسی زدیم.

 Convocation Mall

بعد از این سه جلسه به منطقه باز اصلی دانشگاه رفتیم که بهش میگن Convocation Mall. درواقع جایی است که مراسمهایی مثل Orientation و مراسم فارغ التحصیلی اینجا برپا میشه. یه عالمه صندلی چیده بودن و روی هر صندلی یه طبل آفریقایی قرار داشت برای هر نفر. یه آقای آفریقایی همراه با گروهش هم بالا ایستاده بود و هدایت میکرد و بهمون میگفت که چطوری بزنیم و با چه آهنگی روی طبل بکوبیم! گاهی هم یه کلماتی به زبان خودشون میگفت و باید تکرار میکردیم خلاصه که بهترین قسمت امروز همین نمایش و همراهی ما بود و حدود ۱ ساعت سرگرممون کرد و حسابی خندیدیم.

 بعد از این مراسم، نهار بود و کمی استراحت. و بعدش رفتیم به گشتن دور دانشگاه. لیدرمون همه جا رو نشونمون داد و بهمون گفت که کدوم رستوران غذاهای بهتری داره کدوم کافی شاپ بهتره و کجا کپی بگیریم که ارزونتره و ....

سالن ورزش و استخر رو نشونمون داد ،

 مرکز زنان رو نشونمون داد که یکی از جالبترین قسمتها بود!

توی این مرکز که یه اتاق نسبتا بزرگ بود دورتادور مبل چیده بودن. این مرکز ۷ روز هفته و ۲۴ ساعت باز است! و حتی اگر یه شب دلت نخواد بری خونه میتونی بری و اینجا بخوابی!!! یه آشپزخونه کوچولو با همه امکانات داره که اگه خواستی آشپزی کنی. تعدادی کلاس داره مثل یوگا و دفاع شخصی که البته مجانی نیستن. به پسرا هم توضیح دادن که هیچ مشکلی با آقایون و جنس مذکر ندارن و اینطور فرض میکنن که آقایون هم مشکلی با خانمها ندارن مگر اینکه یکی از اونها برعکسش رو ثابت کنه! همچنین گفتن همه کلاسها و امکاناتشون هم برای آقایون قابل دسترسی و استفاده است بجز آشپزخونه که فقط مخصوص خانمهاست.

وسط حرفهای خانمه دوتا پسر باهم پچ پچ میکردن و یواشکی میخندیدن که یهو خانمه برگشت بهشون گفت که: دوباره توجهتون رو به این موضوع جلب میکنم که ما فرض میکنیم آقایون کاملا دوستانه رفتار میکنن مگر اینکه کسی خلافش رو ثابت کنه  یهو دوتا پسرا قرمز و ساکت شدن

 یه کتابخونه کوچولو پر از کتابهای مخصوص خانمها هم داشتن  و کلا محیط جالبی بود

بعد از اونجا به یه قسمت رفتیم حالت نمایشگاه داشت و همه قسمتهای مختلف دانشگاه یه غرفه داشتن و امکانات مختلفشون رو معرفی میکردن. مثلا غرفه SFU Security برامون توضیح داد که بهتره بجای تماس با ۹۱۱ در مواقع اضطراری، مستقیا شماره خودشون رو بگیریم چون ۹۱۱ هم به هر حال به اینها زنگ میزنه و اگر خودمون از اول اینکار رو کنیم سریعتر جواب میگیرم.

یا غرفه مربوط به ورزشگاه بهمون گفت که چطوری کارت عضویتمون رو بگیریم و چه امکاناتی برامون وجود داره.

یه غرفه بود مخصوص دندانپزشک دانشگاه که گفت به دانشجو ها ۲۰ درصد تخفیف میده و علاوه بر اون جزو بیمه تکمیلی اجباری دانشگاه اینه که  ۸۰ تا ۱۰۰ درصد بقیه هزینه رو پوشش میده! در نتیجه حتما بریم و ویزیت بشیم  چون خیلی ارزون برامون در میاد.

دیگه از همشون کلی بروشور گرفتیم و باید بخونم که با امکانات دانشگاه آشنا بشم.

بعد رفتیم کتابخونه دانشگاه که باور نمیکردم اینقدر بزرگ باشه!! ۷ طبقه بود. طبقه ۱ و ۲ اتاقهای درس گروهی داره که هر گروه میتونه از قبل رزرو کنه و باهم برن و درس بخونن. طبقه ۳ مرکز کامپیوتر است که نزدیک ۱۰۰ تا ( یا شاید بیشتر؟! ) کامپیوتر از هر دونوع مک و پی سی موجود است و مجانی برای کار در اختیار دانشجوهاست. طبقه ۴ و ۵ و ۶ قسمتهای کتاب است که هر طبقه دو سمت داره و هر سمت از سر تا انتهای سالن پر از قفسه کتاب!

یکسری از قفسه ها:

کتابخانه SFU

اینطور که شنیدم SFU  بزرگترین کتابخونه رو در آمریکای شمالی داره ( شنیدم! ) که البته در داون تاون است.

طبقه ۷ هم دو قسمت داشت یه قسمت پر از کلاس بود که هر روز کلاسهایی برای آمادگی شرکت در آزمون و روش نوشتن نتیجه تحقیق برای استاد و .... برای دانشجوها توی این کلاسها برگزار میشه. یه قسمت هم پر از نقشه است که از هر شهر و کشوری توی دنیا توش نقشه پیدا میشه!

بعد از اینجا هم دوباره بقیه دانشگاه رو نشونمون داد و مسیرهای مختلف به جاهای مختلف رو بهمون معرفی کرد و بعد از یه جلسه نهایی پرسش و پاسخ خداحافظی کردیم و جدا شدیم. ساعت ۶ بود که خسته رسیدم خونه!

لیدرمون موظفه که در کل این ترم هر سوالی که داشته باشیم جواب بده و بهمون کمک کنه. و کلا دوستهای خوبی پیدا کردیم.

یکی از مهمترین نکاتی که توی این همه راه رفتن امروز کشف کردم اینه که توی SFU  از هرجایی به جای دیگه بخوای بری حتما یا از داخل ساختمون به هم راه دارن و یا از راهروهای سقف دار میتونی استفاده کنی! برای ونکوور همیشه بارونی خیلی خوبه که دائما نگران خیس شدن نیستی!

دپارتمان  Applied Science ( شامل علوم کامپیوتر و علوم مهندسی )

داخل دپارتمان:

راهرویی که از دپارتمان Applied Science  به قسمتهای دیگه دانشگاه میره:

First Nations Art ( هنرهای بومیان کانادا )

داستان این پسر هم جالبه:

یکی از دانشجوهای SFU  بوده که در اثر سرطان یکی از پاهاش رو از دست میده ولی تصمیم میگیره برای حمایت از انسانهای سرطانی با یک پای سالم و یک پای مصنوعی دور کانادا رو بدوه. از ونکوور شروع میکنه و وقتی به تورنتو میرسه ( بعد از ۳ ماه ) حالش بدتر میشه و بستری میشه و چند روز بعدش هم .....  اینم مجسمه یادبودش است در حیاط مرکزی دانشگاه.

متن کامل داستان این پسر رو در این وبلاگ بخونید.

مطلب آخر هم درباره UPass است که دانشگاه با گرفتن هزینه ای خیلی کمتر در اختیارمون قرار میده و دیگه به صورت نامحدود میتونیم از وسایل نقلیه عمومی مجانی استفاده کنیم. اگر این کارت رو بخوایم از بیرون بخریم ماهانه ۴۰ دلار است ولی به ما با ۲۶ دلار دادن. که امروز برای رفت و برگشت از کارتم استفاده کردم و افتتاحش کردم

بعد نوشت: این لینک فیلم مربوط به مراسم طبل زنی است. البته در کمپس دانشگاه که در سوری است. کمپس اصلی که دپارتمان من هم اونجاست در شهر برنابی است. ولی مراسم کاملا مثل هم بوده.

 

پی نوشت:

۱- هیچ کس حق نداره برای من تعیین تکلیف کنه که چی توی وبلاگم مینویسم، متنهام رو با چی شروع میکنم یا از چی و چطوری میگم!

از دو تا چیز متنفرم : ۱) تظاهر ۲) ریا

در نتیجه : ۱) من اگر نوشتن یک مطلب در وبلاگم رو با نام خدا شروع نمیکنم دلیلی هم نداره اولش بنویسیم به نام خدا! ۲) اگر نوشتن یک پست جدید رو با نام خدا شروع میکنم دلیلی نمیبینم این موضوع رو به همه اعلام کنم!

"سلام" هم که قضیه اش کلا متفاوت است! به نظرم مسخره ترین انتقاد از وبلاگم همین میتونه باشه! من وقتی یه پستی رو دارم مینویسم حس نمیکنم جزو واجبات باشه که به کسانی که نمیبینم و معلوم نیست کی بیان به وبلاگم سر بزنن سلام کنم! اینجوری تمام وبسایتها و کلا متونی که توی اینترنت است بد هستن چون هیچکدومشون اولش سلام نداره  حالا بعضی ها دوست دارن اول پستهاشون سلام کنن خیلی کار قشنگی است ولی دلیل نمیشه کسانی که این کار رو انجام نمیدن باید براشون تاسف خورد

۲- اینکه اسم وبلاگم رو چی گذاشتم هم جزو حقوق خودم است ولی توضیحی رو لازم میدونم که دوباره بدم: اسم این وبلاگ یک اسم ابهام آمیز است که به انگلیسی (Nsun ) درواقع ترجمه میشه ( هزار خورشید ) و به فارسیش "انسان" خونده میشه. من هیچ ادعایی ندارم که خیلی انسان هستم ولی صدالبته به عنوان یک آرزو و هدف متعالی که دوست دارم بهش برسم و یه روزی یه "انسان" واقعی بشم و همچنین به این علت که یکی از انسانهای زنده روی زمین هستم حق داشتم اسم وبلاگم رو اینجوری بزارم!

۳- اون کسی که مطالب وبلاگ من آزارش میده و خوشش نمیاد هیچ دلیلی نداره که وبلاگم رو لینک کنه، سر بزنه و کامنت بزاره وسوالهای مسخره بپرسه.

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 13:30  توسط انسان  | 

۱- در جواب سوال محمد رضا و نیلوفر جان:

بله اینجا گواهینامه استان تا استان متفاوت است! اگر گواهینامه بریتیش کلمبیا دارین توی کل کانادا میتونید رانندگی کنید ( موقت ) ولی اگر بخواهید توی یک استان دیگه زندگی کنید باید گواهینامه همون استان رو امتحان بدین و بگیرین و همینطور هم برعکسش با گواهینامه یک استان دیگه توی بریتیش کلمبیا مثل گواهینامه های کشورهای دیگه برخورد میشه یعنی ۳ ماه از روز ورود اجازه رانندگی دارن و بعد از ۳ ماه باید گواهینامه اینجا رو بگیرن.

۲- جمعه همینجوری رفتم صندوق پستی رو باز کردم. من مامور صندوق پستیمون هستم که سر کوچه است و هفته ای دوبار بازش میکنم. ما هنوز اونقدر نامه نداریم ولی اینجا اکثر کارها با نامه انجام میشه دائما یا قبض میاد توی صندوق پست یا نامه .... یکی از دوستان میگفت اینجا کشور هر دم ‌بیل (Bill) است یعنی هر لحظه صورتحساب میاد برات  خلاصه که رفتم و صندوق رو باز کردم هم توافق نامه وامم برام اومده که گفته اگر تعداد واحدهایی که گرفتی تغییر کرد باید خبر بدی! هم باید امضاش کنم و ببرم اداره پست. ولی مهمتر از اون در کمال ناباوری چیزی که دیدیم گواهینامه ام بود  آخه بهم گفته بودن تا یک ماه طول میکشه ولی یک هفته هم نشد!!! و خلاصه که کلی ذوق کردم

نکته بسیار مهم: روزی که برای امتحان آیین نامه میرین کاملا آماده باشین برای اینکه عکستون رو بگیرن!!!! وگرنه روی گواهینامتون مثل من یه عکس چپ و چوله ظاهر میشه!  به قول شمین شبیه عکس زندانیها شده که یه تابلو میدن دستشون و عکس میگیرن

گواهینامه:

زیر بریتیش کلمبیا سمت چپ رو نگاه کنید نوشته:

The best place on earth  از اونجایی که هنوز کانادایی نشدم میگم که "چه خودشون رو تحویل میگیرن"

اینم کارت PR

 ۳- رنه بهم زنگ زد و پرسید که اون کاره چی شد؟ بهش گفتم که هنوز باهام تماس نگرفتن! گفت که برو و خودت رو نشون بده که یادشون نره! خلاصه که جمعه رفتم اونجا. پسره که اسمش سالار است اومد جلو و تا من رو دید گفت باور کنید از دست من خارجه و من رزومه شما رو به رییسم دادم ولی یکشنبه ازش میپرسم و شما بیاین تا من بگم که چی گفت!

اینجوری شد که امروز که یکشنبه باشه رفتم اونجا. سالار دوباره تا من رو دید یه عالمه سلام و احوالپرسی و .... و بعد گفت چند لحظه صبر کنید! بعد رفت و علی که رییسش باشه رو صدا کرد. علی هم اومد گفت باور کنید جای خالی نداریم! میتونید صبر کنید اگر جای خالی پیدا کردیم خبرتون میکنیم یه راه دیگه هم اینه که من میتونم کمک کنم که وارد اینجا بشید ولی به عنوان فروشنده لپتاپ!! و بعد اگر یه جا خالی شد منتقل بشید! گفتم خوب من ترجیح میدم که تو قسمت تعمیر و پشتیبانی باشم که کاری است که توش وارد هستم و تجربه دارم و بیشتر هم دوست دارم ولی اگر فکر میکنید شانسم  اونجوری بیشتره حرفی نیست! گفت که چون تو تجربه کانادایی نداری و خیلی مهمه راضی کردن رییسهای بالاتر سخته اینجوری! و بهتره که اینکار رو کنی که یه تجربه کانادایی هم برات بشه! وگرنه من که از خدامه به ایرانیها کمک کنم! خودم هم از کمک یه ایرانی به اینجا رسیدم! بعد یه دختری رو نشونم داد گفت اینم سانازه که الان فروشنده لپتاپ است و من کمکش کردم بیاد! بعد من نگاه کردم دیدم دختره همونیه که جمعه رفتم پیشش کلی باهاش انگلیسی حرف زدم و گفتم که با سالار کار دارم و .... معلوم بود شرقی است ولی نفهمیده بودم ایرانیه  خلاصه که موندم چیکار کنم؟! قبول کنم که به عنوان فروشنده برم که تجربه بشه برام؟ به هر حال بازم کار کامپیوتر است و خودش یه تجربه ای میشه!! کاش از اول کار تکنسین رو بهم میدادن حالا قرار شد بهم زنگ بزنه و خبر بده

۴- از وقتی که شکیبا و سبحان ( پسرخاله کوچولوم ) بزرگ شدن یه مقدار بچه خونم کم شده بود  من عااشق بچه هام  حالا اینجا یه دوستی داریم که خونشون خیلی به ما نزدیکه و پسر بزرگشون هم مدرسه ای شکیبا است. یه پسر کوچولوی ناز دارن که ۲ سالشه. وااای کیف میکنم ها ! همش بغلش میکنم بهش میگم بوسم کن  اینقدر ناز بوس میکنه  امروز از دور که من رو دید داداشش بهش گفت برو پیش شایا ! دستهاش رو از دو طرف باز کرده بود و دوید طرف من وااای بغلش کردم و کلیییی چلوندمش

پینوشت: امروز رفته بودیم وست ونکوور! وااای یه عالمه خونه قشنگ و بزرگ دیدیم و مناظر خیلی خوشگل! کلی عکس گرفتم که هنوز نریختم روی کامپیوتر! هم اونا رو دوست دارم زودتر بزارم هم اینکه عکسهایی که یک ماه پیش از ویستلر گرفتم رو توی پستهای بعدی حتما میزارم!


عکس:

عکسهایی از نزدیکترین دریاچه به خونمون که پیاده ۱۰ دقیقه تا خونمون فاصله داره و دقیقا روبروی داگلاس کالج است ( کالجی که مامان و شمین برای تکمیل زبانشون ثبت نام کردن )

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 10:9  توسط انسان  | 

۱- ماه رمضان

اول از همه رسیدن ماه رمضان رو تبریک میگم. همه نماز و روزه هاتون قبول باشه  من اصلا هنوز باورم نمیشه یک سال گذشته اینقدر سریع برام گذشته و همش خاطرات ماه رمضون پارسال میاد جلوی چشمم و انگار که چند ماه پیش بوده! معمولا اکثر خانواده ماه رمضان خیلی دور هم جمع میشن برای افطاری! ما امسال از افطاری رفتن در کنار خانواده امون محرومیم! و در کنار بقیه سختیها اینم یکیشه!

هند که بودم تمام دعاهایی که سحر و افطار از تلویزیون ایران پخش میشد رو دانلود کرده بودم و برای خودم پخش میکردم بلکه کمی حال و هوای ایران رو بگیره ولی بازم خودم بودم و خودم تک و تنها! گاهی حتی حوصله خوردن چیزی هم نداشتم و با یه خرما روزه ام رو باز میکردم تموم میشد!

دیروز طبق معمول هر یکشنبه رفتیم جلسه مثنوی البته من با مامان رفتم یه مقدار تمرین رانندگی کردم و بابا و شمین رفتن. ولی بعدش رفتیم مسجد ایرانیها افطاری بود و یه مقدار هم مراسم مذهبی داشتن. ۱۰ تا مسئله شرعی - یک حدیث - قرائت و تفسیر قرآن. اینجایی که رفتیم درواقع مسجد نیست و این گروه در حال ساختن یک مسجد هستن ولی فعلا مراسم در یک کلیسا در نورث ونکوور برگذار میشه و هرشب هست ولی چون از ما دوره نمیتونیم بریم. البته یک مسجد دیگه هم هست که توسط همون گروه آقای کوهیپایه است که مراسم مثنوی دارن که من اون رو ترجیح میدم ولی اونها اینجوری هرشب برنامه ندارن و بالاخره بازم از ما دور هستن!

۲- گواهینامه

هووورررررررررررااااااااااا من قبول شدم!!!! گواهینامه بریتیش کلمبیام رو گرفتم  امروز شانسی رفتم امتحان دادم! یعنی مامان پیشنهاد داد بخاطر چندتا نکته : یکی اینکه چون هنوز مدرسه ها باز نشده هم خیابونها خلوت تره و هم اینکه دیگه لازم نیست در محلهای مدرسه حواس آدم باشه که سرعت ۳۰ کیلومتر بره!  هم اینکه تازه اول ماه رمضون است و تا جون دارم رفتم دیگه خلاصه که یهو صبح پاشدم و رفتم اسمم رو نوشتم تو صف که اگر یه نفر که وقت گرفته نیمد من بجاش برم امتحان بدم! ( وقت خودم ۱ ماه دیگه بود ) خلاصه که رفتم و همون اول وقت نوبتم شد! ساعت ۸:۴۵ رفتم برای امتحان و ۹:۲۰ برگشتم! یه آقای مهربون بود ولی من اینقدر استرس داشتم که هیچی رو نمیدیدم فقط حواسم بود که خطا نکنم آخرش هم چندتا خطای کوچیک داشتم! ولی بهم گفت : goog job! it's a pass

و من یه نفس راحت کشیدم! فعلا یه گواهینامه موقت بهم دادن و یک ماه دیگه اصلیش پست میشه به آدرسمون. خدایا شکرت بدون کلاس رفتن قبول شدم البته مامان که شنبه رفت کلاس منم نشستم عقب و به مواردی که استاده گفت گوش دادم. ولی حالا به عنوان اولین عضو خانواده گواهینامه دار شدم! از هفته دیگه بقیه اگر امتحان آیین نامه رو بدن و قبول بشن بدون حضور یک فرد بالای ۲۵ سال که گواهینامه کامل داره اجازه رانندگی ندارن! و من از یک هفته دیگه ۲۵ سالم به صورت قانونی تموم میشه و دیگه مشکلی نداریم

۳- محبت

چندین سالی هست که کسی وارد زندگیم شده که خیلی از جنبه های زندگیم رو تغییر داده. خیلی جاها به فکرم مسیر داده و اینقدر کنارم بوده و تشویقم کرده که توی رفتن به همه راههای زندگیم مقاومتر و سختکوش تر شدم. تو روزای سخت هند بودنم لحظه لحظه کنارم حسش کردم و انرژی گرفتم و از خیلی چیزا فقط بخاطر وجودش نجات پیدا کردم. این روزا که نیاز به حمایت و تشویقهای من داره امیدوارم بتونم جبران همه کمکهاش رو بکنم.

دیروز که داشتم طبق معمول پستهای هندم رو منتقل میکردم رسیدم به یه جاییی که از اون پست به بعد از  قالب خوشگلی که برام ساخته بود استفاده کرده بودم! ممکنه خیلی هاتون اون قالب تاج محل رو یادتون باشه. کلی روش زحمت کشید و اون قالب خوشگل رو برای وبلاگم ساخت. همون باعث شد که بخوام که ساختن قالب و کد برای وبلاگ رو یاد بگیرم و با تشویقهاش همون روزها برای ۴-۵ تا وبلاگهای دوستم قالب ساختم. اتفاقا دیروز هم به وبلاگ یکی از دوستای قدیمیم سر زدم و دیدم همچنان اون قالب سرجاشه و یه لحظه موندم! آخه ماجرا مال ۳ سال پیشه! و انگار از حافظه ام پاک شده بود یهو همه چیز برگشت و یاد اون روزا افتادم. بعد جالبیش این  بود که بعد از دیدن قالب این وبلاگ به قالب وبلاگ خودم هم رسیدم و اینا همه باعث شد که این مطلب رو بنویسم!

۴- عکس:

این عکس میتونست جالب تر بشه! ولی نمیخواستم یه وقت این آقا از عکس گرفتنم ناراحت بشه! با شکیبا توی Coquitlam center mall بودیم که این آقا با یه دستگاه گنده آب پاشی اومد با حوصله زیاد یکی یکی برگهای درختچه های توی گلدونها رو مرتب میکرد و بهشون آب میداد! توی این عکس دستگاهش پشت درخت مخفی شده.

 

موقع تمرین رانندگی یواش یواش رسیدیم به وست ونکوور. اونجا معروفه که خیلی خونه های بزرگ و قشنگی داره و کلا منطقه پولدار نشینی است. خداییش هم خیلی خونه های خوشگلی دیدیم. فقط از یدونه کوچولوهاش تونستم عکس بگیرم چون بقیه اش رو در حال رانندگی بودم

اینم یکی از سواحل وست ونکوور که وسط تمرین برای استراحت یه سر رفتیم

این ۴ عکس هم مربوط میشه به granville island که بک جزیره است در نزدیکی نورث ونکوور. و دانشگاه Emilly Carr  که دانشگاه هنر است و شمین قصد داره بره توی این جزیره قرار داره. این جزیره کلا جزیره هنر و هنرمنداست! پر از گالری و مرکز هنری و .....

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 7:22  توسط انسان  | 

دوشنبه:

بازم روز اول هفته است و آدم یه عالمه کار داره! یه عالمه تلفن که تو  دو روز گذشته با خیال راحت عقب انداختم برای دوشنبه و حالا وقتشه که زنگ بزنم. و اولین چیزی که فکر میکنم اینه که: باید عادتهای قدیمی رو کنار بزارم!! اینجا دیگه نمیشه از زیرش در برم و باید توی دستگاه پیغام گیر پیغام بزازم! بدون پیغام گذاشتن کارم راه نمیوفته  و حالا که مجبورم باید به انگلیسی هم پیغام بزارم نه فارسی

سه شنبه:

امروز رسما اینجوری بودم WOW!!!  

چند وقتی بود که دوست داشتم عضو کتابخونه عمومی شهر بشم تا بتونم کتابهای انگلیسی بخونم. وقتی که رفتم توی سایتش دیدم که خیلی از ما دوره و به راحتی نمیشه رفت. درنتیجه موقتا بیخیال شدم! ولی امروز فهمیدم که یه شعبه هم خیلی نزدیک به خونمون هست که اون دفعه ندیده بودم! وقتی رفتم توی سایتش دیدم که عضویت کتابخونه مجانی است! پیش خودم گفتم وقتی که کتاب اینقدر اینجا گرونه و عضویت هم که مجانی است حتما همش دو سه تا قفسه و ۲۰۰ تا کتاب داره! ولی وقتی رفتم اونجا شاخ در اوردم!!!  یک کتابخونه بزرگ پر از قفسه! پر از کتابهای مختلف و پر از کامپیوتر. حتی کتابهایی به ۵ زبان از جمله زبان فارسی داره ( که کتابهای فارسیش همه کتابهای کودک بودن و تعدادشون هم خیلی نبود )

امکانات کتابخونه که همگی مجانی هستن:

۱- استفاده از کامپیوتر های داخل کتابخونه

۲- استفاده از اینترنت

۳- پرینت و فتوکپی ( هر کاغذ ۱۵ سنت)

۵- قرض گرفتن ۲ کتاب برای ۲۱ روز قابل تمدید برای ۶۳ روز

۶- قرض گرفتن فیلم به صورت دی وی دی و سی دی برای ۷ روز

۷- انواع کتابهای آمادگی آزمونهای آیلتس و تافل همراه با سی دی ها و نوارهاشون!

۸- امکان درخواست کتابهایی که در شعبات دیگر است که براتون میارن!

۹- امکان رزرو کتابهایی که الان در کتابخانه نیست. (دست شخص دیگری است)

۹- امکان تمدید کتاب ، جستجوی کتاب و رزرو کتاب به صورت آنلاین

۱۰- فعالیتهای فرهنگی برای کودکان و نوجوانان

چهارشنبه:

امروز جلسه "خرسی" داشتیم. لوئیز که رئیسمونه، خیلی با من مهربونه منم خیلی دوستش دارم. امروز برامون کیک آورده بود و گفت میتینگ بعدی که بعد از جلسه بزرگ خرسها است به مناسبت تشکر از همکاریمون بهمون پیتزا میده  

یه جلسه بزرگ داریم که یکی از بزرگترین مردان خرس شناس قراره سخنرانی کنه! کلی برنامه برای بچه ها داریم و کلی هم جنس خرسی برای فروش که پولش صرف جایگزینی سطل آشغالهای قدیمی با سطل آشغالهای قفل دار میشه.

برای این جلسه یه برنامه از دو هفته پیش شروع کردیم که یکسری خرس عروسکی رو به شغلهای مختلف فروختیم و اونها باید طبق شغلشون لباس تن این خرسها میکردن حالا از دو روز پیش این خرسها توی شهرداری پورت کوکوئیتلام به نمایش گذاشته شدن و توی این جلسه مهم فروخته میشن به هرکس که بخواد!

خرس خیاط:                                                     خرس نقاش:

              خرس نقاش

شیرینی پز:                                                        آشپز:

                

آرایشگر:                                                          اینم خود لوئیز ( مراقب خرسها! )

               

پنجشنبه:

عصر باید میرفتم Success. چون بابا ماشین رو برده بود و مسیر هم کاملا سرپایینی بود من با دوچرخه رفتم. اولین بار بود توی زندگیم که یه مسیر شهری رو با دوچرخه میرفتم! خوب پیاده رو ها همگی شیب داره به خیابون در نتیجه دوچرخه سواری خیلی راحته ! همه جا هم محل بستن دوچرخه هست و خلاصه که مشکلی نداشتم.

 career cafe داشتیم. این جلسه برای اینه که هر هفته شارژمون کنه برای یک هفته کار روی پیدا کردن شغل! Rene طبق معمول شارژم کرد که "تغییر" کنم! کار پیدا کردن توی کانادا کاملا با کشورهای ما فرق میکنه ما باید طرز فکر و طرز برخوردمون رو کاملا "تغییر" بدیم تا بتونیم کار پیدا کنیم. رنه گفت که چند نفر از شما برای این "تغییراتی"  که توضیح دادم آماده هستن؟ هیچ کس دستش رو بالا نکرد! گفت میشه بپرسم پس برای چی از کشورهاتون اومدین اینجا؟! همه گفتن خوب برای "تغییر" ولی این تغییرات سخته! گفت چاره ای ندارین اینم جزء راهتونه!! خلاصه که سرگیجه گرفتم از دستش

بعد از اینکه کلاس تموم شد منتظر بودم که رنه بیاد بیرون که باهاش قرار داشتم برای تکمیل رزومه ام. اونجا با یه پسر هندی آشنا شدم که کارش تقریبا مشابه من بود ولی چون بیشتر از من دنبال کار گشته بود واردتر از من بود! بهم چندتا جا رو گفت که میتونم برای کار نیمه وقت موقع درس خوندنم اقدام کنم! منم همین امروز یکیشون رو رفتم و گفتن که شغل دارن برام!!! گفتن که باید فرمشون رو آنلاین پر کنم و بعد رزومه ام رو براشون ببرم تا باهام تماس بگیرین!  فکر نمیکردم اینقدر آسون باشه  

توی جلسه هم رنه خیلی از کارم راضی بود و گفت بالاخره رزومه ام کامل شده و خیلی رزومه عالی ای شده. گفت که تلاش خوبی کردی و از کاری که کردی راضی هستم 

جمعه:

امروز رفتم رزومه کامل شده ام رو دادم برای کار. اسم پسره سالار است ( ایرانیه) و گفت که اسم رییسش هم علی است! بازم ایرانی!! توی یک موسسه آمریکایی  سالار گفت که ۸ سپتامبر یکی از کارمنداشون قراره بره و برای همین یه جایگزین براش میخوان و علی که رییس است رزومه ام رو چک میکنه و باهام تماس میگیره  امیدوارم که واقعا بهم کار بدن خیلی خوب میشه  برام دعا کنید

جالب بود امروز که رنه رو دوباره دیدم براش تعریف کردم که رفتم اینجا تعجب کرده بود میگفت سورپرایزم کردی و انگار حرفهام روت تاثیر مثبت گذاشته  کلی کیف کرده بود که یکی از دانشجوهاش به راه راست هدایت شده  حالا باید روی cover letter ام کار کنم که خیلی سخته  به رنه گفتم من نمیتونم بنویسم! گفت تو که به این راحتی رفتی توی اینجا و درخواست کار دادی از پس این هم بر میای  

اگر بهم کار دادن بعدا لینک میدم ببینین کجاست

 اینم چونکه خیلی بیگی رو دوست دارین:

بیگی با کلاه در شب موش گیری

بیگی با کلاه

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 9:47  توسط انسان  | 

امروز دچار تجمع اطلاعات در مغزم شدم!! خیلی چیزا میخوام بگم که همش رو توی یه پست بزارم خیلی طولانی میشه! در نتیجه فعلا اینها عمومی هستن داشته باشین:

۱- دیشب رفته بودیم خونه پسر دایی مامانم! از سیاتل مهمون داشتن! نشسته بودیم و حرف میزدیم که من یهو دیدم توی آشپزخونه یه موش سیاه داره برای خودش رژه میره!!! من که همینجوری شکه شده بودم و نگاش میکردم زبونم بند اومده بود ( خوبه این همه موش تو هند دیدم و چندتایی هم با دست خودم مقتول کردم بازم از موش میترسم! ) خلاصه که صدام در اومد بگم مووووش ! که یهو همه خانمهای جمع با جیغ پریدن روی مبلها!  بعد هم آقاها رو مجبور کردن که برن گاز رو بکشن جلو و مراسم موش گیری شروع شد  اینقدر جیغ زدیم که الان صدام در نمیاد! این بیگی بدبخت هم هول شده بود و هیجان زده آآآییی میدوید دنبال موششه!! از این طرف لیز میخورد اون طرف ما هم تشویقش میکردیم!  ولی بیچاره دفعه اولش بود وارد نبود آخرش هم نتونست بگیردش!! خودمون شوتش کردیم از در بالکن توی حیاط

۲- یه نکته جدید درباره کاناداییها فهمیدم!!! خیلی فوضول و خیلی بیکار هستن  البته بد هم نیست! همینه که همه رو مجبور میکنه قوانین رو رعایت کنن!!!

اینجا اگر توی خیابون خلافی بکنی هرکسی ببینه به پلیس زنگ میزنه و اطلاع میده! هر خلافی !!! امروز ما یه نامه از اداره پلیس داشتیم که یه نفر گفته که شما در تقاطع فلان خیابون با اون یکی خیابون سر تابلوی ایست به صورت کامل ایست نکردین و به قول معروف فقط نیش ترمز بوده!! و بعد یک صفحه کامل از فواید ایست کامل گفته و اینکه چند نفر سالانه در اثر ایست نکردن ماشینها کشته میشن و اینکه اگر به جای یه عابر، پلیس دیده بودتون الان ۱۶۷ دلار جریمه شده بودین

توی مرکز مراقبت از خرسها هم که میرم برای کار داوطلبی خیلی جالبه چون هر ساعت چندین و چند نفر زنگ میزنن و اطلاع میدن که فلان همسایشون آشغال ریخته فلان جا یا اینکه آشغال ها رو یک ساعت زود گذاشته بیرون ( که باعث میشه خرسها بیان تو شهر ) و ما هم باید بهشون بگیم باشه ما این رو به مرکز جرایم اطلاع میدیم و اینها ۱۵۰ دلار جریمه میشن  همین میشه که همه مواظبن که خطا نکنن چون هرکسی ممکنه اطلاع بده

۳- ما اینجا هر یکشنبه به یه جلسه تفسیر مثنوی میریم ( در ادامه راه ایران که جلسات خانوادگی تفسیر مثنوی داشتیم ) دکتر کوهپایه سخنران این جلسات هستن و از صحبتهاشون خیلی لذت میبریم! از دیدی مطابق با چیزی که من به زندگی دارم صحبت میکنن که برام جالبه  حیف که هیچوقت از ادبیات خوشم نیمده و از قسمت تفسیر شعرش لذت کافی رو نمیبرم. امروز از نظر من صحبتهاشون فوق العاده بود! 

۴- یکی از لذت بخشترین چیزای دنیا اینه که آدم بدون اینکه نگران هزینه باشه با کسی که خیلی دوستش داره ۱ ساعت تلفنی صحبت کنه  

۵- وااای اینم تجربه جدید دیشبم بود!! ساعت ۱ بعد از نصفه شب! دوچرخه سواری وسط یه خیابون خلوت که دو طرفت جنگله!!!! گاهی فکر میکردم اگر یه خرس از تو جنگل بپره بیرون چیکار میکنم؟!! خوبه بابا باهام بود

۶- شما یادتون میاد دفعه اولی که وارد فضای اینترنت شدین کی بود؟ چی شد؟ چیکار کردین؟ من داشتم برای شکیبا ماجراهای آشنایی با کامپیوترم رو از ۷ سالگی به بعد تعریف میکردم به این قسمت ماجرا که رسیدم هرچی فکر کردم یادم نیمد!! یادمه که قبل از اینترنت عضو یکی از شبکه های محلی به نام پیام بودم! ولی یادم نیست که کی با اینترنت آشنا شدم!


 در آخر اینکه دو تا مطلب نوشتم توی این دو تا آدرس :

۱- کسانی که تازه اومدن کانادا یا به زودی قراره بیان حتما این مطلب من رو درباره امتحان آیین نامه رانندگی بخونن ( با پست قبلیم فرق داره )

۲- کسانی که فیلم و کتاب دوست دارن این مطلبم رو درباره کتاب و فیلم twilight بخونن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 11:52  توسط انسان  | 

جواب دوستدار ونکوور:

ممنون از توضیحات مفصل! واقعا مفید بود و کلی علاقه مند شدم که حتما راجع به رشته شما هم تحقیقات بیشتری انجام بدم! احتمالا باید این کار رو از شروع کلاسهام شروع کنم که دسترسی بیشتری به منابع داشته باشم! چون واقعا نگران هستم و میخوام انتخاب درستی داشته باشم.


وااای دیروز چه بارونی میومد اینجا!! از صبح یک بند بارون اومد!!! به قول کانادایی ها میگن که یه کانادایی اصیل خودش رو سرش یه چتر از روز تولد بوجود میاد!! چون اگر بخواد از چتر استفاده کنه همیشه باید چتر دستش باشه!

اینقدر من عاشق بارونم که همش دیروز میخواستم برم بیرون ولی خیلی کار داشتم و عصبی شده بودم! آخرش دیگه با مامان و بابا زدیم بیرون! رفتیم پشت خونمون یه trail هست که از بین خونه ها و بوته ها و درختها میره به سمت بالا! من اولین بارم بود میرفتم توی این مسیر ! خیلی قشنگ بود حیف که دوربین نبرده بودم برای عکس گرفتن! یهو رسیدیم به یه جایی پر از بوته تمشک! چه تمشکهای خوشمزه ای هم بود! یاد اینهایی افتاده بودم که توی جنگل زندگی میکردن و برای غذا از بوته ها تمشک و ... میچیدن و میخوردن! کلی تمشک هم جمع کردیم که مامان مربا درست کنه! زیر بارون تمشک چیدن و خوردن هم مزه ای داشت!

قبلا توی این کار داوطلبی خرسها ، شنیده بودم که خرسها از کوهها و جنگلها میان پایین تا از تمشکهایی که توی مناطق مسکونی هست هم بخورن! بعد از این یه کمی که راه رفتیم من روبروی مامان ایستاده بودم و داشتم باهاش حرف میزدم. که یهو دیدم با فاصله ۲۰ متر از ما لابه لای بوته ها یه هیکل گنده ی قهوه ای سرش توی بوته ها است و داره تمشک میچینه!! من بلند گفتم مامان! خرس!!! مامانم سریع برگشت و یه نگاه کرد و اونم دیدش داد زد گفت آرههه خرسههه واقعا!!! 

بعد دوتامون جییییغغغغ و بدوووووووو !!  وقتی اومدیم اینطرف داشتیم نفس نفس میزدیم و میخندیدیم و میگفتیم واقعا خرس بود؟! که یهو دیدیم داره میاد به سمت ما! درست که نگاه کردیم دیدیم یه مرد است که یک سوییشرت قهوه ای پوشیده و کلاهش رو انداخته روی سرش!!! و ما چون از پشت و از لابلای بوته های میدیدیمش فکر کرده بودیم خرسه


وااای امروز با کلی استرس من و مامان دوتایی رفتیم امتحان آیین نامه دادیم! اینقدر همه گفته بودن سوالاش پیچیده و سخت است که ما کلی ترسیده بودیم و من بعد از اینکه ۲ بار خوندم یه بارم دیشب تا ساعت ۴ صبح نشستم دوره کردم! آخرش هم توی اداره راهنمایی رانندگی تمام مدت که توی صف بودم داشتم دوره میکردم!! مامان هم کلی خونده بود و دیگه میگفت حتی نمیتونم به کتاب نگاه کنم ( توجه داشته باشید که کتاب نزدیک ۱۴۰ صفحه بزرگ است با کلی نوشته! ( یادمه کتاب آیین نامه ایران کوچولو بود و کم! ). خلاصه که رفتیم و بعد از ۱ ساعت توی صف نشستن نوبتمون شد!

جالبیش این بود که میتونیستیم زبان فارسی انتخاب کنیم و در اینصورت هر سوالی رو که میخواستیم میتونستیم انگلیسی اون سوال رو هم ببینیم ما هم گفتیم فارسی میگیریم که خیالمون راحت باشه که کلمه ای نباشه که معنیش رو ندونیم! ولی اینقدر بد بود که من تقریبا ۹۰ درصد سوالات رو از روی انگلیسیش زدم! البته بد نبود که باشه چون گاهی هم کمک بود ولی نه خیلی! نه اینکه ترجمه اش بد باشه ها! چون من همه چیز رو به انگلیسی خونده بودم برام سخت بود تازه باید از انگلیسی به فارسی ترجمه میکردم

خلاصه که بالاخره از این سد هم گذشتیم و هر دو قبول شدیم! سیستمش هم اینجوری است که کلا ۵۰ تا سوال است و به محض اینکه ۴۰ تا سوال درست ( قبول ) یا ۱۰ سوال غلط ( مردود ) جواب بدی خود بخود از سیستم خارج میشی ! و بقیه سوالات رو نمیتونی جواب بدی! من کلا ۴۲ تا سوال جواب دادم که ۲ تاش غلط بود و سر سوال ۴۲ ام دیگه ۴۰ تا سوال رو درست زده بودم و قبول شدم.

حالا برای امتحان عملی وقت گرفتم که ۲۹ سپتامبر وقت داده یعنی بیشتر از ۱ ماه و نیم دیگه!!! خیلی بده!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 12:9  توسط انسان  | 

بعد نوشت: سمانه جان لطفا برای جواب سوالت این پست رو بخون.

به دوستدار ونکوور: جواب سوالتون رو در کامنت دونی دادم.

پیش نوشت: امروز استثناٌ جواب کامنتهای پست قبلی رو دادم! چون سوالها و مطالبی که میخواستم جواب بدم زیاد بود دیدم بهتره همینجا جواب بدم.  


* یکی از چیزهایی که اولین روزها یکمی گردوندمون کاغذ A4 بود! باور کنین!!!  توی همه مغازه ها و فروشگاهها میرفتیم و درخواست کاغذ A4 میکردیم! میگفتن اصلا چی هست؟!!! میگفتیم بابا کاغذ سفید! بهمون دفترچه یادداشت نشون میدادن!! ای بابا!! کاغذی که باهاش پرینت بگیریم؟!! چپ چپ نگاهمون میکردن و میگفتن کاغذ پرینتر نداریم!  من دیگه به این نتیجه رسیده بودم که اصلا اینجا همچین چیزی نیست! تا یه روز که از پسردایی مامانم پرسیدم گفت برای اینکه اینجا کاغذ A4  برای کارهای خیلی خاصی استفاده میشه و عملا استفاده عمومی نداره و در جاهای خاص و به قیمت گرون فروخته میشه! برای پرینتر باید Letter Paper بگیرین! و اینجوری بود که الان دیگه کاغذ داریم!

* اولین چیزی که ایجا خیلی توجهم رو جلب کرد این بود که مردم خیلی خیلی مهربونن هرجا میریم با روی خوش ازمون استقبال میشه و خیلی خیلی بهمون کمک میکنن.

1- یه روز با بابام رفته بودیم دانشگاه:

اسم مشاور من که مسئول انجام دادن همه کارهام است دانیلا ست که مثل خیلی مهربونه! رفتم پیش دانیلا و کلی کمکم کرد و همه چیز رو برام توضیح داد بعد بهم گفت که برای جواب گرفتن بقیه سوالاتت باید به دفتر بورسیه ها بری. بلدی؟ گفتم نه! از جاش بلند شد در اتاقش رو قفل کرد! با من اومد تا دفتر مرکزی دپارتمان کامپیوتر و یه نقشه برام گرفت روی نقشه محل فعلی و جایی که باید میرفتم رو علامت زد بعد یه عالمه راه با من اومد تا از در دپارتمان خارج شدیم و مسیر رو بهم نشون داد! بعد خداحافظی کرد و برگشت! من که کاملا اینجوری بودم!!!    بعد با بابام راه افتادیم و رفتیم ! مشغول حرف زدن بودیم که دیدم گم شدیم! جایی بودیم که اصلا هیچ آدمی نبود! یکمی دور و اطراف رو نگاه کردیم یهو یه آقایی تند تند از کنارمون رد شد و میخواست بره توی یه اتاق که ازش پرسیدم که میخوایم به این ساختمون بریم و چیکار کنیم؟ یکمی فکر کرد! بعد گفت دنبال من بیاین! باز یه عالمه راه ما رو با خودش برد یهو دیدیم وارد آشپزخانه ی یه دپارتمان شدیم! بعد یه خانمی بود که با تلفن حرف میزد صبر کردیم تا تلفنش تموم شد اون آقا هم همراه با ما همونجا صبر کرد! بعد به خانمه گفت که اینها میخوان برن به این ساختمون و راه رو بلد نیستن میتونی براشون توضیح بدی؟ خانمه گفت خوب من هم توی ساختمانی که کنار این ساختمون هست یه کاری باید انجام بدم الان از فرصت استفاده میکنم و با شما میام! بعد اومد ما رو رسوند دم در ساختمون مورد نظر توی راه هم کلی باهام حرف زد و بهم تبریک گفت که پذیرش گرفتم و گفت زودی به محوطه عادت میکنی و یاد میگیری که چطوری کجا بری! خیلی خیلی مهربون بود! و من هنوز اینجوری بودم!

2- بیشتر از یک ماه پیش رفتیم توی بانک حساب باز کردیم! خانمی که برامون حساب باز کرد بازم طبق معمول خیلی خوش برخورد و مهربون بود و خیلی کمکمون کرد! چند روز پیش که یک ماه از این موضوع میگذشت همون خانم رو توی یه فروشگاه دیدم! با خوشرویی اومد جلو و بهم سلام کرد! منم جواب دادم ولی نیم ساعت بعد یادم اومد که کی بوده!! ولی اون من رو یادش بود!

3- بابام برای ثبت نام مدرسه شکیبا رفته بوده ولی چون هم مدیر نبوده و هم مدارک کامل نبوده گفتن باید 3 هفته دیگه بیای. 3 هفته بعد بابا و مامانم باهم میرن وقتی وارد دفتر مدرسه میشن میبینن که خانمی که دفعه قبل باهاش صحبت کرده بودن از پشت میزش بلند شد و رفت! این موقع هنوز دم در بودن و میز اون خانم ته یه اتاق بزرگه. اینها هم میرن به سمت میزش و وقتی میرسن مدیر مدرسه از دفترش خارج میشه و همراه با اون خانم به سمت بابام میاد با خوشرویی سلام میکنه! اسم شکیبا رو میدونسته و حالش رو میپرسه! بعد هم بدون اینکه بابام سوالی بپرسه یا چیزی بگه مدیر همه چیز رو میگه و فقط مدارک رو ازشون میخواد!! از قبل در جریان همه چیز بوده و فقط منتظرشون بوده!!!!

* ولی بعد از همه این حرفها تنها چیزی که این روزا فکرم رو مشغول کرده "سیستم" است! اینکه همه چیز اینجا سیستم داره! خوب مسلما از یه نظرهایی خوبه ولی واقعا خسته شدم از بس که دنبال این گشتم که سیستم فلان کار چیه و سیستم اون یکی چیه؟ هرکاری هم متخصص خودش رو داره و امکان نداره بتونی با پرس و جو از مردم بفهمی! حتما باید یا با مشاور صحبت کنی و یا وبسایتشون رو زیر و رو کنی تا سر در بیاری! اینقدر که تو سایتهای ادارات مختلف گشتم و همشون هم به همدگیه لینک میدن برای اطلاعات جانبی و ... دیگه واقعا خسته شدم! اینقدر باید تحقیق کنی که از همه چیز مطمئن باشی وگرنه کوچکترین اشتباه میتونه نتیجه برعکس برای کارت داشته باشه!

مثلا بعد از کلی تحقیق درباره وام دانشجویی دولتی و بعد از اینکه یک هفته کامل برای پر کردن فرمش وقت گذاشتم و کلی زحمت کشیدم فکر کردم دیگه همه چیز درست است و مشکلی نیست! ولی حالا که وامم اومده بهم 3000 دلار کمتر دادن چون یک اشتباه کوچیک توی پر کردن فرم داشتم! این اشتباه باعث شده که بگن خودت این 3000 دلار رو میتونی تهیه کنی و به وام احتیاج نداری!

اینم عکسهای این سری

نمیدونم کجان! تو ونکوور باید باشن اینا رو بابام اینا یه روز رفته بودن گرفتن دیدم قشنگه گفتم بزارم.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 13:50  توسط انسان  | 

این بیگی برعکس ظاهر و نژادش خیلی مظلومه! یعنی وقتی نگاهم میکنه ها دلم براش کباب میشه! قیافه اش خیلی وحشتناکه و آدم ازش میترسه اینجا هم خود کانادایی ها که همشون سگ دارن از بیگی میترسن! ولی واقعا مظلوم و مهربونه. 

آخه بیچاره صبح تا شب توی خونه تک و تنهاست و خیلی حوصله اش سر میره. گاهی که دورش شلوغ میشه دیگه نمیدونه چیکار کنه و هی میاد پیشمون! دمش رو تکون میده و خودش رو لوس میکنه منم از سگ اصلا خوشم نمیاد ولی جدا از سگ بودنش قابل دوست داشته شدن هست!

امروز دوباره از گرما رفتیم بانتزن لیک. خیلی خوب بود! ولی خیلی شلوغ بود. ما یکمی دیرتر رسیدیم و دیدیم پسردایی مامانم و خانمشون وسط دریاچه هستن! بیگی بیچاره رو هم بسته بودن یه گوشه. واااای ما که وارد آب شدیم بیگی به محض اینکه ما رو دید ییییکک واق واقی میکرد و یک صداهایی از خودش در می آورد!! ما اول ندیدیمیش ولی از صداش شناختیم و گشتیم پیداش کردیم! بیچاره ترسیده بود که چرا ما داریم میریم تو آب! اگر آدم بود میگفتم الان زار زار گریه میکنه!!! کلی باهاش حرف زدم و نازش کردم تا آروم شد! ولی من خیلی ازش میترسم اونم بخاطر یه اتفاقی که الان تعریف میکنم.

بیگی دو تا خاطره بد تو همون یک ماه اول برامون گذاشت.

یکی روز دومی که رسیده بودیم همه با هم رفتیم بانتزن لیک.

اونجا یه مسیری داره از توی جنگل که رفتیم قدم بزنیم یهو بیگی از قسمت مخصوص سگها یه راهی به بیرون پیدا کرد و دوید دنبالمون. کلا تو پارک ممنوع است که سگ بدون قلاده باشه مگر تو قسمت مخصوص سگها! بعد اومد و قلاده نداشت. تازه هم رفته بود توی آب و یه مقدار به قول اینا Hyper شده بود. خلاصه که جلوی ما داشت راه میرفت و ما میگفتیم بیا قلاده ات رو ببندیم که یهو یه سگ کوچولو همراه با صاحبش داشت رد میشد! یهو نمیدونم چرا به سمت بیگی پارس کرد! بیگی هم گندهههه پرید رو سر اون سگه و فکر کرده بود که باید باهاش بازی کنه! یک جور وحشتناکی پارس میکرد و اون سگه هم که زیر دست و پای بیگی بود ما اصلا نمیدیدمیش! ما که اینقدر وحشت کرده بودیم دور شدیم و نگاه کردیم! صاحب اون یکی سگه گریه میکرد و دااااد میکشید و قربون صدقه سگش میرفت! پسر دایی مامانم هم دوید و با کلی سختی و بعد از چند دقیقه تونست بیگی رو از اون یکی سگه جدا کنه! حالا زنه شاکی شده بود نشسته بود هی سگش رو بررسی میکرد که زخمی نشده باشه و فحش میداد و میگفت چرا سگتون قلاده نداره؟! دیگه کلی ازش معذرت خواستیم و بیگی هم کلی دعوا شد!

خاطره دوم مربوط به خودمه.

روزی که رفته بودیم استنلی پارک، بازم بیگی رفته بود تو آب و Hyper شده بود. بعد از اینکه اومد بیرون من بردم یکمی بچرخونمش! قلاده اش توی دستم بود و با شکیبا راه میرفتیم که یهو بیگی شروع کرد به دویدن! خیلی تند نمیدوید و منم کنارش میدویدم و میخندیدم که یهو خسته شدم گفتم واستا! ولی همینطور دوید و قلاده اش از دستم در رفت بعد یهو برگشت به سمت من با واق واق شدید پرید روووم!!! پسردایی مامانم میگه دلش بازی میخواد و اینا رو بازی میبینه و امکان نداره گاز بگیره! ولی من وحشت کرده بودم!! با دستم میزدمش عقب ولی برمیگشت میپرید رووم. دندوناش خیلی وحشتناکن! و واقعا میومد سمت دستم و صورتم و میگفتم دیگه دستم رفت!!! ولی گاز نمیگرفت خدا رو شکر! شکیبا هم بیچاره وحشت کرده بود حالا هی بهش میگم برگرد برو یکی رو صدا کن بیاد کمک من از پسش بر نمیام! واستاده همونجا با وحشت نگاهم میکنه!!! یکی از بدترین لحظات زندگیم بود فکر کنم حدود 5 دقیقه با هم درگیر بودیم آخرش من قلاده اش رو گرفتم و نشستم رووووی بیگی!! هی کله اش رو برمیگردوند سمتم و باز دستم رو گاز خیلی آروم میگرفت که من از روش بلند شم. تا بالاخره شکیبا رفت و کمک اورد و نجات پیدا کردم. ولی فکر نکنم هیچوقت اینقدر ترسیده بوده باشم!

برای همینه که الانم ازش فاصله میگیرم مخصوصا وقتی که قلاده نداره. واقعا نمیتونم سگها رو دوست داشته باشم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 14:5  توسط انسان  | 

بعد نوشت در جواب دوستدار ونکوور:

تا جایی که به ما گفتن تمامی مشاغل رو پوشش میدن. این مدل مشاوره رو جاهای مختلفی ارائه میده. داگلاس کالج به مامانم گفته برای همه مشاغل است. ولی Arrive BC تا پارسال فقط برای دو رشته مهندسی ساختمان و رشته های بهداشت بوده! ولی باز میگفت امسال مجوز گرفتیم برای همه رشته ها.

در زمینه کامپیوتر هم همینطوره! هم Success و هم این موسسات به همه رشته ها کمک میکنن حتی رشته های کاملا تخصصی. حتی در Success من دیروز مشاوره داشتم و برای رشته تخصصی فوق لیسانسم کلی با استادمون که الان مشاور تکی من است مشورت کردم با اینکه اون رشته اش کامپیوتر نیست و بهم گفت خودت اطلاعاتت درباره تخصصهای کامپیوتر بیشتره! ولی چون بازار کار در همه رشته ها رو اینجا خوب میشناسه خیلی بهم کمک کرد.

فقط برای کنجکاوی خودم میپرسم اگر براتون مشکلی نیست رشتتون رو بهم بگین؟




پیش نوشتها:

* دیروز با مامانم رفته بودیم Shoppers. خوشم میاد از این فروشگاه و دوست دارم مواد غذایی رو از اینجا بخریم. دیروز فهمیدیم که برای کسانی که بالای 55 سال دارن هر پنجشنه به تخفیف ویژه داره. خانمه فکر کرد مامان من انگلیسی بلد نیست! و از من پرسید احیانا مامانتون بالای 55 سال نیست؟! ( بیچاره مامانم! کاملا معلومه که خیلی جوونتره! ) بعد من با تعجب گفتم نهههه!!! گفت نه معلومه که جوونتر هستن ولی گفتم نکنه یه وقت بالای 55 باشن و بعدا شکایت کنن که چرا نپرسیدین!

* دوست ندارم که اینجا چمن ها رو خیلی کوتاه میکنن! دوست دارم همه خونه ها جلوشون چمنهای خیلی بلند باشه!! هرچند که اینجا به اندازه کافی سرسبز و قشنگ هست.

* ما اینجا از مغازه های ایرانی نون سنگک میخریم! ولی طبق معمول گروووون!! هر یک نون سنگک 3 دلار!!

* یه محصول ساده و معمولی رو که ایران میخریدم نهایت 1500 تومن رو امروز اینجا خریدم 15 دلار!!!

* اون کار داوطلبی که گفتم برای محافظت از خرسها است رو بالاخره شروع کردم! دیروز جلسه آَشنایی داشتیم. خیلی خیلی دوست داشتم! نه اینکه کارش عاالی باشه! از خانمهایی که اونجا باهاشون آشنا شدم خوشم اومد.

* پست اطلاعات کانادا رو آپدیت کردم



1- یکی از امکانات جالبی که برای مهاجرین هست:

قبلا درباره کلاسهای کاریابی گفتم. این کلاسها در موسسه Success برگزار میشدن و کاملا مجانی بودن! جالب اینجاست که حق بیشتر از 2 جلسه غیبت رو نداشتیم! گفتن که درسته که مجانی است ولی برای تک تک شما دولت به ما پول میده و هزینه ای معادل 5000 دلار برای هر نفر پرداخت میشه و دولت حضور و غیاب شما رو چک میکنه و ازتون انتظار داره که سر کلاسها حاضر باشید!

این یکی از امکاناتی است که دولت برای تازه واردین گذاشته! کلا این موسسه خیلی امکانات زیادی بهمون میده و فقط کلاس کاریابی نیست.

ولی میخوام درباره جایی بگم که الان مامانم و بابام عضوش شدن! البته بیشتر به درد مامان میخوره! یعنی به درد کسانی که در زمینه بهداشت و پزشکی میخوان اینجا کار کنن.

این یکی یک امکانی است که توسط چندتا از کالج ها اینجا گذاشته شده مثلا داگلاس کالج که نزدیک خونه ما است. در این سیستم میان برای هر شخصی که میخواد اینجا کار کنه یه مشاور در رشته خودش قرار میدن. این مشاور وظیفه داره که با اون شخص کار کنه و در عرض یک سال اون شخص رو به جایی برسونه که برای کار در سیستم کانادا آماده باشه. توی این مسیر مشاور ممکنه از شخص بخواد مدارکی رو آماده کنه، کارهای داوطلبی خاصی رو انجام بده و یا کلاسهای مشاوره ای رو بره. ولی در صورتیکه مشاور تشخیص بده که شخص مورد نظر نیاز داره کلاسهای آموزشی در رابطه با رشته خودش بره و دانشش رو زیاد کنه 2/3 هزینه این کلاسها توسط دولت بهش پرداخت میشه و فقط 1/3 باقیمونده باید توسط شخص پرداخت بشه که تازه همون رو هم میتونه وام بگیره! خلاصه که امکان خیلی جالبی است که الان مامانم عضو شده و یک مشاور داره که هفته ای یکبار باهاش ملاقات میکنه و اون مشاور بهش توضیح میده که چه کارهایی باید انجام بشه!

2- Garage Sale

همه شنبه ها و یکشنبه ها اگر کمی توی خیابون ها چرخ بزنیم تعداد زیادی اعلامیه گاراژ سیل دیده میشه! این اعلامیه ها معمولا مربوط میشه به دانشجوهایی که سه - چهار سال اینجا بودن و الان میخوان برگردن کشور خودشون یا خانواده هایی که پاسپورت کانادایی رو گرفتن و میخوان برگردن کشورشون و یا خانواده هایی که تصمیم گرفتن برن آمریکا زندگی کنن. اینها تمام وسایلشون رو میریزن توی گاراژ خونشون و با قیمتهای خیلی خیلی پایین میفروشن! بعضی وقتها حتی خیلی از وسایل ها کاملا نو هستن و حتی از جعبه در نیمدن! ولی با 1/5 قیمت فروخته میشن! ما به یکی دو تا از این گاراژ سیل ها سر زدیم و دو تا وسیله خیلی عالی ازشون خریدیم. یکی یه کفش و چوب اسکی ( آلپاین ) که خیلی خیلی حرفه ای است و خیلی نو و تمیز! و فقط 15 دلار!!!! جالب بود که چوب اسکی مال یه دختر چینی بود که اینجا دانشجو بود و داشت میرفت و سایز کفش کاملا به سایز پای من میخورد برای همین هم خریدم. بابام هم یه دوچرخه کورسی از یه آقایی خرید که اون هم خیلی دوچرخه خوبی است!



عکسهای زیر مربوط به استنلی پارک است که سه - چهار هفته پیش رفته بودیم. یادش بخیر اون روزا چقدر هوا خنک بود!! این چند روزه خیلی گرم شده! خود کانادایی ها که اصلا عادت ندارن و دارن میپزن. و همش میرن توی دریاچه های اطراف برای شنا!

ما هم دو سه روز پیش از گرما به کنار دریاچه پناه بردیم با اینکه وسط هفته بود واقعا شلوغ بود!

دوست ندارم اینقدر باید عکسها رو کوچیک کنم! وقتی بزرگن یه قشنگی دیگه ای دارن!

این که همون بیگی است که قبلا معرفی شد! جالبه یه ماهی که خونه پسردایی مامانم بودیم اینقدر با ما دوست شده که الان که دیر تر میبیندمون هردفعه اینقدر خودش رو لووووس میکنه!!! دمش رو برامون تکون میده و بعد از اینکه حسابی همه رو بو کرد جلوی پامون دراز میکشه تا باهاش بازی کنیم!

اینم دوست بیگی!

صدفهای کنار ساحل:

ساحل استنلی پارک:

اینم منظره داون تاون از ساحل استنلی پارک:

+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 14:57  توسط انسان  | 

این ماجرا رو تعریف میکنم تا درس عبرتی باشه برای آیندگان!

اینجا کلا حق تقدم با بچه ها و افراد مسن و افراد ویلچیری است!

از برخورد خانواده ها با بچه ها خیلی خوشم میاد! اصلا نمیتونین بچه ای رو ببینین که وسط خیابون یا بازار در حال گریه باشه! چون اینقدر منطقی و قشنگ با بچه ها برخورد میشه که بچه ای به گریه کردن نمیوفته! اینجا والدین حق ندارن بچه هاشون رو بزنن! اون هم در ملاء عام که حتما توسط پلیس دستگیر میشن! یکی از ایرانیها اینجا پسر 19 سالش با ماشین تصادف کرده بوده پدر وقتی میرسه سر صحنه تا ماشین داغون رو میبینه یدونه میخوابونه تو گوش پسرش!!! همین میشه که همونجا بجای پسره پدره رو میبرن اداره پلیس


حالا این خاطره من رو داشته باشین:

هفته سومی که اومده بودیم یه جلسه ای بود که میخواستم برم. بابام تا اون محل من رو رسوند و خودش جای دیگه کار داشت رفت.

موقعی که اون جلسه تموم شد نگاه کردم دیدم هیچ پول خوردی برای سوار شدن به اتوبوس ندارم! هیچ باجه خرید بلیطی هم نزدیک نبود و باید پول خورد در دستگاه داخل اتوبوس مینداختم. برای خورد کردن پولم رفتم دم یه مغازه ( کافی شاپ) و یکی از موارد داخل منو رو انتخاب کردم و خریدم. خوب چیکار کنم! بلد نبودم اینا چین!!! یعنی خوب مسلما میدونستم اسپرسو چیه! و منم اسپرسو خواستم! ولی نمیدونستم که باید بهش بگم شیر و شکر جدا بریز توش! در نتیجه بعد از پرداخت پول دیدم که یه استکان کوچولو قهوه سیاه تلخ داد دستم به اضافه پول خوردی که لازم داشتم!!! منم دیگه به روی خودم نیوردم! با اینکه شدیدا عصبانی شده بودم از اینکه هیچی بلد نیستم ولی دیگه پول خورد داشتم و همین مهم بود! البته فقط 2.5 دلار!! ( باید 2 تا اتوبوس برای برگشت سوار میشدم و فکر میکردم 5 دلار لازم دارم )


گفتم فعلا اولین اتوبوس رو سوار میشم بعد فوقش به بابا زنگ میزنم اونجا بیاد دنبالم. موبایلم رو در اوردم و با استفاده از جی پی اس فهمیدم که باید از کدوم خط اتوبوس استفاده کنم! ولی به این توجه نکردم که این خط از هر دو طرف خیابون میره!!! و دقیقا در مسیر برعکس ایستادم! البته تقصیر من نیست!!! وقتی توی تقاطع 6th Avenue و 6th street واستاده باشی همین میشه دیگه! قاطی میکنی که کدوم طرف باید بری سوار اتوبوس بشی! نمیدونم چرا تو محله نیو وست مینیستر خیابوناشون رو اینجوری اسم گذاری میکنن آخه؟! خلاصه که چشمتون روز بد نبینه یهو دیدم دارم دوووور میشم!!! خلاصه 2.5 دلار بینوا الکی همینجوری رفت! ولی خدا رو شکر رسیدم به ایستگاه اسکای ترین و اونجا تونستم یه بلیط بخرم چون دستگاه بلیط فروشی داشت و برای اون پول خورد لازم نداشتم و با همون بلیط تا خونه برگشتم! کلا 7 دلار پول دادم که بعدا فهمیدم برای هر اتوبوس نباید یه بلیط جداگانه خرید! و یه بلیط که میخری 2 ساعت اعتبار داره که باهاش میتونی توی همون منطقه اتوبوس سوار شی و من با همون 2.5 دلار میتونستم به مقصد برسم. این نکته مهمی بود که از این به بعد بهش توجه میکنم!

ولی فاجعه ای که رخ داد این بود:

توی اولین ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم و منتظر اتوبوس 153 بودم. از دور دیدم که این اتوبوس داره نزدیک میشه و همه افرادی که روی صندلی ها نشسته بودن یا کنار دیوار ایستاده بودن از جا بلند شدن و به لبه سکو نزدیک شدن! اتوبوس در ایستگاه واستاد! ولی هیچ کس از جاش تکون نمیخورد!!!!  حدود 15 نفر ایستاده بودن که من مطمئن شده بودم همشون میخوان سوار اتوبوس 153 بشن ولی از جاشون تکون نمیخوردن! من تنها چیزی که فکر کردم این بود که الان این اتوبوس در رو میبنده و میره و من جا میمونم!! و باید 20 دقیقه دیگه صبر کنم تا بعدی بیاد! در نتیجه همه مردم رو زدم کنار و وارد اتوبوس شدم! که روی پله اول دیدم تعادل ندارم و پله داره زیره پام حرکت میکنه!!! راننده و همه مردم شروع کردن به داد زدن و راننده کلی دعوام کرد!

من هنوز نفهمیده بودم که قضیه چیه؟ و چرا این پله در حال حرکته؟ سوار شدم و یه گوشه مظلومانه واستادم ببینم قضیه چیه؟ که دیدم بله 2 تا خانم مسن و دو تا خانم سوار ویلچیر پایین بودن که راننده داشته پله رو براشون میبرده پایین روی پیاده رو که اونها سوار شن! و از اونجایی که حق تقدم در هر حالت با اینها است بقیه مردم همه واستاده بودن تا این 4 نفر سوار بشن!! و من در کمال نا آگاهی بدون در نظر گرفتن حق تقدم یا هرچیز دیگه ای سوار اتوبوس شدم! باور کنید تا 3 روز اعصابم خورد بود از این کارم!

همون روز با بلیطی که گرفته بودم میخواستم سوار یه اتوبوس از یه نوع دیگه بشم ( اتوبوسهای محلی کوچیکتر هستن ) پیش خودم گفتم نکنه این بلیط ها فقط برای اتوبوسهای بزرگ باشه؟ توی همین فکر بودم که سوار شدم و بلیط رو وارد دستگاه کردم ولی نمیرفت توی محل بلیط! منم گفتم آهان دیدی حدسم درست بود و نمیره توش؟! راننده یه خانم بود! و همینطور که من با خودم کلنجار میرفتم که آیا درسته کارم یا نه؟ یهو خانمه یه چیزی گفت! من نیم متر پریدم هوا و با ترس ازش پرسیدم که چی شده؟!!! یهو خانمه با تعجب بهم نگاه کرد و گفت هیچی! گفتم چقدر بلوزت قشنگه! من عین جن زده ها فقط نگاش میکردم! دید انگار خیلی ترسیدم بلیط رو از دستم گرفت و خودش زد توی دستگاه!

میدونین ته این ماجرا باعث شد چی بفهمم؟! فردای اون روز کلاس کاریابی داشتیم و همون روزی بود که اون تست رنگها رو دادیم و وقتی که رنگ سبز برای من در اومد استادمون گفت یکی از مهمترین مشخصه های سبزها اینه که کمال طلب ( perfectionist ) هستن و من هم مسلما هستم! از اینکه یه کاری رو بدون اینکه همه چیز رو درباره اش بدونم انجام بدم واقعا بدم میاد! چون میترسم یه جای کار رو اشتباه کنم و از این موضوع خوشم نمیاد! دوست دارم کارهام رو در حد کمال انجام بدم و این موضوع خیلی وقتها به ضررم تموم میشه ! مثل همین ماجرا که تا ۳-۴ روز اعصابم رو خورد کرده بود و الان دیگه میترسم سوار اتوبوس شم!!!!

*** با اینکه همه چیز اینجا خیلی آرومه و خیلی خیلی همه چیز رو دوست دارم ولی خداییش دلم تنگ شده که از در خونه برم بیرون و سوار تاکسی شم با 8 روپیه یا 300 تومن برم یه جایی!!! تاکسی که اینجا بی معنی است توی کوکوئیتلام اصلا وجود نداره ( بجز تلفنی ) اتوبوس هم که حداقل 2.5 دلار!!!

*** امروز مجبور شدم راه خیلی خیلی زیادی رو پیاده برم. تو راه داشتم فکر میکردم که دولت اینجا امکانات زیادی برای ما مهاجرها فراهم میکنه و حتی برای غیر مهاجر ها! برای ما که خیلی از کلاسها و ... مجانی است. و امکانات زیادی داریم که میتونیم ازشون استفاده کنیم. ولی خوب؟! این امکانات از کجا میاد؟ از مالیات زیادی که داریم پرداخت میکنیم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 13:50  توسط انسان  | 

پستی که قبلا اینجا بود به این صفحه منتقل شد.
از این به بعد جواب تمام سوالات رو در اون صفحه اضافه میکنم.
 

 فکر کنم قبلا گفته بودم که برای یه کار داوطلبانه برای مسابقات المپیک 2010 که در ونکوور برگزار میشه درخواست دادم. اینجا کارهای داوطلبانه هم به اندازه کار واقعی ورود بهشون سخت است و باید از مراحل زیادی گذشت.
من بعد از ثبت نام، یه ایمیل گرفتم که باید برای مصاحبه میرفتم. این مصاحبه 2 روز پیش بود. با کلی استرس رفتم ( اولین مصاحبه در کانادا!! ) خدا رو شکر که انجام مصاحبه و .. رو در کلاسهای کاریابی باهامون کلی تمرین کرده بودن وگرنه استرسم چندبرابر میشد! خلاصه که مصاحبه به خوبی تموم شد.
من برای انجام کارهای کامپیوتری درخواست دادم. کلا 25000 داوطلب در جاهای مختلف برای این المپیک کار خواهند کرد. و حدود 50 نفر در قسمت کامپیوتر هستن. کلا بازیها در 5 جای مختلف برگزار میشه ( بازیها شامل اسکی ، پاتیناژ و .... است ) و ما رو بین این 5 محل تقسیم میکنن! محلی که بازیهای خارج از سالن مثل اسکی برگزار میشه تقریبا 2 ساعت با ونکوور فاصله داره ( یعنی 3 ساعت با کوکوئیتلام!! ) و بستگی داره که من کجا بیوفتم!!! البته خوبی اون بازیها اینه که هیجان بیشتری داره و کارمون توی برف است! و من این موضوع رو دوست دارم! هرچقدر هم سخت باشه! فقط 13 روز باید برم! ولی اگر قرار باشه ساعت 9 اونجا باشم یعنی 6 صبح باید از خونه حرکت کنم! از ونکوور سرویس مجانی برامون هست ولی از اینجا تا ونکوور رو باید برم.

اون روزی که رفتم مصاحبه بعد از اینکه اومدم بیرون مامان و بابام منتظرم بودن. آخه محل مصاحبه در برنابی بود و ما هم چون یه ماشین بیشتر نداریم دیگه من رو رسوندن و منتظر شدن تا کارم تموم شه! بعد از اینکه راه افتادیم به سمت خونه پسردایی مامانم زنگ زد که امروز مسابقات جهانی آتش بازی است در ونکوور و در
English Bay و پیشنهاد دادن که با هم بریم! ما هم از اونجایی که در برنابی بودیم و نصف راه رو رفته بودیم موافقت کردیم. کل آتیش بازی نیم ساعت بود و اون شب فقط کانادا برنامه داشت و بقیه کشورها شبهای دیگه بودن. تمام آتش بازی از روی یک کشتی بزرگ که روی دریا بود انجام شد و ما توی ساحل نگاه میکردیم.

جمعیت خیلی زیادی اومده بودن فکر کنم حدود 50 هزار نفر بودن! تا حالا تو ونکوور همچین صحنه ای ندیده بودم از بس که همه جا خلوته !

































+ نوشته شده در  شنبه 3 مرداد1388ساعت 10:56  توسط انسان  | 

امروز با جامعه فارغ التحصیلان دانشگاهی که بابام در اون درس خونده رفتیم پیک نیک.  طبق معمول ما تقریبا تنها جوونهای جمع بودیم! بقیه با دوستاشون یا رفته بودن سینما یا پارک یا دریا یا .....

جمعیت زیادی از این دانشگاه ساکن ونکوور هستن و توی همین پیک نیک با اینکه اکثر افراد بچه هاشون همراهشون نبودن حدود 50 نفری اومده بودن.

محل پیک نیک فوق العاده قشنگ بود. اول یه مقدار گم شدیم و وارد یه خیابون فرعی شدیم که به یه منطقه خیلی خیلی پرت مسکونی میرسید! کلا شاید 10 تا خونه اونجا بود ولی یکی از یکی قشنگتر همه توی دل جنگل !  بعد هم که راه رو پیدا کردیم و به جمع پیوستیم

مدیر این انجمن که اتفاقا یکی از همکلاسیهای زمان دانشجویی بابای من هست و اینجا بعد از این همه سال همدیگه رو دیدن! زودتر اومده بود و یه آلاچیق خیلی بزرگ گرفته بودن.

بعد از اینکه رسیدیم گفتن که یه جزیره کوچیک نزدیک اونجا هست که یه مسیر سنگی از ساحل تا جزیره کشیده شده و فوق العاده قشنگه! گفتن باید سریعتر بریم وگرنه در اثر جزر و مد تا چند ساعت دیگه روی مسیر رو آب میگیره و دیگه نمیشه رفت یا برگشت!

این دو تا عکس رو بعد از اینکه آب روی پل رو گرفت گرفتم! اگر با عکس بالا مقایسه کنید کاملا معلومه که عرض مسیر چقدر کم شده!

این سنگی که سمت راست تصویر توی آب است قبلا جزو مسیر بود! و حالا خودش و همه سنگهای اطرافش کاملا زیر آب هستن! اینجا جزر و مد خیلیییی زیاده!


توی جزیره همه نشستن کنار همدیگه و شروع کردن به خوندن شعرهای ایرانی که همه بلد بودن فکر کنم یاد جوونی ها و زمان انقلاب افتاده بودن  ( اکثر کسانی بودن که در زمان انقلاب یا کمی بعدش دانشجو بودن )

خیلی صحنه جالبی بود کلی آدمهای چشم بادومی و کانادایی دورمون جمع شدن و یواش یواش نشستن کنارمون و گوش میدادن! بعد هم که بلند شدیم بریم کلی تشکر کردن و گفتن لذت بردیم!


این ستاره دریایی رو توی راه برگشت پیدا کردم. تقریبا خشک شده بود. خیلی خیلی خیلی خوشگله

بعد از اینکه برگشتیم به آلاچیق همه نهارهاشون رو گذاشتن روی یه میز و با هم شروع کردیم به خوردن نهار. بعضی ها هم که همونجا کباب درست کردن.

بعدش هم بعد از کمی استراحت و صحبت کردن قرار شد طناب کشی کنیم! کلی خندیدیم! هر 4 بار هم گروه ما برنده شد!

الان که داشتم عکسها رو نگاه میکردم دیدم چقدر آدمهای مختلف دورمون جمع شده بودن و طناب کشیمون رو نگاه میکردن!! بازم از ملیتهای مختلف! و همه یا دارن میخندن یا با تعجب نگاه میکنن!  

چون عکسها زیاد بود بقیه رو میتونید توی ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 تیر1388ساعت 12:3  توسط انسان  | 

1- قبل از اومدن ما رو ترسونده بودن که مواد غذایی با خودتون نبرید. و اونجا موقع ورود توی یک صف طویل باید واستید که سگ دارن و ساکهاتون رو بو میکشند و همه ساکها رو میگردند و .... وقتی که رسیدیم من فقط دنبال سگ میگشتم که کجان؟

بعد فهمیدیم که اون صف که میگن که سگ هم نداره برای کسانی است که از بار دوم به بعد وارد کانادا میشن! ما اصلا نه تو صف واستادیم نه سگ دیدیم! یه راست رفتیم توی قسمت لندینگ یه آقایی بود که کلی راهنماییمون کرد شغل هممون رو پرسید و بهمون گفت که چیکار کنیم و چیکار نکنیم بعد هم یه سری فرم و یه شماره بهمون داد باید صبر میکردیم تا شمارمون رو صدا کنن! بعد از یه مدت صدامون کردن و هممون باید میرفتیم و به یه سری سوالات جواب میدادیم:

- تا حالا کانادا اومده بودی؟

- تا حالا از کانادا دیپورت شدی؟

- تا حالا داخل کانادا به یه جرمی دستگیر شدی؟

  بعد هم مدارکمون رو داد و اجازه داد که وارد ونکوور بشیم

 2- یه فرمی هست که باید پر کنیم که وسایلی است که بعدا تا 1 سال وقت داریم اونها رو از ایران وارد کانادا کنیم و براشون مالیات ندیم ( این چیزی بود که قبل از اومدن بهمون گفتن ) چند روز قبل از سفر هم خبر دادن که قانون برای شهر ونکوور تغییر کرده و این فرم دیگه نیاز نیست! 

ما برای احتیاط فرم رو پر کردیم آخه ما یه سری وسایل داشتیم که یک هفته بعد از خودمون رسید وقتی برای گرفتن اون وسایل رفتیم گفتن فرمتون کو؟! و شانس اوردیم که داشتیم! بعد فرم رو گرفتن و وسایلی که اومده بود رو توی اون فرم خط زدن که یعنی این وسایل وارد شد! بعد هم گفت وسایلی که توی این فرم نوشتین رو تا هر وقت میتونید وارد کنید ( به این حرفش شک دارم شاید وارد نبوده چون همه بهمون گفتن یک سال وقت داریم! ولی بازم نمیدونم! )

۳- یک مطلب خیلی خیلی خیلی جالب که اول از همه کمی بهم بر خورد ولی بعد دیدم حق با اینها است: توی هواپیما از آلمان به مقصد ونکوور نشسته بودیم. چرخ غذا در حال نزدیک شدن به ما بود

من طبق عادت اول گوش دادم که چه گزینه هایی داره و قبل از رسیدن مهماندار پیش خودم انتخابم رو کردم بعد از شکیبا که کنارم نشسته بود پرسیدم که چی میخواد ( حس کردم ممکنه حرف مهماندار رو متوجه نشه و اعتماد به نفسش رو از دست بده و بگه چیزی نمیخوام! ) وقتی مهماندار به ما رسید رو به شکیبا کرد و پرسید چی میخوای؟ من به جاش جواب داد! مهماندار به طرز وحشتناکی با عصبانیت به من نگاه کرد و گفت : با شما صحبت نکردم با این خانم بود!  اول بخاطر اخم و عصبانیتش بهم برخورد ولی وقتی دیدم این کار چه تاثیر مثبتی روی بچه ها داره نظرم تغییر کرد. دقیقا همین اتفاق هم توی دانشگاه شمین افتاد که وقتی من و بابام شروع کردیم بجاش توضیح دادن که چی میخواد مشاور بهمون گفت میشه ساکت باشین با خودش صحبت کنم؟! شمین چون زبان آلمانی خونده خیلی انگلیسی رو خوب متوجه نمیشه و ما منظور بدی نداشتیم! ولی خوب دعوامون کرد دیگه! حالا دیگه یاد گرفتیم هرکس بجای خودش حرف بزنه!

۴- اینجا یک نوع بیمه اجباری داریم که سه ماه بعد از ورودمون بهمون داده میشه این بیمه بعضی از مسائل مثل چشم پزشکی و دندان پزشکی و عینک رو شامل نمیشه  من همین امروز فهمیدم که دانشگاهمون به صورت اجباری یه بیمه خیلی خیلی به صرفه به دانشجوها میده که درواقع بیمه مکمل است و همه اینها رو هم شامل میشه!! کلی خوشمان آمد! البته گفته که اگر والدینتون شما رو قبلا بیمه مکمل کردن میتونین با ارائه مدرک انصراف بدین.

5- هنوز کارت اقامتمون به دستمون نرسیده با اینکه دیگه 6 هفته شده! یواش یواش باید بیاد! و تا قبل از اینکه ابن کارت رو بگیریم نه میتونم برم وام دانشجوییم رو تحویل بگیرم و نه میتونیم امتحان گواهینامه رانندگی بدیم.

6- فهمیدیم که شماره SIN  رو هرجا درخواست کردن نباید راحت در اختیار هرکسی بزاریم! و خودمون هم به دلخواه خودمون نباید به کسی بدیم! چون تمام اطلاعات ما رو به سادگی یک کلیک با همین شماره بدست میارن.

۷- میگن هر تغییری ( از جمله مهاجرت ) سه مرحله داره : ۱) تنوع درنتیجه خوشی و خوشحالی 
 ۲) یکنواختی و دلسردی ( مرحله سربالایی ) همون homesick
 ۳) عادت و ادامه زندگی به صورت معمولی
فکر میکنم برای اینکه وارد مرحله دوم شده باشم زوده! ولی دارم حسش میکنم فکر کنم تا نرم دانشگاه و وارد محیط درس نشم این حالت درست نمیشه. الان خیلی تنهام نه هیچ کسی رو همسن یا شبیه خودم دیدم و نه با کسی دوست شدم حس خیلی بدی دارم.
 
 اینم عکسهای امروز:
همش از اطراف خونه و محل جدیدمون است
 
خیابون اصلی محل:
 
 
خیابون فرعی به سمت خونمون:
 
 
 
 
 
کوچه:
 
 
اینم مدرسه تابستونی شکیباست و خانواده هایی که اومدن دنبال بچه هاشون و هوای بارونی!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 12:42  توسط انسان  | 

- داشتم فکر میکردم که وقتی درباره هند مطلب مینوشتم چقدر همه چیز جذاب تر بود! من تقریبا فقط درباره حیدرآباد مینوشتم و همون هم اینقدر آثار تاریخی و جاهای دیدنی داشت که کلی مطلب داشتم! البته اینجا هم پارک زیاد رفتیم  ولی همش پارکه دیگه! مدلهاش مختلف!!!  چیز دیدنی دیگه ای نداره! البته شنیدم جزیره ویکتوریا دیدنی هایی داره! ایشالا برم ببینم چه خبره؟

- یک کلاس دو هفته ای داریم میریم که خیلی جالبه یک هفته اش گذشته و فقط یک هفته مونده.  اسمش کلاس کاریابی است که فقط برای تازه واردین است و ما رو با محیط کار اینجا آشنا میکنه و اینکه چطوری باید دنبال کار بگردیم و ... لیست کسانی که قبلا به این کلاس اومدن و کار پیدا کردن رو به دیوار زدن که تقریبا ۹۰ درصد کار پیدا کردن و کلا هم حدود ۵۰ درصد ایرانی بودن! ایرانی هایی که واقعا کارهای عااالی پیدا کردن!!! کارهایی در حد همون کاری که ایران داشتن و یا حتی بعضی ها بالاتر از اون!
از طرفی یه سری تستهای خودشناسی باید بدیم که وحشتناک جالبن! کلا دیدمون رو نسبت به همدیگه و خودمون تغییر داده! یکی از جالبتری تستها "true colors" بود که یکی از استاندارد ترین و معروفترین تستهای شخصیت است! یه سایت داره که پکیج هاش رو میفروشه و یا مربی تربیت میکنه! این تست تقریبا ۳ ساعت کلاس رو گرفت و وقتی تموم شد هممون از تعجب شاخ در آورده بودیم! کلا ۴ رنگ داره ولی وقتی مشخصات هر رنگ رو میگفت میدیدیم که چقدر صدق میکنه! ما ۴ نفر دقیقا ۴ رنگ مختلف شدیم  میگفت چه خانواده جالبی! هرکدومتون یه رنگ هستین! و یکی از جالبترین قسمتها این بود که شمین نارنجی شد و بابام زرد! و مربیمون گفت که شما تو خونه از دست این دوتا چی میکشید؟ چون مسلما این دو نفر همیشه در حال دعوا و کشمکش هستن چون عقیده هاشون کاملا در دو حالت مختلف و برخلاف هم است! و واقعا هم همینطوره! همیشه باهم دعوا دارن  هیچوقت نباید یه نارنجی با یه زرد ازدواج کنه  وقتی خصوصیات رنگ سبز رو میگفت ما   بودیم! داشت قشنگ من رو توصیف میکرد  
 
- یه مطلب جالب اینه که اینجا بچه ها خیلی خیلی مستقل هستن! ما چندباری که با چندتا خانواده بیرون رفتیم هیچ وقت بچه های هیچ کدوم رو ندیدیم! فقط مادر و پدرها میان! مثلا همین پسردایی مامانم هیچوقت پسرش باهامون هیچ جا نمیاد! یا یه روز که با کلی ذوق با سه چهارتا خانواده رفتیم پیک نیک گفتیم با بچه هاشون آشنا میشیم ولی هیچ خبری نبود و حسابی حوصلمون سر رفت! بچه ها خیلی هم بزرگ نیستن! مثلا دختر ۱۷ سالشون با دوستاش قرار داشته بود بره یه جا و پسر ۱۵ ساله اون یکی خانواده با دوستاش یه جای دیگه! 
 
- یادم افتاد که میخواستم تجربه ورود به کانادا و فرودگاه ونکوور رو بگم ولی این پستم طولانی شد میزارمش برای پست بعدی.
 
- پسر دایی مامانم یه قایق دارن که باهاش گاهی مسافرت میرن! یه روز تفریحی رفتیم یه گشتی زدیم و شام رو هم توی قایق خوردیم و برگشتیم. خیلی خوش گذشت بجز اینکه من سرما خورده بودم.
تا حالا توی قایقهای این شکلی رو ندیده بودم و خیلی برام جالب بود! وقتی وارد زیر زمینش میشدیم یه آشپزخونه یه توالت یه ست میز و صندلی غذا خوری داشت و وقتی پشت پله ها میرفتیم یه تختخواب دونفره بزرگ بود! روی خود ( عرشه ) هم یه ست میز و صندلی غذا خوری بود و فرمون و بقیه دم و دستگاه قایق. میگفتن که کلی کلاس رفتن برای یاد گرفتن رانندگی ! و اوایل کلی تصادف کردن و دائما در حال چک کشیدن بودن برای دادن خسارت  ولی حالا دیگه حرفه ای شده بودن! یکمی هم دادن ما رانندگی کنیم که عقده ای نشیم  
 
 
منظره شهر از قایق:
 
 
اسکله:
 
 
محل پارک قایقها:
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 8:12  توسط انسان  | 

* چقدر خوبه آدم توی خونه خودش باشه! ما جمعه اسباب کشی کردیم خونه خودمون! آخ جووون خونه! درسته که خونمون کوچیکه - درسته که خونه ایده آل نیست - درسته که مثل خونه ایرانمون نیست ولی خونمونه و قراره یک سال توش زندگی کنیم.

* امروز یکشنبه بود هم اینجا تعطیل بود و هم ایران ( آخرش هم نفهمیدم که ایران یکشنبه تعطیل بود یا دوشنبه؟! ) ما امروز رفتیم پیک نیک خیلی خارج شهر - 4 ساعت رفتیم 5 ساعت اونجا بودیم و بعد هم 3 ساعت برگشتیم! همه راه برگشت رو من رانندگی کردم خیلیییی خوب بود جاده خلوت ، دنده اتوماتیک و .... عکسهای امروز رو دفعه بعدی میزارم

* روز ملی کانادا همه قرمز و سفید بودن! همه ماشینها به آنتهاشون پرچم کانادا آویزون بود ( یه جورایی آدم یاد ایران خودمون میوفتاد!! البته با آهنگ غمگین! ) توی همه پارکهای شهر برنامه های شاد و خیلی خوبی بود.
اول یه توضیح بدم که ما توی Tri-City زندگی میکنیم که مجموعه 3 شهر است Coquitlam , port Coquitlam , port moody و معمولا به مجموعه این سه شهر Tri-City گفته میشه چون هم کنار هم هستن و هم شهرداریهاشون با هم دیگه همکاریهای نزدیکی دارن.
این سه شهر به اضافه چندتا شهر دیگه (مثل برنابی – سوری – نورث ونکوور – وست ونکوور ) مجموعه ای رو تشکیل میدن که میشه بهشون گفت ونکوور ( اینجا نمیگن ولی اصطلاحا میشه بکار برد! )
حتی سیستم آموزشی توی این شهرها متفاوت است! مثلا ما توی شهر کوکوئیتلام سه دوره مدرسه داریم ( دقیقا مثل ایران ) دبستان – راهنمایی و دبیرستان در حالیکه بقیه شهرها دو دوره دارن فقط دبستان و دبیرستان!
ما توی شهر coquitlam  زندگی میکنیم و برای روز ملی کانادا به پارک مرکزی شهر  Port Coquitlam  رفتیم به اسم Castle Park
وسط پارک یه سن نمایش درست کرده بودن و از اول تا آخر روش برنامه های مختلف اجرا میکردن – مسابقه برای بچه ها ، رقص ، آواز و .... دور تا دور این سن هم چادر زده بودن و توی چادر ها غذا و نوشیدنی میفروختن و یا امکانات مختلف برای بچه ها و بزرگها گذاشته بودن برای بچه ها همه چیز مجانی بود – نقاشی – کاردستی و ... ( مثل نمایشگاههای ایران که سر بچه ها یه گوشه گرم میشه دیگه )
چیزی که خیلی جلب توجه میکرد مردمی بودن که لباسهایی شکل پرچم کانادا پوشیده بودن و تقریبا همه افردا حاضر روی صورتها یا بازوهاشون عکس پرچم کانادا رو چسبونده بودن ( یه عکس برگردون بود که در ورودی پارک به هرکس میخواست میدادن و ما هم نفری یکی گرفتیم و روی دستهامون زدیم )

 
روی صورت:

بعضی ها هم مثل این خانم پرچمهایی که دم در میدادن رو توی موهاشون گذاشته بودن

 
بعضی ها مثل این خانم یک تلی به سرشون بود که دو طرفش مثل دو تا گوش ! دو تا پرچم بود!
 

خیلی از بچه ها هم از این کلاهها سرشون بود که آخرش نفهمیدم از کجا اورده بودن!
 


خیلی از آدمها مخصوصا خانمها لباسهای عجیب پوشیده بودن و دور پارک راه میرفتن و به همه خوش آمد میگفتن.
 
 


خیلی جالب بود که وقتی این خانم رو دیدیم دوستمون گفت که معلم کلاس زبان بزرگسالان است که اوایل میرفته! آخه این کارا همه داوطلبانه است و کار داوطلبانه خیلی خیلی اینجا رایج است و کلا هر کسی حتی افرادی که شغلهای خوب دارن هفته ای یکی دو روز رو به انجام کارهای داوطلبانه اختصاص میدن ( هر روز یکی دو ساعت ) . حتی یه کلاس زبانی که روزای اول رفتیم یه سر زدیم معلمهاش داوطلب بودن ( یعنی مجانی کار میکنن ولی گواهی کار میگیرن که برای رزومه خیلی خیلی مهم است !)
من هم توی چندتا کار داوطلبانه ثبت نام کردم. یکیشون این کار است:
 

آخه اینجا خیلی پیش میاد که خرسها از داخل جنگل وارد شهر و حیاط خونه ها بشن این گروه که همشون به صورت داوطلبانه کمک شهر میکنن 2 تا وظیفه دارن یکی اینکه از خرسها محافظت کنن ( که انسانها بهشون آسیب نرسونن ) و یکی هم به ساکنین آموزش بدن که در صورتیکه خرس دیدن چیکار کنن. هفته دیگه کلاس آموزشی دارم برای این کار و بعد از گذروندن دوره آموزش برای آموزش ساکنین باید برم دم در خونه ها!!!! البته کارای دیگه هم هست که امیدوارم از اون یکی ها بهم بدن! وووی!
در اطراف یه مرکز بازی برای بچه ها بود که برای ورودش صف طولانی بود

یک گروه ژیمناست که حرکات مختلفی رو به نمایش گذاشته بودن و ساعتها در حال بازی و تمرین و حرکات مختلف بودن


 
 


یک سمت مرکز اسب سواری بچه ها بود

 
این آقا یه گوشه واستاده بود و مجانی برای همه بچه ها با بادکنک شکلهای مختلف درست میکرد صفتش خیلی طولانی بود و ما تقریبا نیم ساعت توی صف بودیم 4 تا هم بچه داشتیم برای شکیبا یه سگ با قلاده درست کرد برای سام 2 ساله یه کلاه خیلی بانمک و برای صنعان که همسن شکیباست یه شمشیر که واقعا عین شمشیر بود و خیلی قشنگ بود!

 
اینها یه گروه رقص French بودن که به نظر میومد باید جالب باشه کارشون ولی ما عجله داشتیم و قبل از اینکه اینها نوبتشون بشه رفتیم!! ولی یه عکس یادگاری با همشون گرفتیم!
 
 
گروههایی خیلی مختلفی از بچه های سنین مختلف از مهدکوکها و آموزشگاهها هم اومدن روی سن و حرکات قشنگی رو اجرا میکردن
 

 


این گروه نمایششون خیلی قشنگ بود
 
این دو تا خیلی بانمک بودن
 

این گروه با یکی از آهنگهای مایکل فقید حرکاتشون رو اجرا کردن
 

این هم یه گروه بچه جغله که یادشون میرفت شعر بخونن و یهو وسط کار با هم بازی میکردن!!!! ما هم هیچی از شعرشون نشنیدیم چون سرو صدا بود!
 

اینم یه دختر بانمک که همش با ما بازی و شوخی میکرد


+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 7:55  توسط انسان  | 

پیش نوشت: اول از همه این رو بگم که امروز canada day بود و ما رفتیم بیرون توی یک پارک نزدیک خونمون که کلی برنامه داشت ماجراها و عکسهای امروز رو توی پست بعدی میزارم چون هنوز عکسهاش رو خالی نکردم روی کامپیوتر. و فعلا این پست رو داشته باشین تا بعد......

1- هوا اینجا سرده! من میلرزم از سرما! اینجا هم الان تابستونه ولی از نظر ما تابستونی سرد. خود کسانی که اینجا زندگی میکنن سردشون نیست و به ما میگن شما هم یواش یواش عادت میکنید! جالب اینه که یهو سر ظهر هوا آفتابی و گرم میشه بعد دوباره عصر سسسررررد میشه! همه هم لباسهای راحت و باز میپوشن! مامان من که همیشه ژاکتش تنشه!

2- یه مشکل بزرگ داریم! اینجا آشغالها رو فقط دوشنبه ها جمع میکنن! وااای خیلی بده! هفته پیش پسردایی مامانم صبح خواب موند و 10 دقیقه دیر بیدار شد برای گذاشتن آشغال و تمام زباله های یک هفته باید میموند تا هفته بعدی!!!

3- امروز بالاخره وام دانشجوییم رو گرفتم! البته متاسفانه توی فرمش یه چیزی رو اشتباه وارد کرده بودم یعنی اشتباه کردم که این موضوع رو نوشته بودم! و در نتیجه 1000 دلار بهم وام کمتر از چیزی که حقم بود دادن! حالا باید دید میشه این رو درست کرد یا باید با همین مقدار وامی که گرفتم بسازم؟

4-  یه چندتا مسئله درباره رانندگی:

اول : اینجا سرعت مجاز توی اتوبانها حداکثر ۸۰ است! اتوبانهای اطراف خونه ما خیلی خیلی خلوت هستن و آدم بدون اینکه بفهمه میبینه سرعتش شده ۱۰۰ البته خدا رو شکر این یه قانون اینجا زیاد رعایت نمیشه ( بقیه قوانین رانندگی خیلی خوب رعایت میشه )

دوم : کنار خیابانها اکثرا پارک ممنوع است و یه جاهای خیلی خیلی کم و خاصی میشه پیدا کرد که بشه کنار خیابان پارک کرد. در اکثر مواقع باید وارد پارکینک اختصاصی همونجایی که کار داریم بشیم و در اکثر مواقع پولی است ( حداقل ساعتی ۲ دلار بیشترم میتونه باشه ) و این موضوع خیلی اعصاب خورد کنه چون یه روز که آدم ۱۰ تا جا کار داره باید کلی پول جا پارک بده! ( ما اصلا عادت نداریم )

سوم : پارک کردن شدیدا قانون داره هر جا پارکی قانونش رو یا روی زمین جلوش نوشته و یا روی دیوار روبروش مثلا : جای پارک مخصوص معلولین - پارک فقط ۱۵ دقیقه - پارک فقط ۱ ساعت به شرط پرداخت ۲ دلار - پارک فقط در ایام تعطیل و ......

چهارم : یه نکته خیلی عااالی برای ما اینه که اتوبانهای اصلی شهر یه باند مخصوص اتوبوس دارن که ماشینهای پر سر نشین هم میتونن از این باند حرکت کنن! در ساعات اوج ترافیک این باند کاملا خلوته چون معمولا همه میرن سر کار و تک سرنشین هستن! و ما هم گازش رو میگیریم و تو این باند میریم  ( خانواده پرجمعیت یه جاهایی به درد میخوره! )

عکسهای این دفعه از یه تپه است که روش یه پارک ساختن به نام burnaby mountain که منظره رودخونه رو داره دقیقا در طرف مقابل این پارک روی همین تپه دانشگاهی که قراره برم قرار داره.

به این مجسمه های چوبی میگن indian arm اینجور که میگن توسط بومی های اینجا ساخته شده و توسط چینی ها به دولت هدیه داده شده ( یه همچین چیزایی دیگه! خودمون هم درست نفهمیدیم چی بود قضیه ! )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 10:23  توسط انسان  | 

اول از همه یه عالمه ممنونم بابت کامنتهای قشنگتون! نمیدونم چی بگم بعضی از کامنتها رو که میخوندم از این همه لطفی که بهم دارین اشک تو چشمام جمع شد.

------------------------------------------------------------------------------------------

سومین هفته هم تموم شد! توی این سه هفته خیلی کارا کردم و خیلی چیزا یاد گرفتم ولی این آخرین هفته بهترین بود و پر از خبرای خوب برای من

علاوه بر اینکه بالاخره پذیرش رو گرفتم رفتم دانشگاه و با یه مشاور صحبت کردم و همه مسائل برام روشن شد و یه رشته خوب انتخاب کردم.مشاوره خیلی مهربونه همش بهم ایمیل میزنه و مراحل کارام رو برام توضیح میده بعد هم برای انتخاب درسهام باید برم پیش خودش تا کمکم کنه! آخه یک سال قراره یه سری دروس تکمیلی لیسانس بخونم و باید ببینم چه درسایی رو بهتره که بگیرم.

مممم آخ جو! بالاخره میتونم دوباره برم دانشگاه! وااای خدا مرسی که کمکم کردی جایی که دوست دارم برم دانشگاه! خیلیییی خوشحالم! این دانشگاه کجا با نظام کالج قابل مقایسه است؟! این واقعا دانشگاه است! واقعیه! دوست دارم!  

من کلا سرنوشتم یه جورایی با موضوع دانشگاه سر لج داره! همش سنگ میندازه جلو پام! ولی انگار من سمج ترم! از بس که میخوامش به هر دری میزنم که بهش برسم  خیلی خیلی اذیت شدم سر گرفتن این پذیرش! اون دانشگاهی که اول اقدام کرده بودم مدارک هندم رو به یه دلیل مسخره قبول نکرد و گفت باید دوباره مدارکت از هند ارسال بشه! حالا دیگه من چطوری بگم یه نفر دوباره از هند مدارک رو برام ارسال کنه آخه؟!!! خدا رو شکر که این یکی دانشگاه که ترجیح میدادم این یکی بهم پذیرش بده! از این گیرای مسخره نداد و بهم پذیرش دادن!

این یکی دانشگاه دو تا حسن برام داره یکی اینکه به خونمون خیلی خیلی نزدیکتره یکی هم اینکه تو رشته من خیلی بهتره!

اینجا فعلا بدترین چیزی که دیدم گرونیه اتوبوسه! از اینجا تا دانشگاهم دو تا اتوبوس باید برم و دو تا برگردم هر مسیر هم ۲ دلار و نیم! یعنی روزی ۱۰ دلار فقط اگر برم دانشگاه و برگردم خونه و هیچ جای دیگه نرم!!!! ولی اگر ثبت نامم انجام بشه کارت اتوبوس میگیرم که ماهی ۲۳ دلار میدم و هرچقدر خواستم اتوبوس سواری میکنم  کی شه بتونم اینجا برم سر کار و یه ماشین بخرم؟!

اتفاق خوب دیگه ی این هفته موبایل خریدن بود! آخه قبلش چون هیچ کردیتی نداشتیم بهمون موبایل ندادن! گفتن هروقت کردیت کارت گرفتین بیاین! تازه با کردیت کارت هم ۵۰ دلار ازمون پیش پرداخت گرفتن! خلاصه که بالاخره این هفته موبایل دار شدیم و منم به عشقم یعنی آیفون رسیدم  این چند وقته آخر دیگه رسما موبایلم کار نمیکرد و به هوای اینکه باید بریم کانادا ببینیم چیکار کنیم موبایل نخریده بودم! حالا هم گوشی جدید حسابی سرکارم گذاشته که بتونم باهاش درست و حسابی کار کنم و از صبح تا شب اینترنت گردی میکنم!

پی براه جون حرف جالبی زده بود یعنی یهو با حرفش تازه خودم متوجه قضیه شدم و برام جالب بود! علت اینکه این همه اینجا اوایل ( و کمی هنوز ) سختم بود اینه که اینجا با هند خیلی متفاوت است! اینکه میگم خیلی یعنییی خییییلییی! من از ایران وارد یه جای بی قانون تر و یه جای هشل هفت و کثیف شده بودم که علاوه بر اینکه چیز جالبی برام نداشت چیزهای جدیدش همه بدتر بودن و عادت کردن بهشون خیلی راحت بود! کافی بود آدم بی خیال تر زندگی کنه همین!!! ولی اینجا کاملا برعکسه البته از قبل از اومدن میدونستم که اینقدر اینجا فرق داره چون تحقیقات زیادی کرده بودیم و با خیلی ها صحبت کرده بودیم ولی من دوست ندارم جلوی یه عده آدم بلد نباشم چیکار کنم! دوست ندارم پول اتوبوس رو به جای ورودی پول صندوق بندازم توی خروجی کارت ( بلیط ) . دوست ندارم که وقتی میرم توی اداره پست ندونم باید چیکار کنم! حساسیت زیادی توی این موارد دارم که اینها اوایل اذیتم میکرد.

البته یه علت دیگه هم داره اونم اینه که من نسبت به موقعی که رفتم هند ۵ سال بزرگتر شدم! به مامانم میگفتم که اوایل که هند بودم انگار با چشم بسته حرکت میکردم و هیچی نمیفهمیدم! ولی الان چشمام بازه خودم راهم رو انتخاب میکنم و به همه اطرافم توجه دارم!

خوب عکس بیشتر از اینجا که خواسته بودین:

این عکسها همه خیابونهای اطراف خونه پسر دایی مادرم هستن:

 

این عکسها مال بانتزن لیک است نزدیک خونمون که روزای اول رفتیم

به این منطقه از پارک میگن مهدکودک سگها!

چون سگها فقط توی این قسمت اجازه دارن برن و با اشتیاق دنبال هم میدون و بازی میکنن و میرن توی آب شنا میکنن!

 

 بازم میام عکس میزارم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 11:41  توسط انسان  | 

من بالاخره در ونکوور هستم.

چند بار اومدم وبلاگ رو آپدیت کنم ولی هربار بستمش چون دیدم نمیتونم! علتهای مختلفی داشت

این وقایع اخیر ایران مگه اعصاب برای ما گذاشته؟ از اون طرف اینقدر یهو وارد یه دنیای جدید و متفاوت شدم که هنوز چپ و چوله ام! گاهی به مامان غر میزنم که من اینا رو درک نمیکنم و خیلی سختمه که با سیستمشون کنار بیام! اینقدر همه چیز قانون داره که آدم شاخ در میاره!  

الان دقیقا ۲ هفته است که ما اینجا هستیم. فعلا خونه پسردایی مادرم زندگی میکنیم و درواقع حسابی مزاحمشون هستیم! البته یه خونه اجاره کردیم که ۱ هفته دیگه میریم اونجا.

روزای اول که اومده بودیم یکی از ماشینهاشون دست ما بود و میرفتیم دنبال کارهای خودمون. بعد از چند روز ماشین خریدیم و دیگه راحت هر جایی بخوایم میریم.

نمیدونم از چی بگم؟ شاید روزای اول آدم حرف بیشتر برای گفتن داشته باشه و دوست دارم چیزای جالبی که اینجا دیدم رو بنویسم تا مثل همه ماجراهای هندم برای خودم و بقیه باقی بمونه. ولی حرف اینقدر زیاده که نمیدونم چی رو بگم؟!

از فرودگاه که میخواستیم بیایم تا خونه دیدیم تنها ماشینی که ۵ نفر آدم و این همه ساک توش جا میشه یه مدل لیموزین بود. وقتی که سوار شدیم راننده ازمون پرسید که از کجا اومدیم و رفته بودیم مسافرت؟ و ما گفتیم که تازه اومدیم و مهاجر هستیم! اینقدر ذوق کرده بود میگفت حالا به همه پز میدین که دفعه اول با لیموزین رفتین خونتون!  حالا درسته که ما دفعه اولمون بود سوار لیموزین میشدیم ولی دیگه اینقدر ذوق کردن نداشت به نظرم  تازه اصلا هم خوشگل نبود!

وقتی رسیدیم خونه پسر دایی مامانم ایشون اولین نفری بودن که ازمون استقبال کردن!

معرفی : سرکار خانم بیگی!

همه منظره ها اینجا قشنگه! خونه ها قشنگه!

اول که اومدیم باید میرفتیم و SIN میگرفتیم. مثل شماره ملی است و واقعا هم باید زود میگرفتیم چون بعد از اون هرجا رفتیم که هرکار کنیم اول از همه شماره SIN رو ازمون میخواستن. بعدش نوبت بیمه بود که آماده کردن مدارکش و پر کردن فرمش ۲-۳ روزی طول کشید و بعد رفتم پست کردم.

فکر کنم یکی از بدترین قسمتهای یک همچین مهاجرتی اینه که آدم اوایل احساس خنگ بودن میکنه هرجا میریم قوانینش رو نمیدونیم و یا یه کاری میکنیم که بقیه بهمون تذکر بدن و یا اینقدر فکر میکنیم که چطوری رفتار کنیم که همه چپ چپ نگاهمون میکنن ! این موضوع شدیدا الان من رو عصبی کرده!

مثلا رفته بودیم ماشین ببینیم فروشنده جلوی یه مشتری دیگه یه کاغذ گذاشت که اون مشتری رنگ ماشینش رو انتخاب کنه. من به مامانم گفتم واای این رنگه چقدر قشنگه و همینطور که مامانم داشت نگاه میکرد بهمون تذکر دادن که وقتی برگه جلوی یک مشتری دیگه است ما حق نداریم بهش نگاه کنیم و این کار خیلی زشتی است! 

رانندگی مسئله دیگه ای است! از اونجایی که میخوام زودتر گواهینامه اینجا رو بگیرم باید تمرین رانندگی کنم ! همزمان دارم کتاب آیین نامه رو میخونم! قوانین فرق داره با ایران البته نه خیلی ! ولی روش عمل کردن به قوانین خیلی فرق داره و ما اوایل سختمون بود  ولی الان که عادت کردم خیلی خیلی رانندگی راحتتره و همش آدم خیالش راحته.

دیگه اینکه تو این دو هفته کلی جاهای دیدنی رفتیم و کلی از جاهای ونکوور رو گشتیم بعضی وقتها حس میکنم اومدیم یه مسافرت و قراره تا چند وقت دیگه برگردیم ایران! باورم نمیشه هنوز که آدم ممکنه جایی به این قشنگی زندگی کنه! جایی که هر چیزی میخواد رو اطرافش داشته باشه! نمیدونم انگار اومدم شمال یه سفر تابستونی و قراره تموم شه!

دیروز هم از دانشگاه پذیرشم رو گرفتم به نظر میاد همه چیز داره خوب پیش میره. ولی بازم نگرانم و میترسم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 12:30  توسط انسان  | 

اووف بالاخره وقت کردم بیام این طرفا!

امروز بعد از مدتها خونه ام! یادم رفته بود تو خونه بودن چه شکلیه

بله داشتم میگفتم براتون....

من خوشحال از اینکه پذیرش گرفتم منتظر بودم که نامه پذیرشم بیاد در خونه و باهاش برم دنبال کارای ویزا گرفتن. خیلی قبل از این موضوع بود که خواهرم شمین هم که ترم یک نقاشی بود تصمیم گرفت انصراف بده و بره تو خط کانادا! در نتیجه از دانشگاهش انصراف داد و شروع کرد به خوندن زبان برای امتحان آیلتس اما از اونجایی که زبان دومش تو مدرسه آلمانی بود دید که راه درازی در پیش داره چون واقعا انگلیسیش در حد ۰ بود!

این شد که مامان و بابام هم تصمیم گرفتن که به فکر رفتن بیوفتن البته اونا چند سال پیش اقدام کرده بودن ولی خیلی اون رو جدی نگرفته بودن و فکر نمیکردن که حتی کانادا بهمون ویزای اقامت بده! یا حتی اگر هم بده تصمیم بگیرن که برن! ولی این موضوع ها که پیش اومد یکمی مصمم شدن در نتیجه با وکیلمون تماس گرفتن و دیدن که برای ادامه کارهامون باید من یه مدرک اشتغال به تحصیل ارائه بدم

 ولی من که مشغول به تحصیل نبودم؟! فقط داشتم برای کنکور میخوندم! به این فکر افتادم که از موسسه پارسه که اونجا کلاس کنکور میرفتم یه نامه اشتغال به تحصیل بگیرم! و همون هم کافی بود و جواب داد! نامه رو فرستادیم و در کمال تعجبمون سه ماه بعد که میشه مصادف با گرفتن پذیرش من از کونکوردیا بهمون جواب دادن که در صورت انجام یک سری کارهای نهایی جواب نهایی رو بهمون میدن! و بازهم در کمال تعجب دوباره سه ماه بعد که میشه آبان ماه امسال ویزاهامون رو دادن!

همین موقع بود که به این فکر افتادیم که حالا من برم کونکوردیا یا نه؟! شروع کردیم به تحقیق کردن راجع به شهرهای مختلف کانادا و اول قرار شد که من برم کونکوردیا و درسم رو اونجا شروع کنم و بعد خانواده ام سال دیگه بیان پیشم بعد از اینکه یه مقدار دوباره تحقیق کردیم قرار شد من یک ترم پذیرشم رو عقب بندازم و همه با هم سال آینده بریم! و دوباره بعد از تحقیقات مفصل قرار بر این شد که اصلا نریم شهر مونترئال بلکه بریم ونکوور! و در نتیجه من نرم کونکوردیا! و بازم در نتیجه باید از یه دانشگاه دیگه توی ونکوور پذیرش میگرفتم!

بازم باشه بقیه اش برای بعد...

اینم بگم که علت اینکه من دانشگاه کونکوردیا رو انتخاب کردم این بود که لیسانس من در هند ۳ ساله است و به همین خاطر اکثر دانشگاهای کانادا که لیسانس ۴ ساله میخوان برای فوق لیسانس به من پذیرش نمیدادن! منم با سیستم اونجا زیاد آشنا نبودم و دیدم تنها گزینه خوبی که راحت بهم پذیرش میده کونکوردیا است. ولی بعد چون مجبور شدم برای دانشگاه های ونکوور اقدام کنم همه چیز تغییر کرد که دفعه های بعدی براتون تعریف میکنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 23:55  توسط انسان  | 

امروز تقریبا نمیدونم چی بنویسم!

یک مقدار فراوانی دلم گرفته و یه مقدار فروانی از دست یه نفر عصبانیم!

بعضی وقتها میمونم که آدم وقتی بخواد تو زندگیش با غصه بقیه غصه دار بشه هر روز باید غصه داشته باشه! چون بالاخره هر روزی برای یکی از اطرافیانش روز بدی بوده! اینا درد و دلهای قبل پستی بود!


براتون بگم که خرداد امسال بود که بالاخره بعد از یک سال صبر کردن مدارک هندم به دستم رسید! خیلی سال 86 بدی داشتم همش نگران مدارک و کنکور و غیره بودم! اینقدر سر این مدارک من حرص خوردم که حد نداره! خلاصه که بعد از اینکه یه سری گم شده بودن و یه سری نمیدونم یه چیز دیگه شده بود و از اینجور اتفاقا! مدارک اومد! خیلی خوشحال شدم ولی هیچ وقت یادم نمیره که هوا وحشتناک گرم بود! با بدبختی رفتم وزارت امور خارجه که اینا رو بگیرم دور بود گم شدم فهمیدم باید یه چیزی رو کپی میکردم بعد رفتم دنبال کپی گرفتن نبود!!! هیچی نبود! یکی پیدا کردم دستگاهش خراب بود! خلاصه که با بدبختی یه جا پیدا کردم کپی گرفتم بعد که رفتم تو وزارت خونه دیدم توش خودش قسمت زیراک.س داره! خلاصه که حسابی اذیت شدم بعدش هم گفت که باید بری یه جای دیگه اونجا برات مهر تایید بزنن! حالا اون یه جای دیگه تاک.سی خور نبود و پیاده دوباره رفتم یه عالمه راه بود بدترین قسمت هوای خیلی گرم بود!

راستی توی این وضعیت یه مدرک دیگه از هند میخواستم که از یکی از دوستام خواسته بودم برام پیگیری کنه البته یکی از پسرا! بعد یه جا که رفته بود برای گرفتن مدارکم با پلیس دعواش شده بود و رفته بود زندان و مامانش اینا زنگ زده بودن شاکی که بخاطر شما اینجوری شده و ما کلی پول وکیل براش دادیم و .... خلاصه که اوضاع بدی بود دیگه!

هیچی همون موقع ها بود که دیدم باید از خیر کنکور ایران هم بگذرم با اینکه کلی کلاس رفته بودم و خرج کرده بودم و اینا ولی از خیرش گذشتم! بماند که کلاسهایی که رفتم خیلی خیلی خیلی برام مفید بودن و از همشون حسابی لذت بردم!

اینجوری شد که رفتم تو فکر پذیرش گرفتن از کانادا! دو تا دوست داشتم که هردوتا تو شهر مونترئال کانادا هستن و توی دانشگاه کونکوردیا درس میخونن! بعد از اینکه ازشون اطلاعات گرفتم و واقعا سایت این دانشگاه و بقیه دانشگاههای کانادا رو زیر رو کردم بالاخره فرم پذیرشش رو پر کردم و از طریق یکی از همون دوستام هم هزینه اش رو پرداخت کردم و منتظر شدم! بعد از یک ماه برام ایمیل زدن که تا مدرک آیلتس ( زبان ) رو برامون نفرستی نمیتونیم درخواستت رو بررسی کنیم!و برای فرستادن آیلتس هم 3 ماه وقت داری یعنی میشد تا آخر مهر امسال! حالا ای داد بیداد تو 3 ماه من چطوری آیلتس بگیرم؟! اینجوری شد که سرم حسابی شلوغ شد...

ماجرای آیلتس باشه برای دفعه بببببببععععععدیییییییی


+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 0:39  توسط انسان  |