|
از هندوستان تا کانادا
|
اگه یادتون باشه این اواخر ایران من با مامانبزرگم اینا زندگی میکردم
یه روز که چند وقتی بود خونه خودمون گیر کرده بودم از اونجایی که هیچ وسیله تفریحی و دسترسی به اینترنت و هیچی نداشتم حوصلم شدید سر رفته بود! به این خواهر جان گفتم که یه لطفی بکن و یه فیلم بده من ببینم! همه فیلمهای جدیدش رو در اورد و نشونم داد از عکس روی یکیشون خیلی خوشم اومد که اسمش twilight بود! گفتم همین! ولی خودش فرداش امتحان زبان داشت و باید درس میخوند! من نشستم روی زمین پای لپتاپ! وسطهای فیلم مشت میکوبیدم روی زمین! آه میکشیدم! و....! به قدری هیجان زده شده بودم که ... نمیدونم چی بگم حتی الان که مینویسم هیجان زده شدم!!! تا اینکه رسیده بود به یه جای حساس فیلم که شمین از کارهای من عصبی شد و برگشت گفت شایاااا!!!! بسهههه!! من که شدیدا توی فیلم فرو رفته بودم سرم رو بالا کردم ، یه نگاه به شمین کردم و زدم زیر گریه!! هااای هاااای گریه میکردم!!!! ( برای کسانی که فیلم رو دیدن میگم که اینجا صحنه درگیری جیمز و بلا بود ) شمین اومد بغلم کرد میگفت ببخشید عزیزم! فیلم رو نبین خوب اگه اینقدر بده!! و من فقط گریه میکردم!! وقتی فیلم رو تا آخر دیدم همون شب دو بار دیگه دیدمش و بعد تا صبح فقط به شمین میگفتم من میخوام بلا باشم! نه میخوام ادوارد باشم! نه میخوام هردوتاشون باشم
نمیدونم چطوری بود ولی خیلی با این فیلم ارتباط برقرار کردم! حس میکنم من خیلی شبیه بلا هستم! آرزوهام نحوه برخوردم باهاشون و خیلی چیزای دیگه من شبیه بلا است!
خلاصه که گذشت و من بارها این فیلم رو دیدم و بارها صحنه هاش رو توی ذهنم مرور کردم تا اینکه یه روز که توی اینترنت برای عکسهاش جستجو میکردم فهمیدم که فیلم برگرفته از یه کتاب است! یه سری کتاب ۴ جلدی! مصمم شدم که کتابها رو پیدا کنم! تو ایران و ترجمه شده که اصلا نبود! گشتم دنبال انگلیسی و همه رو توی اینترنت پیدا کردم و دانلود کردم! از حدود یک ماه قبل از سفر سرم که همش شلوغ مقدمات سفر بود ولی همه وقتهای آزادم رو گذاشتم برای خوندن کتاب! از ۱ شروع کردم و خیلی مطالبی که توی کتاب بود و توی فیلم حذف شده بود رو با همه وجودم خوردم!!! فورا کتاب ۲ رو شروع کردم و به وسطهای کتاب ۴ که رسیده بودم دیگه تقریبا مسافر بودیم! در نتیجه بقیه کتاب ۴ رو پرینت گرفتم و تمام راه از ایران تا اینجا توی هواپیما و فرودگاه داشتم ادامه کتاب رو میخوندم!!! وای که وقتی توی فرودگاه آلمان تمومش کردم چه لذتی داشت! صفحه های آخر کتاب رو توی فرودگاه فرانکفورت ۴ بار دوره کردم!
مخصوصا خوندش به زبان اصلی بیشترین مزه رو داشت! همه چیز رو با همه وجودم لمس کردم! و عاشق بلا شدم ! عاشق ادوارد شدم ! عاشق آلیس شدم عاشق رنه اسمه شدم! وااای همشون رو با همه وجودم دوست دارم!
![]()
این اواخری که ایران بودم هم که یه بنده خدایی رو کشتم از بس که درباره بلا و ادوارد باهاش حرف زدم
البته بهتره بگم دو نفر رو!!! هر دفعه دیدمشون به جای اینکه حرفهای خوب بزنیم همش درباره ادوارد و بلا و رنه اسمه تعریف کردم ![]()
اگر دوست داشتین خلاصه هر ۴ کتاب رو توی این پست نوشتم میتونین بخونین البته خلاصه اش یه مقدار طولانی شد چون هر ۴ کتاب است و فقط کتاب ۴ خودش نزدیک ۹۰۰ صفحه است.