|
از هندوستان تا کانادا
|
اول از همه سوالاتون رو جواب بدم:
غزل جان خوبه که تو هم دوباره مینویسی! هر برگشتنی کلا خوبه! من الان ایران هستم. درباره بقیه اش هم حرفی نمیتونم بزنم! چون هرچی بگم میگی دلت خوشه!!
ثمانه جان دیشب ندیدم که برام کامنت گذاشتی! امروز دیدم که همزمان تو وبلاگ همدیگه بودیم. راستش ثمانه جان تو خانواده چندتا استاد دانشگاه داریم! پدربزرگم ( پدر مادرم ) ، عموم و شوهر خالم
امیدوارم که امتحاناتت رو عااالی بدی و تموم شه تو هم راحت شی
شکیبا هم آره تولدش آذر بود امسال 11 سالش تموم شد. ممنون از لطفت و واقعا خیلی جالب بود که ماه تولدش رو یادت بود! حتما بهش میگم بلکه از تنبلی بیاد بیرون و این وبلاگش رو سر بزنه!
آشنای عزیز ممنونم از لطفت. دانشجو ها به اندازه کافی شیطون هستن وای بحال اینکه تو هم اضافه بشی بهشون
شاذه جونم مرسی عزیزم. لثه ام بهتره ولی هنوز درد میکنه.
حالا براتون یکمی از این روزا بگم.
دو ماه گذشته خیلی دو ماه جالبی بودن و سرم خیلی شلوغ بود.
مامان و مامانبزرگ و خاله ام سه تایی رفته بودن حج. یک ماه ما بچه ها رو با هم تنها گذاشتن! من شده بودم دو خونه ای! نصفه خونه مامانبزرگ بودم و تمیز کاری و پخت و پز ! نصف هم خونه خودمون! البته خونه خودمون زیاد کاری نمیکردم! میگفتم به من چه ! هم یه دختر بزرگ ( خواهر 21 سالم! ) هست و هم بابام! ولی خوب کار زیاد بود دیگه! زندگی بی مامان خیلی سخته ها!
خلاصه که تو اون یک ماهی که نبودن من تو خونه دو تا مهمونی گرفتم یکی خانواده اومدن که حدودا 40 نفر میشدن البته به قول بابام به صرف شیرینی و چای! عمه ام هم اومد کمکم! یه تولد هم برای شکیبا گرفتم درست روز تولدش! اووووه کلی کادوهای خوشگل خوشگل گرفت اون روزم مهمونا حدود 30 نفر بودن که واقعا سخت بود! خیلی سخت! هیچ کمکی که نداشتم هیچی! همون روز هم تا عصر دانشگاه بودم! آخرش نزدیک بود گریه کنم حس میکردم همه چیز بد بود! منم خیلی خسته بودم سه شب نخوابیده بودم! ولی خوبه به بچه ها خوش گذشت.
مثلا یکی از اتفاقاتی که افتاد این بود که قرار بود بچه ها ساعت 4 برسن ولی من ساعت 4 هنوز تو کیک فروشی بودم سبحان پسرخالم هم باهام بود رفته بودم تازه خرید هم کرده بودم وقتی رسیدم خونه هم باید دست سبحان رو میگرفتم هم کادوی سبحان رو که خیلی گنده بود هم یه عالمه کیسه خرید میوه! هم کادوی خودم! همه اینا رو که گرفتم دستم چون دیر هم بود با هول جعبه کیک رو برداشتم که جعبه به در ماشین گیر کرد و چپه شد افتاد!!!! اومدم بالا دیدم هیچی ازش نمونده! خیلی شاکی شده بودم ها! آخرش هم شمین با پودر کاکائو جاهاییش که خراب شده بود رو ماست مالی کرد!
یا مثلا یه خانمی هم با بچه اش اومده بود! رفتم دیدم نوشابه جلوشون نیست بهشون گفتم چه نوشابه ای میخواین؟ بعد از اینکه ازشون کلی سفارش گرفتم رفتم دیدم نوشابه ها تموم شده! همش!!!! جیغم رفت هوا! بعد هم دوباره شمین دست به کار شد و براشون شربت هلو درست کرد!

اینم چندتا از کادوهاش:

این یکی کادوی منه! خودم که عاشقشم هروقت میرم تو اتاقش اول یه ذره خودم با این بازی میکنم!



