تبليغاتX
انسان - گرفتن پذیرش از کونکوردیا
از هندوستان تا کانادا
چند وقته که از قبل هم سرم شلوغ تره! دو سه روزیه که حتی فرصت نکردم به کارایی که قبلا دوست داشتم برسم! خلاصه که این دو سه روز اصلا وقت آپدیت کردن نداشتم!

بله داشتم براتون میگفتم که باید مدارکم از هند پست میشد کانادا! همینطور مونده بودم چه کنم چه نکنم؟ که یه آقایی که هند دانشجو بودن و قبلا یه سری از عکسهاشون رو توی وبلاگم گذاشته بودم بهم ایمیل زدن که یه مسابقه عکاسی بین دانشجوها برگزار میشه شما هم شرکت کنید! من اصلا فراموش کردم که عکسهام رو براشون بفرستم و چند وقت بعد فقط یه ایمیل زدن که بپرسن کجام؟ چرا عکس نفرستادم و .... این ایمیل دومی مصادف شد  با اون وضعیت من که نمیدونستم چیکار کنم؟! یهو به فکرم رسید که از ایشون بخوام کمکم کنن! اون آقا هم گفتن که خودشون هم خیلی سرشون شلوغه و هم اینکه راهشون تا دانشگاه ما خیلی دوره و نمیتونن برن اونجا ولی یه مرد هندی رو میشناسن که پول میگیره و این کار رو میکنه. خود تایید مدارک هم کلی پول میخواست که به اضافه دستمزد این آقای هندی براشون فرستادم بماند که چقدر طول کشید و چقدر خرج شد و چقدر من حرص خوردم! ولی بالاخره برام گرفت و فرستاد کانادا! در نتیجه مشکل مدارک هم حل شد! و دیگه فقط باید منتظر میشستم برای نتیجه!

یک ماهی طول کشید گه گاهی برام ایمیلی میومد و خبری میداد یا چیزی تا اینکه بالاخره یه روز ایمیلم رو باز کردم و بلهههه دیدم که بهم پذیرش دادن! کلی خوشحال شده بودم و ذوق کردم و کلی جیغ کشیدم  و اینطوری شد که قرار شد من برم کانادا! این پذیرش مال ترم زمستان بود که ترمش از یک ماه پیش شروع شده! یعنی من الان باید کانادا و در حال تحصیل باشم. حالا اینکه چی شد که نرفتم باشه دفعه بعد.....

 راستی باید یه مطلب دیگه رو هم کنار این موضوع تعریف کنم.

من همون موقع ها که داشتم برای آیلتس میخوندم خیلی داشتم خونمون اذیت میشدم آخه توی خونه ما اون موقع ها شکیبا اتاق نداشت و وسایلش بین اتاق من و شمین تقسیم شده بود شبها میومد تو اتاق من میخوابید و میخواست چراغ رو خاموش کنه در حالیکه من میخواستم درس بخونم! مشکلات دیگه ای هم بود که دیدم اینجوری نمیشه! به مامان اینا گفتم یه قسمت از خونه رو که جداست یه اتاق کنیم برای من یا شکیبا که مامانم راضی نبود میگفت پذیرایی بززززرگگگگ دوست داره! شمین هم اصلا حاضر نیست با شخص دیگه ای تو یه اتاق باشه! از یه طرف هم خودم مامانبزرگم رو خیلی خیلی دوست دارم هم اونا من رو ( نوه اول و اینا دیگه! ) قبلا هم براتون از مامانبزرگم و محبتش تعریف کرده بودم. هم اینکه دیدم دوست دارم کمک دستی براش باشم! ( البته الان بیشتر حس میکنم مزاحمم! )  خلاصه که تصمیم بر آن شد که بیام اینجا خونه مامانبزرگم! خونه خودمون ADSL داشتم که فقط من استفاده میکردم در نتیجه قعطش کردم و اینجا گرفتم برای همین وقتهایی که میام اینجا اینترنت دارم و خونمون نه! الان یک سال و دو سه ماهی میشه که خونه مامانی اینا زندگی میکنم و هفته ای یک یا دو شب میرم خونه خودمون! کلا سعی نکنید امتحان کنید که خیلی سخته! مخصوصا وقتهایی که یهو تصمیم میگیریم بریم مهمونی و من لباسهام اینجا هستن! خیلی وقتها شده مجبور شدم یه وسیله ای رو بگم با پیک برام بفرستن یا خودم پاشم برم بیارم! خوبه ماشین زیر پامه وگرنه امکان نداشت بشه اینجوری زندگی کرد! الان هم حس میکنم مامانی بخاطر من بیشتر آشپزی میکنه! هرچی بهش میگم به من کاری نداشته باش من هرچی باشه میخورم ولی دلش نمیاد! همیش غذاهایی که من دوست دارم رو میپزه و .....سر کار هم که میره و خسته و کوفته بر میگرده خونه تازه میخواد غذا درست کنه! تازه از یک سال پیش که اومدم اینجا ۸ کیلو چاق شدم از بس که بهم اصرار میکنه بخورم!

 مامانبزرگه دیگه!

 این ماجرا هم برا اونایی که خواسته بودن تعریف کنم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 0:44  توسط انسان  |