|
از هندوستان تا کانادا
|
۱- خدمت شما عرض کنم که یه عالمه در خدمت مادربزرگ مهربان بودم و در حال خانه تکانی
آخرش هم مامانی بهم گفت سال دیگه که نیستی کی این همه کمکم کنه؟ و من کلی این شکلی
شدم. چیکار باید کنم که هیچ شخصی دوست نداره من برم ولی خودم دوست دارم برم؟!
۲- کم سرم شلوغ پلوغ بود دو سه تا کار هم اضافه شد! دو تاش مربوط به رشته ام است و کارایی که دوست دارم و خوبه! ولی یکیش هیچ ربطی به من نداره ! و دارم دیوونه میشم! تا آخر ماه هم بیشتر فرصت ندارم! حالا تو همین حین جمعه هم امتحان دارم اونم چه امتحانیییی!! دعا کنید لطفا برام
![]()
۳- این facebook رو عضو شدین؟ یه قسمت داره pet society که هر شخصی برای خودش به سلیقه خودش یه حیوون خونگی درست میکنه و بعد باید سالم نگهش داره و باهاش بازی کنه و غذا بهش بده و .... بعد پول میده با این پولها میشه خرید کرد و خونه این جووونور رو درست کرد! اینقدر چیزای خوشگل خوشگل داره که من معتادش شدم! دوست دارم همش برم پول در بیارم و برم یه وسیله جدید بری خونه بخرم!
۴- پارسال عید همراه خانواده کلا حدود ۴۰ نفر با ۸ تا ماشین شدیم و رفتیم مسافرت! تا جنوب ایران رفتیم و بعد برگشتیم اصفهان و از اونجایی که هرشخصی اصفهان کارهای مربوط به خودش رو داشت از هم جدا شدیم. حالا امسال هم برنامه داریم که مثل پارسال و با تعداد بیشتر (امسال ۵۰ نفریم ) بریم یزد و بعد از یزد گردی مثل پارسال برگردیم اصفهان و از هم جدا شیم فقط فرقی که امسال داره اینه که یه مهمونی هم اصفهان داریم که همه توش هستیم آخه امسال اصفهان برامون یه حال و هوای دیگه داره!
علتش هم اینه که وقتایی که ما نوه ها ( که الان تعدادمون به ۲۳ عدد رسیده ) کوچولو بودیم! مادربزرگ و پدربزرگم ( از سمت پدرم ) اصفهان زندگی میکردن و یه خونه بزرگ با یه حیاط باصفا داشتن که ما عاشق این بودیم که عید به عید بریم اونجا و با هم دیگه بازی کنیم! یکی از خاطرات قشنگمون اینه که هر عید میرفتیم خاک باغچه رو گل میکردیم و باهاش ظرف و ظروف درست میکردیم بعد میذاشتیمشون توی یه هاون سنگی بزرگ که گوشه حیاط بود تا سال دیگه! عید بعدی که برمیگشتیم با اون ظرفها خاله بازی میکردیم و روز آخر که قرار بود برگردیم تهران همه رو میشکوندیم و دوباره ظرف برای سال بعد درست میکردیم!
تا اینکه بعد از چند سال و حدود ۱۱ سال پیش مادربزرگ و پدربزرگم اومدن تهران! و دیگه اون خاطرات تموم شد چون دیگه حتی عید ها هم یکی درمیون همه دور هم جمع میشدیم و میرفتیم خونشون! حالا امسال بخاطر یه ناخوشی که پدربزرگم پیدا کردن تصمیم بر این شد که به خانه اصفهان برگردن! و حالا بعد از مدتها ما نوه ها که همه بزرگ شدیم قراره برای عید دور هم دیگه جمع شیم اونم توی همون خونه و همون حیاط! احتمالا باید بروبچ رو جمع کنم باهم بریم ظرف گلی هم بسازیم و سوار فرقون شیم خاله بازی کنیم!