|
از هندوستان تا کانادا
|
------------------------------------------------------------------------------------------
سومین هفته هم تموم شد! توی این سه هفته خیلی کارا کردم و خیلی چیزا یاد گرفتم ولی این آخرین هفته بهترین بود و پر از خبرای خوب برای من ![]()
علاوه بر اینکه بالاخره پذیرش رو گرفتم رفتم دانشگاه و با یه مشاور صحبت کردم و همه مسائل برام روشن شد و یه رشته خوب انتخاب کردم.مشاوره خیلی مهربونه همش بهم ایمیل میزنه و مراحل کارام رو برام توضیح میده بعد هم برای انتخاب درسهام باید برم پیش خودش تا کمکم کنه! آخه یک سال قراره یه سری دروس تکمیلی لیسانس بخونم و باید ببینم چه درسایی رو بهتره که بگیرم.
مممم آخ جو! بالاخره میتونم دوباره برم دانشگاه! وااای خدا مرسی که کمکم کردی جایی که دوست دارم برم دانشگاه! خیلیییی خوشحالم! این دانشگاه کجا با نظام کالج قابل مقایسه است؟! این واقعا دانشگاه است! واقعیه! دوست دارم!
![]()
من کلا سرنوشتم یه جورایی با موضوع دانشگاه سر لج داره! همش سنگ میندازه جلو پام! ولی انگار من سمج ترم! از بس که میخوامش به هر دری میزنم که بهش برسم
خیلی خیلی اذیت شدم سر گرفتن این پذیرش! اون دانشگاهی که اول اقدام کرده بودم مدارک هندم رو به یه دلیل مسخره قبول نکرد و گفت باید دوباره مدارکت از هند ارسال بشه! حالا دیگه من چطوری بگم یه نفر دوباره از هند مدارک رو برام ارسال کنه آخه؟!!! خدا رو شکر که این یکی دانشگاه که ترجیح میدادم این یکی بهم پذیرش بده! از این گیرای مسخره نداد و بهم پذیرش دادن!
این یکی دانشگاه دو تا حسن برام داره یکی اینکه به خونمون خیلی خیلی نزدیکتره یکی هم اینکه تو رشته من خیلی بهتره!
اینجا فعلا بدترین چیزی که دیدم گرونیه اتوبوسه! از اینجا تا دانشگاهم دو تا اتوبوس باید برم و دو تا برگردم هر مسیر هم ۲ دلار و نیم! یعنی روزی ۱۰ دلار فقط اگر برم دانشگاه و برگردم خونه و هیچ جای دیگه نرم!!!! ولی اگر ثبت نامم انجام بشه کارت اتوبوس میگیرم که ماهی ۲۳ دلار میدم و هرچقدر خواستم اتوبوس سواری میکنم
کی شه بتونم اینجا برم سر کار و یه ماشین بخرم؟!
اتفاق خوب دیگه ی این هفته موبایل خریدن بود! آخه قبلش چون هیچ کردیتی نداشتیم بهمون موبایل ندادن! گفتن هروقت کردیت کارت گرفتین بیاین! تازه با کردیت کارت هم ۵۰ دلار ازمون پیش پرداخت گرفتن! خلاصه که بالاخره این هفته موبایل دار شدیم و منم به عشقم یعنی آیفون رسیدم
این چند وقته آخر دیگه رسما موبایلم کار نمیکرد و به هوای اینکه باید بریم کانادا ببینیم چیکار کنیم موبایل نخریده بودم! حالا هم گوشی جدید حسابی سرکارم گذاشته که بتونم باهاش درست و حسابی کار کنم و از صبح تا شب اینترنت گردی میکنم!
پی براه جون حرف جالبی زده بود یعنی یهو با حرفش تازه خودم متوجه قضیه شدم و برام جالب بود! علت اینکه این همه اینجا اوایل ( و کمی هنوز ) سختم بود اینه که اینجا با هند خیلی متفاوت است! اینکه میگم خیلی یعنییی خییییلییی! من از ایران وارد یه جای بی قانون تر و یه جای هشل هفت و کثیف شده بودم که علاوه بر اینکه چیز جالبی برام نداشت چیزهای جدیدش همه بدتر بودن و عادت کردن بهشون خیلی راحت بود! کافی بود آدم بی خیال تر زندگی کنه همین!!! ولی اینجا کاملا برعکسه البته از قبل از اومدن میدونستم که اینقدر اینجا فرق داره چون تحقیقات زیادی کرده بودیم و با خیلی ها صحبت کرده بودیم ولی من دوست ندارم جلوی یه عده آدم بلد نباشم چیکار کنم! دوست ندارم پول اتوبوس رو به جای ورودی پول صندوق بندازم توی خروجی کارت ( بلیط ) .
دوست ندارم که وقتی میرم توی اداره پست ندونم باید چیکار کنم! حساسیت زیادی توی این موارد دارم که اینها اوایل اذیتم میکرد.
البته یه علت دیگه هم داره اونم اینه که من نسبت به موقعی که رفتم هند ۵ سال بزرگتر شدم! به مامانم میگفتم که اوایل که هند بودم انگار با چشم بسته حرکت میکردم و هیچی نمیفهمیدم! ولی الان چشمام بازه خودم راهم رو انتخاب میکنم و به همه اطرافم توجه دارم!
خوب عکس بیشتر از اینجا که خواسته بودین:
این عکسها همه خیابونهای اطراف خونه پسر دایی مادرم هستن:
این عکسها مال بانتزن لیک است نزدیک خونمون که روزای اول رفتیم
به این منطقه از پارک میگن مهدکودک سگها!
چون سگها فقط توی این قسمت اجازه دارن برن و با اشتیاق دنبال هم میدون و بازی میکنن و میرن توی آب شنا میکنن!
بازم میام عکس میزارم ![]()