- داشتم فکر میکردم که وقتی درباره هند مطلب مینوشتم چقدر همه چیز جذاب تر بود! من تقریبا فقط درباره حیدرآباد مینوشتم و همون هم اینقدر آثار تاریخی و جاهای دیدنی داشت که کلی مطلب داشتم! البته اینجا هم پارک زیاد رفتیم

ولی همش پارکه دیگه! مدلهاش مختلف!!!

چیز دیدنی دیگه ای نداره! البته شنیدم جزیره ویکتوریا دیدنی هایی داره! ایشالا برم ببینم چه خبره؟
- یک کلاس دو هفته ای داریم میریم که خیلی جالبه یک هفته اش گذشته و فقط یک هفته مونده. اسمش کلاس کاریابی است که فقط برای تازه واردین است و ما رو با محیط کار اینجا آشنا میکنه و اینکه چطوری باید دنبال کار بگردیم و ... لیست کسانی که قبلا به این کلاس اومدن و کار پیدا کردن رو به دیوار زدن که تقریبا ۹۰ درصد کار پیدا کردن و کلا هم حدود ۵۰ درصد ایرانی بودن! ایرانی هایی که واقعا کارهای عااالی پیدا کردن!!! کارهایی در حد همون کاری که ایران داشتن و یا حتی بعضی ها بالاتر از اون!
از طرفی یه سری تستهای خودشناسی باید بدیم که وحشتناک جالبن! کلا دیدمون رو نسبت به همدیگه و خودمون تغییر داده! یکی از جالبتری تستها "true colors" بود که یکی از استاندارد ترین و معروفترین تستهای شخصیت است! یه سایت داره که پکیج هاش رو میفروشه و یا مربی تربیت میکنه! این تست تقریبا ۳ ساعت کلاس رو گرفت و وقتی تموم شد هممون از تعجب شاخ در آورده بودیم! کلا ۴ رنگ داره ولی وقتی مشخصات هر رنگ رو میگفت میدیدیم که چقدر صدق میکنه! ما ۴ نفر دقیقا ۴ رنگ مختلف شدیم

میگفت چه خانواده جالبی! هرکدومتون یه رنگ هستین! و یکی از جالبترین قسمتها این بود که شمین نارنجی شد و بابام زرد! و مربیمون گفت که شما تو خونه از دست این دوتا چی میکشید؟ چون مسلما این دو نفر همیشه در حال دعوا و کشمکش هستن چون عقیده هاشون کاملا در دو حالت مختلف و برخلاف هم است! و واقعا هم همینطوره! همیشه باهم دعوا دارن

هیچوقت نباید یه نارنجی با یه زرد ازدواج کنه

وقتی خصوصیات رنگ سبز رو میگفت ما

بودیم! داشت قشنگ من رو توصیف میکرد
- یه مطلب جالب اینه که اینجا بچه ها خیلی خیلی مستقل هستن! ما چندباری که با چندتا خانواده بیرون رفتیم هیچ وقت بچه های هیچ کدوم رو ندیدیم! فقط مادر و پدرها میان! مثلا همین پسردایی مامانم هیچوقت پسرش باهامون هیچ جا نمیاد! یا یه روز که با کلی ذوق با سه چهارتا خانواده رفتیم پیک نیک گفتیم با بچه هاشون آشنا میشیم ولی هیچ خبری نبود و حسابی حوصلمون سر رفت! بچه ها خیلی هم بزرگ نیستن! مثلا دختر ۱۷ سالشون با دوستاش قرار داشته بود بره یه جا و پسر ۱۵ ساله اون یکی خانواده با دوستاش یه جای دیگه!
- یادم افتاد که میخواستم تجربه ورود به کانادا و فرودگاه ونکوور رو بگم ولی این پستم طولانی شد میزارمش برای پست بعدی.
- پسر دایی مامانم یه قایق دارن که باهاش گاهی مسافرت میرن! یه روز تفریحی رفتیم یه گشتی زدیم و شام رو هم توی قایق خوردیم و برگشتیم. خیلی خوش گذشت بجز اینکه من سرما خورده بودم.
تا حالا توی قایقهای این شکلی رو ندیده بودم و خیلی برام جالب بود! وقتی وارد زیر زمینش میشدیم یه آشپزخونه یه توالت یه ست میز و صندلی غذا خوری داشت و وقتی پشت پله ها میرفتیم یه تختخواب دونفره بزرگ بود! روی خود ( عرشه ) هم یه ست میز و صندلی غذا خوری بود و فرمون و بقیه دم و دستگاه قایق. میگفتن که کلی کلاس رفتن برای یاد گرفتن رانندگی ! و اوایل کلی تصادف کردن و دائما در حال چک کشیدن بودن برای دادن خسارت

ولی حالا دیگه حرفه ای شده بودن! یکمی هم دادن ما رانندگی کنیم که عقده ای نشیم
منظره شهر از قایق:
اسکله:
محل پارک قایقها:
+
نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 8:12 توسط انسان
|