<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>انسان</title>
<link>http://nsun.blogfa.com/</link>
<description>از هندوستان تا کانادا</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 14 Nov 2009 01:41:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>هالووین پر دردسر</title>
<link>http://nsun.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#330000&gt;اول از همه ممنون از همگی بابت تبریکات تولد &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; کلی هم کادو گرفتم که اصلا باورم نمیشد!!! یه گردنبند خیلی خیلی خوشگل که مامان از ایران برام خریده بود &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; height=18&gt; و ست گوشواره هایی است که پارسال خودم خریده بودم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; یه اتوی مو داشتم ایران که چند سال پیش از یه عزیز &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt; هدیه تولد گرفته بودم و نتونسته بودم با خودم بیارمش چون برقش ۲۲۰ بود و خیلی یدونه نیاز داشتم که اینم هدیه شمین بود &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; یه دستکش خوشگل و یه دست لباس هم کادوی بابا &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; شکیبا هم یه اتود خوشگل بهم داد &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;بعدهم جواب کامنتها: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;۱- مانا: من از ویندوز ۷ خیلی راضی هستم. از نظر ظاهر و امکانات خوب بالاتر از ایکس پی است و در مقایسه با ویستا خیلی خیلی بهتره. نه این نرم افزارها آموزش داده نمیشه البته توی دانشگاه ایرانم فقط اکسس و اکسل درس داده میشد ولی نه توی هند و نه اینجا جزو سیلابس نیست. من وقتی هند بودم تقریبا ۴ ماه رفتم یه جا سر کار بعد چون رفتم ایران دیگه قطع کردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;۲- سلمان: اول از همه خیلی ممنون که به من سر میزنی &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; height=18&gt; درباره لینوکس هم بدم نمیاد توی دانشگاه یه سایت لینکوس هست که گاهی ازش استفاده میکنم ولی کلا با ویندوز خیلی راحتم. کیک تولد بفرستم در خونتون؟ &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;۳- سارا: نرم افزارها هم برای دانلود روی اینترنت هست و هم باری رایت روی سی دی و دی وی دی روی یکی از کامپیوترهای سایت کامپیوتر دپارتمانمون قرار داده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این پست رو دو هفته پیش که هالووین بود نوشتم ولی الان پست میکنم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هفته سه تا امتحان میان ترم داشتم!! اولی وقت کم اوردم و از ۴ تا سوال یکیش رو نصفه جواب دادم! دومی با اینکه خیلی خونده بودم ولی سر امتحان چندتا مطلب رو باهم قاطی کردم و یه سوال ۱۸ نمره ای رو اشتباه جواب دادم! ( الان که دقیقا دو هفته از امتحانم گذشته و نمره ام رو گرفتم دیدم دقیقا شدم ۸۲ &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امتحان سوم دقیقا فردای امتحان دوم بود و اینجوری بود که در طول ۷۲ ساعت فقط ۶ ساعت خوابیدم!! دوشب پشت سرهم فقط درس خوندم و آخرش هم دوفصل آخر این امتحان رو نرسیدم بخونم و ۱۶ نمره سوال از این دو فصل رو از دست دادم! خلاصه که هفته ی مزخرفی بود و فقط خستگی و ناراحتی !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هفته همه جا پر از هالووین بود. برامون واقعا جالب بود چون تا حالا ندیده بودیم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; همه خونه ها در و دیوار و باغچه رو پر از اسکلت و روح و کدو کرده بودن! توی دانشگاه هم جمعه همه با لباسهای هالووینی اومده بودن! بعضی ها لباسهای قشنگی پوشیده بودن ولی بعضی ها خیلی بد جور بودن و نمیدونم چطوری روشون شده بود بیان تو دانشگاه اونجوری؟ &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این خونه همسایمون است که از دو هفته قبل از هالوین این شکلی شده بود:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/Holoween/DSCN9022.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/Holoween/DSCN9023.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/Holoween/DSCN9025.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شمین هم چند وقته که یه جایی کار داوطلبی انجام میده و هفته ای یکبار میره کمکشون. هفته پیش یه مراسمی داشتن برای هالووین که شمین رفته بود و کدوهاشون رو براشون تزیین کرده بود. اینم هنرهای خواهر خانمی ما:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/Holoween/IMG_0115.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز هم که شنبه بود قرار گذاشتیم که با مریم اینها بریم بیرون. کلی توی اینترنت گشتم دیدم که هرجایی که به نظر میاد برنامه اش جالبه فقط مخصوص بالای ۱۹ ساله! احتمالا مقدار ترسانندگیشون بالا بوده! ما هم که سه تا بچه ی زیر ۱۹ سال همرامون بود خلاصه بالاخره یه جایی رو پیدا کردیم و رفتیم! ولی برنامه خیلی لوس بود &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نفری ۱۰ دلار دادیم سوار یه قطار وحشت شدیم که فقط خندیدیم از شدت لوسی و مسخره بودنش &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/Holoween/DSCN9041.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بعد از اونجا رفتیم تو یه محله و بچه ها رفتن در خونه ها رو زدن و کلییییی شکلات و چیپس و آبنبات و کاکائو جمع کردن &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; جالب بود که هوا بعد از یک هفته بارون و سرما یهو یه مقدار گرم شده بود و صاف بود اصلا هم بارون نیمد و خلاصه که خیلی خوب بود &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/Holoween/DSCN9087.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از اینکه شکلات جمع کردیم رفتیم یه جایی شام بخوریم. ماشینها رو روبروی رستوران پارک کردیم. رستوران هم سرتاسر شیشه بود و ما هم میزمون درست روبروی شیشه! شمین گفت تا غذا ها آماده بشه بریم بیرون چندتا عکس بگیریم! خلاصه کلی عکس گرفتیم و وقتی برگشتیم تو دیدیم غذاهامون آماده است. شوهر مریم گفت میرم وسایل رو بزارم توی ماشین! بعد از ۱۰ ثانیه برگشت گفت هیچ کدوم ماشینامون نیست &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt; گفتیم برو بابا اذیت نکن &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt; گفت نه جدا نیست! بیاین ببینین! خلاصه رفتیم دیدیم که بله جای پارکها خالی است!! گفتیم آخه یعنی چی؟! مریم گفت آآآآخ حتما جرثقیل برده!!! آخه پارکینگ برای مشتریهای بانک بود ولی چون شب بود ما گفتیم خوب بانک که شب مشتری نداره!! اشکالی نداره که پارک کنیم! البته نوشته بود ۲۰ دقیقه میشه پارک کرد و ما هم تازه ۲۰ دقیقه شده بود که پارک کرده بودیم ولی خوب برده بودن دیگه!!! ۱۰ تا جا زنگ زدیم تا بالاخره فهمیدیم که باید به کجا زنگ بزنیم و ببینیم چیکار کنیم؟ اونها هم گفتن که به جز پول جریمه و جرثقیلها پارکینگ هم شبی ۱۴ دلار است اگر همین الان بیاین بگیرین پول پارکینگ نمیدین! خلاصه آدرس گرفتیم و دیدیم باید یه اتوبوس سوار شیم که آخریش ۱۰ دقیقه دیگه حرکت میکرد. از رستوران تا ایستگاه رو فقط دویدیم! به موقع رسیدیم و دیدیم سکه کافی برای خرید بلیط اتوبوس برای ۹ نفر نداریم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt;( حتما باید سکه باشه ) - منم که کارت دانشگاه داشتم و مجانی بود. خلاصه که سوار شدیم و بابا به آقای راننده توضیح داد که ما هیچ چاره ای نداریم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt; و اونم اجازه داد که سوار شیم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; توی اتوبوس که نشسته بودیم یهو شوهر مریم گفت ببینم چطور ما هیچ کدوم ندیدیم که دارن ماشین ها رو میبرن؟! شما دو تا که بیرون بودین و داشتین عکس میگرفتین چیزی ندیدین؟! یهو من گفتم اااااییی وای چرا من دیدم دو تا ماشین اونجا بودن! نکنه همونا بودن؟! خلاصه که دوربین رو در اوردیم و عکسها رو نگاه کردیم دیدیم بلللهه قشنگ هم ازشون عکس گرفتیم و ماشینها رو دارن میبرن &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/Holoween/IMG_0382.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچی دگه رفتیم و برای هر ماشین ۱۰۰ دلار جریمه دادیم و ماشینها رو گرفتیم! به این میگن هالویین گرون &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt; خانمه گفت که اگر همونجا که داشتن میبردن میرسیدین میشد ۵۰ دلار جریمتون &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه بعد از اینکه ماشین رو گرفتیم راه افتادیم به سمت خونه. توی اتوبان همینجوری گاز دادم و بابا داشت برامون یه ایمیل جالب میخوند و دربارش بحث و گفتگو میکردیم و بعد هم درباره ماشین و دردسرهای امشب حرف زدیم که یهو بابا گفت ما الان کجاییم؟! اینجا کجاست؟ &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt; گفتم نمیدونم! شما همیشه حواستون هست منم دیگه دقت نکردم!! انگار خروجی رو رد کردیم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt; بابا گفت اولین خروجی برو بیرون! نگاه کردم ببینم اولین خروجی کجا میره؟ روی تابلو نوشته بود مرز آمریکا &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt; &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt; &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot; height=18&gt; اینجوری شد که به این نتیجه رسیدیم که هالووینمون واقعا هالووین شد &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان بالاخره با بیش از یک ساعت تاخیر رسیدیم خونه  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; عکسهای بیشتر رو میتونین در ادامه مطلب ببنینید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 01:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nsun&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>nsun</dc:creator>
<guid>http://nsun.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد</title>
<link>http://nsun.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/shaya/z23.jpg&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو سه سال پیشا یه پست شبیه به این گذاشته بودم که الان دیگه توی وبلاگم نیست. باید جزو پستهای هند باشه که هنوز بهشون نرسیدم که منتقل کنم. ولی بجاش این پست رو میگذارم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز تولدم بود. از نظر ایران که جمعه بود! کلی تلفن داشتم و تبریک تولد اینترنتی &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; ولی هیچیه هیچی کادو نداشتم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; height=18&gt; البته انگار قراره فردا کادو تولد بگیرم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/15.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; یه نکته جالب درباره تولد امسالم اینه که دقیقا همین روز ۵ ماه از روزی که اومدیم کانادا گذشت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هند هم که بودم همینطوری بودم روز تولدم اینقدر حالم بد میشد که همش گریه میکردم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی یه پستم درباره هالووین نوشتم ولی وقت نکردم عکسهاش رو آپلود کنم. حتما تو این هفته میفرستمش &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جواب کامنتهای پست قبلی رو هم توی پست هالووین میدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم آنچه که در چندسال اول تولدم گذشت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در بیمارستان:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/shaya/00.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تولد یکسالگی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/shaya/01-1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/shaya/01-2.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو سالگی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/shaya/02-2.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/shaya/02-1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه سالگی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/shaya/03-3.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/shaya/03-2.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهار سالگی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/shaya/04-1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنج سالگی: ؟؟؟ ندارم؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شش سالگی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/shaya/06.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفت سالگی:  عکس پیدا کردم ولی هیچ کدوم از عکسهام کیک نداشت! هیچ کدوم رو هم خوشم نیمد بگذارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هشت سالگی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/shaya/08.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بقیه عکسها در ادامه مطلب...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 09:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nsun&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>nsun</dc:creator>
<guid>http://nsun.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> چکمه باغبانی</title>
<link>http://nsun.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;اول:&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; یه نکته جدید درباره دپارتمان کامپیوتر دانشگاهمون کشف کردم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt; یه جورایی هنوز باورم نشده &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دپارتمان ما با شرکت مایکروسافت یه قرار داد داره که فقط برای دانشجوهای کامپیوتر همه نرم افزارهای مایکروسافت به صورت مجانی قرار داده شده که فقط باید یوزر و پسورد اصلی دانشگاهمون رو بزنیم بعد از اینکه چک کرد رشته کامپیوتر هستیم دسترسی داریم به صفحه نرم افزارها و هرکدوم رو میتونیم دانلود کنیم. الان چند وقته که از نسخه مجانی ویندوز ۷ استفاده میکنم و یه دوره تخفیف گذاشته بود ماکروسافت که از دستش دادم و نتونستم نسخه اصلیش رو پیش خرید کنم و خیلی ناراحت بودم. حالا میتونم وقتی که اومد از سایت دانشگاهمون مجانی بگیرمش &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; خیلیییییی خوشحالم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دوم:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; یه موضوعی چند وقته توجهم رو جلب کرده و یکمی گیجم کرده درباره نحوه حرف زدن دانشجوهای ایرانی در دانشگاه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- اینقدر بد بود که کاملا Freak out شدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- مامانم بهش گفت که خیلی miss ات کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- after class میام پیشت درس بخونیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴-   *: باشه کاری نداری فعلا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;      من: نه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;      *: پس see you tomorow&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- * : assignment ات رو تحویل دادی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;    من: بله&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;    * : What did you write for the second question?&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;    من بعد از اینکه یه لحظه زبونم گرفت چون مغزم بین فارسی و انگلیسی گیر کرده بود آخرش انگلیسی جواب   دادم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;    * : واقعا؟! چه جالب! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;سوم:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; چکمه های باغبانی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به این نتیجه رسیدیم که از این چکمه باغبونی ها که روزای اول تو مغازه ها میدیدم حتما باید بخریم!! روزای اول فکر میکردم وا؟ کی از این چکمه بیریخت ها میخره؟! حالا میبینم نه اولا که همه پاشون هست! دوما که اگه نخریم تو این وضعیت بارون خیس آب میشیم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; جالبیش اینه که با همه زشتیشون قیمتشون مثل بقیه چکمه ها است! فکر کنم حدود ۳۰ - ۴۰ دلار بود دیدم. درست یادم نیست &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; height=18&gt; البته بعضی وقتها طرحهای خوشگلش هم پیدا میشه. &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 173px; HEIGHT: 217px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.countrysupplies.com/pix/1/products/2786-m.jpg&quot; width=257 height=296&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 190px; HEIGHT: 227px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://community.adn.com/sites/community.adn.com/files/images/ShedRain%20boots.preview.jpg&quot; width=210 height=228&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 160px; HEIGHT: 213px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.coated.com/wp-content/uploads/2008/11/waterproof-boot-vase-1.jpg&quot; width=190 height=217&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم مدل بچه گونه اش:     &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 256px; HEIGHT: 199px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://z.about.com/d/shoes/1/0/1/x/ed_hardy_rain_boots.jpg&quot; width=215 height=298&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم مدل چکمه ای است که الان خیلی پای همه دیده میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.moccasinhouse.com/images/db/large/w14SheepskinPugBoots.jpg&quot; width=374 height=284&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 09:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nsun&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>nsun</dc:creator>
<guid>http://nsun.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از کانادا  - پاییز</title>
<link>http://nsun.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>قبل نوشت: کامنتهای پست قبلی رو جواب دادم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- اوایل که اومده بودیم برای خرید از این shopping basket ها برمیداشتیم حسابی اذیت میشدیم!  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 236px; HEIGHT: 213px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://images.learningresources.com/images/products/en_us/detail/prod2644_dt.jpg&quot; width=224 height=206&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حسابی پر میشد و سنگین میشد و مجبور بودیم یه سری چیزها رو هم بگیریم دستمون! حالا علتش چی بود؟ اینکه دفعه اولی که من رفتم یه shopping cart بردارم دیدم قفل است و کنارش نوشته سکه ۱ دلاری!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 355px; HEIGHT: 257px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.tiesilike.com/files/2303751/uploaded/shopping-cart.jpg&quot; width=353 height=380&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اول پیش خودم فکر کردم اینطوری که هر دفعه میایم خرید فقط ۱ دلار باید برای چرخ بدیم؟! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt; بعد هم فکر کردم خوب اگه اینطوریه حتما هست دیگه! حالا کو سکه ۱ دلاری؟ &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; height=18&gt; خلاصه که بعد از چندبار بالاخره پدرجان کشف کرد که سکه یک دلاری رو میندازیم توش و وقتی که چرخ رو برگردونیم بگذاریم سر جاش یه میله داره که میره توی قفلش و سکه رو پس میده! درواقع یه تشویق است برای اینکه چرخ رو برگردونی سرجاش و وسط پارکینگ ولش نکنی &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; الان هم یه سکه های مخصوصی پیدا کردیم که برای همین چرخهاست ( قابل خریدن هستن ) که کافیه همیشه تو کیفت باشه و موقع خرید به جای سکه ۱ دلاری ازش استفاده کنی &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 309px; HEIGHT: 231px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://gyopowife.files.wordpress.com/2008/01/cimg0227.jpg&quot; width=309 height=363&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- این مطلب رو توی کامنت دونی یکی از وبلاگهایی که درباره کانادا مینویسه نوشتم بعد تصمیم گرفتم اینجا هم بگذارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی گروهی که هستیم برای پروژه درسمون ( همون گروهی که گفتم دوستشون دارم ) مدیر پروژمون که اسمش دش است خیلی پسره بامزه ای است. خیلی جدی و مصمم و پر از انرژی است! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون روز حرف ایران شد. ازم پرسید اینجا اومدن از ایران راحته؟ و منم براشون تعریف کردم که چقدر اذیت شدم و چقدر مراحل کارمون طول کشید و .... که دش هم برام مطالبی تعریف کرد که خیلی برام عجیب بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دش کاملا سفید و روشن و بور است و از لحاظ قیافه و لهجه کاملا به کانادایی های اصلی میخوره. ولی برام گفت که وقتی سه سالش بوده از کشور بوسنی پناهنده شدن کانادا ( بخاطر جنگ ) و اینکه پدرش فوق لیسانس داشته ولی اینجا هیچ کاری پیدا نکرده و دوسال توی یه رستوران ظرف میشسته! و بعد با شخص خوبی آشنا میشه که اون شخص کمکش میکنه که یه بورسیه برای تحصیل بگیره و دکتراش رو میگیره و الان پروفسور دانشگاه است. این تجربه شخصی است که مسلما اوایل خیلی اذیت شده ولی پناهنده ها هرچقدر هم سختی بکشن اصولا راه دیگه ای ندارن! ولی خوشحالم از اینکه بالاخره موفق شدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- به تازگی و بعد از گرفتن کارتهای مدیکال، دنبال پزشک خانوادگی بودیم. اصراری نداشتیم که پزشکمون ایرانی باشه ولی صد البته برامون بهتره چون همه دردها رو که به انگلیسی نمیشه برای دکتر توضیح داد! جالبیش این بود که همه سعی میکردن پزشکی رو معرفی کنن که راحتتر تو رو به پزشک متخصص معرفی کنه! به سادگی این موضوع نشون میده که من کلا باید یادم بره پزشکهای متخصص چه شکلی هستن &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; البته کلا تو زندگیم یکی دو بار بیشتر نیاز هم بهشون پیدا نکردم خدا رو شکر!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی دانشگاه هم یه بیمه اجباری داریم که بیمه تکمیلی است. هرچی فکرش رو میکنم میبینم حیفه این همه براش پول دادم بلا استفاده افتاده! برم یه سر پیش دندونپزشک دانشگاهمون ( حیف شد ایران قبل اومدن کلی رفتم دندونپزشکی و هر کاری بود انجام شد! ) - این بیمه تا یه سقفی همه هزینه پرکردن دندون رو برامون میده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- پاییز در SFU&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینها عکسهایی هستن که این چند روز تو دانشگاه گرفتم. هوا فوق العاده قشنگ بود. بالای تپه ی دانشگاه همه جا رو مه گرفته بود و همه درختها یهو قرمز شده بودن &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; واقعا قرمز !! نمیدونم جایی از ایران هست که توی پاییز درختها اینقدر قرمز بشن؟! من تا حالا ندیده بودم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایستگاه اتوبوس و اولین درختهای قرمز شده:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;( این عکسها رو اوایل هفته پیش گرفتم و تازه درختها شروع به زرد شدن کرده بودن )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/Fall/IMG_0745.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/Fall/IMG_0747.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درختهایی که نصفشون سبز مونده و نصفشون قرمز شده &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/Fall/IMG_0748.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/Fall/IMG_0749.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برگهای رونده روی ساختمانها:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/Fall/IMG_0755.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/Fall/IMG_0756.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاملا پاییز میشوند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/Fall/IMG_0757.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/Fall/IMG_0758.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/Fall/IMG_0762.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/Fall/IMG_0764.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 22:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nsun&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>nsun</dc:creator>
<guid>http://nsun.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سایت کامپیوتر - اتوبوس و دوچرخه</title>
<link>http://nsun.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>الان که دارم این پست رو مینویسم توی سایت کامپیوتر دپارتمانمون نشستم و دارم سعی میکنم بلکه آخرین اساینمنتم رو تموم کنم. برای فردا دو تا اساینمنت باید تحویل میدادم که یکیش رو قسمت خودم رو عصر تموم کردم. یکی از همگروهیام انگار که گم شده! هرچی بهش ایمیل میزنیم که قسمت خودش رو تحویل بده که فردا باید آپلود کنیم روی سایت دانشگاه جواب نمیده! فکر کنم آخرش مجبوریم یکی از ما دو تایی که کار خودمون رو انجام دادیم سهم اون یکی رو هم انجام بدیم و بفرستیم! خیلی اینجوری بده! هممون یه نمره میگیریم در حالیکه یکیمون اصلا هیچ کار نکرده! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این یکی اساینمنتی که الان دارم انجام میدم ولی گروهی نیست! تقریبا یک ماهه که داریم روش کار میکنیم. همه بچه ها سرگیجه گرفتن دیگه و هی به همدیگه ایمیل میزنن که ای خداااا چیکار کنیم؟! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt; منم تقریبا آخراش هستم ولی برنامه اش جوریه که تا وقتی که تا آخرش ننویسم نمیتونم امتحانش کنم! یه وقت میزنه و دم آخر یه اروری میده که نمیتونم حلش کنم و تمام زحمات بیست روزم .... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الانم از برنامه نوشتن خسته شدم گفتم بشمارم ببینم سایت کامپیوترمون چندتا کامپیوتر داره؟ یه سرشماری سریع که کردم حدود ۳۰۰ تا شد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt; البته همه پی سی هستن اگر کسی مک کار باشه باید بره توی سایتهای دیگه دانشگاه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو تا چیزی که تازه درباره سایتهای دانشگاه فهمیدم یکی اینه که هرشخصی یه درایوی داره به نامه درایو H که از همه جا قابل دسترس است. یعنی من چه برم کتابخونه و با یوزر و پسوردم از کامپیوترهای اونجا وصل بشم و چه از کامپیوتر های سایت دپارتمانمون این درایوم رو میبینیم و میتونم فایلهام رو توش قرار بدم. ولی نکته جالب درباره این درایو اینه که از طریق اینترنت هم قابل دسترس است. یعنی من از خونه هم میتونم وصل بشم به درایو ام و فایلهایی که توی دانشگاه ساختم رو بردارم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک نکته دیگه که فهمیدم اینه که ریسرچ لبهای بچه های فوق و دکترا کاملا جداست و برای همینه که توی سایت کامپیوترمون فقط بچه های لیسانس رو میشه دید. اونها بنا به رشته تحقیقشون لبهای جداگانه ای دارن که توی یه ساختمون دیگه نزدیک دپارتمانمون است. اینم برام جالب بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سایت کامپیوتر در اس اف یو:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sfu.ca/mecs/harbour+centre/images/tour/computinglab.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سایت کامپیوتر سیستمهای مک در اس اف یو:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 472px; HEIGHT: 328px&quot; height=328 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media.nowpublic.net/images//7f/1/7f1852a81997fa45c23e4f79e8a4f0cf.jpg&quot; width=513 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; آخر سر هم یه شکایت بکنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من یه مشکلی با سیستم حمل و نقل عمومی ونکوور پیدا کردم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مشکلم اینه که خونه ما بالای یه تپه قرار داره. از این تپه تامرکز شهر دو تا اتوبوس هست که هرکدوم رو میتونیم سوار بشیم. ولی این دو تا در یک ایستگاه نیست یکی از این اتوبوسها سر خیابونمون و یکی از ته خیابونمون رد میشه. این اتوبوس ها هر دو هر نیم ساعت یکبار میان! و هر دو راس ساعت ۱۱:۲۳ میرسن به ایستگاه نزدیک خونه ما. پس اگر برم سر خیابون و اتوبوس رو از دست بدم دیگه فایده ای نداره که برگردم تا ته خیابون و اون یکی رو سوار شم! چون هر دو در یک زمان راه میوفتن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا چرا ممکنه اتوبوس رو از دست بدم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱) اینجا در اتوبوسهای کوچیک داخل شهری که بهشون شاتل میگن اگر بیشتر از ۳ نفر ایستاده باشن اتوبوس مسافر دیگه ای رو نمیپذیره! گاهی پیش میاد که اتوبوس پر ( در واقع نیمه پر!) از جلومون رد میشه و تا نیم ساعت بعد خبری از اتوبوس نیست و من به کلاس اولم نمیرسم! با این زیاد مشکل ندارم چون اولا کم پیش میاد دوما خوب میگم قانونش اینه دیگه چیکار کنم؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲)  مشکل بدتر اینه که از خونه ما تا ایستگاه اتوبوس سر خیابون تقریبا ۷ دقیقه راه است. ولی بارها پیش اومده که تا از در خونه میام بیرون اتوبوس رو میبینم که از سر چهار راه پیچید و توی ایستگاه ایستاد!!! و این یعنی ۶ دقیقه زودتر از زمان تعیین شده! و دیگه هم وقت ندارم که به اتوبوس ته خیابون برسم چون تا اونجا حدود ۸ دقیقه راه است! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این موضوع قابل اعتراض است! چون اگر اعلام میکنن که اتوبوس سر این ساعت در این ایستگاه است زودتر رسیدنش بی معنی است! ولی دوست ندارم اعتراض کنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; حالا جدیدا دیگه تا مرکز شهر رو با دوچرخه میرم ولی خیلی خسته کننده است و دوست ندارم. چونکه همه راه سرپایینی است و دائما باید ترمز بگیرم! یک بار هم دست راستم رو از روی فرمون برداشتم که کیفم رو صاف کنم یهو سرازیری تند شد و با دست چپ به شدت ترمز کردم ( ترمز جلو! ) در نتیجه جلوی دوچرخه ایستاد و من از روش پرت شدم پایین &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; شانس اوردم که جاییم نشکست چون خیلی بد افتادم! ولی از شدت پا درد تا یک هفته نمیتونستم درست راه برم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایستگاه مرکزی اتوبوسرانی دانشگاه اس اف یو:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/New/2301931692_1f97d098a0_o.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایستگاه مرکزی اتوبوسرانی شهر کوکوئیتلام:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/New/545207545yfAFCw_ph.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 23:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nsun&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>nsun</dc:creator>
<guid>http://nsun.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات مدرسه</title>
<link>http://nsun.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description> اول یه سوالی که تو پست قبل خیلی پرسیده شده بود رو جواب بدم:
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این کاری که دارم میرم دوره اش ۸ ماهه است ولی در صورتیکه خیلی ناراضی باشم میتونم بعد از ۴ ماه برگردم و برای ۴ ماه بعدی یه جای دیگه برم سرکار. درسم هم چرا دو ترم عقب میوفته که البته یه ترمش تابستون است و واحدهای زیادی ارائه نمیشه و ممکنه در واقع یک ترم عقب بیوفتم! مسئله ای که توی ایران اصلا درک نمیکردم این بود که چرا میگن تو کانادا کسی عجله نداره درسش رو تموم کنه؟! ولی الان خودم اینجوری شدم!! توی دانشگاه اینقدر امکاناتی هست که آدم دوست داره استفاده کنه که درسش تموم نشه بهتره!! یکیش همین شغل خوبی که الان پیدا شده و علاوه بر اضافه شدن به سوابق کاری و رزومه ام خیلی تجربه خوبی برای خودمه! مگه زندگی قراره چی باشه؟ مگر غیر از اینه که باید از کاری که در حال انجامش هستم لذت ببرم؟ حالا اینکه درسم یک سال بیشتر طول بکشه دیگه اصلا برام مهم نیست. ( چقدر در عرض سه ماه نظراتم تغییر کرده!!! )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدشم: دیدم بقیه تو وبلاگهاشون درباره خاطرات مدرسه نوشتن من هم دلم خواست از خاطراتم کمی بگم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;STRONG&gt;بعد نوشت:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; من کلا توی دوران تحصیلم ۹ تا مدرسه عوض کردم!! توی هیچ مدرسه ای هم بیشتر از دو سال نبودم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt; احتمالا همون باعث شده اینقدر دلم تنوع مکانی بخواد و سریع از یک جا بودن خسته بشم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دبستان:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;کلاس اول:&lt;/STRONG&gt; از خود مدرسه چیزی یادم نیست. مادربزرگم مثل همین الان توی دانشگاه علم و صنعت کارمند بود. دو تا همکار داشت که اونها دو تا دختر کلاس دومی داشتن! من و این دو تا دختر باهم میرفتیم مدرسه. عصرها یه سرویس داشتیم که میومد هر سه تامون رو میبرد دانشگاه. این دو تا دختر ( که اتفاقا بعد از این همه سال تازگیها دیدمشون ) خیلی من رو اذیت کردن. خداییش من خیلی مظلوم بودم. همیشه وقتی سرویس میومد دنبالمون من در حال گریه بودم! یادش بخیر اسم رانندمون آقای نوری بود خیلی مرد خوبی بود. همیشه اینا رو دعوا میکرد که چرا اینقدر این بچه رو اذیت میکنین؟ منم نمیدونم چرا اینقدر خر بودم که به مامانم اینا هیچی نمیگفتم!!! یادمه یه بار زیر بارون کیفم رو یه جا وسط خیابون قایم کرده بودن و گفتن بهت نمیدیم که آقای نوری اومد تو رو جا بذاره بره! تو هم که بدون کیفت نمیتونی بیای!! اینقدر زیر این بارون دویدم این طرف و واونطرف و اینقدر گریه کردم تا آقای نوری اومد و یه داد سرشون زد و اونها هم رفتن کیفم رو اوردن &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;کلاس دوم&lt;/STRONG&gt; معلممون خوب بود ولی ناظم خیلی بداخلاقی داشتیم!! یه خط کش بزرگ داشت و صبح ها دم در وا میستاد و اونهایی که دیر میومدن رو تنبیه میکرد ! چقدر ازش میترسیدم! اسمش یادم نیست ولی چشماش یادمه که سبز بود &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;کلاس سوم&lt;/STRONG&gt;  :یه دختری بود تو کلاسمون محبوب معلممون بود! دیگه معلممون هیچ کدوم از ماها رو نمیدید! کل کلاس با دختر محبوبش حرف میزد و تعریف میکرد که چرا الهام خیلی دختر گلیه و چقدر دیروز درس خونده و مامانش زنگ زده چه تعریفی کرده و ....! ولی همون سال دوست خوبی پیدا کردم که هنوز هم هرچند سال یه بار میبینمش و باهاش حرف میزنم! آخه خونشون هنوز همونجاست &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; این دوستم الان مهماندار قسمت خارجی هواپیمایی ماهان است &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این عکسم من و همین دوستم و معلممون &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; ( من و دوستم دو طرف معلممون نشستیم )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/New/030.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;کلاس چهارم&lt;/STRONG&gt; بهترین سال دبستانم بود. محشرترین معلم رو داشتم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt; اسمش خانم مظفری بود &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt; چقدر به من لطف کرد و چقدر باعث تغییر روحیه و زندگیم شد &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز اول مدرسه - منم توی گروه سرود مدرسمون بودم  ( اولین نفر از سمت چپ )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی که اولین نفر از سمت راست واستاده دوست صمیمیم بود توی کلاسمون! من و این دوستم اینقدر شبیه هم بودیم که همه بچه ها فکر میکردن خواهر دوقلو هستیم! خیلی هیجان انگیز بود برامون &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/New/030%20-%20Copy.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;کلاس پنجمم&lt;/STRONG&gt; هم بد بود چون یهو رفتیم خوی ! معلممون سر کلاس ترکی حرف میزد و من هیچی نمیفهمیدم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt; اسم دوست صمیمیم آیسان بود که اصلا درس نمیخوند و هروقت درس رو درست جواب نمیداد معلممون سرش رو میکوبوند به تخته سیاه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;راهنمایی:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از راهنمایی هم زیاد خاطره خوش ندارم البته بجز سوم! اول راهنمایی که افتضاح ترین سال تحصیلیم بود کلا!!! چون دقیقا از روز دوم مدرسه آبله مرغون گرفتم و دو هفته خوابیدم خونه! وقتی برگشتم مدرسه همه با هم دوست شده بودن و من خیلی تنها بودم! دو تا بغل دستی داشتم که عاشق هم بودن! کافی بود یکی به اون یکی یه چیزی بگه که میشستن زار زار گریه میکردن و همدیگه رو بغل میکردن و .... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هم تا آخر سال تنها بودم و خیلی بهم سخت گذشت &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی دوم راهنمایی رفتم مدرسه روشنگر (شاهد) اونجا یه دوستی داشتم که باباش نماینده مجلس بود ( نماینده کرمانشاه ) سال معمولی ای بود ولی یهو سوم راهنمایی همه چیز برام عوض شد! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال سوم از این دوستم جدا شدم چون کلاسهامون عوض شد. بعد توی کلاس جدید چندتا دوستی پیدا کردم که خیلی دوستی باهاشون عجیب بود! کلی ماجرا داره این کلاس سوم راهنماییم که میتونم ده تا پست ازش بنویسم!  اسم یکی از این دوستهای عجیبم سعیده بود. سعیده یه حالتی داشت که خدای همه بچه ها بود! واقعا همه دوستش داشتن و میپرستیدنش! سر دوستی باهاش دعوا میکردن!!! اکثر بچه ها از دبستان میشناختنش و تقریبا با همه مدرسه دوست بود! برای همین من خیلی بهش نزدیک نمیشدم. ولی هیچوقت یادم نمیره روزی که شماره تلفن خونشون رو بهم داد انگار دنیا رو بهم داده بودن &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt; من سال بعدش مدرسه ام رو عوض کردم و دیگه ازشون خبری ندارم ولی میدونم که سعیده حقوق دانشگاه تهران قبول شد! اسمش رو تو روزنامه دیدم! ولی خبر دیگه ای ازش ندارم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;از بقیه دوستهای اون سالم هم خبر ندارم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوم راهنمایی یکی از پربارترین سالهام بود و مدرسه امون هم بجز محیط بسته اش که همه چیز بیش از اندازه مذهبی بود و اشکالاتی ایجاد کرده بود بقیه چیزهاش بی نظیر بود &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول و دوم دبیرستان یهو از مدرسه روشنگر مذهبی که توش بچه ها هیچگونه اطلاعات غیر مذهبی نداشتن! و آموزشها کاملا در چارچوب مذهب بود رفته بودم یه مدرسه کاملا باز شمال تهران ( مدرسمون میدون تجریش بود ). باورتون نمیشه در برابر جکهایی که میشنیدم چقدر احساس حماقت و هیچی نفهمی میکردم! به عمرم اینجور برخوردها رو ندیده بودم! خیلی همه چیز برام تازه و عجیب بود! ولی زود بین بچه ها جا افتادم. خاطرات دبیرستانم همس دوستای خوبه و خاطرات خوب. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی از جالبترین خاطرات دبیرستانم مال سال اوله. یه دیوار داشت مدرسه که تا وسطش سنگ بود و بقیه اش رنگ خورده بود. این دیوار بین کلاس ما و یه کلاس دیگه قرار داشت . بچه ها زنگهای تفریح باهم مسابقه میدادن که کی میتونه پاش رو بالاتر بزنه ( که جای کفش ها روی دیوار میموند ) یه روز ما یکی از معلمهامون نیمد و من و دوستم سپیده شروع کردیم باهم به مسابقه دفعه اولمون بود این کار رو میکردیم! ولی حواسمون نبود که این دیوار به یه کلاس دیگه هم راه داره و صدا منتقل میشه! معلم اون کلاس که ترم بعدش معلم شیمی ما شد و من خیلی دوستش داشتم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt; عصبانی شده بود و یکی از بچه ها رو فرستاده بود دنبال ناظم! خلاصه که کلی دعوامون کردن و بعد به عنوان تنبیه زنگ تفریح یکی یه سطل آب و کف با یه اسکاچ بهمون دادن و دوتایی شروع کردیم به شستن دیوارهای مدرسه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt; همه معلمها و بچه ها هم ریخته بودن دورمون به تماشا و اااای بهمون خندیدن &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt; ما هم در عین خجالت همش خندیدیم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون سال معلمهای خوبی داشتم. معلم هندسه امون رو خیلی دوست داشتم. با معلم هندسه و معلم شیمیم کلی ماجرا داشتم! خیلی دوست دارم ماجراهای سوم راهنمایی و دبیرستانم رو یه جا بنویسم که برام باقی بمونه! واقعا داره از ذهنم پاک میشه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال سوم دبیرستان دوباره مدرسه ام رو عوض کردم و اونجا با افسانه یکی از صمیمی ترین دوستهام آشنا شدم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt; افسانه الان دانشجوی فوق لیسانس نساجی است و در حال ازدواج &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سپیده هم که دوست اول و دوم دبیرستانم بود خیلی وقته ازش خبری ندارم تقریبا از وقتی رفتم هند دیگه بهش زنگ نزدم! ولی توی یکی از این سایتهای دوستیابی خوندم که انگار ازدواج کرده &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; height=18&gt; چقدر جالبه یاد دوستا کردن &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 22:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nsun&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>nsun</dc:creator>
<guid>http://nsun.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از دانشگاه</title>
<link>http://nsun.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>ممنون از لطف همتون &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt; ببخشید که نبودم و سراغم رو گرفتین ولی واقعا سرم شلوغ بود! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عوضش با عکس اومدم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* من اصلا نفهمیدم مهر شده!! باور نمیکنید وقتی فهمیدم چقدر شکه شدم! یعنی الان همه دارن ایران میرن مدرسه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt; نمیدونم چرا اینقدر برام عجیبه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* یه خبر جالب اینه که شکیبا به طرز باور نکردنی برای اولین بار توی زندگیش برای یه چیزی که میخواست گریه کرد &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt;توی مدرسه یه زنگ موزیک دارن که توش فقط آواز میخونن! ولی مدرسه اشون یه بند موزیک داره که اول سال عضو میگرفت و شکیبا میخواست علاوه بر اینکه عضو بند میشه حتما گیتار برقی بزنه! ولی برای گیتار فقط ۱ نفر میخواستن و متقاضی ها ۵ نفر بودن! شکیبا هم اینقدر ناراحت شده که بغض کرده و با بغض برای معلمه توضیح داده که چرا خیلی براش مهمه که گیتار بزنه! آخرش هم شکیبا رو قبول کردن فکر کنم بخاطر بغضش بوده که تقریبا به گریه تبدیل شده! و حالا کلی با ذوق گیتار تمرین میکنه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* هیچوقت عادت به این همه کار عملی توی دانشگاه نداشتم! همیشه باید درس میخوندیم و فوقش این بود که یه تمرینی حل کنیم و تحویل بدیم! ولی اینکه توی همه کلاسها گروه داشته باشی و همیشه باهاشون با ایمیل و تلفن در تماس باشی و با هر گروه هفته ای دوبار قرار بزاری و هر بار ۲ - ۳ ساعت راجع به تکلیف هفته آینده بحث کنی و ...... یه مسئله تازه است که به درسهای زیادی که باید بخونم اضافه شده و مدیریتش کمی برام سخته! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بزرگترین پروژه ای که داریم برای یک درس چهار واحدی است که استاد سختگیری داره. دائما در حال نوشتن گزارش یا قرار گذاشتن با همگروهی ها هستیم و داریم با هم بحث میکنیم! برای انجام این پروژه باید از یه زبان برنامه نویسی جدید استفاده کنیم که هیچ کس توی کلاس اون رو بلد نیست و تازه شروع به یادگرفتنش هم کردیم که این اصلا جزو درس نیست! ولی لازمه دیگه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; height=18&gt; این گروهم رو خیلی دوست دارم. اول کلاس فکر کردم خیلی بده که ۴ ماه مجبورم دائما با کسانی باشم که به زور بهم تحمیل شدن و خودم دوستی باهاشون رو انتخاب نکردم. ولی حالا هر ۴ نفرشون رو شدید دوست دارم. مثل خانواده ام شدن. باید با هم بسازیم و خوبیهای هم رو ببینیم. یکیشون که اسمش دش است خیلی مدیر خوبی است و خیلی قشنگ همه کارها رو مدیریت میکنه برای همین گروه یکپارچه و خوبی داریم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* در کنار همه این تکالیف و درسها باید هر روز برای سه تا شرکت درخواست کار میفرستادم که برای هر کدوم باید کاور لتر مخصوص به خودش رو مینوشتم که خیلی وقتم رو میگرفت. از طرف دیگه توی یه درس آنلاین ثبت نام کردم که روزی ۳ ساعت باید برم توی صفحه اش و کارهای مربوطه رو انجام بدم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ولی این چند روز خیلی سرم خلوت شده چونکه هم دیگه لازم نیست رزومه بفرستم هم اینکه تکالیف این هفته پروژمون همش به عهده دو تا از همگروهی های دیگه است و من کاری ندارم! عوضش یه تکلیف خیلی سنگین برنامه نویسی برای درس هوش مصنوعی دارم که واقعا خدا بخیر بگذرونه! کلا ۲۰ روز براش وقت داشتم که الان ده روزش گذشته و یک سومش رو نوشتم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خبر خوب اینکه برای شرکت  &lt;A href=&quot;http://www.syncrude.ca/users/folder.asp&quot; target=_blank&gt;syncrude&lt;/A&gt;  پذیرفته شدم و ۱۱ ژانویه باید اونجا باشم. شهرش ۱۶۰۰ کیلومتر از کوکوئیتلام دوره ولی اونجا بهمون خونه و وسیله نقلیه برای رفت و آمد میدن. بلیط هواپیما هم برای رفت و برگشت خودشون برامون میگیرن. حقوق خیلی خوبی داره ( ۴ برابر حقوق یک شرکت دیگه است که برای اون هم آفر گرفتم! ) . اینطور که میگن شرکت خیلی خوبی است و ۵ هزار تا کارمند داره و یکی از شرکتهای بزرگ شنهای نفتی در کانادا است. هم شدیدا استرس دارم هم هیجان دارم!! به این فکر میکنم که تازه اومدم ونکوور و دوباره باید جابجا بشم! شاید هر کس دیگه ای بجز من بود این کار نمیکرد و برای شرکتهای داخل ونکوور درخواست میفرستاد! ( منم فرستادم ولی حالا که اینجا خیلی بهتره ! ) هنوز هم کمی دو دل هستم چونکه فکر میکنم شاید اگر صبر کنم نتیجه درخواستم برای ماکروسافت یا بقیه شرکتهای کامپیوتری بیاد بهتره! ولی این فرصت رو از دست میدم! تصمیم سختیه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* من خیلی سال برای رسیدن به اینجایی که هستم زحمت کشیدم. خیلی اذیت شدم خیلی وقتها نا امید شدم و از همه چیز گذشتم و بعد دوباره شروع کردم! همه اینا باعث میشه که بخوام از نهایت امکاناتی که دارم استفاده کنم! دوست دارم همه جا رو بگردم و برم تجربه کنم! امیدوارم تصمیمم اشتباه نباشه! و بعدا نگم کاش کاری مرتبط تر رو انتخاب میکردم. کارش کامپیوتری است ولی خیلی برنامه نویسی نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* هوا فجیع سرد شده!! ولی بازم بارون نمیاد! همه میگن خیلی عجبیه و پارسال کل سپتامبر بارون اومده! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینها عکسهای مسیر پیاده روی نزدیک خونمون هستن که گهگاهی اگر وقت کنم یه قدمی میزنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i38.tinypic.com/2wm147k.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i37.tinypic.com/2wnmzhs.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i38.tinypic.com/24oqbo1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i34.tinypic.com/i1acec.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این عکس از روبروی داگلاس کالجه ( کالجی که مامان اینا میرن) روبری این کالج یه دریاچه است که این پرنده ها ( غازن؟! ) از دریاچه اومدن این طرف خیابون نمیدونم چیکار؟ &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i38.tinypic.com/25qub6w.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینا هم عکس همون دریاچه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i37.tinypic.com/nz39ty.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i37.tinypic.com/a160k6.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 09:35:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nsun&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>nsun</dc:creator>
<guid>http://nsun.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Co - op</title>
<link>http://nsun.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>الان که دارم این رو مینویسم تقریبا میشه گفت توی خواب دارم تایپ میکنم! تقریبا یک هفته است که هر شب ۲-۳ خوابیدم و صبح هم زود بیدار شدم و رفتم دانشگاه و همش دویدم و شب ساعت ۹ - ۱۰ میرسم خونه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/35.gif&quot; height=18&gt; البته فعلا اینجوریه چون که این دو هفته ، هفته های &quot;کاریابی&quot; هستن و توی دانشگاه دائما سمینار داریم. فقط امروز سه تا سمینار شرکت کردم!!! از شرکتهای &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.telus.com/regionselect.html&quot; target=_blank&gt;telus&lt;/A&gt;        و     &lt;A href=&quot;http://www.microsoft.com/en/us/default.aspx&quot; target=_blank&gt;microsoft&lt;/A&gt;      و             &lt;A href=&quot;http://www.syncrude.ca/users/folder.asp&quot; target=_blank&gt;syncrude&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی سیستم جالبی است اینجا! ما دو ترم باید بریم توی یه شرکت کار کنیم. برای ما اجباری نیست ولی برای رشته علم مهندسی اجباری است ولی ما هم اینطور که معلومه که اگر که بعد از فارغ التحصیلی همچین تجربه ای نداشته باشیم از استخدام خبری نیست! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا قسمت جالبش اینه که این شرکتهایی که دانشجو ها رو به مدت یک یا دو ترم استخدام میکنن همین شرکتهای بالا به اضافه خیلی های دیگه مثل IBM , EA Games, Nokia, Ericson هستن.و مثل کارآموزی های ایران هم نیست که عملا آدم کار زیادی انجام نمیده! اینجا مسئولیت داری و واقعا انگار که یکی از کارمندهاشون هستی. حتی امروز توی سمینار ماکروسافت میگفت که شما برای تولید نرم افزارهایی که سالهای آینده وارد بازار میشن استخدام میشین و بعدا میتونید نتیجه کارتون رو عملا ببینید! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این شرکتها بعد از اینکه یکی دو ترم دانشجوها رو استخدام کردن، بعدا برای کارمنداشون اکثرا سعی میکنن از دانشجوهایی که قبلا باهاشون کار کردن و از کارشون راضی بودن انتخاب کنن! این به نفع هر دوطرف است! هم دانشجو راحت بعد از فارغ التحصیلی کار داره! هم اونها قبلا آموزشش دادن و باهاش کار کردن و خیلی راحت بعدا همه چیز پیش میره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من تصمیم گرفتم حتما از این فرصت استفاده کنم چون اگر بخوام مستقیم برم برای فوق لیسانس دیگه نمیتونم این کارها رو انجام بدم چون فقط برای دانشجوهای زیر فوق لیسانس است! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی کلی شرایط و پیش نیاز داره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱) باید حداقل دو سال درس خونده باشی ( تو رشته کامپیوتر )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲) باید درس مهندسی نرم افزار رو یا پاس کرده باشیم یا در حال خوندنش باشیم ( که من این ترم دارم )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳) باید چندتا کلاس شرکت کنیم و رزومه و .... رو تکمیل کنیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴) یه درس هست که باید آنلاین در کلاسهاش شرکت کنیم و بعد هم امتحان بدیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵) توی سمینارها شرکت کنیم و ببینیم که به کدوم شرکتها و کارشون علاقه داریم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از انجام این کارها میتونیم برای شرکتها درخواست بفرستیم که همه این درخواستها و کارها زیر نظر یه قسمت از دپارتمانمون انجام میشه که همیشه باید اونها رو در جریان قرار بدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا از دو سه تا از شرکتها خوشم اومده. مراحل ورود به مایکروسافت وحشتناک سخت بود هرچند که فکر میکنم از پسش بر بیام ولی نمیدونم که ارزش سختی کشیدن هاش رو داره؟! فکر کنم داشته باشه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالبتر از همه اینها اینه که این شرکتها لزوما در ونکوور یا کانادا نیستن! مثلا یکی از انتخابهای من در آلبرتا است که با هواپیما ۳ ساعت از اینجا دوره! یا مثلا اگر برای مایکروسافت قبول شیم باید بریم در شعبه سیاتل ( آمریکا ) و اونجا ۸ ماه کار کنیم. یا شرکتهای دیگه ای که از ژاپن و چین و فرانسه و انگلیس و .... دانشجو میگیرن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 10:16:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nsun&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>nsun</dc:creator>
<guid>http://nsun.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Vancouver Playland</title>
<link>http://nsun.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;بعد نوشت:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;۱- سمانه جان خیلی کار خوبی کردی که گفتی! من وقتی یه جایی هستم که کامنتی رو میخونم و همون موقع نمیتونم جواب بدم ( مثلا از موبایل میخونم ) بعد دیگه یادم میره که جواب بدم! برای همین حتما باید یاد آوری بشه. جواب سوالت رو زیر همون سوال دادم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;۲- علی آقا من هیچ کامنتی رو پاک نمیکنم. کامنت شما هم مطمئننا سر جاشه احتمالا از کامنتهایی است که برای پست &quot;جواب&quot; داده شده و شما کامنتهای پست قبلی رو چک کردی ( یا برعکس )&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- توی دانشگاهمون ایرانی خیلی خیلی زیاد هست &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt; همینطور که راه میرم میشنوم که خیلیها دارن با هم فارسی حرف میزنن! و امکان نداره یک دقیقه یک جا واستم و ۵-۶ تا ایرانی از بغلم رد نشن! توی همه کلاسهام هم حداقل ۳-۴ تا همکلاسی ایرانی دارم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt; تازه میگن توی یو بی سی خیلی بیشترن &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- اولین Homework ام رو امروز تحویل دادم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; height=18&gt; تازه اینجور که دانیلا گفته این درس راحتترین درس این ترمم است و برای این Homework حدود ۴ ساعت وقت گذاشتم. خیلی از Assignment ها میترسم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt; نه میدونم فرمتشون چطوری باید باشه؟ نه میدونم که آیا رایتینگ من در حد قابل قبول هست یا نه؟ امروز بعد از تحویل Assignment به استادمون گفتم که من نا آشنا هستم و نمیدونم چقدر اشکالات داره؟ گفت من زیاد سخت نمیگیرم! ولی شنیدم که دو تا استاد دیگه ام خیلی سختگیرن. این کلا خیلی استاده نازیه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt; یک کوله پشتی قرمز گنده هم داره که همش باهاش اینطرف و اونطرف میره &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.cs.sfu.ca/people/images/Faculty/ted.jpg&quot; width=159 height=224&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- از دو هفته پیش به شکیبا و پسر مریم قول داده بودیم که یه روز با هم بریم شهربازی! هم تابستون داشت تموم میشد و هم شهر بازی تا یک ماه دیگه بیشتر باز نیست. بالاخره شنبه به قولمون عمل کردیم و باهم رفتیم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا شهربازی اینجوریه که یه کارت میخریم ۲۸ دلار از ساعت ۱۰ صبح تا ساعت ۶ عصر هرچندبار هر بازی که بخواهیم رو سوار میشیم و برای هر بازی نباید بلیط جدا گرفت. بچه های زیر ۳ سال هم مجانی هستن. بازی هم زیاد داشت و بعضی هاشون واقعا وحشتناک بودن &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt; من که دو سه تاش رو حتی فکرش رو هم نکردم که بخوام سوار شم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جدیدا یه آشنای ایرانی پیدا کردیم که پسرش هم مدرسه ای شکیبا و پسر مریم ( صنعان ) است. این خانم هم با پسرش اومده بودن. پسرش بیش فعال است و تحت درمانه و خیلی اذیتمون کرد &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt; مادرش هم دائما از ما معذرت میخواست که من خیلی براشون ناراحت شدم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt; خلاصه که این آقا پسر دست ماها رو گرفت از این بازی به اون بازی! یک ثانیه هم اجازه نمیداد صبر کنیم و استراحت کنیم!! آخرش ما دیدیم که اینجوری فایده نداره و ازشون جدا شدیم! بیچاره صنعان باهاش رفت که یهو سر ظهر حالش بد شده بود و رنگش پریده بود &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/Playland/IMG_0615.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلا شهربازی سه تا ترن هوایی داشت این یکی ترن هوایی چوبی بود که من از سوار شدنش پیشمون شدم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; height=18&gt; جزو اولین وسیله هایی بوده که توی این شهربازی ساخته شده و فکر کنم قدمتش به ۵۰ سال میرسید &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/Playland/IMG_0620.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه ترن هوایی دیگه هم داشت که توی عکس پایین پیداست ( به رنگ قرمز )  اینم که دیگه اصلا فکرش رو نکردم! به اندازه کافی توی قبلی سکته کرده بودم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; این یکی بازی که توی این عکس هست من که نفهمیدم چیه! دو طرفش یه صندلی بود که دو نفر توش نشسته بودن و همینجوری خیلی سریع دور خودش میچرخید! بعد یه جوری بود انگار که کسانی که سوارش بودن وقتی که میرفت بالا برمیگشتن سر و ته میشدن و آویزون بودن! حتی با این فاصله دور پاهاشون دیده میشد که توی هوا آویزون بود &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; height=18&gt; &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/35.gif&quot; height=18&gt; به مریم گفتم خوبه پولیه ولی اگر مجانی هم بود من یکی که سوار نمیشدم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot; height=18&gt; ( کلا دو تا بازی داشت که با بلیط ورودی نمیشد سوار شد که هر کدوم بلیطش ۳۰ دلار بود ) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/Playland/IMG_0658.JPG&quot; width=258 height=375&gt;  &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 249px; HEIGHT: 375px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/Playland/IMG_0660.JPG&quot; width=249 height=335&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم ترن هوایی کوچولو که خیلی لوس بود &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/Playland/IMG_0646.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/Playland/IMG_0649.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من ایران فقط یه بار سفینه سوار شده بودم ولی یادمه که فقط میچرخید و بالا پایین نمیرفت &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt; ولی این یکی!! وحشتناک ترین بازی ای بود که کلا سوار شدیم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/Playland/IMG_0623.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بازی ( عکس پایین ) رو سه بار سوار شدیم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt; از بیرون اینقدر وحشتناک به نظر میومد که اول به زور شکیبا رو سوار کردم ولی مگه راضی میشد پیاده بشه؟&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/Playland/IMG_0632.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی از بس که چرخیدیم وقتی پیاده شدیم دیدم که عینک آفتابیم نیست &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt; اینقدر ترسیدم که حد نداره! بعد از اینکه عینک آفتابی ای که مامان هدیه تولد برام خریده بود رو توی تله کابین گم کردم &lt;A href=&quot;http://nsun.blogfa.com/post-31.aspx&quot;&gt;( توی این پست گفته بودم )&lt;/A&gt; این یکی رو تازه قبل از اومدن بجای اون خریدم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt; خلاصه که سکته کردم رفتم به مسئولش گفتم که گفتن ما شب میتونیم بگردیم و اگر پیدا کردیم بهتون زنگ میزنیم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt; منم دیگه بقیه روز حالم گرفته بود تا اینکه موقع برگشت مریم گفت حالا برو یه بار دیگه بهشون بگو که شاید همین الان بگردن! منم رفتم که بگم خانمه یه عینک نشونم داد گفت احیانا این نیست؟! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; خوددددش بود &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/34.gif&quot; height=18&gt; کلی ذوق کردم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم سرسره آبی است که من همیشه عاشقش بودم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; البته این خیلی هیجان انگیز تر از اونی بود که تو شهر بازی مشهد سوار میشدیم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; وقتی هم میرسیدیم به حوض پایین آنچنان با شدت میخورد به آب که یه موج شدیدی میرفت بالا و میریخت روی همه!!! خلاصه بعد از ۳ بار که سوارش شدیم کاملا خیس شده بودیم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/Playland/IMG_0641.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این سامی خوشگلم هم از روی این اسب پایین نمیومد &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt; بهش گفتم بریم سوار یه بازی دیگه شیم! بعد سوار فیله شد و از اول تا آخرش گریه کرد &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt; مسئولش هم ناراحت شده بود و ازم معذرت خواست گفت نمیتونم بازی رو متوقف کنم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 258px; HEIGHT: 201px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/Playland/IMG_0642.JPG&quot; width=285 height=237&gt;   &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 250px; HEIGHT: 204px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/Playland/IMG_0644.JPG&quot; width=294 height=253&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 05:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nsun&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>nsun</dc:creator>
<guid>http://nsun.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Froshweek</title>
<link>http://nsun.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>Froshweek به هفته اول دانشگاه میگن که در واقع یک هفته تفریح و دوست یابی و ... است برای تازه واردین. توی این یک هفته برنامه های مختلفی برای کسانی که تازه وارد دانشگاه شدن وجود داره به دو مدل مختلف. اول: دانشگاه هر روز یه سری برنامه داره که از صبح ساعت ۱۰ شروع میشه تا ساعت ۴:۳۰ عصر که همه این برنامه ها توی همون Convocation mall اجرا میشه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از طرفی هر دپارتمانی برای دانشجوهای خودش برنامه های جداگانه داره. تمام برنامه دپارتمانمون توسط یک سری لیدر اجرا شد که این لیدرها دانشجوهای سال دوم یا سوم بودن. چندتا از برنامه هاش رو شرکت کردم البته به جز یکیش توی بقیه خیلی بهم خوش نگذشت چون بقیه همه کانادایی هستن و موقع صحبت کردن همه حرفهای همدیگه رو میفهمن و خاطرات مشترک و سلیقه های مشترک دارن! حرفهای مشترک زیادی برای گفتن دارن و کلا من نمیتونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم از طرف دیگه هم همشون ترم اولی بودن و توی همه کلاسها با هم بودن و من خیلی توشون تنها بودم و بیشتر با لیدرها که سال بالایی بودن هم کلاس بودم تا دانشجوهای جدید! از روز سه شنبه هر روز نهار میدادن. یه عکاس هم بود که دائما در حال عکس گرفتن بود و دوشنبه عکسهاش رو میگذاره و منم توی وبلاگ قرار میدم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز سه شنبه اول که رفتیم نفری یه تیشرت بهمون دادن که جلوش عکس یک کامپیوتر کشیده شده و پشتش هم تبلیغ همه اسپانسرهای این برنامه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/froshweek/IMG_0058%20%282%29.JPG&quot; width=217 height=211&gt;     &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 226px; HEIGHT: 212px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/froshweek/IMG_0060%20%282%29.JPG&quot; width=206 height=197&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه باید این تیشرت رو تنشون میکردن. و هرجا میرفتیم همه با تعجب نگاهمون میکردن! چون کلا تنها دپارتمانی بودیم که برای این مراسم تیشرت داشتیم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;و خیلی ها ازمون میپرسیدن که قضیه چیه؟ &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt; بعد از نهار رفتیم توی یه سالن که به گروههای ۵-۶ نفری تقسیممون کردن و مراسم عضویت در دپارتمان کامپیوتر رو اجرا کردن! مراسم هم اینجوری بود که توی یک صف می ایستادیم و یکی یکی میرفتیم جلو مدیر اصلی برنامه یه گردنبند مینداخت گردنمون و بعد با خودش و همه لیدرهای دیگه دست میدادیم و رسما عضو دپارتمان میشدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این گردنبندها مدلهای مختلف بود که درواقع همشون اجزای مختلف کامپیوترهای قدیمی بودن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/froshweek/IMG_0059%20%282%29.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; هر گروه یه لیدر داشت و  اون لیدر جاهای مهم دانشگاه رو که فقط برای رشته ما مهم بود بهمون نشون داد و اینکه هر کاری رو چطور باید انجام بدیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از اون دوباره رفتیم توی یه سالن و یه بازی کردیم که هر گروه باید یه سری سوال جواب میداد و خلاصه که گروه ما برنده شد! اونم بخاطر لیدرمون بود که جواب اکثر سوالها رو میدونست و خیلی هم دلش میخواست برنده شیم! اسمش کریس است و واقعا خیلی پسر خوبی بود و کلی هم مطالب جالب بهمون گفت و خیلی کمکمون کرد. دیروز هم بهم گفت که دوست دخترش ایرانی بوده و الان برگشته ایران! وقتی که گروهمون برنده شد بهمون یه سری امتیاز دادن که این امتیازها هر روز جمع میشه و در آخر هر کس که امتیاز بیشتری داشته باشه جایزه میگیره. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برنامه چهارشنبه هم با ناهار شروع شد و بعد از نهار رفتیم توی یه سالن بسکتبال و یک مقدار حرف زدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/froshweek/IMG_0071.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/froshweek/IMG_0074.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بعد طبق سنت ( اینطور که توضیح دادن ) اینجوریه که دپارتمان علوم کامپیوتر ( ما ) با دپارتمان علوم مهندسی با هم همیشه درگیری دارن !! و اون روز قرار بود بر علیه هم یه مسابقه بدیم. مسابقه هم اینجوری بود که وسط حیاط دانشگاه که همش چمن است رفتیم و حیاط رو به دوقسمت تقسیم کردن هر قسمت برای یک گروه. هر گروه هم شامل ۲۰ - ۳۰ نفر بودیم! هر گروه یه پرچم داشت که پرچم همون دپارتمان بود و طبق یک سری قانون باید به همدیگه حمله میکردن و هر گروهی میتونست زودتر پرچم گروه مقابل رو بدزده برنده بود!!! من نگهبان قسمت پشتی  قسمت خودمون بودم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt; از اونجایی که قبلش بارون شدیدی اومده بود زمین خیلی لیز بود و تقریبا هر کسی یکی دو بار سر خورد و در آخر بازی همه لباسهاشون گلی بود! منم بی نصیب نموندم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; کلا دو دور بازی کردیم دور اول علوم کامپیوتری ها برنده شدن و دور دوم علوم مهندسی ها! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt; ولی واقعا خوش گذشت و باعث شد بیشتر باهم دوست بشیم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; height=18&gt; ولی آخرش چندتا مسئله پیش اومد که خیلی حالم رو گرفت! یعنی نمیدونم حس میکردم خیلی بینشون غریبه هستم! چون حرفهایی میزدن و میخندیدن که من اصلا نمیفهمیدم ! اگر هم میفهمیدم جالب بودنش رو نمیدونستم! مثل اینکه ما بشینیم جکهای فارسی بگیم! یه خارجی هرچقدر هم فارسیش خوب باشه بازم ممکنه نفهمه کجای ماجرا جالبه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt; یه لحظه حس کردم دوست دارم کوچیک بشم و اینجا برم مدرسه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt; دوست داشتم بیشتر با جو آشنا بودم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهارشنبه قبل از این بازی من دو تا کلاس هم داشتم که از صبح رفته بودم دانشگاه خلاصه که حسااابی خسته شده بودم و وقتی رسیدم خونه واقعا در حد یه آدم بی هوش بودم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt; رفت و آمد هم واقعا خسته کننده است بیشتر از ۱ ساعت و نیم برای رفتن توی راهم و ۱ ساعت هم برای برگشتن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز هم که پنجشنبه بود یه بازی جالب داشتن و چندتا برنامه دیگه که من چون همش رو کلاس داشتم هیچ کدومش رو نتونستم برم! ولی باید جالب بوده باشه. حتما همتون بازی pacman رو دیدین؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 322px; HEIGHT: 345px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://static.rbytes.net/full_screenshots/z/e/zenwaw-pacman.jpg&quot; width=321 height=381&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بازی رو به صورت واقعی توی خیابونهای ونکوور انجام میدادن! نمیدونم چطوری؟ ولی تا جایی که فهمیدم قرار بود با ۵ تا لپتاپ و تعداد زیادی موبایل و یه نقشه شهر و خیابونهای ونکوور برن بعد یه نفر خود شخصیت اصلی میشد و باید یه سری چیزهایی رو جمع میکرد و بقیه هم سعی میکردن که بگیرنش و اجازه سوار شدن اتوبوس هم داشتن &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; height=18&gt; بعد از این بازی هم قرار بود برن یه جایی که انگار خیلی معروف بود و همشون میدونستن کجاست! شام بخورن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی از همه جالبتر برنامه فرداشونه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt; فردا که جمعه و روز آخر هفته است قراره از ساعت ۳:۳۰ برن دوباره ونکوور که نمیدونم برنامه چیه؟ بعد برای ساعت نه برمیگردن دانشگاه و تا ساعت یازده دوباره یه بازی در مقابل دپارتمان علوم مهندسی دارن که بازی بخور بخور است &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt; بعد تا ساعت ۱ بعد از نصفه شب شام میخورن! بعد هم تا ۶ صبح بازی  کامپیوتری و .... میکنن  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt; فکر کنم باید بگم بهشون خوش بگذره &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; عکسهای زیر هم مربوط به Froshweek اصلی دانشگاه است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/froshweek/IMG_0053.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سگ معروف SFU به نام Mcfogg dog &lt;A href=&quot;http://www.facebook.com/McFogg&quot;&gt;اینم صفحه فیس بوکش&lt;/A&gt;!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/froshweek/IMG_0046.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/froshweek/IMG_0049.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم جنگجویان اس اف یو!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/froshweek/IMG_0058.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/froshweek/IMG_0061.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم گروه Cheer Leaderها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/froshweek/IMG_0062.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غرفه اپل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/froshweek/IMG_0063.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه های مهدکودک در حال پیاده روی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://shayalinn.persiangig.com/image/froshweek/IMG_0065.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: عکسهایی که خودم گرفته بودم رو که همه رو گذاشتم ولی عکسهای خیلی بهتری هم کریس گرفته که به محض آپلود شدنشون توی یه پست جداگانه اونها رو میگذارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Sep 2009 08:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nsun&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>nsun</dc:creator>
<guid>http://nsun.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
