<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ان سان</title>
<link>http://nsun.blogfa.com</link>
<description>از هندوستان تا کانادا</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 06 May 2012 12:29:27 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سفری غیر منتظره به ایران</title>
<link>http://nsun.blogfa.com/post-347.aspx</link>
<description>طی چند هفته ی گذشته ماجراهای عجیب و غریبی داشتم که هنوز کامل برای خودم هم جا نیفتاده. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;به هر حال که فردا دارم میرم ایران!!! هنوز 1 سال هم نشده از وقتی که برگشتم از ایران و دوباره دارم میرم. اینبار کمتر از دو ماه ایران هستم :) &lt;/p&gt;&lt;p&gt;خواستم بگم که اگر احیانا مدت طولانی ای آپ نکردم شرمنده....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شاید هم به زودی با آپدیت جدید برگشتم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوش باشید دوستان :) &lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 06 May 2012 12:29:27 GMT</pubDate>
<dc:creator>nsun</dc:creator>
<guid>http://nsun.blogfa.com/post-347.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوروز 1391</title>
<link>http://nsun.blogfa.com/post-346.aspx</link>
<description>
در جواب حمید:&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ببخشید من این چندوقته سر نزده بودم وبلاگم و چندبار کامنت گذاشته بودین.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اگر لطف کنید سوالتون رو همینجا بپرسید من بهتون جواب میدم. در صورتیکه جوابم طولانی باشه براتون ایمیل میزنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
این چندوقته اوضاع بسیار قاراش میش بوده است! پروژه ی پایان ترم درسی که برداشته بودم خیلی وقتم رو گرفته بود و بیشتر از وقت اعصابم رو به هم ریخته بود که بماند! امروز تحویل داده شد و نفس راحتی کشیدیم! حالا دوباره باید شروع کنم دنبال کار گشتن که خیلی وقته گذاشتمش کنار :دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نوروز امسال هم برای خودش جالب بود. مسجد رفتن بیشتر از چیزی که انتظار داشتم خوب بود! یعنی فکر میکردم خیلی باید بیشتر حوصله ام سر بره و اینا ولی کلا بد نگذشت. شکیبا هم متنش رو عالی خوند و یه اتفاق جالب هم افتاد!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی که شکیبا میخواست بره برای خوندن متنش آقایی که برنامه رو اداره میکرد بالای سن گفت که بچه های مدرسه ی الغدیر هم چندتا برنامه دارن و بعد یکی یکی بچه هایی که برنامه داشتن رو معرفی کرد. بعد از اینکه برنامه ها تموم شد شکیبا از روی صحنه که میاد پایین میبینه یه خانم خیلی مسنی صداش میکنه. خانمه ازش میپرسه که اسم پدرت چیه؟ و از جواب شکیبا دلسرد میشه! شکیبا که میبینه خانمه قیافه اش خیلی دلسردانه شد، شروع میکنه یکی یکی اسم عموهامون رو گفتن. که به یکی از اسمها که میرسه خانمه میگه آره آره همین!!! وقتی دبستان بود من معلمش بودم! ( این یعنی حدود 50 سال پیش! ) واقعا چه حافظه ای!!!! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;- اتفاق جالب دیگه ای که این چندوقت افتاد این بود که متوجه شدم پسردایی مامانم با دوست صمیمیش هفته ای 4 بار میرن اسکی! منم که فقط دنبال کسی بودم که باهم بتونیم بریم ازشون خواستم که من رو هم با خودشون ببرن! و اینجوری شد که به طور جدی رفتم وسایل اسکی خریدم و این چندوقته کلی رفتم اسکی و خیلی مزه داد واقعا! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;- میگن ماه می زیباترین ماه ونکوور است. من امسال برای اولین بار میتونم این ماه رو در ونکوور باشم و زیباییش رو ببینم! قراره که یه سفر هم بریم ویکتوریا که میگن در این ماه خیلی زیباست :)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- اینجا از یکی از کانالهای تلویزین یه برنامه ی فارسی پخش میشه به نام شبهای ونکوور (برای کسانی که ونکوور هستن: هر چهارشنبه ساعت 8 از کانال Multicultural) ویژه نامه ی هفته پیششون درباره نوروز 91 در ونکوور بود که قسمتی از برنامشون درباره ی برنامه ای بود که در منطقه ی ما برگزار شده بود. گروههای ر.ق.ص مختلفی که در اینجا فعال هستن و گروههای موسیقی و .... توی این برنامه شرکت کرده بودن. من نرفته بودم ولی گوئی خیلی شلوغ بوده!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اگر دوست داشتین و سرعت اینترنت اجازه میداد این برنامه رو اینجا ببینید:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;( 5 دقیقه ی اولش مربوط به منتطقه ی کوکوئیتلام میشه که به نظرم واقعا هم ارزش دیدن داره) &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=Zceqk3cmBrA&amp;feature=share&quot;&gt;http://www.youtube.com/watch?v=Zceqk3cmBrA&amp;feature=share&lt;/a&gt;
&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;پیست جدید اسکی که رفتیم و پر از درخت است!:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Norouz91/IMG_2027.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;عکسهای تزئینات مسجد:&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;کل مسجد رو میز و صندلی چیده بودن و روی هر میز پر از بادکنک، ذرت بو داده، شیرینی و میوه بود.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Norouz91/IMG_2725.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Norouz91/IMG_2733.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;سفره هفت سین:&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Norouz91/IMG_2739.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Norouz91/IMG_2740.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p&gt;یکی از مهمانیهای نوروزی که رفتیم برنامه ای بود که هر سال از طرف انجمن فارغ التحصیلان پلی تکنیک برگزار میشه. البته این انجمن بهتره اسمشون رو تغییر بدن به انجمن فارغ التحصیلان دهه 60 پلی تکنیک! چون همشون همکلاسها و همسن و سالهای پدرم هستن! فکر میکنم جوونترهای پلی تکنیکی هم برای خودشون یه انجمن جدا داشته باشن :دی&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;به هر حال من برنامه ی پارسالشون رو نرفته بودم ولی امسال من و مامان رفتیم. خیلی برنامه ی عالی ای بود. اول با موسیقی سنتی ایرانی شروع شد و بعد هم شام و موزیک که خیلی عالی بود. و در انتها هم یکی از گروه های ر.ق.ص ایرانی ونکوور که اسمش رو یادم نیست برنامه داشتن که خیلی زیبا بود :) شاید یه موقعی بعدا تونستم عکسهاش رو براتون بگذارم!&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;این مراسم توی یک سالنی بود که کنارش یه باغ بزرگ خیلی قشنگ بود و یک زمین گلف. &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Norouz91/IMG_2745.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Norouz91/IMG_2755.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Norouz91/IMG_2782.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Norouz91/IMG_2743.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;چند عکس بهاری از اطراف خونمون:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Norouz91/IMG_2115.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Norouz91/IMG_2113.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;درختهای شکوفه زده ی کوچمون!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Norouz91/IMG_2120.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;اینم سفره هفت سین خودمون:&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Norouz91/393001_3454288233999_1174590822_3447333_1069080372_n.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;اینم همینجوری! توی یکی از فروشگاهها گرفتم! اینا پنیر هستن که با گلبرگ تزئین شدن :)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Norouz91/IMG_2119.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;اینم دمی در پوزیشن خواب عجیب غریب!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Norouz91/IMG_2124.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;






</description>
<pubDate>Wed, 18 Apr 2012 13:59:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nsun</dc:creator>
<guid>http://nsun.blogfa.com/post-346.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوروز - عکس</title>
<link>http://nsun.blogfa.com/post-344.aspx</link>
<description>
اول از همه نوروز همگی مبارک باشه :)&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجور موقع هاست که آدم خیلی دلش میخواد ایران باشه. شلوغی خیابونها قبل از سال نو، همه در حال خونه تکونی. معمولا هر طرف رو که نگاه میکنی یه نفر از پنجره آویزونه و داره پشت پنجره رو تمیز میکنه :))))&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بوی عید و بهار. خرید لباسهای نو و وسایل سفره هفت سین و ..... خلاصه که بدجور دلم هوای ایران بودن رو کرده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بابا داره هفته ی دیگه میره ایران. خوش به حالش :(&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ما هم اینجا برای خودمون برنامه داریم برای سال نو! البته چون سال تحویل شب ما میشه یکمی سخت است. مثل پارسال شمارش معکوس نداریم :( همون &lt;a href=&quot;http://nsun.blogfa.com/post-298.aspx&quot;&gt;جشن پارسال&lt;/a&gt;، امسال هم هست ولی یک روز زودتر از سال نو برگزار میشه درنتیجه نمیتونن شمارش معکوس کنن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به جاش ما برای سال تحویل میریم مسجد. خیلی وقته که مسجد نرفتم! دقیقا سال اولی که اومده بودیم اینجا یکی دوبار برای افطاری رفته بودم و دیگه همون بود. ولی شکیبا که توی مسجد ایرانی ها کلاس فارسی میره، بخاطر اینکه فارسیش از همه ی بچه ها بهتر بوده ازش خواستن که برای مراسم سال نو یه متنی رو بره بخونه. خیلی ذوق داره برای همین من هم گفتم برم که خوشحال بشه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;برای بعدش هم یه مهمونی هست که توسط دوستهای بابام که فارغ التحصیلان قدیمی پلی تکنیک هستن برگزار میشه. پارسال هم مهمونی داشتن که من نرفته بودم ولی امسال قصد دارم که برم. مهمونی های نوروزی اینجا زیاد هستن که توسط گروههای مختلف برگزار میشن. اینجوری است که بلیط ورودی دارن ( معمولا بین 70 تا 100 دلار) و شام و همه چیز میدن همراه با رقص و موزیک و .... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;موضوع دیگه ای که میخوام بگم راجع به شکیباست. بابای من یه کاری که همیشه کرده این بوده که وقتی بچه ها وارد دبیرستان میشن، دیگه خریدهای غیر ضروریشون رو باید نصف هزینه اش رو خودشون بپردازن. برای اینکه پولش رو هم در بیارن خود بابا همه جوره پشتیبانی میکنه. مثلا میگه اگر بهم توی کارهای کامپیوتری کمک کنی ساعتی اینقدر بهت میدم و .... خلاصه که تشویق میکنه که روی پای خودمون بایستیم که همین مسئله خیلی توی زندگی به من کمک کرده. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالا نوبت شکیباست که وارد این بازی بشه. و کمی براش سخت شروع شده! اونم بخاطر اینکه همون اول راه دلش یه لپتاپ خواست که بعد از خریدش باید نصفش رو میپرداخت که هنوز به بابا مقروض است. ولی از طرف دیگه یه برنامه ای هست سال دیگه از طرف مدرسه میخوان کلاس کنسرت رو ببرن دیزنی لند ( خیلی هیجان انگیزه واقعا! )&lt;/p&gt;&lt;p&gt;قراره که در برابر تخفیف ویژه ای که دیزنی لند بهشون میده در عوض اینها هم چندتا کنسرت اونجا اجرا کنن. ولی با این حال هزینه ی کل سفرشون یه چیزی در حدود 1700 دلار براورد شده. پول زیادی است واقعا! و حالا شکیبا قراره نصف این پول رو خودش بده و باید این نصف رو هم تا قبل از سفر در بیاره چون مثل لپتاپ نیست که بابا قرض بهش بده. اینجوری شده که تصمیم گرفته که بره سر کار. یه جایی هست نزدیک خونمون که عصرها برای بچه های کوچیک برنامه داره. کلاس نقاشی و مجسمه سازی و بازی و .... و اینجور که به نظر میاد بچه های بالای 13 سال رو استخدام میکنه. امروز شکیبا اومد بهم گفت که باید رزومه و کاور لتر براشون درست کنم و ببرم. کمکم میکنی؟ براش رزومه و یکی از کاورلترهای خودم رو ایمیل کردم که ببینه و ازشون کمک بگیره. بهش گفتم بعدش بیا تا باهم درست و خوبش کنیم. :) &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p&gt;یه مطلب دیگه هم که میخواستم بگم برای خانواده هایی که با بچه های کم سن میان کانادا. خواستم این وبسایت رو معرفی کنم &lt;a href=&quot;http://kidshelpphone.ca/Teens/Home.aspx&quot;&gt;http://kidshelpphone.ca/Teens/Home.aspx&lt;/a&gt; که به سوالاتی که بچه ها دارن جواب میده. اگر کودک شما سختشه که سوالات و مشکلاتش رو با شما در میان بگذاره میتونه به صورت ناشناس به این موسسه زنگ بزنه و باهاشون صحبت کنه. تمام کسانی که به تلفنها رسیدگی میکنن تحصیلات دانشگاهی در رشته های روانشناسی کودک و رشته های مربوطه دارن. فکر کردم که خوبه که بچه ها این رو بدونن مخصوصا که بعد از مهاجرت به این بزرگی مسلما مشکلات زیادی سر راهشون قرار میگیره.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گفته بودم که این ترم دانشگاه یه درس برداشتم. شدیدا از این کار پشیمونم. البته دلایل خوبی براش داشتم. ولی حسابی کار میبره این درس و وقتم رو گرفته. فردا یه پرزنتیشن مهم دارم که یک هفته است دارم روش کار میکنم و حسابی خسته ام. خیلی هم استرس دارم براش :( دیگه داشتم تمرین میکردم که وسطش گفتم بیام یه پست بزارم و برم ادامه بدم! از اونجاییکه این پستم خیلی حرف زدم عکسهای بدون توضیح میذارم!&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;این عکسها مال یکی از دفعه هایی است که شب رفته بودم اسکی. خیلی مناظر زیبایی بودن واقعا. از نگاه کردنشون سیر نمیشدم! &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;تزئینات کریسمس در سالن اصلی پیست:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ski/IMG_1507.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ski/IMG_1496.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ski/IMG_1501.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;منظره ی ونکوور از بالای کوه:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ski/IMG_1518.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;محوطه ی پیست:&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ski/IMG_1511.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ski/IMG_1513.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ski/IMG_1515.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ski/IMG_1523.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ski/IMG_1524.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;این منظره من رو یاد فیلمای تخیلی میندازه که مثلا یه نفر وسط بیابون گم شده و از دور یه کلبه میبینه و .... :))&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ski/IMG_1531.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ski/IMG_1567.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ski/IMG_1538.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ski/IMG_1539.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;توی این عکس نور ونکوور مثل این شده که پشت این درختها آتش گرفته!&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ski/IMG_1542.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ski/IMG_1565.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ski/IMG_1582.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;این دو تا عکس هم وقتی که برگشتیم پایین توی پارکینگ:&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ski/IMG_1597.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;نور پیست اسکی از پشت درختها&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ski/IMG_1604.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;







</description>
<pubDate>Tue, 13 Mar 2012 06:03:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nsun</dc:creator>
<guid>http://nsun.blogfa.com/post-344.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Capilano Suspension Bridge</title>
<link>http://nsun.blogfa.com/post-343.aspx</link>
<description>


&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/IMG_1630.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پل معلق کپیلانو یکی از آثار نسبتا تاریخی و دیدنی ونکوور است. این پل در نورٍث ونکوور قرار داره و روی رود کپیلانو ساخته شده. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;این
 پل چندبار بازسازی شده و تغییرات توش انجام شده ولی اولین بار سال 1889 
توسط یه مهندس راه اسکاتلندی ساخته شده. در اصل دستور داده که بومیان با 
چوب و طناب بسازندش. &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;بعد از چندبار تغییر کردن، بالاخره در سال 1956 به طور کلی تجدید بنا شده!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;تزئینات کریسمس در جلوی ورودی محوطه پارک:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/IMG_6605.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;درختهای
 اطراف این پل باید خیلی سالشون باشه!! واقعا سر به فلک کشیده هستن! روی 
درختها هم انواع پرنده هایی که اسمهاشون رو نمیدونم دیده میشن! یه عقاب هم 
دیدیم! منظره دیدنی و خیلی منحصر به فردی است از بالای اون پل واقعا. 
بالاخره بعد از 3 سال موفق شدیم که بریم این پل رو ببینیم. البته بابا که 
قبلا رفته بود باهامون نیمد و ما با دخترخاله ی مامان که اومده بود اینجا، 
رفتیم. دیگه بقیه ماجرا رو با عکس توضیح میدم. ببخشید اگر یه مقدار پست طولانی شد. سعی کردم کوتاهتر کنم ولی حیف بود همه ی این عکسها رو نذارم....&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;1- صنایع دستی بومیان کانادا در محوطه:&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; align=&quot;bottom&quot; vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/IMG_1633.JPG&quot; /&gt;  &lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/IMG_1644.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/IMG_1646.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/IMG_1647.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/IMG_1649.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;شکیبا در کنار ....&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/IMG_6595.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/z6.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;2- پل معلق اصلی: &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/IMG_1651.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/IMG_6703.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/IMG_6711.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;3- منظره ی اطراف رودخانه از بالای پل:&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/IMG_1669.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/IMG_1672.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;یه آبشار کوچولو:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/IMG_1673.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/IMG_1683.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/IMG_6758.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;4- به جز پل اصلی، پارک قسمتهای دیگه ای هم 
داشت. یکی از قسمتها یه سری پل معلق دیگه بودن که بین درختها ساخته شده 
بودن. این پلها به شکل یک چهارگوش بزرگ دور پارک میچرخیدن و به یک خانه ی 
درختی بزرگ در یک طرف پارک میرسیدن. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;مسیری که میره به سمت این پلها:&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/z3.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/z4.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/z5.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;پلهای معلق:&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/z7.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/z1.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/z10.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/z8.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/z2.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;5- پارک یه قسمت دیگه هم داره که تازه یک 
سال است ساخته شده. یه راه خیلی باریک ساختن که میره درست روی خود رودخانه و
 نزدیک حوض جلوی یک آبشار و به صورت نیم دایره از کوه جدا میشه. نمیدونم 
چطوری توصیفش کنم! توی عکس میتونید ببینید که چطوریه:&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/zz1.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/zz3.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/zz4.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;اینم یه قسمتی است که به صورت شیشه ای از مسیر خارج میشه:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/zz5.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/zz2.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;

&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;6- چندتا عکس دیگه از محوطه ی پارک:&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/zzz2.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/zzz3.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/zzz4.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;این ماهی قرمز ها که در حال سربالایی رفتن هستن، سمبل مهاجرت ماهی های سالمون هستن که برای تخم گذاری خلاف جهت آب حرکت میکنن تا به محل تولدشون برسن:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/suspesion/zzz1.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;&lt;p&gt;پی نوشتها:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
- ها دِمی خیلی دختر بدی شده!!! میره بیرون برامون گنجشک شکار میکنه میاره 
میذاره پشت در خونه!!! مامان هم اول فکر کرد پرنده مرده بوده این فقط 
اوردش! ولی وقتی دو سه روز ادامه پیدا کرد و هر روز به تعداد پرنده های پشت
 در اضافه شد مامان شاکی شد الان یک هفته است که نمیذاره از خونه بره بیرون. دِمی 
هم میره میشینه دم در و گریه میکنه :( &lt;/p&gt;&lt;p&gt;- &lt;a href=&quot;http://hinightsun.blogfa.com/post-188.aspx&quot;&gt;این خبر غم انگیز رو هم بخونید&lt;/a&gt; :( &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;












&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 23 Feb 2012 02:44:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nsun</dc:creator>
<guid>http://nsun.blogfa.com/post-343.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسافر - دِمی</title>
<link>http://nsun.blogfa.com/post-340.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;شومصد سال بود این طرفا نیمده بودم :))&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;ولی
 الان اومدم. 4 تا پست نصفه نوشته شده هم دارم که همشون چون نصفه موندن پست
 نشدن!!! یکیش منتظر یه سری عکسه که از شمین میخواستم بگیرم. یکیش منتظر 
ادامه ی ماجراست! یکی دیگه هم حوصله نداشتم عکساش رو آپلود کنم..... اون 
یکی رو هم تصمیم گرفتم پست نکنم ولی نمیدونم چرا نگهش داشتم :دی&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;حالا اینم یه پست جدید! &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;-
 این ترم دانشگاه یه درس برداشتم. خیلی درس باحالیه. کلی انرژی میگیرم میرم
 سر کلاس. ولی خیلی هم درس سنگینی است و تکالیف سختی میده که یه جورایی توش
 موندم. گاهی میگم عجب خریتی کردم ها! چه کاری بود آخه؟؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;- دو سه تا جا برای کار مصاحبه دادم. خوب بودن هنوز منتظر جوابشون هستم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;-
 دٍمی خیلی باحال شده. خودش رو اینقدره لوس میکنه. امروز بیرون بودم از دور
 که دید دارم میرم تو پارکینگ اومد دم ماشین استقبالم. پیاده شدم کنارم 
شروع کرد راه رفتن تا دم خونه همینجوری چسبیده بود به پام و میو میو 
میکرد! &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;دو
 نوع غذا داره یکیش شکل ماهی تن است یکی هم بیسکوئیتی. بعد اون ماهی تن رو 
بیشتر دوست داره هروقت هم که از گشت و گذار بیرون برمیگرده فکر میکنه باید 
جایزه بهش از اون غذاش بدیم!!! خلاصه امروزم وقتی با هم وارد شدیم رفت دم 
در یخچال واستاد به میو میو کردن که بهش غذا بدم. وقتی که ظرف کنسروش رو 
برداشتم همینجوری بالا پایین میپرید تا وقتی که براش ریختم تو ظرفش!!! خیلی
 بامزه است.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;دِمی در پوزیشن مورد علاقه اش برای خواب:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; align=&quot;bottom&quot; vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Demi/01.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;روزی که دِمی گم شده بود و بعد از کلی وقت بالای کابینت پیداش کردیم که میترسید بپره پایین.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; align=&quot;bottom&quot; vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Demi/02.JPG&quot; /&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;دِمی وِلو&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Demi/03.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;-
 چند وقت پیش یکی از فامیلهامون از ایران اومده بود اینجا. دخترش آلبرتا 
دانشجو است و رفته بود دیدن دخترش یه سری هم به ما زد. دیگه رفتیم کلی 
گشتیم و خوش گذشت. یه عالمه عکس هست که دوست دارم بزارم برای همین باید تو 
چندتا پست تقسیمشون کنم.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;درخت کریسمس جلوی کمپس SFU Surrey&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Khale/IMG_1627.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;تزئینات کریسمس فروشگاه The Bay&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Khale/IMG_1629.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;منظره اقیانوس از خونه ی یکی دوستان خانوادگیمون که داون تاون زندگی میکنن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Khale/IMG_7163.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;اینم عکسهای کنسرت Selena Gomez که چندماه پیش ونکوور بود و با شکیبا رفتیم و فوق العاده خوش گذشت بهمون&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Khale/IMG_1242.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Khale/IMG_1243.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Khale/IMG_1244.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Khale/IMG_1251.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;این
 عکسها رو گذاشتم یاد یه چیزی افتادم. یکی دو ماه قبل از این کنسرت سلنا 
گومز، توی SFU کمپس سوری، یه شب ساعت 1 بعد از نصف شب یکی از دانشجوهای 
دانشگاهمون رو که بعد از درس خوندن شبانه میخواسته سوار ماشینش بشه و بره 
خونه با شلیک گلوله کشتن. دختره هندی و بود و علاوه بر اینکه دانشجو بود، 
مدل هم بود. خیلی صدا کرد به چند علت. هم اینکه توی SFU کشته شده بود. هم 
اینکه دانشجو بود و هم اینکه بازیگر چندتا نقش و مدل بود. خلاصه که هنوزم 
قاتلش رو پیدا نکردن ولی هربار که راجع به کنسرت سلنا فکر میکنم یاد اون 
دختره میوفتم. چون وقتی که داشتن فیلم مامان و باباش رو نشون میدادن که 
گریه میکردن مامانش گفت تازه بلیط کنسرت سلنا رو خریده بود و کلی ذوق داشت 
که بره ولی نتونست.....&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Khale/302279_300285733321347_298746276808626_1502728_687944148_n.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Khale/296955_299983133351607_298746276808626_1501414_467006050_n.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; align=&quot;bottom&quot; vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Khale/313608_310717762278144_298746276808626_1551952_517849372_n.jpg&quot; /&gt;  &lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Khale/319942_309964339020153_298746276808626_1548533_195550087_n.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Wed, 01 Feb 2012 07:40:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nsun</dc:creator>
<guid>http://nsun.blogfa.com/post-340.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفرنامه ی اردبیل و سبلان - قسمت سوم</title>
<link>http://nsun.blogfa.com/post-334.aspx</link>
<description>
1- بابا دیروز جمله جالبی میگفت که خواستم اینجا بگم. میگفت که ما مهاجرا نمیدونیم که داریم پا توی چه کاری میگذاریم! فکر میکنیم که همه ی سختی ها رو از قبل میدونیم ولی وقتی که وارد کشور مقصد میشیم میبینیم که مهاجرت خیلی پیچیده تر از اون چیزی است که فکرش رو میکردیم و هر لحظه از یه جایی یک نکته جدید خارج میشه و شاید اگر قبل از انجامش این نکات رو میدونستیم هیچوقت شروع نمیکردیم!&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این حرف خیلی جالبه و به نظرم خیلی واقعی! ولی دلیل نمیشه که الان از این سختی ها فرار کنیم و برگردیم ایران! سختی ها سر جای خودشونن ولی مثلا یکی مثل من و خانواده ام از اولی که شروع کردیم برای مهاجرت تا الان حدود 10 - 12 سال گذشته! کوچکترین کاری که میتونیم بعد از تلاش برای یه چیزی بکنیم اینه که راهی رو که شروع کردیم ادامه بدیم! و با توجه به اینکه هرکدوممون دلایل خودمون رو برای دوست داشتن اینجا داریم فکر میکنم روزی برسه که نتیجه ای که میخوایم رو از این تلاش و تحملمون بگیریم :)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;2- شکیبا هفته ی گذشته با مدرسه رفته بودن یک شب توی کوه چادر زده بودن. عضوگروه outdoor club  مدرسه شده و با دو تا معلم و یک گروه 12 نفری از دانش آموزان رفته بودن ویستلر و کنار یک دریاچه چادر زده بودن. همه جا پر از برف بوده و حسابی هوا سرد بوده ولی خیلی بهش خوش گذشته بود. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;3- دیروز تولدم بود :دی خیلی تولد خوبی بود و کلی خوش گذشت. پست بعدی احتمالا مربوط به اتفاقات دیروز باشه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;4- برای کسانی که پستهای هندم رو دنبال میکنن: سه تا پست جدید از هند گذاشتم، قسمت فروردین 85 تکمیل شد. اردیبهشت تا آذر 85 فقط مونده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;روزی که از سرعین به اردبیل برگشتیم، روز آخر سفرمون بود. در سرعین اول تعدا زیادی عسل طبیعی سبلان خریدیم برای سوغاتی. منم یه دونه بزرگش رو برای اینجا اوردم! &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0808.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0810.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;آش دوغ در سرعین&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0833.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;حدود عصر بود که به اردبیل رسیدیم. بعد از کمی استراحت به سمت دریاچه شورابیل رفتیم. کمی نشستیم و راه رفتیم و در کافی شاپ روی دریاچه چایی و بستنی خوردیم و برگشتیم! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0871.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt; از یک مغازه پیتزا فروشی که سر کوچه ی استادسرا بود برای شام پیتزا گرفتیم. خیلی شام دلچسب و خوشمزه ای بود! نمیدونم چرا ولی خیلی بهمون مزه داد!! البته واقعا هم پیتزای خوشمزه ای درست کرده بود :دی&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;نزدیک استادسرا یک نونوایی بود که از همون نون های محلی ( فتیر) به صورت سفارشی میپخت. وقتی که رفتیم ازش قیمت بگیریم داشت یه مدل خاصی فتیر میپخت که گفت سفارش گرفتم و فروشی نیست ولی با اصرار ما یکی برای امتحان بهمون داد. خیلی خوشمزه بود میگفت حتی 1 قطره آب هم توش نداره و همش با شیر است یه مقدار شیرین بود و داخلش با خرما و گردو پر شده بود. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0818.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;خودمون هم سفارش فتیر معمولی دادیم که گفت تا چندساعت دیگه آماده میشه میتونید بیاین ببرین. که وقتی تحویل گرفتیم گفت که به صورت مخصوص براتون همه رو با شیر درست کردم در حالیکه فتیر معمولی مخلوط شیر و آب داره :) به هر حال که خیلی خوشمزه بود! &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0824.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0832.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;صبح روز بعد به سمت تهران حرکت کردیم. تصمیم گرفتیم راه برگشت رو تغییر بدیم و از اتوبان تبریز به سمت تهران بریم.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0905.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0910.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt; در راه برگشت از زنجان رد شدیم. اونجا به یک کاروانسرای قدیمی که تبدیل به رستوران کردن رفتیم برای نهار و یک نهار سنتی در کاروانسرای سنتی خوردیم به عنوان آخرین وعده غذایی اون سفر! &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0911.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0913.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0929.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0938.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0948.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0953.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پایان.&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 08 Nov 2011 07:59:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nsun</dc:creator>
<guid>http://nsun.blogfa.com/post-334.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ویژه نامه هالووین</title>
<link>http://nsun.blogfa.com/post-333.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;امسال سومین سالی بود که 31 اکتبر، روز هالووین در کانادا بودیم. من برای اولین بار تصمیم گرفتم که Costume هالووین بپوشم! ولی دوست نداشتم که از لباسهای آماده فروشگاهها بخرم! دلم میخواست خودم طرحش رو بدم. خلاصه که از مدتی قبل دنبال بودم و هرجا میرفتم نگاه میکردم که چه وسایلی برای هالووین هست که با چیزی که در ذهنم هست جور بشه و خلاصه که چندروز مونده به روز هالووین costume من تکمیل شد!&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;روز هالووین برخلاف روزهای گذشته و روزهای بعدش خیلی آفتابی و قشنگ بود. ولی دلیل نمیشد که هوا سرد نباشه ها!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Holoween/DSCI3931.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;برای اون روز تصمیم گرفتیم که بریم PNE که همون شهربازی ونکوور است. در PNE از 14 تا 31 اکتبر برنامه ای به نام Fright Nights هست که هم شهربازی است و هم 4 تا Hunted House (خانه وحشت) داره. تعریفش رو زیاد شنیده بودم و خلاصه که امسال با شمین و شکیبا قرار شد بریم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Holoween/DSCI3975.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;راستش از اونی که فکر میکردم بیشتر بهمون خوش گذشت. با اینکه آخرش شمین حالش بد شده بود ( از بس بازی سوار شدیم و ترسیدیم! ) ولی کلا شب به یاد موندنی و خوبی بود. &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;اولا که بلیطمون رو از خونه و آنلاین گرفتیم. وقتی رسیدیم دیدیم صف طولانی ای برای بلیط هست و کلی خوشحال شدیم که از قبل بلیط گرفته بودیم. بعد هم که خواستیم وارد شیم دیدیم حسابی بازرسی گذاشتن و کامل میگردن! برای جلوگیری از اینکه مثلا کسی وسایل خطرناک با خودش ببره داخل که اتفاقات هالووینی یهو نیوفته! تازه بجز اون یه دوربین مدار بسته هم بود که باید از جلوش همه رد میشدن و هرکسی روی صورتش نقاشی داشت باید کامل پاک میکرد که قیافه اش مشخص باشه. بهمون نفری یه دستمال پاک کردن آرایش دادن و گفتن تمام نقاشی های روی صورت و آرایشهاتون رو پاک کنید. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Holoween/DSCI3974.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;اولین بازی که سوار شدیم Music Express  بود. یادم نیست که ایران بهش چی میگفتیم؟ ولی این کلا بازی مورد علاقه منه! بعد توی این بازی، یه آقایی پشت بلندگو سوال میپرسه که میخواین تندتر بره؟ و همه جیغ میزنن! بعد میگه هرچی بیشتر و بلندتر جیغ بزنین تندترش میکنم! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Holoween/musicexpress.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد تصمیم گرفتیم که سری به یکی از Hunted House ها بزنیم. واقعا ترسناک بود. عین فیلم ترسناکها! هیچ جایی رو نمیدیدم و همه جا پر از دود و پر از جنازه و آدمهایی که میپریدن جلو و ...&lt;/p&gt;&lt;div align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Holoween/IMG_2317.JPG&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;baseline&quot;&gt;فقط خوبیش این بود که دم در، یک خانمی واستاده بود و بهمون گفت که اجازه ندارین به هیچی دست بزنین. شمین هم برگشت گفت که اگر اینطوریه پس اونها هم اجازه ندارن به ما دست بزنن پس خیلی هم ترسناک نیست! تا وقتی که چیزی بهت برخورد نکنه اوکی است :)))&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Holoween/DSCI4003.JPG&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعد از اینکه اومدیم بیرون همگی نتیجه گرفتیم که اصلا دوست نداریم سه تا Hunted House دیگه رو بریم! در نتیجه بقیه شبمون رو به سوار شدن بازی های شهربازی گذروندیم.&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Holoween/IMG_2310.JPG&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;یکی از نکات خیلی جالب که باعث شد واقعا بهمون خوش بگذره این بود که توی خیابونهای شهربازی پر بود از آدمهایی (کارکنان خود شهربازی) که costume های خیلی ترسناک پوشیده بودن و به طور ناگهانی از پشت آدم رو میترسوندن. یکیشون بود که یه نقاب خونی زده بود و با یه شمشیر یهو از پشت حمله میکرد و دفعه ی اول شمین اینقدر ازش ترسید و شروع کرد جیغ زدن و فرار کردن. اون آقا هم که دید شمین میترسه یهو گیر داد به شمین و دیگه ول نمیکرد! هرجا میرفتیم دنبالمون میومد و .... &lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Holoween/DSCI3990.JPG&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;یه آقایی هم بود که یه اره برقی دستش بود. آروم میرفت پشت افراد و یهو اره اش رو روشن میکرد. همه هم اول جیغ میزدن و بعد کلی میخندیدن.&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Holoween/DSCI3978.JPG&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Holoween/DSCI3970.JPG&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt; یه آقای دیگه ای هم بود که صورتش رو رنگ کرده بود و میگفت من کارگردان فیلم روح ها و مرده هام! بعد اومده بود جلوی من میگفت من از تو خوشم اومده باید بیای تو فیلم من بازی کنی :)))&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Holoween/DSCI3989.JPG&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;یه جا هم لرد ولدرمورت (هری پاتر) رو دیدیم که داشت یه پسر بچه رو میترسوند.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;یه اتفاق بامزه ای که افتاد این بود که، داشتیم توی یک قسمت خلوت شهربازی میرفتیم که دیدیم کنار دیوار یک مجسمه ی سنگی قشنگی هست. شکیبا گفت برین واستین عکس بگیرم ازتون! &lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Holoween/DSCI3952.JPG&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;وقتی من و شمین دو طرفش واستادیم، هر دومون از دو طرف دو تا دستهای مجسمه رو گرفتیم. وقتی من دستش رو گرفتم حس کردم که خیلی نرمه برای اینکه مجسمه سنگی باشه. شروع کردم لمس کردن دستش و همینطوری که به طور مداوم دستش رو فشار میدادم میگفتم این آدمه ها! این آدمه!!! بعد شمین و شکیبا محل نمیذاشتن به حرفم! هی من میگم بچه ها این آدمه!!! بعد به صورتش نگاه کردم دیدم ماسک است روی صورتش و چشمهای آبیش رو میتونم از زیر ماسک ببینیم! یهو جیغ زدم این آدمه!!!!!! جالب بود که آدمه خودش اصلا تکون نمیخورد و حرفی هم نمیزد!!!! شمین و شکیبا هنوز باور نمیکردم که آدم باشه که یهو دیدیم از دور یه خانمی داره جیغ زنان به سمت ما میاد و خلاصه دااااد و بیداد که شما اجازه ندارین دست بزنین به اون! اینجا بود که مطمئن شدیم که آدمه :))) ولی خودش همینجور ثابت ایستاده بود! از خانمه معذرت خواستیم و عکسمون رو که گرفتیم یهو آقاهه از جاش بلند شد و شروع کرد دنبال شکیبا دویدن شکیبا هم شکه شده بود و جیییغ میزد و میدوید :))) &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بازی های جالب دیگه ای که اون شب سوار شدیم:&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;baseline&quot;&gt;Break Dance&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Holoween/4931143836_f9fee6534a_b.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;Enterprise&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Holoween/enterprise.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Holoween/PICT0115%20%28Medium%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;Hellevator&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Holoween/hellevator.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Holoween/4962950402_bf1b9c5809_b.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;یه بازی جدید اضافه شده به مجموعه PNE که به همین خاطر صف خیلی طولانی ای داشت. ولی واقعا اینقدر خوب بود که به صفش می ارزید. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;اسمش Atmosfear است. ارتفاعش خیلی زیاده و اون بالا یه حسی به آدم میده انگار داری با سرعت خیلی زیاد پرواز میکنی روی ابرها!! یه آرامش خاصی داری در عین حال هم یه ترس خاصی! خلاصه که خیلی خووووب بود.&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Holoween/Star-Flyer-PNE.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Holoween/images.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Holoween/atmosfear.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Holoween/new-ride-210.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Thu, 03 Nov 2011 04:46:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nsun</dc:creator>
<guid>http://nsun.blogfa.com/post-333.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفرنامه ی اردبیل و سبلان - قسمت دوم</title>
<link>http://nsun.blogfa.com/post-331.aspx</link>
<description>
&lt;span style=&quot;white-space: pre;&quot; class=&quot;Apple-tab-span&quot;&gt;	&lt;/span&gt;ساعت حدود 4 عصر بود که از آبگرم شابیل به سمت پناهگاه حرکت کردیم. جاده واقعا سنگلاخی بود و خیلی سخت بود بالا رفتن! یعنی تکانهای ماشین اینقدر زیاد بود که آدم خسته میشد! &lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; align=&quot;bottom&quot; hspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0690.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حدود 2 ساعت طول کشید تا به پناهگاه برسیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; align=&quot;bottom&quot; hspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0699.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; اطراف پناهگاه پر از چادرهای افرادی بود که صبح قصد صعود به قله رو داشتن. افرادی که با خانواده باشن خیلی کم بودن و ما جزو معدود خانواده هایی بودیم که چادر زده بودیم. برای اینکه اطراف چادرمون خلوت باشه و راحتتر باشیم گشتیم تا یک جای دنج وسط یکی از تپه های اطراف پیدا کردیم که باعث میشد کمی از ماشین دور باشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; align=&quot;bottom&quot; hspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0710.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; از طرفی چون بالای تپه بودیم برای رسیدن به ماشین باید مسیر سختی رو میرفتیم. وسایل رو یواش یواش از ماشین خالی کردیم و به چادر منتقل کردیم. تا چادر رو برپا کنیم و گشتی در اطراف اونجا بزنیم دیگه غروب شده بود. غروب فوق العاده قشنگی بود! واقعا زیبا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; align=&quot;bottom&quot; hspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0727.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; align=&quot;bottom&quot; hspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0771.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; نزدیک چادرمون یه چشمه بود که آب فوق العاده سردی داشت! وقتی که باباجون رفت تا دستش رو بشوره و بیاد اینقدر که آب سرد بود وقتی برگشت فقط میلرزید و هرچی لباس پوشید و پتو دورش انداخت گرم نمیشد! ما هم که حسابی نگران شده بودیم سعی کردیم تا جایی که میشه گرمش کنیم. وقتی که باباجون حالش بهتر شد، گفتیم که خوب حالا شام بخوریم! یه گاز کوچیک داشتیم و یه ماهیتابه و تخم مرغ که واقعا خوشمزه ترین تخم مرغ زندگیمون رو اونجا خوردیم! چند روز بعدش همه میگفتن حتی به خاطر خوردن اون تخم مرغ های خوشمزه ی محلی هم که شده حاضرن دوباره برگردن اون بالا!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; align=&quot;bottom&quot; hspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0785.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تعریف شب پرستاره ی زیبای کوهستان رو زیاد شنیده بودم ولی واقعا تا وقتی خود آدم نبینه عظمت و زیباییش رو درک نمیکنه. واقعا که سیر نمیشدم از نگاه کردن به آسمون. تمام ستاره ها، کهکشان راه شیری، و خلاصه خیلی چیزهای جالبی قابل دیدن بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و اما قسمت جالب ماجرا!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت حدود 10 بود که حوصلمون به شدت سر رفته بود. از طرفی بیرون چادر اینقدر سرد بود که واقعا کسی جرات نداشت که بره بیرون! درنتیجه تصمیم بر این شد که بخوابیم! دایی و سبحان کوچولو رفتن توی یک چادر دو نفره جداگانه خوابیدن و در چادر ما هم من و شکیبا بودیم و مامانبزرگ و باباجون و خاله. کلا 3 تا کیسه خواب کم داشتیم و هوا واقعا سرد بود. تا حدود ساعت 1 از سرما خوابمون نمیبرد و فقط حرف میزدیم و میخندیدیم! اینقدر خندیدیم که یکی از چادرهای نزدیکمون دیگه صداشون در اومده بود! بالاخره ساعت 1 بود که دیدیم خیر! سرما غیر قابل تحمل شده و مخصوصا مامانی و باباجون هم جاهاشون تنگ است سختشونه و هم سردشونه! با خاله گفتیم بریم به دایی بگیم یه فکری بکنه اینجوری نمیشه! هوا اینقدر تاریک بود که واقعا جلوی پامون رو نمیدیدم و با نور موبایل و به سختی تا چادر دایی اینا رفتیم و بیدارشون کردیم ( که حسابی در خواب عمیق بودن! ) &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دایی گفت که کاری که میتونیم بکنیم اینه که من برم کنار سبحان و از کیسه خواب دایی استفاده کنم. خاله هم کیسه خوابش رو به باباجون بده و خاله و دایی باهم برن توی ماشین بخوابن. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کیسه خواب دایی واقعا اوضاع رو بهتر کرد و تونستم بخوابم! ساعت حدود 1:30 بود که سبحان بیدار شد و گفت بابا؟ گفتم من اومدم پیشت. گفت من گرممه! گفتم خوب بزار یکم کیسه خوابت رو باز کنم. تا بازش کردم یهو گفت سردمه!!! دوباره کیسه خواب رو بستم ( حالا تو عالم خواب و بیداری بودم خودم!) ولی دائم میگفت سردمه! دارم یخ میزنم! دارم میمیرم! دیگه کلی سعی کردم گرمش کنم و  خوابیدم. قبل از اینکه خوابم ببره دیدم از چادر دیگه امون صدای مامانی باباجون میاد که هم حرف میزدن و هم باباجون دائم سرفه و مامانی عطسه میکردن! دلم خیلی سوخت ولی اینقدر خوابم میومد که بدون اینکه فکر کنم خوابم برد! نیم ساعت بعد دیدم دوباره سبحان صدا میزنه که حالت تهوع دارم و بابام رو میخوام! ( قبل از شام یه عالمه لواشک خورده بود) گفتم ای داد بیداد حالا تو این تاریکی چطوری تا ماشین برم؟! خلاصه که با هزار سختی و نور موبایل و دوبار لیز خوردن روی آب جاری شده از چشمه و .... رسیدم به ماشین. وقتی که در زدم یهو چراغ داخل ماشین روشن شد و دیدم دایی و خاله بیدار نشستن و توی تاریکی زل زدن به روبرو!!! بیچاره ها توی ماشین نتونسته بودن بخوابن :( خلاصه که به دایی گفتم اینجوری شده! دایی هم رفت پیش سبحان و من نشستم توی ماشین. بعد از حدود نیم ساعت، دایی با مامانی و باباجون اومدن و گفتن که برمیگردیم پایین!!! حالا ساعت 2 نصفه شب و هوا تاریک و جاده هم که حسابی بد! همه حالشون خیلی بد بود درنتیجه همه به جز من و دایی نشستن توی ماشین تا ما وسایل جمع کنیم و بار ماشین کنیم. فکر کنید توی اون تاریکی هوا و مسیر بد از چادر تا ماشین، ما هم فقط 2 نفر! هر کدوم نزدیک 7 - 8 بار رفتیم بالای تپه و برگشتیم! مسیرمون رو به سختی با نور یه چراغ قوه ی کوچیک که داشتیم یا موبایل روشن میکردیم و دستهامون رو پر از بار میکردیم و میرفتیم پایین. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه وقتی که آخرین بار رو روی ماشین گذاشتیم من یهو دیدم به طور وحشتناکی قفسه سینه ام درد میکنه و از طرفی دست چپم رو از درد نمیتونم حرکت بدم! وقتی سوار ماشین شدم، گفتم خاله؟ دم دست قرص مسکن داری؟ گفت نه! نیم ساعت بعد از شدت درد دستم واقعا دیگه داشتم دیوونه میشدم! گفتم خاله؟ غیر دم دست قرص مسکن داری؟ خاله گفت معلومه دارم! ولی خیلی غیر دم دست است! خلاصه که با هزار بدبختی راه طولانی آمده رو برگشتیم پایین! حدود 4 صبح بود که رسیدیم مشکین شهر و در ورودی شهر دیدیم یه پارک هست. دیگه همونجا دوباره چادر زدیم ولی مامانی و باباجون از ترس سرما گفتن نمیان توی چادر و توی ماشین خوابیدن. منم دو تا مسکن خیلی قوی خوردم و به سختی تونستم بخوابم. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه که اون شب شبی بود که بالای کوه خوابیدیم و صبح توی پارک بیدار شدیم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; align=&quot;bottom&quot; hspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0801.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; align=&quot;bottom&quot; hspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0803.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از اینکه بیدار شدیم هم رفتیم داخل شهر و صبحانه ی محلی خوشمزه ی سرشیر و عسل با نانهای محلی (اسمش یادم نیست چی بود؟ ) خوردیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; align=&quot;bottom&quot; hspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0805.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 29 Oct 2011 13:28:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nsun</dc:creator>
<guid>http://nsun.blogfa.com/post-331.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفرنامه ی اردبیل و سبلان - قسمت اول</title>
<link>http://nsun.blogfa.com/post-329.aspx</link>
<description>سلام دوباره با سفرنامه!!&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گفته بودم که سفرنامه ای راجع به سفر خاطره انگیزمون به اردبیل میگذارم. با اینکه سفر طولانی ای نبود ولی برای اینکه خیلی پستم طولانی نشه، سه قسمتش میکنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ماجرای سفر اردبیل از اونجایی شروع شد که یک روز باباجون اومد خونه و همه ی ما رو دور خودش فراخوند! ( اینجا نکته ی قابل توجه اینه که کلا باباجون ما نه اهل فراخوانی افراد خانواده است و نه خیلی اهل ناگهانی سفر رفتن!) &lt;/p&gt;&lt;p&gt;ما هم که متعجب بودیم که چی شده؟! دور پدربزرگ مهربان جمع شدیم و معلوم شد که باباجون در دفتر کارش یک مراجعه کننده داشته که به باباجون توصیه کرده بودن که حتما به ارتفاعات اطراف اردبیل برید و برای یک شب هم که شده اونجا چادر بزنید و لذت ببرید از مناظر و هوا و کوهستان و .....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;روز 3 مرداد 1390:&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;صبح ساعت 7 حرکت بود. ولی از اونجایی که خیلی بار داشتیم و این بارها به سختی در ماشین جا میشد و داخل باربند هم جا نشدن و کلی طول کشید که بارهای اضافه رو روی جعبه ی باربند جا بدیم، ساعت 10 حرکت کردیم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0955.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;برنامه این بود که اولین شب رو در بندر انزلی بمونیم. در بین راه در بیرون شهر قزوین و در یک رستورانی که محلی ها توصیه کردن نهار خوردیم که به جرات میتونم بگم خوشمزه ترین نهار کل اون سفر بود. واقعا رستوران خوبی بود که اسمش رو هم متاسفانه اصلا یادم نیست!&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0536.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0530.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نزدیکهای غروب بود که به بندر انزلی رسیدیم. متاسفانه هوا وحشتناک گرم و شرجی بود و ما هم حسابی خسته و گرسنه! سوئیتمون هم فقط یک کولر گازی گوشه ی آشپزخانه داشت و خلاصه خوابیدن در اتاقها محال بود بخاطر گرما! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;شب بود که دیگه یواش یواش همه بیدار شدن و به این نتیجه رسیدن که بسیار گرسنه هستن! این شد که من و شکیبا و سبحان رو فرستادن برای خرید. در حین خرید بودم که خاله جان زنگ زد که اون بیرون که هستی بپرس قبله کدوم طرفی است ما نماز بخونیم! منم رفتم دم در یک مغازه که کاملا هم جهت با سوئیت ما قرار داشت و از اون آقا قبله رو پرسیدم! حالا آقاهه گیر داده که آخه بستگی داره کجا میخواین نماز بخونین؟! میگم شما چیکار داری؟ قبله رو بگو خودم سرم میشه! میگه نه تو به من بگو محل اقامتتون کجاست؟! میگم بابا محل اقامتمون هم راستای مغازه ی شماست! مگه قبول میکنه؟ خلاصه که بالاخره رضایت داد که قبله رو بگه و من هم جلوی خودش زنگ زدم به خاله میگم خاله جان رو به در ورودی بایستید! دوباره فروشنده گیر داده که نه رو به در ورودی مغازه ی منه شاید تو اون خونه فرق کنه؟! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;صبح روز بعد رفتیم برای مرداب انزلی. من فقط یک بار دیگه مرداب انزلی رفته بودم اون بار هم خیلی کوچیک بودم فکر کنم 9 سالم بود ولی خیلی قشنگ خاطره اش توی ذهنم بود! واقعا مرداب جای بسیار زیبایی است و شانس ما خیلی از گلهای نیلوفر مرداب هم باز بودن. &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0644.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0561.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کشتی های روسی لنگر انداخته در بندر:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0584.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;قبل از ظهر بعد از دیدن مرداب به سمت اردبیل حرکت کردیم.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0631.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0633.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt; در بین راه کمی راهمون رو به سمت ساحل گیسوم کج کردیم. ساحل زیبایی بود و ما هم برای شنا به منطقه ی حفاظت شده رفتیم و واقعا خیلی مزه داد. دریا کمی موج داشت و هوا هم حسابی آفتابی و گرم بود. بعد از شنا به رستورانی که کنار ساحل بود رفتیم برای نهار. ساعت حدود 5 بود و برنجشون تموم شده بود به همین خاطر مجبور شدیم خیلی منتظر بمونیم تا مجدد برنج درست کنه و دیگه سبحان و شکیبا از خستگی شنا و گرسنگی به غر زدن افتاده بودن :))&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0609.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیگه شب شده بود که به مهمانسرای اساتید دانشگاه آزاد در اردبیل رسیدیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی که داشتیم با نگهبان مهمانسرا صحبت میکردیم ازش راجع به مناطقی که برای چادر زدن مناسب هستن پرسیدیم. خیلی جالب بود که اون آقا با محبت فراوان گفت که بله محلهایی هست برای اینکار ولی برید ببینید و لذتش رو ببرید ولی برای خواب برگردین مهمانسرا بخوابید! لازم نیست چادر بزنید. ما فکر کردیم که شاید منظورش اینه که توی چادر خوابیدن سخت است و .... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه که با لبخندی از کمکش تشکر کردیم و صبح روز بعد فقط وسایلی که برای چادر زدن برده بودیم رو بار ماشین کردیم و سبک به سمت سرعین حرکت کردیم.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;در راه راجع به این صحبت میکردیم که اول بریم سرعین و بعد برگردیم به سمت سبلان و شب رو جایی در دامنه ی سبلان بخوابیم؟ یا نه شب برگردیم بریم مهمانسرا؟ که یهو به یه دوراهی رسیدیم که یک طرف زده بود سرعین و طرف دیگه &quot;آب گرم شابیل&quot;. با یک رای گیری سریع تصمیم گرفتیم که به سمت شابیل بریم. مسیر طولانی ولی فوق العاده زیبا بود. از طرفی سبلان با قله ی پر از برفش در تمام راه درست روبروی ما قرار داشت و از طرف دیگه سمت راستمون یک دره ایجاد شده از گدازه های آتش سبلان دنبالمون میکرد! &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0650.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0655.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Ardebil/IMG_0668.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد از اینکه به آب گرم شابیل رفتیم ( که به نظرمون فوق العاده کثیف بود!) و سریع اومدیم بیرون، برای نهار به تنها رستورانی که اونجا بود رفتیم. البته رستوران که نمیشه گفت! کبابی وسط راهی؟! خیلی وحشتناک بود! همونجا گوسفند رو سر میبرید و همونجا آویزون میکرد و همونجا میبرید و چرخ میکرد و کباب میکرد!! درسته که کباب خیلی خیلی تازه و خوشمزه ای بود ولی یه جورایی بعد از دیدین همه ی اون مراحل اشتهای آدم کور میشد! کبابهاش هم اینقدر کوچیک بود که اول 9 سیخ سفارش دادیم که بعدش یواش یواش تبدیل به 30 سیخ شد :)) و تازه بازهم همه کامل سیر نخورده بودن! ( کلا 7 نفر بودیم ) &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد از نهار تعدادی کوهنور رو دیدیم که سوار بر یک جیپ از سبلان پایین میومدن. شوهرخاله جان (دایی) از اون آقاها سوال کرد که قضیه ی این جیپها چیه؟ و اونها گفتن که کوهنوردها با این جیپها میرن بالا تا پناهگاه سبلان و اونجا شب رو چادر میزنن و بعد صبح زود برای فتح قله میرن بالا! دایی هم از این ایده خوشش اومد و وضعیت جاده تا بالا رو پرسید که گفتن سنگلاخ و خاکی است. دایی هم گفت که ماشین خودش چون شاسی بلند است به اندازه ی کافی مناسب بالا رفتن است و این شد که تصمیم بر این شد که تا پناهگاه بریم و اگر مناسب بود برای شب همونجا بمونیم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;ادامه دارد.....&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Thu, 20 Oct 2011 11:09:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nsun</dc:creator>
<guid>http://nsun.blogfa.com/post-329.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دمی و مگس! - مسافرت - باغ</title>
<link>http://nsun.blogfa.com/post-327.aspx</link>
<description>دمی ما عاشق اینه که دور خونه راه بیوفته و یک مگس پیدا کنه و دنبالش بدوه!! اینقدر دنبالش میکنه تا بالاخره میگیردش و نوش جانش میکنه!!! بماند که چقدر بدم میاد از اینکه این مگسها رو میخوره! ولی کلا کاش فقط به همینجا ختم میشد! مگس بدبخت رو شکنجه میکنه!!! زجر کش میکنه! میگیره زیر دندونش فشار میده بعد ولش میکنه! مگسه یه  کمی میپره ولی بیحاله و کم میتونه بپره درنتیجه دمی دوباره میگیردش. این دفعه با دستش یه دونه میزنه تو سر مگسه و بعد دوباره ولش میکنه. مگسه جون نداره بپره دیگه! دمی با دستش اینقدر مگسه رو هل میده تا جون بگیره و بلند شه و دوباره سعی کنه بپره.... ولی خیلی بی جون.... و دوباره میوفته دست دمی.... هر مگسی زیر دست دمی بیوفته اون 10 دقیقه ی آخرش عمرش رو داره داد میزنه احتمالا :( تا حالا تو زندگیم دلم برای یه مگس نسوخته بود! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;گفته بودم که بعد از تموم شدن دوره ی مامان، بابا تصمیم گرفت که برای استراحت مامان رو به یه مسافرت ببره. با هم دوتای به مدت 12 روز رفتن تورنتو، مونترئال و اوتاوا. بماند که چقدر عکسهای خوشگل گرفتن و چقدر بهشون خوش گذشته. ولی یه چندتا چیز تعریف میکردن که خواستم بگذارم اینجا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی اینکه میگفتن که فکر میکردن که اون طرفا بیشتر شبیه ادمونتون و کلگری است. ولی به نظرشون بیشتر شبیه ونکوور بوده تا مثلا کلگری. از سیستم اتوبانهای تورنتو و مونترئال حسابی گیج شده بودن چون توی ونکوور اصلا تعداد زیادی اتوبان وجود نداره مثل تورنتو. جالب بود که میگفتن که بعضی از اتوبانهای جدید اونجا پولی است. یعنی وقتی از داخل اتوبان رد میشی شماره ی ماشین یادداشت میشه و بعد قبضش میاد برات! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک تفاوت دیگه براشون مجله های ایرانی بود. آخه مجله های ایرانی ونکوور اکثرا حالتهای سیاسی دارن و پر از تبلیغ هستن ولی اینجور که معلومه مجله های مخصوصا تورنتو خیلی سیاسی نیستن و بیشتر به مد و Fashion میپردازن و بیشتر از مجله های ونکوور هم تبلیغ دارن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سفرشون هم اینجوری بود که تا تورنتو با هواپیما رفته بودن و بعد اونجا یک ماشین کرایه کرده بودن برای کل 12 روز و بقیه ی سفر رو جاده ای رفته بودن که همون هم باعث شده بود سفرشون خاطره انگیز تر بشه و حسابی بهشون خوش گذشته بود مخصوصا که ماشینی که گرفته بودن رو خیلی دوست داشت (سوناتا 2012)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه اینکه یکی از دلایل اصلی این سفر برای این بود که مامانم دوست صمیمی 20 و چند سالش رو اونجا ببینه. ما دو خانواده تقریبا با هم اومدیم کانادا. اونها حدود 3 - 4 ماه بعد از ما Land شدن و رفتن تورنتو. مامان دوست داشت بعد از 2 سال دوستش رو ببینه ولی متاسفانه دو روز قبل از سفرشون دوستش مجبور شد برای یه مسئله ای یه سفر اورژانسی به ایران داشته باشه و نتونستن هم رو ببینن :( &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;من هم که همچنان در حال اپلای کردن برای شرکتهای مختلف هستم. تا حالا 1 امتحان دادم و دو تا مصاحبه هم پیش رو دارم که یکیش سه شنبه است و اون یکی هنوز معلوم نیست کی باشه. همچنان هم اپلای کردن رو ادامه میدم تا بالاخره موفق بشم! البته همزمان هم دارم برای دانشگاه اپلای میکنم. تا ببینم دیگه کدومش میشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;چند روز پیش با شمین رفته بودیم جایی و به طور ناگهانی دیدیم یک باغ اونجا هست. رفتیم داخل باغ و با مناظر خیلی زیبایی مواجه شدیم. منم کلییییییی عکس گرفتم که براتون بذارم اینجا..... &lt;/P&gt;
&lt;P align=baseline&gt;آخرش هم ساعت شده بود 6 و یک آقایی اومد گفت که میخوان درب باغ رو ببندن و دیگه باید بریم بیرون. درنتیجه نتونستیم همه جاش رو ببینیم :( &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Garden/IMG_1807.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Garden/IMG_1809.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Garden/IMG_1817.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Garden/IMG_1880.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Garden/IMG_1830.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Garden/IMG_1831.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Garden/IMG_1837.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Garden/IMG_1881.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Garden/IMG_1849.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Garden/IMG_1850.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Garden/IMG_1851.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Garden/IMG_1867.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Garden/IMG_1879.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Garden/IMG_1882.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://nsunweblog.persiangig.com/image/Nsun/Garden/IMG_1818.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Oct 2011 23:32:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>nsun</dc:creator>
<guid>http://nsun.blogfa.com/post-327.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

